eitaa logo
❲• دختران سلیمانی 🧕🏻🕊️❳• 
1.7هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
640 ویدیو
0 فایل
--------♥️🔗📜----^^ #حاج‌قاسم‌سلیمآنی⟀: همان‌دخترکم‌حجاب هم👱🏻‍♀ࡆ• دختر‌من‌است🖐🏼ࡆ• دخترماوشماست ♡☁️ #قدرپدررامیدانیم:)🌱🙆🏻‍♀️ ارٺـباٰطـ📲 بـآ مـآ؛ @A22111375 🍃°| ادمین تبادل
مشاهده در ایتا
دانلود
صالح کلافه بود و بی تاب... مثل گذشته که به محل کار می رفت ، رأس ساعت بیدار می شد⏰ و توی تخت می نشست . آرام و قرار نداشت.😟 تحمل این وضعیت برایش خیلی سخت بود . مدام می گفت ” الان فلانی محل کارو گذاشته روی سرش ...الان سرویش میاد سر خیابون ...و...” از خاطراتش می گفت. از همکارانش و من مدام گوش شنوایی بودم برای دلتنگی هایش. 😕 به درخواست پایگاه محله ، مسئول بسیج برادران شده بود و تا حدودی سرگرم امورات آنجا بود اما هنوز روحش خلأ داشت . دلش برای محل کارش تنگ شده بود و مدام بی قرار بود و سردرگم .😞 نمی دانست وقتش را چگونه پر کند . صالح همیشه فعال بود و عادت داشت به فعالیت های مختلف . هیچگاه وقتش را به بطالت نمی گذراند و همیشه کاری برای انجام دادن داشت . محل کار هم همیشه روی فعالیتش حساب باز می کردند و مسئولیت کارهای بیشتری را به او می دادند . حالا...بااین وضعیت ..‌.دچار سردرگمی سختی شده بود و نمی دانست وقتش را چگونه پر کند .🙁 دلم برایش می سوخت و ازاین وضعیت و بی قراری اش دلتنگ و ناراحت بودم . نمی دانستم چکاری می توانم برایش انجام دهم .😣 صالح به زمان احتیاج داشت که بتواند خودش را میان موقعیت جدیدش پیدا کند . به تازگی پشت رُل می نشست 🚙و رانندگی را با یک دستش تمرین می کرد ‌. بهتر و مسلط تر از قبل شده بود . برای اینکه کاری برای انجام دادن داشته باشد به مرکز تاکسی تلفنی دوستش رفته بود . از رضایت ظاهری اش راضی بودم اما می دیدم که روحیه اش را باخته است و صالح من ، غمی نهفته توی دلش داشت . 🙁 به تازگی یکی از دوستان صالح هم به خاستگاری سلما آمده بود و در پیشنهادش اصرار داشت . از همین حالا دلتنگ بودم برای سلما و جای خالی اش...پدرجون می خندید ☺️و می گفت : _ هنوز که شوهرش ندادیم . درضمن دختری که شوهر کنه با یه نفر دیگه برمیگرده...یه نگاه به خودت بندازی منظورمو میفهمی باباجان ، دیوار بین خونه ی خودمونو بابات رو برداریم سنگین تریم...😄 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
سلما نامزد کرده بود و در تدارک خرید جهیزیه اش بود . زیاد او را نمی دیدیم... درگیر خرید و غرق در دوران نامزدی اش بود. ناهار درست کرده بودم و منتظر صالح بودم که از آژانس برگردد . 😕 پدرجون هم به مسجد رفته بود🕌 برای نماز ظهر . زنگ در به صدا در آمد . دکمه ی آیفون را فشردم . می دانستم یا صالح برگشته یا پدرجون است . صدای پسر جوانی به گوشم رسید که ”یاالله“ می گفت . روسری را سرم انداختم و چادرم را پوشیدم . درب ورودی را باز کردم . پسر جوان ، زیر بازوی پدرجون را گرفته بود . پیشانی پدرجون خونی شده بود . هول کردم😧 و دویدم توی حیاط... _ پدرجون...الهی بمیرم چی شده؟ _چیزی نیست عروسم ...نگران نباش🙂 بی حال حرف می زد و دلم را به درد آورده بود .😞 به پسر نگاه کردم .👀 سرش پایین بود، انگار می دانست منتظر توضیح هستم. _ چیزی نیست خواهر . نگران نباشید. از در مسجد اومدن تعادلشونو از دست دادن افتادن و سرشون ضرب دید .😕 آقا صالح پایگاه نبودن ایشون هم اصرار داشتن که می خوان بیان منزل . وگرنه می خواستم ببرمشون دکتر. به کمک آن پسر ، پدرجون را روی مبل نشاندیم . پسر می خواست منتظر بماند که صالح بیاید . او را راهی کردم و گفتم که صالح زود برمی گردد و از محبتش تشکر کردم .☺️ تا صالح برگشت خون روی پیشانی پدرجون را پاک کردم و برایش شربت بیدمشک آوردم . کمی بی حال بود و رنگش پریده بود . 😓 با صالح تماس گرفتم ببینم کی می رسد. ☎️ _الو صالح جان _سلام خوشگلم خوبی؟😊 _ممنون عزیزم . کجایی؟☺️ _نزدیکم. چیزی لازم نداری بیارم؟ _نه ...فقط زود برگرد. _چطورمگه؟😕 _هیچی...‌دلم ضعف میره گرسنمه😬 صدای خنده اش توی گوشی پیچید و گفت:😃 _چشم شکموجان... سر خیابونم نگران بودم .😞 می دانستم هول می کند اما حال پدرجون هم تعریفی نداشت . صالح که آمد ، متوجه پدرجون نشد . او را به اتاق سلما برده بودم که استراحت کند . صالح خواست به اتاق برود که لباسش را عوض کند. _صالح! _جانم خانومم؟ _آااام... پدرجون کمی حالش خوب نیست. _پدرجون ؟ کجاست؟😳 _توی اتاق سلما دراز کشیده . جلوی مسجد افتاده بود و کمی پیشونیش زخمی شده . دستپاچه و نگران به اتاق سلما رفت .😰 پدرجون بی حال بود اما با او طوری حرف می زد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . به اصرارِ صالح ، او را به بیمارستان بردیم🏥 و با سلما تماس گرفتم‌ که نگران نشود.☎️ _سلام عروس خانم. کجایی؟ _سلام مهدیه جان . با علیرضا اومدیم خونه شون ناهار بخوریم . _باشه... پس ماهم ناهار می خوریم. خوش بگذره‌.☺️ دلم نیامد خوشی اش را از او بگیرم . هرچند بعدا حسابی از دستم شاکی می شد .😟 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
صالح آرام و قرار نداشت.آنقدر طول و عرض حیاط را قدم زده بود که کلافه شده بودم.😟 سلما و علیرضا بازگشته بودند حال سلما هم تعریف چندانی نداشت.😣 علیرضا مدام دلداری اش می داد و سعی می کرد مانع از این شود که پدر جون اشک و ناراحتی سلما را ببیند.😞 دکتر گفته بود قلب پدر جون ضعیف و کم توان شده و افتادنش بابت حمله ی قلبی بوده که به خیر گذشته اما امکان این را ذارذ که دوباره این حملات ادامه داشته باشد چه بسا در ابعاد بزرگتر. زهرا بانو و بابا هم آمده بودند و کنار رختخواب پدر جون نشسته بودند. پدر جون اصرار داشت روی مبل بنشیند اما پزشک،استراحت تجویز کرده بود. قرار بود صالح فردا در اولین فرصت،پدر جون را به پزشک متخصص ببرد که تحت نظر باشد. _صالح جان....عزیزم بیا بشین یه چیزی بخور.☺️ ️ناهارمون که هنوز دست نخورده.بیا که پدر جون هم اذیت نشه. _نمی تونم.چیزی از گلوم پایین نمیره.😕 _بچه شدی؟پس توکلت چی شده؟😞 من همیشه به ایمان محکم تو غبطه میخورم.حالا باید اینجوری رفتار کنی؟😔 خودتو نباز .خدا رو شکر که هنوز اتفاقی نیفتاده. _بهم حق بده مهدیه.نمی خوام ناشکری کنم.اول که دستم...ای خدا مبود نیست...من خودم خواستم و به نیت شهادت رفتم ولی جانباز شدن خیلی سخت تره،بعدش که بچه،اگخ بود یه ماه دیگه دنیا می اومد.😞 حالا هم پدر جون.بخدا مهدیه بعد از فوت مامان دلم به پدر جون خوش بود.اگه بلایی سرش بیاد من دق می کنم😰 سلمای بیچاره رو بگپ که تو این شرایط سردرگمه.می دونی به من چی می گفت؟ اشکش سرازیر شد😭 و ادامه داد: _می گفت نامزدیشو بهم بزنه که بتونه از بابا مراقبت کنه.می گفت چطور می تونم برم سر خونه زندگیم؟اصلا پاک قاطی کرده.خودت می دونی چقدر علیرضا رو دوست داره😖 _نگران نباش.اونم الان مثل تو ناراحته پ سردرگم.تازه،سلما دختره و عاطفی تر از تو...قبول داشته باش خیلی تحملش براش سخته. پدر جون هم که چیزیش نیست...شما از همین حالا خودتونو باختید نو اگه محکم باشی مثل همیشه،دل سلما هم گرم و امیدوار میشه.😕 ان شاءالله این بحران هم رفع میشه.🙂 حالا بیا یه لقمه شام بخور پدر جون همش میگه صالح کجاست.بیا قربونت برم.😊 دستم را دور کمرش حلقه کردم و باهم به بقیه پیوستیم.چشمان سلما همچنان خیس و متورم بود و خودش را در کنار علیرضا پنهان کرده بود. @Shahadat_dahe_haftad کانال ❣شهادت + دهه هفتاد❣
صالح،پدر جون را به دکتر متخصص برده بود.دکتر هشدار داده بود که قلب پدر جون در خطر است و هر نوع هیجانی برای او مضر و آسیب رسان می شد.😔 خیلی باید مراقب باشیم و محیط را برای پدر جون آرام و بی استرس فراهم می کردیم.خودم حواسم به همه چیز بود و غذاها را با وسواس بیشتری درست می کردم.😕 قرص ها را سر ساعت به پدر جون می دادم و گاهی اوقات که صالح نبود باهم به پارک و پیاده روی می رفتیم.🌳 صالح هم در طول روز چندبار به منزل می آمد🏠 و سری به پدر جون می زد. به خواست پدر جون،سلما و علیرضا💑 در اولین فرصت به زندگی مشترکشان رسیدند و مراسم کوچک و زیبایی برایشان برگزار کردیم. لحظه ای که سلما می خواست منزل پدرش را ترک کند خیلی گریه کرد😭 و دلتنگی اش همه ی ما را بی تاب و گریان کرد.😓 دستش را دور گردن پدر جون حلقه کرده بود و از او جدا نمی شد. _سلما جان...هیجان برا پدر جون خوب نیست.قربونت برم علیرضا گناه داره ببین چه دستپاچه ای شده.😥 صالح هم دست سلما را گرفت و توی دست علیرضا گذاشت.اشکشان سرازیر شده بود.😰 صالح سلما را بوسید😘 و او را راهی کرد. بعد سلما خانه خیلی خلأ داشت😞 حس دلتنگی از در و دیوار خانه سرازیر شده و خفه کننده بود.😟 صالح و پدر جون هم در سکوت گوشه ای گز کرده بودند و بی صدا نشسته بودند.😶 مثل دو بچه که مادرشان تنهایشان گذاشته باشد.خانه بهم ریخته بود و من هم خسته.😕کمی میوه شستم و آوردم.با خنده کنارشان نشستم و گفتم: _چه خبره جفتتون رفتین تو لاک خودتون؟ دلم گرفت به خدا.🙁 صالح لبخندی زد😊 و پدر جون گفت: _الهی شکرت...حالا دیگه راحت می تونم سرمو بذارم و برم پیش مادر بچه‌ها.🙂 صالح بعض داشت و نتونست چیزی بگوید.من ابروهایم را هلال کردم و گفتم:😣 _خدانکنه پدر جون.الهی عمرتون دراز باشه و در سلامت و عزت زندگی کنید.حالا هم میوه تونو بخورید که صالح ببردمون بیرون یه دوری بزنیم.صالح جان... _جانم. _فردا نری آژانس.باید صبحانه برای سلما ببریم.در ضمن نگران نباشید سلماو علیرضا از فردا اعضای ثابت اینجا هستن.😉 خودم دختر خانواده م بهتر می دونم حال و هواشو. فردا که صبحانه را با زهرا بانو برای سلما بردیم،سلما و علیرضا هم با ما به منزل پدر جون آمدند. سلما دوباره در آغوش پدر جون جای گرفت و دل سیر اشک ریخت.😭 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
صالح پدر جون را به دکتر متخصص برده بود. دکتر هشدار داده بود که قلب پدر جون در خطر است و هر نوع هیجانی برای او مضر و آسیب رسان می شد.😔خیلی باید مراقب باشیم و محیط را برای پدر جون آرام و بی استرس فراهم می کردیم. خودم حواسم به همه چیز بود و غذا ها را با وسواس بیشتری درست می کردم. قرص ها را سر ساعت به پدر جون می دادم و گاهی اوقات که صالح نبود باهم به پارک و پیاده روی می رفتیم. صالح هم در طول روز چند بار به منزل می آمد و سری به پدر جون می زد.😊 به خواست پدر جون، سلما و علیرضا در اولین فرصت به زندگی مشترکشان رسیدند و مراسم کوچک و زیبایی برایشان برگزار کردیم.😍لحظه ای که سلما می خواست منزل پدرش را ترک کند خیلی گریه کرد و دلتنگی اش همه ی ما را بی تاب و گریان کرد. دستش را دور گردن پدر جون حلقه کرده بود و از او جدا نمی شد.😬 _سلما جان ...هیجان برا پدر جون خوب نیست. قربونت برم علیرضا گناه داره ببین چه دستپاچه ای شده صالح هم دست سلما را بوسید و او را راهی کرد.☺️ بعد از سلما خانه خیلی خلا داشت. حس دلتنگی از در و دیوار خانه سرازیر شده و خفه کننده بود.😔صالح و پدر جون هم در سکوت گوشه ای کِز کرده بودند و بی صدا نشسته بودند. مثل دو بچه که مادرشان تنهایشان گذاشته باشد. خانه بهم ریخته بود و من هم خسته. کمی میوه شستم و آوردم‌. با خنده کنارشان نشستم و گفتم: _چه خبره جفتتون رفتین تو لاک خودتون؟ دلم گرفت بخدا.☹️صالح لبخندی زد و پدر جون گفت: _الهی شکرت... حالا دیگه راحت می تونم سرمو زمین بذارم و برم پیش مادر بچه ها. صالح بغض داشت و نتوانست چیزی بگوید. من ابروهایم را هلال کردم و گفتم: _خدانکنه پدر جون. الهی عمرتون دراز باشه و در سلامت و عزت زندگی کنید. حالا هم میوه تونو بخورید که صالح ببردمون بیرون یه دوری بزنیم. صالح جان ... _جانم. _فردا نری آژانس. باید صبحانه برای سلما ببریم. در ضمن نگران نباشید سلما و علیرضا از فردا اعضای ثابت اینجا هستن. خودم دختر خانواده م بهتر می دونم حال و هواشو😅 فردا که صبحانه را با زهرا بانو برای سلما بردیم، سلما و علیرضا هم با ما به منزل پدر جون آمدند. سلما دوباره در آغوش پدر جون جای گرفت و دل سیر اشک ریخت.😭 @Shahadat_dahe_haftad کانال ❣شهادت + دهه هفتاد❣
تلفن منزل زنگ خورد .☎️گوشی را برداشتم و جواب دادم . _الو... بفرمایید _سلام خانوم . منزل آقای صبوری؟ _بله بفرمایید.🙁 _ازحج و زیارت تماس می گیرم . لطفا فردا بین ساعت ۱۰ تا ۱۱ صبح آقایان حسین صبوری و صالح صبوری به سازمان مراجعه کنند‌. _بله ، چشم... بهشوت میگم . تماس قطع شد. نمی دانستم سازمان حج و زیارت چه ربطی به صالح می توانست داشته باشد؟؟!!🤔 صالح که برگشت پیام سازمان را به او رساندم . او هم متعجب بود و گفت : _چندوقته تماس نگرفتن _مگه قبلا مراجعه کردی؟ چندین سال پیش پدرجون و مامان خدا بیامرز برای حج تمتع ثبت نام کرده بودن که متاسفانه عمر مامان..😞 سازمان می خواست پول ثبت نام مامان رو پس بده که پدرجون نذاشت . گفت اسم منو به جای مامان بنویسن .😊حالا یه دو سالی هست که تماس نگرفتن . باید فردا برم سری بزنم. _گفتن پدرجون هم باید باشن. اسم هردوتاتونو گفتن ‌. فردا بین ۱۰ تا ۱۱ صبح. فردای آن روز صالح به تنهایی به سازمان رفت . پدرجون حال مساعدی نداشت و ترجیح دادیم توی منزل استراحت کند. صالح که بازگشت کمی سردرگم بود. هم خوشحال بود و هم ناراحت . نمی دانستم چرا حالش ثبات نداشت. _خب چی شده صالح جان ؟🙄 _والااااا... امسال نوبتمون شده باید مشرف بشیم _واقعا؟؟؟؟😍به سلامتی حاج آقا... پیشانی اش را بوسیدم و گفتم : _دست خالی اومدی پس شیرینیت کو؟؟؟ _مهدیه _چیه عزیزم _پدرجون رو چیکارکنم؟ دکترش پرواز رو براش منع کرده نباید خسته بشه و مناسک حج توان می خواد. اگه بفهمه خیلی غصه میخوره... بعد از اینهمه انتظار حالا باید اسمش در بیاد برای حج ؟؟؟ خدایا شکرت... حکمتی توش هست‌؟ چه می گفتم ؟ راست می گفت . اینهمه انتظار برای آن پیرمرد و حالا ناامید ، باید گوشه ی خانه با حسرت می نشست .😔 _حالا مهدیه نمیدونم چیکار کنم ؟ تکلیفم چیه؟ _توکل کن... هرچی خیره همون میشه ان شاءالله... من برم غذارو بیارم . پدرجون هم گرسنه اش بود.😊 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
صالح در تکاپوی اعزام به حج بود و حسابی سرش شلوغ شده بود . خرید وسایل لازم و کلاس های آموزشی و کارهای اداری اعزام ، حسابی وقتش را پر کرده بود . به اقوام هم سر زده بود و با بعضی ها تماس تلفنی داشت و از همه حلالیت طلبیده بود . همه چیز خوب بود فقط تنها مشکلمان پدرجون بود که دکترش اکیدا فعالیت خسته کننده و پرواز را برایش منع کرده بود . حتی صالح پرونده پزشکی پدرجون را به چند دکتر خوب و حاذق که از همکاران دکتر پدرجون بودند ، نشان داد اما تشخیص آنها هم همین بود . پدرجون آرام به نظر می رسید اما غم چشمانش از هیچکداممان پوشیده نبود . کاری که نمی شد کرد . سلامتی اش در خطر بود و مدام می گفت : _خیره ان شاءالله ‌. روزی که اعزام شد واقعا دلتنگ بودم اما این دلتنگی کجا و دلتنگی سوریه اش کجا ؟! این سفر، سفری بود که می دانستم سراسر شور بود و آرامش . صالح با تنی رنجور و قلبی بغض آلود می رفت که پاک و طاهر بازگردد. مثل طفلی تازه متولد شده... دلم آرام بود . بغض و دلتنگی داشتم اما نگرانی نه... نگران بازگشتش نبودم و می دانستم گلوله ای نیست که جان صالح را تهدید کند. توی فردوگاه همه زوار با وسایل لازم خودشان و ساک هایی شبیه به هم دسته دسته ایستاده بودند ومسئولین کاروان ها در تکاپو بودند برای گرفتن کارت های پرواز . خانواده ها برای بدرقه ی حجاج آمده بودند و همه جا اشک و لبخند با هم ترکیب شده بود. گاهی صدای صلوات از گوشه ای و در میان جمع انبوهی بلند می شد . سالن فرودگاه جای سوزن انداختن نبود. من و سلما وعلیرضا و زهرابانو و بابا هم با صالح آمده بودیم . پدرجون‌هم به اصرار با ما آمد . دوست نداشتیم جمع حاجیان عازم سفر را ببیند و داغ دلش تازه شود. هر چه بود و هر حکمتی که داشت پدرجون یک، جامانده محسوب می شد . اما با این تفاسیر نتوانستیم در برابر اصرارش مقاومت کنیم و او هم همراهمان آمد. صالح آنقدر بغض داشت که نمی توانست حتی به جهتی که پدرجون ایستاده بود نگاه کند. لحظه ی آخر هم اینقدر دستش را بوسید و اشک ریخت که اشک همه را در آورد. _پدرجون از خدا می خوام ثواب سفرم رو به شما و روح مامان برسونه _بروپسرم ..‌.خدا به همراهت باشه. قسمت یه چیزی بوده که با عقل من و شما جور در نمیاد. فقط خدا خودش می دونه حکمتش چی بود؟ دست حق به همراهت مراقب خودت باش‌... باهمه خدافظی کرد و به من رسید. _مهدیه جان _جانم عزیزم _هربدی ازم دیدی همینجا حلالم کن. زحمتم خیلی به گردنت بوده . بخصوص تنهایی هات وقتی میرفتم ماموریت و جریان دستم و بچه و... خدا منو ببخشه بغض داشتم اما باید صالح را مطمئن راهی می کردم . من هر کاری کرده بودم برحسب وظیفه همسری ام بود. _این چه حرفیه؟ وظیفم بوده . تو هیچی برام کم نذاشتی . تو باید منو حلال کنی . مراقب خودت باش و قولت یادت نره. پیشانی ام را بوسید و زیر گوشم گفت : _شاید دیگه ندیدمت . از همین حالا دلتنگتم. دلم فرو ریخت و از بغض نتوانستم جواب حرفش را بگویم . همه به منزل بازگشتیم . آن شب سلما هم پیش من و پدرجون ماند. عجیب دلتنگ صالح شده بودم. @Shahadat_dahe_haftad کانال ❣شهادت + دهه هفتاد❣
به محض اینکه در مدینه مستقر شده بود تماس گرفت .☎️ صدایش شاد بود و این مرا خوش حال می کرد .☺️ شماره هتل را داشتم و هر ساعتی که می دانستم زمان استراحتشان است تماس می گرفتم . صالح هم موبایلش را برده بود و گاهی تماس می گرفت . 📱 بساط آش پشت پا را برایش برقرار کرده بودم و با سلما و زهرابانو آش خوشمزه ای تهیه کردیم . 😋 پدر جون ساکت تر از قبل بود . انگار تمام فکر و ذهنش درگیر حج بود و حکمت نرفتنش... علیرضا بیشتر از قبل به ما سر می زد .😕 سلما هم که تنهایمان نمی گذاشت و اکثرا منزل ما بود .🏠 سفر مدینه تمام شده بود وحجاج عازم مکه شده بودند و رسما مناسک حج شروع می شد _مهدیه _جونم‌حاج آقا😊 _هنوز مُحرم نشدم که... _ان شاءالله حاجی که میشی.😍 _ان شاءالله خاستم‌ بگم توی مکه چون سرمون شلوغه موبایلمو📱 خاموش میکنم . اما شماره ی هتل رو بهت میدم هروقت خاستی زنگ بزن . اگه باشم که حرف میزنم اگه نه بعدا دوباره زنگ بزن . _باشه عزیزم حداقل شماره مسئول کاروانتون هم بده.🙂 _باشه خانومم‌ حالا چرا صدات اینجوریه ؟ _هیچی...دلتنگت شدم.😔 _دلتنگی نکن خانوم گلم . نهایتش تا ده روز دیگه برمیگردم . قولت که یادته؟😐 _بله که یادمه . مراقب خودم هستم. تماس قطع شد دلم گرفت کاش باهم بودیم . 😞 روز عرفه فرا رسیده بود و ما طبق هر سال توی حسینیه جمع شده بودیم برای دعا و نیایش خاطرات سال گذشته برایم تداعی شد و لبخند به لبم نشست😌 _چیه؟ چرا لبخند ژکوند میزنی؟ _یاد پارسال افتادم . صالح با تو کار داشت و منو صدا زد که بهت بگم بری پیشش یادته ؟ برای سوریه اعزام داشت.😉 _اره یادش بخیر. واااای مهدیه چقدر داغون بودم . تو هم که تنهام نذاشتی و هیچوقت محبتت یادم نرفت . وقتی صالح برگشت سر و ته زبونم مهدیه بود خلاصه داداشمو اسیر کردم رفت . 🙂 _حالا دیگه صالح اسیر شده ؟ _نه قربونت برم تو فرشته ی نجاتی😗 @Shahadat_dahe_haftad کانال ❣شهادت + دهه هفتاد❣
از صبح🌥درگیر قربانی کردن گوسفندی بودیم که پدرجون و بابا خریده بودند. آرام و قرار نداشتم و دلتنگ صالح بودم.🙁 هرچه با هتل تماس می گرفتم📱 کسی پاسخگو نبود و این مرا دل آشوب کرده بود.😞 *مگه میشه حتی یه نفر اونجا نباشه که جواب بده؟!* گوشی صالح هم که خاموش بود.📱 به هر ترتیبی بود ساعت انتظارم را به ظهر رساندم.علیرضا و سلما کباب را درست کردند و پدر جون وبابا سهم فقرا را بسته بندی می کردند. من هم در حین انجام کارهایم،کنار تلفن☎️ می نشستم و مدام شماره ی هتل را می گرفتم. زهرا بانو کلافه شده بود.😐 _شاید شماره رو اشتباه گرفتی _نه زهرا بانو...خودم ده بار با همین شماره با صالح حرف زدم الان کسی جواب نمیده😣 مشغول خوردن ناهار بودیم که با شنیدن خبری از اخبار سراسری ساعت 14 ،لقمه توی دهانمان خشک و سنگ شد.😧 توی منا اتفاقاتی افتاده بود که قابل باور نبود و به قول گوینده ی خبر ،اخبار تکمیلی هول محور این خبر هولناک هنوز به دستشان نرسیده بود.😰 مثل مرغ سر کنده از روی سفره بلند شدم و دویدم سمت تلفن...☎️ چندین بار شماره را تا نیمه گرفتم،اشتباه می شد و دوباره می گرفتم. سلما لیوان آب را به سمت من گرفت و گوشی را از دستم کشید📞 _چیکار می کنی مهدیه؟؟؟؟ بیا یع کم آب بخور... با چشمانی خشک و حریص به سلما خیره شدم👀 سلما صدایش را بالا برد و گفت: _چیه؟ دوباره می خوای فرضیه سازی کنی؟از کجا معلوم که صالح هم تو اون اتفاق بوده؟می خوای برای خودت دلشوره ایجاد کنی؟🗣 _سلما نشنیدی گفت زائرای ایرانی هم بین اون اتفاق بودن؟ اگه کاروان صالح اینا هم رفته باشه اونا هم گیر افتادن. اصلا اینا چرا تلفن رو جواب نمیدن؟😭 مطمئن باش اتفاقی افتاده نمی خوان جوابگو باشن. _تو مگه شماره ی رئیس کاروان رو نداری ؟ _دارم...😣 قبل از اینکه سلما حرفش را بزند به اتاق دویدم و موبایلم را آوردم📱به صفحه مخاطبین رفتم. این هم بی فایده بود یا ارتباط برقرار نمی شد و یا اگر برقرار می شد کسی جواب نمی داد. عصبی و هراسان بودم و دلم هزار فکر و خیال ناجور داشت.😨 تلوزیون را از شبکه ی خبر جدا نمی کردیم.📺مدام همان خبر را تکرار می کردند. غذاها سرد شده بود و کسی دست به بشقاب غذایش نزده بود🍽 و سفره همانطور پهن بود. بابا گفت: _مهدیه جان با سلما سفره رو جمع کنید گناه داره بی حرمتی میشه. زهرا بانو بلند شد و گفت: _نمی خواد.خودم جمعش می کنم شما شماره رو مدام بگیرید شاید خبری شد هر چه بیشتر شماره هارو می گرفتیم بیشتر نا امید می شدیم.😞 صدایی توی ذهنم پیچید *خدایا صالحم رو از گزند حوادث سوریه حفظ کن* *خدایااااا این چه دعایی بود که من کردم؟! مگه خطر فقط تو سوریه در کمین صالحم بود؟ ای خدااااا*😫😖 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
تا صبح فردای آن روز پلک روی هم نگذاشتم.هیچ شماره ای پاسخگویمان نبود و مسئول کاروان هم موبایلش خاموش بود.📱 کنار تلفن نشسته بودم☎️ و مدام تماس می گرفتم و نا امید تر می شدم.😞 آنقدر گریه کرده بودم که چشمانم باز نمی شد و می سوخت.😖 پلکم ورم کرده بود و روی گونه ام سوزش بدی داشت. شوریِ اشک،گونه ام را سوزانده بود و سرخ شده بود.😣 وقت اذان صبح بود.نای بلند شدن نداشتم. بغض داشتم و پاهایم سست بودند. لعنت بر شیطانی گفتم و بلند شدم.سجاده ام را کنار تلفن☎️پهن کردم. موبایلم هم کنار سجاده بود📱 عجب نمازی...قامت که بستم شانه هایم لرزید.با اشک و ضجه نکازم را خواندم😭 سرم را روی مهر گذاشتم و سجده کردم.آنقدر خدا را التماس کردم که از خدا خجالت می کشیدم ونمی تونستم سرم را از سجده بردارم.😖 خدایا... یاارحم الراحمین.تورو به عظمت کبریاییت قسم.تو رو به ذات اقدست قسم ای خدااااا😮 صالحم رو بهم برگردون.من خیلی نادون بودم ای خدا.من یه انسانم ودر برابر حکمت ودرایت تو خیلی ناچیزم.... دعای احمقانه ی منو به پای همین نادونی بذار...من فقط برای مأموریت سوریه اش دعا می کردم.ای خدا من صالحم رو از خودت می خوام...😭😰 سر سجاده خوابم برده بود...😴 به ساعت که نگاه کردم 8صبح را نشان می داد.پتوی نازکی رویم انداخته بودند و هنوز سجاده پهن بود. می دانستم کار سلماست.خانه ساکت بود."یعنی کجا رفتن؟" بلند شدم و همانطور دوباره کنار تلفن نشستم و شماره را گرفتم.☎️ هتل که جوابگو نبود.چندین بار هم شماره مسئول کاروان را گرفتم.دو بوق ممتد می خورد و قطع می کرد.تا اینکه صدای مردی توی گوشی پیچید.تمام تنم یخ زد و زبانم قفل شد.طولی نکشید که دوباره قطع شد📞 با سلما تماس گرفتم. _الو سلما...سلام _سلام عزیزم خوبی؟ _کجایی تو دختر؟پدرجون کجاست؟ _با علیرضا اومدیم سازمان حج و زیارت.اینجا خیلی شلوغه و وضعیت اسفناکیه،هنوز آمار دقیق و علت این اتفاق معلوم نیست.ان شاءالله بتونیم خبری بگیریم.پدرجون هم رفته امامزاده.گفت میرم دعا کنم...دلش خیلی گرفته بود.😣 تو بهتره خونه بمونی.شاید کسی زنگ بزنه.جویای اخبار هم باش. الو...الو مهدیه؟! آنقدر بغض داشتم که بدون حرفی تماس را قطع کردم.😞 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
الو...😕 ا...الـــ... ببخشیدقطع ووصل میشه.همراه حاج آقاعظیمی؟ بله... بفر...الــــ... حاج آقامن همسرصالح صبوری هستم.الو...توروخدایه خبری بهمون بدید... الوصدامومی شنوید؟🙁 بله... فرمودیدازبستگان کی هستید؟🤔 همسرصالح صبوری.حاج آقااونجاچه خبره ؟ والاخواهرم خودم هنوزتوشوکم . خدابراباعث وبانیش نسازه.نمی خوام دلتون روبلرزونم امااینجااتفاقاتی نیفتاده،فاجعه رخ داده کارازاتفاق گذشته .😣 ازهمسرم چه خبر؟دیروزتاحالاهیچکی پاسخگونیست.توروخدابگید چی شده؟😓 بخداخودمم نمی دونم.کاروان مایه ساعت قبل ازاون اتفاق اونجابودیم.😶 خداراشکرکسی چیزیش نشده اماایرانیای زیادی زیردست وپاموندن.من نمی تونم زیادحرف بزنم . فقط بگیدصالح سالمه ؟ شرمنده نمی دونم... دلم فروریخت.یعنی چی ؟ایناکه میگن کاروانشون اونجانبوده؟پس صالح چی شده ؟😰 حقیقتش خواهرم... چندتاازآقایونی که ناتوان بودند،اونروزازماجاموندندونیومدنمنا. ماکه برگشتیم گفتن بایدماروببریدبرای رمی جمرات منم نمی تونستم بقیه رو رهاکنم. صالح باچندتاجوون دیگه اوناروبردن سمت منا الآن ازشون خبری نیست.دربه در دارم دنبالشون می گردم . الهی که هیچ کس نبینه اینجا چ خبره😣 دلم ضعف رفت و دستم را روی شاسی تلفن گذاشتم.☎️ خیره به گل قالی،تصاویر ارسالی از منا،که بیش از صدبار از تلویزیون 📺دیده بودم.از ذهنم گذشت. خدایا یعنی صالح من هم... بی حال و ناتوان گوشه ی دیوار تکیه دادم و زانوهایم را توی شکمم جمع کردم."یعنی میشه صالحم برگرده؟الان کجاست ؟ زنده س؟ یا..."😰 بی قرار بلند شدم و چادرم را سرم انداختم و به سازمان حج و زیارت رفتم. کار دیگری از دستم بر نمی آمد.😔 @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
😊 سه روز بود که از آن فاجعه ی هولناک می گذشت و ما کوچکترین خبری از صالح نداشتیم.😞 پدر جون حالش بد بود و از فشار عصبی به حمله ی قلبی دچار شده بود و سلما پابند بیمارستان بستری شد. علیرضا و سلما پابند بیمارستان شده بودند و من پابند زنگ خانه و تلفن.☎️ امیدم رفته رفته از دست کی رفت. خبرهای اینترنتی و اخبار شبکه های مختلف را دنبال می کردم و بیشتر بی قرار می شدم.😣 خودم را آماده کرده بودم برای هر خبری به غیر از خبر مرگ صالح.😖 تمام وجودم لبریز از استرس و پریشانی بود و دلم معلق شده بود توی محفظه ی خالی قفسه ام.حال بدی داشتم و حسی بدتر از بلاتکلیفی و انتظار را تا آن زمان حس نکرده بودم.😞😖 "خدایا....سرگردانم....کجا باید دنبال صالحم بگردم.دستم از همه جا کوتاهه....شوهرم تو کشور غریب معلوم نیست چه بلایی سرش اومده.خودت یه نظر بنداز به زندگیمون.تو رو به همون اماکن مقدس قسم....بمیرم برا دلای منتظر شهدای گمنام"😫😖 با سلما تماس گرفتم📲 و جویای احوال پدر جون شدم.خدا را شکر خطر رفع شده بود اما هنوز به استراحت و بستری در بیمارستان احتیاج داشت. زهرا بانو و بابا هم بلاتکلیف بودند.آنها هم نمی دانستند چه کاری از دستشان بر می آید.یک لحظه مرا تنها نمی گذاشتند و با سکوتشان تمام نگرانی دلشان را به رخ می کشیدند.😔😞 یکی از حاجیان محله مان که قرار بود فردا بازگردد شهید شده بود.بنرهای خوش آمدگویی را درآوردند و بنرهای مشکی تسلیت را جایگزین کردند.🏴🏴 دلم ریش می شد از دیدن این ظلم و نامردی.با مسئول کاروان صالح مدام تماس می گرفتم.📲 خجالت می کشیدم اما چاره چه بود؟ او هم از من خجالت زده بود و هربار به زبانی و حالی خراب به من جواب می داد و می گفت که متاسفانه هیچ خبری از صالح ندارد 😞😖 عصر بود که با حاج آقا عظیمی تماس گرفتم.📲 فکر کردم شماره را می شناخت بس که زنگ زده بودم! بلافاصله جواب داد و با صدایی متفاوت از تماس های قبلی گفت: _سلام خواهرم.مژده بده😍 دلم ضعف رفت و دستم را به گوشه ی دیوار تکیه دادم. _خبری از صالح شده؟ _بله خواهرم.بدونید که خداروشکر زنده س...😊 صدای گریه ام توی گوشی پیچید و زهرا بانو و بابا را پای تلفن کشاند.☎️ همانجا نشستم و زار زدم و خدا رو شکر گفتم. _خواهرم خودتو اذیت نکنید.نگران نباشید توی بیمارستان بستری شده.حالش الان خوبه.خدا بهش رحم کرده وگرنه دونفر از همون جمع متاسفانه شهید شدن. صدای گریه و بغضم با هم ترکیب شده بود.😫😖 _می تونم باهاش حرف بزنم؟تو رو خدا حاج آقا....کنیزی تونو می کنم. حالش خوبه؟ _این حرفو نزنید خواهر...چشم....من برم بیمارستان تماس می گیرم.تا یه ساعت دیگه منتظر باشید.الحمدلله زنده س.کمی صورتش کبوده و دنده هاش شکسته....من زنگ می زنم.منتظرم باشید.📞 تماس که قطع شد همانجا سجده ی شکر به جا آوردم.یک ساعت انتظار کشنده به بدترین نحو ممکن تمام شد و صدای زنگ تلفن☎️ سکوت خانه را شکست.گوشی را با تردید برداشتم. _اَ...الو... صدای گرفته ی صالحم خون منجمد در رگهایم را آب کرد. _الو....مهدیه ی من🙂 "الهی ....صد هزار بار شکرت " دلتون شاد و لبتون خندون....سپاس از همراهیتون.🤗🙃💞 *شادی روح شهدای مدافع حرم و شهدای منا صلوات * @Shahadat_dahe_haftad کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣