همسایه میپذیرم˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
امارم:415🦦˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
امارت:+100✨˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
موضوع چنلم:رمان🎀˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
موضوع چنلت:حامیم،رمان🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
اگه این شرایط رو داری بیا پیوی💁🏻♀˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
پیویم: @pv_Fahimee 💞˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:22 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 چند ساعت بعد💘 حـامـیـ🖇 سرم اوا تموم شد میتونست بره کمکش کردم که از روی تخت پ
𝗣𝗮𝗿𝘁:23
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
4 ماه بعد✨
آﻭﺍ🩰
چهار ماه گذشته بود
از روزی که من دیگه مامانمو ندیدم
دیگه عادت کردم...
ناراحت هستم ولی کمتر....
سعی میکنم اون یارو رو پیدا کنم...
امروز قرار بود برم پیش حامی...
راستی سرگرد حامی!.....
قرار بود بهم در باره این موضوع یه سری چیزا بگه...
ادرس یه جایی بود که کمتر کسی پیدا میکنه
رفتم سمت اونجا
هیچ کس هیچ ساختمونی نبود جز یه ماشین و حامی
پیاده شدم و رفتم روبهروش وایسادم
شروع کردم به توضیح دادن ماجرا
که بعد از چند دقیقه متوقف شد.
اسمم رو تکرار کرد و افتاد توی بغ.لم
وای وای وای وای
نه نه
از پشت تیر خورده بود
تیر نزدیک قلب بود از پشت...
سریع بردمش توی ماشین و حرکت کردم...
راهی که یه ربع بود انگار نیم ساعت طول کشید...
رسیدم داد زدم....
برانکارد رو اوردن و بردنش توی اتاق عمل....
دکتر:چی شده
اوا:داشتیم حرف میزدیم افتاد توی بغل.م از پشت تیر خورده تیر هم نزدیک قلبش بوده اگه اشتباه کنین امکان داره بمیره خواهش میکنم نجاتش بدید.......
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:23 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 4 ماه بعد✨ آﻭﺍ🩰 چهار ماه گذشته بود از روزی که من دیگه مامانمو ندیدم دیگه ع
پارت جدید تقدیم نگاهتون˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
شنوای نظرات شما هستم˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:23 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 4 ماه بعد✨ آﻭﺍ🩰 چهار ماه گذشته بود از روزی که من دیگه مامانمو ندیدم دیگه ع
𝗣𝗮𝗿𝘁:24
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
دکتر:نترسید نجاتش میدیم شما باید منتظر باشین.
..
آﻭﺍ🩰
چند ساعت شده که صورتشو ندیدم
نمیشد بهش میگفتم عاشقتم؟نمیشددد
چرا نمیشه چرا هیچی توی دنیا واسه من نمیشه
همینجوری داشتم غر میزدم که دکتر اومد بیرون..
دکتر:همراه اقای صالحی.
اوا:منم حالش خوبه؟
دکتر:عمل خوب بود تموم شد ولی...
اوا:ولی چی!
دکتر:به کما باید منتقل بشن!
اوا:چی!
دکتر:باید هوشیاری شون برگرده...ایشالا زود تر خوب شن...
آﻭﺍ🩰
دکتر رفت...
انگار دنیا روی سرم خراب شد
چرا دنیا دست میزاره روی بهترین آدم زندگیم؟
همینجوری داشتم اشک میریختم که به گوشیم پیام اومد....
پیام:سلام!لازم نیست معرفی کنم دیگه خودت میدونی A هستم!خیلی دوست دارم میبینم چجوری بهترین آدم های زندگیت دارن جلوی چشمت پر پر میشن!
یه لحظه دنیا وایساد
مگه میشه اخه
این منو ول نمیکنه
من چی کار کردم مگه
از دکتر پرسیدم که میتونم ببینمش
گفت اره
رفتم و لباسایی که باید میپوشیدم پوشیدم و رفتم داخل کلی دستگاه بهش وصل بود قربونش برم...
رفتم د روی صندلی کنارش نشستم..
دستش رو گرفتم...
بغض کرده بودم نمیدونستم چی بگم...........
حامی؟!قربونت برم!نمیشه پاشی!
نمیشه چشاتو باز کنی؟
نمیشه مث روز اول بهم بگی دیوونه؟
من بهت نگفتم
چون حس کردم تو دوسم نداری
این حس هم خب مشخص بودردیگه از رفتارت
نمیدونم دیگه کی میتونم اینو بهت بگم
الان بهترین موقعه برای اینکه گه بگم
من...من
من عاشقتم!من قدر تموم زمین و اسمون تورو دوست دارم!
انقدر دوست دارم که حاضرم جونمم برات بدم!
جون چیه!حاضرم دنیامو برات بدم!
پاشو دیگه گفتم عاشقتم
پاشو
نمیشه مثلا پاشی تو هم بهم بگی دوست دارم؟
نمیشه بفهمم این ع.شق دو طرفه اس؟
حامی:دو..ست...دا..رم(با صدایی گرفته)
اوا:چی!حامی....دکتررر
آﻭﺍ🩰
با شوق رفتم بیرون و به دکتر گفت بیاد
رفتن داخل اتاق بعد از ۵ دقیقه اومدن
دکتر:خبر خوب دارم کاملا هوشیار شدن و نیم ساعت دیگه به بخش منتقل میشن
اوا:واقعا ممنونم
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:24 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 دکتر:نترسید نجاتش میدیم شما باید منتظر باشین. .. آﻭﺍ🩰 چند ساعت شده که صورتشو
پارت جدید تقدیم نگاهتون˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
شنوای نظرات شما هستم˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
بزارید بگم..
انقدر توی رمان یزیدم اخر رمان خیلییییییی قشنگه خیلیییی💁🏻♀✨
زاپاس بمونین..
خواهشااا!...
https://eitaa.com/joinchat/3060467253Cdacc0f34b3
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:23 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 4 ماه بعد✨ آﻭﺍ🩰 چهار ماه گذشته بود از روزی که من دیگه مامانمو ندیدم دیگه ع
باهات قهههرم ..
تا اطلاع ثانوی