🖌📜روایتنویسی در پنج گام
«چارچوب و اجزای یک روایت»
برای شروع، لازم نیست به دنبال کلمات خاص یا جملههای پیچیده باشید. کافی است یک لحظه واقعی را به یاد بیاورید و روایتش را قدمبهقدم پیش ببرید:
گام اول؛ کِی و کجا؟
زمان و مکان اتفاق را مشخص کنید. روایت شما از کجا و چه زمانی شروع میشود؟
گام دوم؛ چه کسانی؟
آدمهایی را که در آن لحظه حضور داشتند، معرفی کنید. چه کسانی بخشی از این خاطرهاند؟
گام سوم؛ چه اتفاقی افتاد؟
ماجرا را به ترتیب و همانطور که اتفاق افتاده، تعریف کنید. به جای کلیگویی، از جزئیاتی بنویسید که آن لحظه را برایتان زنده میکنند.
گام چهارم؛ چه حسی داشتید؟
از حال خودتان بنویسید. چه چیزی ترس، خوشحالی و یا اندوه را در شما زنده کرد و برایتان ماندگار شد؟
گام پنجم؛ چه چیزی باقی ماند؟
روایت را با اثری که آن اتفاق بر شما گذاشت، به پایان برسانید؛ چیزی که هنوز در ذهن یا دل شما باقی مانده است.
گاهی یک روایت، از چند جمله ساده شکل میگیرد؛ اما همین چند جمله میتواند یک لحظه را ثبت کند و آن را به بخشی از حافظه جمعی ما تبدیل کند.
شاید خاطرهای که برای شما معمولی است، برای دیگری بخشی از یک قصه نانوشته باشد.
یک لحظه را از میان خاطراتتان انتخاب کنید، آن را در پنج گام روایت کنید و برای «همچو سرو» بفرستید؛
بگذارید قصه شما هم شنیده و ماندگار شود.
🆔🌱@hamchoo_sarv
🌲همچو سرو؛ روایتِ زنان از جنگ و همدلی
اگر در جایگاه یک زن در روزهایِ جنگ، تجربهای زیسته و معنادار داشتهاید، آن را با ما در میان بگذارید. «همچو سرو» میخواهد صدای زنان را بشنود و روایتهایشان را ثبت کند؛ تا آنچه بر ما گذشته، فقط در خاطرهها نماند و بخشی از حافظهی جمعی این سرزمین شود.
📝 مهلت ارسال روایت: تا ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
اینجا قرار نیست فقط خاطرهای بنویسیم؛ میخواهیم آنچه زیستهایم، شنیده شود و بماند. 🌿
رویداد ملی «همچو سرو»
روایت زنان از روزهای جنگ و همدلی
📍 فرهنگستان هنر
📅 ۲ ، ۳ و ۹ مهر ۱۴۰۵
🕘 ساعت ۹ تا ۱۷
راه ارتباطی با دبیرخانه و ارسال روایت:
@Hamcho_sarvv
🔹 در بله، ایتا و تلگرام
#همچو_سرو
#روایت_زنان
#روایت_وطن
📜🖊روایت شما | صدایی که از زیر آوار میآمد...
اون روز، سومین خونهای بود که برای آواربرداری رفته بودیم.
از در که وارد شدیم، دیگه چیزی شبیه خونه باقی نمونده بود.
یه تکه از مبل گوشهی اتاق بود، چندتا ظرف شکسته وسط آشپزخونه و عکس یه خانواده که هنوز روی دیوار مونده بود.
یه خانوادهی جوون بودن.
پدر، مادر و دو تا بچه.
همه میگفتن کسی زنده نمونده.
داشتیم آوارها رو کنار میزدیم که یهدفعه صدایی شنیدم.
خیلی آروم بود.
اول فکر کردم صدای چیزی بین آوارهاست.
ایستادم.
گفتم:
«صبر کنید...»
همه ساکت شدن.
دوباره شنیدمش.
صدای گریهی یه بچه بود.
نمیدونم اون لحظه چی شد، ولی انگار همهچیز از ذهنم پاک شد.
فقط به خودم گفتم:
«یه بچه اون زیره.»
دیگه به خستگی فکر نمیکردم. به اینکه آوار ممکنه دوباره بریزه فکر نمیکردم. حتی به خودم فکر نمیکردم.
فقط میخواستم بهش برسم.
هرچی آوار رو کنار میزدیم، صدا واضحتر میشد.
یکی گفت:
«نباید جلوتر بریم، ممکنه این قسمت بریزه.»
گفتم:
«بچه هنوز اونجاست.»
نمیدونم از کجا اینهمه توان آوردم. با دستهام، با هرچی دم دستم بود، شروع کردم راه باز کردن.
هر چند ثانیه یک بار صداش میاومد و من بهش میگفتم:
«من اینجام... صداتو میشنوم... فقط یه کم دیگه صبر کن.»
برای اولین بار توی اون چند روز، حس نکردم دارم برای نجات یک آدم غریبه تلاش میکنم.
حس میکردم دارم برای بچهی خودم میجنگم.
بالاخره راه باز شد.
دست کوچیکش رو دیدم.
همون لحظه فقط گفتم:
«پیدات کردم...»
بچه رو که بیرون آوردیم، هنوز گریه میکرد.
من نشسته بودم روی زمین و فقط بغلش کرده بودم.
یکی از بچههای تیم گفت:
«اگه چند دقیقه دیرتر میرسیدیم...»
نگذاشتم جملهاش رو تمام کند.
به بچه نگاه کردم و گفتم:
«مهم اینه که رسیدیم.»
اون روز وقتی برگشتم خونه، تازه فهمیدم چرا وقتی صدای اون بچه رو شنیدم، دیگه نتونستم عقب بکشم.
بعضی صداها، مستقیم به جایی از آدم میرسن که اسمش فقط «مادریِ»؛ حتی وقتی اون بچه، بچهی خودت نیست.
🆔🌱@hamchoo_sarv
🔴آخرین تمدید🔴
فرصت ارسال روایات ارزشمند شما، تا ۲۷ شهریور تمدید شد🌱
راه ارتباطی با دبیرخانه و ارسال روایات:
@Hamcho_sarvv
🔹در بله، ایتا و تلگرام
#روایت_یک_سرو
«شهیده مهسا طاهری»
دکتر مهسا طاهری، دانشجوی دکتری شیمیفیزیک دانشگاه تربیت مدرس و پژوهشگری در حوزه فناوریهای موشکی بود؛ نخبهای جوان که میتوانست آیندهاش را هزاران کیلومتر دورتر از وطن بسازد.
پیشنهادهای کاری و اقامت از آمریکا، آلمان، نروژ و دیگر کشورها را داشت؛ اما ماندن را انتخاب کرد. حتی وقتی میدانست نامش در فهرست ترور قرار گرفته، از راهی که برای خود انتخاب کرده بود، بازنگشت.
او ماند؛ برای ایران، برای علم، برای ساختن.
تا اینکه در ۱۳ اسفند ۱۴۰۴، در جریان حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی به تهران، به شهادت رسید و در زادگاهش اراک، به خاک سپرده شد.
اما بعضی آدمها با رفتن، تمام نمیشوند؛ میروند تا نامشان بماند، راهشان حفظ شود و روایتشان، نسل به نسل ادامه پیدا کند.
همچو سرو؛ روایت زنان از ایستادگی ✨🌲
🆔@hamchoo_sarv
هر پرسشی، گامیست برای شناختن بهتر «همچو سرو»؛
پرسشهای خود را با ما در میان بگذارید.🌱
راه ارتباطی با دبیرخانه و ارسال روایت:
@Hamcho_sarvv
🔹 در بله، ایتا و تلگرام
#همچو_سرو
#روایت_زنان
#روایت_وطن
📜✒️روایتِ شما؛ قالیِ هزار رجِ خیال
وقتی صدایِ متصدیِ آزمایشگاه در گوشش پیچید و واژه «مثبت» را شنید، جهان برایش از حرکت ایستاد؛ نه از ترس، بلکه از شعف و شوق مادرانه ای که در وجودش ریشه دوانده بود. گویی عقربههایِ ساعت رویِ همان لحظه قفل شدند تا بهار را در دلِ سردِ زمستانِ شهر تکثیر کنند. پیش از آنکه زمستان بار و بُنه ببندد و برود، برای او همهچیز بویِ نویی گرفته بود. در راهِ بازگشت، خیابانها برایش شکل دیگری داشتند. او کنارِ هر درختِ لختِ به خواب زمستانه رفته، جوانهای از امید میدید. در دل نور کم رنگ خورشید، درخششی همچون الماس میدید. آن روز دنیایِ او دیگر در جغرافیایِ تهران خلاصه نمیشد؛ دنیایش در «خیال» بود. ساعتها مینشست و مثلِ قالیبافی که تارهایِ قالیاش را با عشق گره میزند، خیالهایی که برای «توراهیاش» در سر داشت را رجبهرج میبافت. رجِ اول: رنگِ چشمهایش. رجِ دوم: صدایِ خندههایش. رجِ سوم: گرمایِ انگشتانِ کوچکش که قرار بود دورِ انگشتِ همسرش حلقه شود.
به اولین بازارچه که رسید، بیهوا ایستاد. نگاهش رویِ یک عروسکِ خرگوشیِ کوچک قفل شد؛ همانجا، در ویترینِ شیشهای، دستانِ طفلش را به دورِ آن عروسک میدید. خریدارش شد و با قلبی که تندتر از همیشه میتپید، راهیِ خانه شد. برگه آزمایش و عروسک را با وسواسی مادرانه روی میزِ ورودی چید تا همسرش، به محضِ پا گذاشتن به خانه، با دیدنِ این دو یادگاری، شکوفه بدهد.
اما جهان، گاهی بیرحمانهترین پایانبندی را برایِ بهترین قصهها مینویسد. پیش از آنکه همسرش از راه برسد، صدایِ انفجاری پیاپی، سقفِ آرزوها را روی سرش آوار کرد و دنیا در کسری از ثانیه خاموش شد. ساعاتی بعد، بانوی امدادگرِ هلالاحمر، میانِ تلی از بتن و آهن، دستش به چیزی نرم گیر کرد. عروسکِ خرگوشی بود. کمی آنطرفتر، برگه آزمایش مچاله شده بود. امدادگر، در حالی که آوارِ اندوه رویِ شانههایش سنگینی میکرد، برگه را برداشت و با صدایی که از بغض میلرزید، زیرِ لب زمزمه کرد: «میانِ این همه خاک، انگار تمامِ بهارِ یک نفر را در یک لحظه خزان زدهاند…». من آنجا نه امدادگر بودم و نه جای آن زنی که حالا نه اثری از خودش بود و نه طفل در شکمش، اما وجودم در حال آتش گرفتن بود و داغدار این مصیبت بودم. برای زنی که نمیشناختمش، برای مادری که طفلی از دست داده بود، برای همسری که باید یکجا با فقدان همسر و فرزندش مواجه میشد، سوگوار بودم و حال دلم فقط یک بیت از آقای چاووشی بود که میگفت:
«ننگ بر آنکه خواسته شمر به ما کمک کند»…
#همچو_سرو
#روایت_شما
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 معرفی استاد؛ رویداد ملی «همچو سرو»
در مسیر روایتهایی که قرار است شنیده و ماندگار شوند، همراهی استادانی که روایت را میشناسند و تجربه زیسته را به داستان پیوند میزنند، بخش مهمی از «همچو سرو» است.
در این ویدئو، با سرکار خانم «مکرمه شوشتری» نویسنده، مدرس حوزهٔ ناداستان و سردبیر کتاب رویداد ملّی همچو سرو همراه میشویم؛ که در کارگاه «نوشتن از خود» از شیوه درست حضور نویسنده در متن، خودافشاگری و شیوه صحیح آن خواهند گفت.
همراه ما باشید تا روایت را دقیقتر ببینیم، بشنویم و بازگو کنیم🌿
#همچو_سرو
#رویداد_ملی_همچو_سرو
#روایت
#داستان
#مکرمه_شوشتری
هر رویداد، پیش از آغاز، با پرسشهایی شکل میگیرد که در ذهن مخاطبانش جاریست.
در «همچو سرو» تلاش کردهایم به پرسشهای شما با دقت پاسخ دهیم چراکه برای ما، همراهی شما از نخستین پرسش آغاز میشود.
در این پست، بخشی از پرسشهای پرتکرار شما را پاسخ دادهایم تا مسیر «همچو سرو» را روشنتر بشناسید؛ از چرایی شکلگیری رویداد تا آنچه در روزهای پیشرو انتظارمان را میکشد.
اگر هنوز سؤالی دارید، آن را با ما در میان بگذارید.
این مسیر، با شنیدن روایتها آغاز میشود و با شنیدن پرسشهای شما ادامه پیدا میکند.
#همچو_سرو
#رویداد_ملی_همچو_سرو
#روایت
#داستان
#سوالات_شما