eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
388 دنبال‌کننده
444 عکس
29 ویدیو
2 فایل
داستان یک شب..🤍. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست☁️. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌬. با ما همراه باشید!🌚. Start:1404/11/22 | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:8 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 دلـارامـ🎀 دوباره زنگ زدم اما بازم جواب نداد هوفففف بی خیالش 5 روز بعد. حـا
𝗣𝗮𝗿𝘁:9 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون موهامو اوتو کردم یه لباس مناسب برای امشب برداشتم لباسمو پوشیدم.. جلوی موهامو کمی حالت دادم یه میکاپ هم زدم و.. و تمام هوففف من حتی نمیدونم خاستگار کیه. با صدای باز شدن در نگاهمو دادم به در... وایییی خدااا آریا:بح بح سلام خواهر قشنگم آوا:هووو سلام داداشیی(پریدم بغ/لش) آریا:اوه اوه اروم موهات خراب میشه آوا:تو مگه ترکیه نبود کلک آریا:به خاطر شما اومدم خواهری اوا:قربونت برم،خب خوش گذشت آریا:بد نبود،بدون تو که حال نمیده آوا:میدونم خودم🦦 آریا:اعتماد.... آوا:ببند عسیسم💆🏻‍♀ آریا:چشم🤣 آوا:خب برو تو اتاقت آماده شو اینا زود میان آریا:چشم قربان آوا:افریننن🤣 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:9 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون موهامو اوتو کردم یه لباس مناسب برای امشب برداشت
𝗣𝗮𝗿𝘁:10 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 وای خداا کلا یادم رفت به محیا و دلارام زنگ بزنم هوففففف میدونم میکشنم اول زنگ زدم به دلارام مکالمه دلارام و آوا✨ آوا:الو،سلام قشنگممم دلارام:سلام...(سرد) آوا:چتههه دلارام:هیچی(سرد) آوا:اه دلارام نمیخوای که روز قشنگمو خراب کنی دلارام:مگه چیه؟ آوا:خب آماده باش دلارام:بگو سکته نه منو🗿 آوا:برام خاستگار اومده دلارام:عررررررر(ذوقق) آوا:نمیخوادی خیلی ذوق کنی نه میدونم کیه نه هیچی دلارام:عههه آوا:اوهوم دلارام:ولی من هنوز قهرم ها برو با دوستای جدیدت آوا:چه دوستیییی دلارام:چرا چند روز پیش زنگ زدم جواب ندادی؟ آوا:به خدا نشنیدم دلارام:باشه باشه برو آوا:اشتی؟ دلارام:هوففف...باشه آشتی برو ایشالا خوشبخت شی آوا:مرسی قشنگم،خدافظ. دلارام:خدافظ مکالمه محیا و آوا💘 آوا:الو سلام خوبی محیا:الوو سلام خوشگله مرسی خوبم تو چی اوا:مرسی منم خوبم،یه خبر امروز خاستگاریمه محیا:عععععععع بگو به خدا آوا:به خدا حتی نمیدونم کیه محیا:عالیه،هرچی شد بهم بگو باش آوا:باشه من برم الانا میان کاری نداری محیا:نه قربونت خدافظ اوا:خدافظ 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:10 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 وای خداا کلا یادم رفت به محیا و دلارام زنگ بزنم هوففففف میدونم میکشنم اول
𝗣𝗮𝗿𝘁:11 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 تلفن رو قطع کردم و رفتم بیرون آریا،و مامانم آماده بودن.. همه چی هم آماده بود تا رفتم بیرون زنگ در هم خورد .. در رو باز کردم.. باورم نمیشد! با دیدنش چهام چهار تا شد!!! سرگرد حامی!!! نههههههه عععرررررر یعنی الان یه سرگرد اومد خاستگاری من؟ خداااا اول پدرش.....بعد مادرش... بعد هم بله... همونی که ازش انتظار می‌رفت جانا باعث شده با جانا روبوسی کردم.. بعدش هم حامی.. که یا دسته گل رز سفید بزرگ.. در حدی بزرگ که اولش خودشو ندیدم گلو گرفتم و دادم به آریا و با حامی هم سلام و احوال پرسی کردم هنوز تو تعجب مونده بودم نشستیم و آریا هم کنار من خانواده ها شروع کردن به حرف زدن بعد از حرفاشون .... حمید:خب ما که حرفامو زدیم... به نظر جوونا برن داخل اتاق حرف بزنن مریم:بله بچه ها پاشید آوا:چشم مامان حامی:باشه.. آﻭﺍ🩰 رفتیم داخل اتاق و در رو بستم.. برگشتم و به حامی نگاه کردم.. غش کرده بود از خنده.. منم همچنان تعجب زده نگاهش میکردم واییییی آوا:به چی میخندی!؟ حامی:وای قیافت خیلی خنده دار بود خیلی خودمو کنترل کردم نخندم!(با خنده) آوا:مگه تو الان نباید جدی باشی!؟ حامی:چرا آوا:ببخشید که همه صدات میزنن سرگرد حامی حامی:اره...ولی چرا باید با کسی که دوسش دارم هم جدی باشم؟ آوا:ت‌تو....الان میگی منو دوست داری؟ حامی:اره مگه نمیشه؟ آوا:واااا حامی:بیا قبول کن از روز اول که من و دیدی عاشقم شدی... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:11 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 تلفن رو قطع کردم و رفتم بیرون آریا،و مامانم آماده بودن.. همه چی هم آماده ب
𝗣𝗮𝗿𝘁:12 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 داشت راست میگفت.. منم از اول عا..شقش شدم ولی حرفی نزدم یکی حرف زدیم و رفتیم بیرون هر دو بله رو گفتیم و تاریخ عقد رو مشخص کردن هفته ی دیگه هوفففف چقدر زودددددد. خدایاااا خانواده حامی و خود حامی رفتن‌. و من موندم و یه بدن کوفته🗿 5 روز بعد✨ آﻭﺍ🩰 فردا عقدمون بود که یه مراسم خیلی بزرگی قرار بود بگیریم قرار بود من برم پاساژ منتظر بمونم تا حامی بیاد یه چی پوشیدم و رفتم پایین... رفتم سوار ماشین شم . که از پشت یه دستمالی روی دهنم قرار گرفت و سیاهی مطلق....... چند ساعت بعد. آﻭﺍ🩰 هوففف سرم خیلی درد میکنه من اینجا چی کار دارم چشامو باز کردم. یه کارخونه متروکه دست پاهامو به یه صندلی بسته بودن شروع کردم داد زدن... آوا:منو چرا آوردین اینجا ولم کنین برم هویییییی عوض...ی ها کجایی ن بیاین اگه مردین ..:میخوای منو ببینی؟ آوا:ماسکتو بردار کثا..فت ..:امر دیگه ای نیست؟ آوا:منو چرا آوردی اینجا؟ ..:فک کنم این لحظه رو یادت باشه!.. 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
سلاممممم💘 ببخشید نبودم نتم تموم شده بود😃
میشه بس کنین💁🏻‍♀؟ ما رمان +18 از حامیم نمی‌نویسیم! اگر هم بخوایم بنویسیم که نمیخوایم کانون نمیزاره🤷🏻‍♀! کجای رمان های ما نه آخه کجاش +18 هست! بد میاین میگین فن نما؟ به نظرتون خودتون فن نما نیستین😃؟ نمیخوام دیگه توی ناشناسم دیگه این حرف ها و اینا که مینویسین دیگه رمان ننویس رو ببینم😑! من رمانم رو مینویسم💁🏻‍♀! به هیچ کس هم ربط نداره که بنویسم یا نه🌚! خواهشا اینو بفهمین دیگه حرفی ندارم دیگه هم توی ناشناس این پیام ها رو نبینم🤷🏻‍♀. و اینکه همه ی اینا به دست حامیم رسیده🤣. بچه ها یکم بشینین فکر کنین! اخه حامیم مگه زندگی نداره،چرا باید بیاد تک تک رمان های ایتا و روبیکا رو بخونه🗿. تورو خدا باور نکنین این چیز ها رو💆🏻‍♀! اینجا بیشتر از همه شما فن نما هستین!