رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_سوم
🌿 #پارت_134
وارد داروخانــه شــدم و اون چیــزي کــه مــی خواســتمو خریــدم ، یــک بســته هــم چســب زخــم خریدم که دروغ نگفته باشم .
زمانی که به هتل رسیدیم به کارلو گفتم
+تو برو رستوران ، من خریدها رو داخل اتاق می گذارم و میام .
- بگذار من هم باهات بیام .
+نیازي نیست ، تو برو من هم زود برمی گردم .
پـذیرفت و بـه سـمت رسـتوران رفـت ، سـوار آسانسـور شـدم ، داخـل آینـه را نگـاه کـردم و زنـی را دیدم که هنوز از مشکلات روزگار کمر خم نکرده ...
آسانسور ایستاد و از آن خارج شدم ، وارد اتاق شدم و بسته را از کیفم بیرون آوردم ، فکر کردم اگر یک درصد حدسم درست باشد من چه باید بکنم ؟!
با یادآوري اینکه کارلو منتظر من است سریع وارد دستشویی شدم ...
بــا چشــمانم کــارلو را جســتجو کــردم وبــالاخره میــزي کــه پشــت آن نشســته بــود را یــافتم ، بــا گام هاي سست به سمتش رفتم ، همسر مهربان با دیدن من لبخند زد :
- بیا بنشین
روي صندلی نشستم و مرد چشم آبی من چند بشقاب از چند نوع غذا جلویم گذاشت :
- فکــر کــردم گرســنه اي خــودم بــرات غــذا ریخــتم ، منتهــی نمــی دونســتم چــی مــی خــوري از همه اش آوردم .
لبخندي زدم ، مطمئنا اگر شرایط نرمالی داشتیم الان بیش از هر زمانی خوشحال بودم ...
قاشق را برداشتم و براي اینکه دل مردمحبوب من نشکنه قاشقم را از غذا پر کردم ،
فکـر مـی کـردم بایـد بـه سـختی غـذا بخـورم امـا بـرعکس همیشـه کـه فکـرم مشـغول مـی شـد
اشتهایم را از دست می دادم الان احساس می کنم اشتهایم مثل شرایط عادي است ...
بعد از صرف شام براي آخرین بار به زیارت امام رضا رفتیم ...
باز هم موفـق شـدم بـه ضـریح برسـم ، بغضـم ترکیـد و اشـک هـام سـرازیر شـد ... اشـک هـام بـه اندازه تمام روزگار سختی که کشیدم کهنه و قدیمی بود ...
هق زدم
+مـن چـه کـار بایـد بکـنم ؟! خـودت یـه راهـی پـیش روم بـزار ... امـام رضـا مـن سـنی نـدارما ، چنـد مــاهی میشــه کـه 26 سـاله شــدم امــا روح و روان مـن مثــل یـک زن 80 سـاله اســت ... بــر تمــام مصـیبت هـایی کـه دیـدم صـبوري کـردم ، امـا حـالا دیگـه صـبري بـرام نمونـده ... نمـی دونـم بایـد چـه
کـار کـنم ؟! ... یـا ضـامن آهـو کمکـم کـن ... مـن فـردا صـبح از ایـن شـهر مـی رم امـا هنـوز دلـم بـه معجزه الهی روشنه ... سخت محتاج یک معجزه ام ...
مشبک فلزي طلایی رنگ را بوسیدم و از امام رضا خداحافظی کردم ...
+مادربزرگ من مطمئنم کارلو بهترین پدر دنیا می تونه باشه .
- خب پس مشکل چیه ؟
+یعنی شما نمی دونید ؟
- عسلم نباید امیدتو از دست بدي .
+ امیدمو از دست ندادم ... اما ... مادربزرگ من با این بچه داخل شکمم چه کار کنم
صدایی از پشت سرم گفت :
- بچه ؟!
موبــایلم از دســتم رهــا شــد و روي زمــین افتــاد ... جــرات نداشــتم برگــردم ... دســت هــام مــی لرزید ...
دســتش روي شــونه ام نشســت و منــو برگردونــد ، قطــره هــاي آب از موهــاي ریختــه شــده بــر پیشانی اش می چکید ،
ناباورانه پرسید :
- یامین تو حامله اي ؟
به سختی آب دهانمو قورت دادم :
+چقدر زود حمام کردي
- لطفا جواب بده .
به سمت چمدان باز روي تخت رفتم و در حالی که درشو می بستم گفتم :
+پرواز دیر میشه بهتره زودتر حاضر بشی .
بازومو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند :
- یامین نمی خوام قسم بدم ، پس خودت جواب سوالمو بده ، تو حامله اي ؟
+ آره ...
دستشو روي شکمم گذاشت و آرام زمزمه کرد :
- یعنی اینجا فرزند ما در حال رشد هست ؟
قطره ي اشکی روي گونه ام چکید و لبخند روي لبم نقش بست
+بله ، یکی اینجا منتظره که پا به این دنیا بگذاره
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝