𓍱 ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱 ִ
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵⁴ آوا ִ
╭───── • ◆ • ─────╮
᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ
𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁵⁵
آوا ִֶָ𓏲࣪ .
هیلدا با یه لبخند کنجکاو نگاهم کرد و گفت:
هیلدا: آوا جان ، پس شما و اقا حامی همو میشناسید؟ چه جالب! شرکتشون چطوره؟
همه نگاهها برگشت سمت من ؛ گونههام داغ شد.
آوا: آره مامان… محیط خوبی داره. آقای صالحی هم مدیر خوبی هستن.
حامی با یه لبخند ملایم نگاهم کرد.
سهیل : آوا از وقتی اومده اون شرکت، کلی اعتماد به نفسش بیشتر شده.
حمید : چه خوب! پس انتخاب خوبی بوده.
لیلا : آوا خانوم واقعاً دختر خوشبرخورد و باادبی هستن.
حامی آروم گفت:
حامی: آوا خانوم همکار فوقالعاده ی من هستن. من همیشه از کارشون راضی بودم.
نگاهش روی من موند. قلبم تند میزد. فقط لبخند زدم و سرم رو پایین انداختم.
هیلدا با ذوق گفت:
هیلدا: چه عالی! امیدوارم این همکاری همیشه ادامه داشته باشه.
سهیل: الهی آمین.
𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞⁵⁵
@hamimsana
╰───── • ◆ • ─────╯
𓍱 ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱 ִ
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁵⁵ آوا ִֶָ𓏲࣪
.پــآرتجـدیدخـدمتتـون.
شــنواينظــراتتـونهســتم..🤎𖥨. ׅׄ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_pandsgq&btn=ن᮫᜔݁ب᮫᜔݁ض᮫᜔݁ز᮫᜔݁ند᮫᜔݁گ᮫᜔݁ی
𓍱 ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱 ִ
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁵⁵ آوا ִֶָ𓏲࣪
شما بنویسی و بد باشههه؟😭🛐