eitaa logo
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִ
617 دنبال‌کننده
366 عکس
43 ویدیو
8 فایل
•درود‌ مآه بآنو•🤍 •من اینجا رمآن مینویسم•🤍 مارو به دوستات معرفی کن>>🤍 📝𝟬𝟵𝟴 "عضو جمعیت نویسندگان📖" آیدیم ؛ @PvSaNaF کپی رو اصلا راضی نیستم ، اصلا🫴🏻 زاپاس: https://eitaa.com/joinchat/428213828C8123dee84c
مشاهده در ایتا
دانلود
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִ
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵⁴ آوا ִ
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁵⁵ آوا ִֶָ𓏲࣪ . هیلدا با یه لبخند کنجکاو نگاهم کرد و گفت: هیلدا: آوا جان ، پس شما و اقا حامی همو میشناسید؟ چه جالب! شرکتشون چطوره؟ همه نگاه‌ها برگشت سمت من ؛ گونه‌هام داغ شد. آوا: آره مامان… محیط خوبی داره. آقای صالحی هم مدیر خوبی هستن. حامی با یه لبخند ملایم نگاهم کرد. سهیل : آوا از وقتی اومده اون شرکت، کلی اعتماد به نفسش بیشتر شده. حمید : چه خوب! پس انتخاب خوبی بوده. لیلا : آوا خانوم واقعاً دختر خوش‌برخورد و باادبی هستن. حامی آروم گفت: حامی: آوا خانوم همکار فوق‌العاده‌ ی من هستن. من همیشه از کارشون راضی بودم. نگاهش روی من موند. قلبم تند می‌زد. فقط لبخند زدم و سرم رو پایین انداختم. هیلدا با ذوق گفت: هیلدا: چه عالی! امیدوارم این همکاری همیشه ادامه داشته باشه. سهیل: الهی آمین. 𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞⁵⁵ @hamimsana ╰───── • ◆ • ─────╯