eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
408 دنبال‌کننده
433 عکس
32 ویدیو
2 فایل
داستان یک شب..💙. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست☁️. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌀. با ما همراه باشید!😭. Start:1404/11/22 | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" |
مشاهده در ایتا
دانلود
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:65 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •یک هفته بعد• النی:داشتم خونه رو مرتب میکردم که آوین زنگ
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:66 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •دو ساعت بعد• النی:حامی رفت که آماده بشه،من و آوبن و شروین هم رفتیم داخل سالن،نشستم و منتظر بودیم تا حامی بیاد، •1 ساعت بعد• النی:یک ساعتی میشد که حامی اومده و بود و شروع کرده بود،..یه دفعه شکمم تیر کشید،دستم رو گذاشتم روی شکمم.. آوین:خوبی النی؟ النی:آره..آیی آوین:چی شده خب بگوو النی:شکمم تیر میکشه آوین:پاشو بریم دکتر شروین:آوین چی شده؟ آوین:عشقم النی درد داره ببریمش دکتر؟ النی:یه درده چیزی نیست که حامی هم نگران میشه آوین:وا یه درده خب بریم دکتر ببینیم چیزی نشده باشه النی:هوفففف،باشه النی:بلند شدیم و از سالن رفتیم بیرون..موقعی که خواستیم بریم بیرون شروین به حامی اشاره کرد که چیزی نیست..رفتیم سمت بیمارستان.. دکتر:خانم رادمنش چیزی نیست بچه سالمه فقط یه درد بوده که براتون یه قرص مینویسم هر وقت درد داشتین بخورین که دردتون کمتر شه النی:مرسی خانم دکتر دکتر:خواهش میکنم وظیفه‌ام بود.. النی:رفتم بیرون.. آوین:خوبی؟ النی:اره،گفتم که چیز خاصی نیست،گفت یه درد طبیعیه شروین:حامی هم وقتی داخل بودی زنگ زد النی:واییی،من گفتم نگران میشه سر کنسرت شروین:نترس بهش گفتم حالت بد شده النی:دستت درد نکنه آوین:خب به نظرم النی برسونمت خونه النی:باشه بریم النی:بجه ها رسوندنم خونه خودشونم رفتن خونه،رفتم داخل خونه لباسم و عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم..نفهمیدم چجوری خوابم برد.. 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ