حق گوی بزرگ ! ( 2 )
- شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک ؟! من به این چاره ی بیچاره دچارم هر شب
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟
گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ »
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟ گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ »
- شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر
گره ای کور شدم تا که شدی یک دلِ پیر ..!
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
- شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر گره ای کور شدم تا که شدی یک دلِ پیر ..!
شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟
بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند؟
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟ بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند؟
- شده در گوشِ تو گوید که تو را باز تو را ؟!
نشوم فاشِ کسی تا که شوم راز تو را ؟!
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
- شده در گوشِ تو گوید که تو را باز تو را ؟! نشوم فاشِ کسی تا که شوم راز تو را ؟!
شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی!
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟ گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی!
- شده لبریزِ سخن باشی و واژه نیابی جز هیچ ؟! ..
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
- شده لبریزِ سخن باشی و واژه نیابی جز هیچ ؟! ..
شده از درد بخندی که نبارد چشمت؟
من در این خنده ی پر غصه مهارت دارم...
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
شده از درد بخندی که نبارد چشمت؟ من در این خنده ی پر غصه مهارت دارم...
- نکند بد بشود آخرِ این قصه ی بد
نکند تلخ شود آخرِ این غصه ی بد :)!
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
- نکند بد بشود آخرِ این قصه ی بد نکند تلخ شود آخرِ این غصه ی بد :)!
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند!
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند!
- یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند ..
حق گوی بزرگ ! ( 2 )
- یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند ..
نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند