eitaa logo
❲• دختران سلیمانی 🧕🏻🕊️❳• 
1.7هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
640 ویدیو
0 فایل
--------♥️🔗📜----^^ #حاج‌قاسم‌سلیمآنی⟀: همان‌دخترکم‌حجاب هم👱🏻‍♀ࡆ• دختر‌من‌است🖐🏼ࡆ• دخترماوشماست ♡☁️ #قدرپدررامیدانیم:)🌱🙆🏻‍♀️ ارٺـباٰطـ📲 بـآ مـآ؛ @A22111375 🍃°| ادمین تبادل
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊پیـــام شھــید🕊: شدن اتفاقے نیست اینطور نیست ڪہ بگویے: گلولہ اے خورد و مُرد.. شهــــید... رضایت نامہ دارد... و رضایت نامہ اش را اول (ع) و امضا میڪنند... بعد مُھر حضرت (س)میخورد... شهـــید... قبل از همہ چیز دنیایش را بہ برده... او زیر نگاه مستقیم زندگے ڪرده... شھادت اتفاقے نیست... سعادتے ست ڪہ نصیب هرڪسے نمیشود.. باید زندگے ڪنے تا شهیدانہ بمیرے... @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
دیڱه بریدمـ از همـہ به اشڪـ #روضه ها قسمـ مےخوامـ ڪه رو سپــید بشمـ با #چادرم🍃 #شهیـــــد ❤️بشمـ #مےخوام‌ڪهروسپیدبشم ♥🍃 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
یک هفته بود که نامزد صالح بودم.یک هفته بود که تمام فکر وذکرم شده بود صالح و دیدن او.همسایه بودیم و دیدارمان راحت تر بود.هر زمان دلتنگش می شدم با او تماس می گرفتم. یا روی پشت بام می آمد یا توی حیاط.خلاصه تمام وقت کنار هم بودیم.حس میکردم وابستگی ام به او لحظه به لحظه بیشتر می شد. آن روی سکه را تازه می دیدم.صالح سر به زیر و با حجب و حیا به پسر بچه ی پر شیطنتی تبدیل شده بود که مدام مرا با شیطنت ها و کارهای خارق العاده اش غافلگیر میکرد.تنها زمانی که به محل کار می رفت او را نمی دیدم. لابه لای دیدارهایمان خرید هم می کردیم.قرار بود بعد از ماه صفر عقد کنیم .باورم نمی شد خاستگاری و نامزدی مان عرض یک هفته سر هم بیاید.چیزی به موعد عقدمان نمانده بود با هم به خرید حلقه رفتیم.سلما کار داشت و نتوانست همراهمان بیایید.زهرابانو هم بهانه ای آورد و ما را تنها به خرید فرستاد. بابا عابر بانکش را به من داد که حلقه ی صالح را حساب کنم .روسری سفیدم را مدل لبنانی بستم و چادر عربی را سرم انداختم و بیرون رفتم .صالح ماشینش را روشن کرده بود و منتظر من بود.سوار که شدم با لبخندی تحسین بر انگیز نگاهم کرد و گفت: _سلاااااام خانوم گل...حال و احوالت چطوره؟ خوش تیپ کردی خانومم.... گونه هایم گل انداخت و چادرم را مرتب کردم. _سلام صالح جان.چشمات خوش تیپ میبینه... _تعارف که ندارم.این مدل روسری و چادر عربی بهت میاد.قیافه تو تغییر داده. از توجه اش خوشحال بودم.نفسی عمیق کشیدم و گفتم: _نمی خوای حرکت کنی؟ _نمیذاری خانووووم.نمیذاری از دیدنت لذت ببرم. دنده رو عوض کرد بسم ا... گفت و حرکت کرد.هرکاری کردی حلقه ی طلا برنداشت.اصلا متقاعد نشد.گفتم فقط یادگاری نگه اش دارد اما قبول نکرد.در عوض انگشتر نقره ای برداشت که نگین فیروزه ای نیشابوری داشت. من هم اصرار داشتم نقره ای بردارم اما اصرار صالح کارسازتر بود و به انتخاب خودش حلقه ی طلای سفید پر نگینی برایم خرید. واقعا زیبا بود اما از خرید حلقه ی صالح ناراضی بودم. _چیه مهدیه جان؟چرا تو هم رفتی؟ _مردم چی میگن صالح؟ _بابت چی؟ _نمیگن نتونستن یه حلقه درست و حسابی فرا دومادشون بخرن؟ دستم را گرفت و گفت: _به مردم چیکار داری؟ طلا واسه آقایون حرومه.تو به این فکر کن. اخمی ساختگی به چهره اش نشاند و بینی ام را فشار داد و گفت: _درضمن...بار آخرت باشه که به حلقه ی من توهین می کنی خانوم خوشگله. راضی از رضایتش سکوت کردم و باهم راهی رستوران شدیم.خسته بودم و زیاد میلی به غذا نداشتم.سر میز شام به من خیره شد و گفت: _مهدیه جان... _جانم. _تصمیمی دارم.امیدوارم جیغ جیغ راه نندازی. و ریسه رفت و سریع خودش را جمع کرد.بی صدا به او زل زدم که گفت: _بابا گفت آخر هفته مراسم عقد رو راه بندازیم.قراره با پدرت صحبت کنه.من نظرم اینه که...خب....یعنی...میشه اینجوری بهم زل نزنی؟ دستمال را از روی میز برداشت وعرق پیشانی اش را پاک کرد.خنده ام گرفته بود.ما که محرم بودیم پس اینهمه شرم برای چه؟ سرم را پایین انداختم و گفتم: _اینجوری خوبه؟ _نه بابا منظورم این بود شیطنت نکن.به چشام که زل میزنی دستپاچه ام می کنی. _ای بابا صالح،جوئ به لبم کردی.حرفتو بزن دیگه. _ی باشه باشه...نظرم اینه که عقد و عروسی رو با هم بگیریم. لقمه توی گلویم پرید.کمی آب توی لیوان ریخت و مضطرب از جایش برخاست.با دست به او اشاره دادم که حالم خوب است.آرام نشست و سکوت کرد. حالم که جا آمد طلبکارانه به او خیره شدم و گفتم: _تنهایی به این نتیجه رسیدی؟! موهای مرتبش را مرتب کرد و گفت: _خب چکار کنم؟طاقت این دوری رو ندارم. @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
یہ جایے خوندمــ🕶 ما انسان‌ها ‌‌، هر سالــــ📆 از ڪنار روزے کہ قراره بمیریمـــ😢 گذر میڪنیم، بدون اینڪہ بدونیم اون روز ، روز مرگ ماستــــ😓 پ.ن: مهربونے رو بہ تعویق نندازیمــ❌ شاید فردا نباشیم ‌، ڪہ مهربونے کنیم؛ یا نباشن کہ بهشون محبت کنیمـــ💓 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
💔 صادق کارهایش را #خدا_محور کرده بود. به خواسته ی فرزندم در مجلس عزایش سیاه نپوشیدیم.. راوے: پدر #شهیدصادق_عدالت_اکبری #شهید_مدافع_حرم #فدایی_عمه_سادات @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
امان از دل زینــــــــــــــــب😔: 💔 ما همہ یڪ سو؛ پدر دق میڪند از رفتنٺ😔 مادرِ خوبم ... بہ عشقِ ماندن حیدر بمان😭 🏴 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
❲• دختران سلیمانی 🧕🏻🕊️❳• 
#شهید_احمد_مکیان #شهید_دهه_هفتادی داخل قبر #قسمت_100 مادرش موقع تدفین احمد خیلی بی تابی میکرد به
کنار امام زمان بعد از شهادتش مادرش تعریف میکرد یک روز که خیلی برایش گریه کردم به خوابم امد اما این بار با اجدادش آمد گفت ببین این اجدادم هستند ایشان هم امام زمان علیه السلام هستند شما نمیدانی اینجا جای ما خوب است. ما در کنار امام زمان هستیم. راوی: پدر شهید حجت الاسلام و المسلمین مجید مکیان @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
✹﷽✹ دیـــــدار #تو گر صبح ابـــــد هم دهـــــدم دست #من ســـــرخوشم از لذت این چشم بہ راهـــــے... #شبتون_شهدایی🌷 #شهید_روزبه_هلیسایی @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂🌺🍃🌺🍂 ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم #صبحتون_شهدایی 😊 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
#مهــدی_جان این روزها که می‌گذرد غرق حسرتم مثل ‌قنوت‌ های بدون اجابتم! 😞 بسته ست چشم‌های مرا غفلت گناه تو حاضری! منم ‌که گرفتار‌ غیبتم ...💔 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣