دارم میمیرم از خاب
نمیتونم پیام بدم
امیدوارم بدون م ن کویر نشه
شو خش
.
باشه عزیزم .
شبت بخیر
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:1 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 انقدر خسته از دانشگاه برگشتم.. که تا سرمو گذاشتم روی بالشت چشام بسته شد...
𝗣𝗮𝗿𝘁:2
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
آﻭﺍ🩰
سر صبح ما رو مسخره کردن؟
وایی اصلا حوصله ندارم...
یکم مونده بود برسم دانشگاه
که کنجکاویم گل کرد و رفتم سمت اونجا..
وقتی رسیدم پیاده شدم...
از یه ورودی که داشت وارد شدم
که دیدم یه مردی تفنگ گرفته
سمت یه دختری که دست و پاهاش بسته اس و روی صندلی نشسته..
بدون اینکه کسی بفهمه رفتم نزدیک..
از پشت دست های مرده رو گرفتم...
یکم درگیر شدیم در حالی که هر کدوم میخواستیم تفنگ رو بگیریم..
که یه دفعه صدای شلیک اومد...
اون تیر...
اون تیر خورد به مرده...
خواستم ببینم کیه ولی هیچیش معلوم نبود...
ماسک زده بود..
مرده رو ول کردم و رفتم سمت دختره..
پارچه ای که روی دهنش بود رو برداشتم...
جانا:حح ..ح...تورو خدا کمکم کن خواهش میکنم
اوا:باشه باشه ولی چی شده چرا اینجایی تو!
جانا:تتورو خدا نمیتونم حرف بزنم..
آوا:باشه اروم باش بیا
جانا:وای دستت درد نکنه مرسی(بغ/لش کردم)
آوا:باشه گلم
جانا:میشه منو ببری از اینجا
آوا:اره بیا بریم بیرون ماشینم اونجاس..
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱