eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
392 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
زاپاس بمونین! دلیل داخل زاپاس هست!:) خواهش میکنم،خواهش میکنم🙏🏻 https://eitaa.com/joinchat/3060467253Cdacc0f34b3
زینب نیس.. فور بدین میپاکم 💁🏼‍♀️
خورشید که بالا می‌آید˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ یعنی هنوز فرصت برای خوب بودن؛˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ دوست داشتن و ادامه دادن هست!˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ صبحتون بخیر🌝🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸
امروز تولد بابا حمیده✨˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ اتحاد بریم؟˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
رمان یکم احساسی بشه؟...
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:21 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 با شنیدن جمله اش انگار قلبم رو از جا کندن یه لحظه قلبم وایساد مونده بودم
𝗣𝗮𝗿𝘁:22 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 چند ساعت بعد💘 حـامـیـ🖇 سرم اوا تموم شد میتونست بره کمکش کردم که از روی تخت پاشه سوار ماشین شد سرشو به شیشه ماشین تکیه داد و دوباره شروع کرد به اشک ریختن... حامی:کجا برسونمت؟ اوا:خونم.. حامی:تو حالت خوب نیست میخوای... اوا:(نزاشتم ادامه حرفشو بگه)خونم حامی:باشه.... آﻭﺍ🩰 انگار وجودم رفته بود انگار روحم توی ماشین بود چرا مامانم چرا باید مامانم رو میکشت.. من رو میکشت راحت میشد چی کار به اطرافیانم دارن اخه؟.. مشکلش منم من و بکشه راحت شم.. چجوری این غم رو تحمل کنم من تا سال ها عذاب وجدان میگیرم و خواهم داشت... رسیدم خونه بدون هیچ حرف و تشکری از ماشین پیاده شدم رفتم داخل خونه در اتاق مامانمو باز کردم بوی مامانم میومد بوی تمیزی که همیشه روش حساس بود همیشه میگفت اتاقت تمیزی تو رو نشون میده هر چقدر اتاقت تمیز باشه تو هم دختر تمیزی هستی... کمد لباسشو باز کردم و یکی از لباساشو برداشتم و بو کردم..... یعنی دیگه قرار نیست این بو کل خونه رو بگیره؟ دیگه قرار نیست مامانم بیاد بگه تا چند سال دیگه خانوم دکتر خودم میشه منم میگم دخترم دکتره؟ نمیشه برگردیم عقب؟ نمیشه برگردم به اون خواب و اون دختر رو نجات ندم؟ نمیشه! چرا چرا من این همه ادم چرا من باید توی این بازی کثیف بیوفتم.... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱