eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
392 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:2 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 سر صبح ما رو مسخره کردن؟ وایی اصلا حوصله ندارم... یکم مونده بود برسم دانشگاه
𝗣𝗮𝗿𝘁:3 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 نشستیم توی ماشین معلوم بود اصلا خوب نبود.. سر راهم یه مغازه وایسادم و یه اب براش خریدم... آوا:بیا بخور جانا:مرسی...م‌ممنون اوا:خب نگفتی اینا کی بودن جانا:من... اوا:لازم نیست بگی من فقط بگو چجوری شد اون لوکیشن چجوری اومد به گوشی من جانا:راستش قبلی اینکه کسی بیاد دست و پاهام باز بود...یه گوشی دیدم برداشتم و رفتم توی پیامک....به یکی لوکیشن فرستادم...و از طرف خودم برای خودم پاک کردم...وقتی یارو اومد تو دید گوشی دستمه دست و پاهامو بست...منم دیگه... آوا:میشناختیشون؟ جانا:راستش نه شاید به خاطر... آوا:به خاطر چی؟ جانا:داداشم سرگرده شاید دشمنای اونن اوا:خب ادرس اونجایی که داداشت هست رو میدی.؟ جانا:اره برو..... اوا:مرسی عزیزم آﻭﺍ🩰 رفتیم سمت اوم لوکیشنی که فرستاده بود.. وارد مرکز شدیم... با همراهی یکی از کسایی که اونجا کار میکرد اتاقش رو پیدا کردیم... سرگرد حامی! چه اسمی...رفتیم داخل در باز شد.. دختره با دیدن برادرش پرید توی بغل..ش منم یه گوشه وایساده بودم و لبخند ملیحی روی لبم بود... حامی:ببخشید..آشنا نشدیم...سرگرد حامی صالحی هستم.خوشبحتم آوا:منم اوا هستم اوا مرادی همچنین جانا:داداش یه اتفاقی افتاده که باید تعریف کنم حامی:میشنوم... جانا:(داستان رو تعریف کردم) حامی:واقعا ازتون ممنونم خانوم مرادی که جانا رو نجات دادید اوا:اولن که کاری نکردم که دومن اسمت جاناعه؟ جانا:اره وقت نشد بگم اوا:اسمتم مث خودت قشنگه عزیزم تو دانشجو‌ی؟ جانا:اره دانشجو پزشکی اوا:چه جالب...منم ولی فک کنم چند ترم ازت بالا ترم اره؟ جانا:اره فک کنم اوا:خب اقای صالحی خیلی خوشحال شدم از دیدن شما و نجات دادم جانا جان جانا:عه اوا میگم من میتونم شمارتو داشته باشم؟ اوا:چرا که نه بنویس.... جانا:مرسی اینم شماره من ..... اوا:دوستای خوبی میشیما جانا:بله که میشیم واقعا بازم ازت ممنونم اوا:خواهش میکنم فعلا خدافظ حامی:خدافظ جانا:خدافظ . 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:3 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 نشستیم توی ماشین معلوم بود اصلا خوب نبود.. سر راهم یه مغازه وایسادم و یه
𝗣𝗮𝗿𝘁:4 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 از اونجا اومدم بیرون. سوار ماشین شدم و راه افتادم. دیگه نمیشد رفت دانشگاه رفتم سمت خونه که یه پیامک برام اومد از شماره ناشناس پیام:فک کردی مردم؟زندگیت سیاه میشه منتظر بمون!A این چیه دیگه انگار یه بازیه! A دیگه کیه؟ خدایااا گیر کیا افتادیم . دختره رو نجات دادم زندگیم عوض شد رسیدم خونه. پیاده شدم. روی در خونه با اسپری رنگ سفید یکی نوشته بود:اول از کدوم اعضای خانواده شروع کنم؟A خدایاااااااا گیر چند تا آدم روان..ی افتادم. رفتم داخل خونه. مامانم نبود. یه نامه گذاشته بود نامه:میرم بیرون چیزی بگیرم غذا رو درست کردم بخور هوفف خدایااا رفتم سمت گاز و غذا برای خودم کشیدم...... حـامـیـ🖇 این دیگه چه اتفاقی بود افتاده.. با تلفن گفتم امیر بیاد توی اتاقم.. امیر:قربان با من کار داشتید حامی:بشین امیر قربان نگو دیگه ما رفیقیم امیر:باشه...چی شده مشکلیه؟ حامی:جانا رو یکی دزدیه یه دختری به اسم اوا مرادی نجاتش داده...درباره دختره تحقیق کن میخوام ببینم کیه امیر:چشم تحقیق میکنم کار دیگه ای نیست؟ حامی:نه میتونی بری امیر:چشم 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
خیلی آشغالی😐😂 جدا از شوخی حقی نداری با عکس های حامیم این کارارو بکنی به پلیس فتاه گذارش میشه کانال پاک میشه و از خدمات رفاهی مرحروم میشی و دستگیر میشه به حکم ۶ ماه . چییی😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐
https://eitaa.com/hamimmoonn/5424 این چی ز..ر ز..ر میکنه؟ من نمیفهمم🤨😂 . حتما ناشناس رو اشتباه اومده🤣
به خاطر دلت جوین دادم که ۴۰۰ تایی عشقممم🥺🥰 (دختر ما)😉 گفتم عشقم گفتم . مرسی فدات شم✨💘
https://eitaa.com/hamimmoonn/5424 چی؟ حالت خوبه؟ ولی انگار مس.تی؟ پلیس فتا؟ ۶ ماه دس.تگیری؟ اشتباهی اومدی ؟ چرا ز.ر مف.ت میزنی؟ . عاقا اشتباه اومده ولش کنین😐
این چی میگه ؟ . ولش کنینننن اشتباه اومدههه
چنلت عالیه فقط زود به زود پارت بزار لطفاااا . چشم شما هم ناشناس رو کویر نکنین🥺
عالی بود خداروشکر هنوز رگ یزیدیت بالا نزده . بع زودی میزنه😃 این رمان از حالا بگم... جن..ایی هست...
پسری یا دختر؟ . عاقا به خدا به مولا دخترم😐