🔊امیرالمؤمنین علی علیه السلام: النَّظيفُ مِنَ الثِّيابِ يُذهِبُ الهَمَّ و الحُزنَ؛
👔 لباس پاكيزه اندوه را مىزدايد.
📚 کافی، جلد ۶، ص ۴۴۴
#احادیث
در کتاب فرج بعد الشدة از لبيب عابد نقل می نماید، که در اوقات جوانی روزی در خانه ام ماری را دیدم که به سوراخی فرو رفته، دنبال او را گرفتم و به قوّت کشیدم تا او را بیرون آورده بکُشم؛
مار سر خود را ناگهان بیرون آورد و دست مرا گزید و بالاخره یک دستم شل شد و از کار باز ماند.
چون مدتی گذشت دست دیگرم نیز شل گردید پس از چندی پاهایم خشک شد و از کار افتادم طولی نکشید که هر دو چشمم نابینا شد و زبانم هم گنگ گردید.
مدّتی بدین حال بودم و مرا بر تختی افکنده بودند؛ جمله حواس و اعضاء و جوارحم از کار افتاده کاملاً از پا درآمده بودم .
فقط شنوائی من باقی بود که آن هم بلائی بود تا هر حرف زشت و ناگواری را می شنیدم و بر پاسخ دادنش توانائی نداشتم.
چه بسیار اوقاتی که تشنه بودم و کسی به من آبی نمی رسانید، چه اوقاتی که سیراب بودم و به زور به گلویم آب می ریختند و نمی توانستم حتّی اشاره کنم. و همچنین بسا بود که گرسنگی به من سخت فشار می آورد و کسی طعامی به من نمی رسانید و بسا بود که سیر بودم و به زور در گلویم غذا میریختند.
چون سالی بدین منوال از این زندگی که مرگ به مراتب از آن بهتر بود گذشت، زنی به نزد زوجهء من آمد و پرسید:
لبيب چگونه است؟
گفت نه خوب می شود که راحت گردد و نه می میرد که ما از دست او راحت گردیم و حرفهای دیگری زد که دانستم از من به تنگ آمده اند و راحتی خود را در مرگ من می بینند؛ پس بینهایت دل شکسته گردیدم و به اخلاص تمام از سر بیچارگی و درماندگی، با خضوع و خشوع تمام در اندرون دل با خدای خود مناجات کردم و نجات خود را از موت یا حیات از او خواستم
پس در آن حال فورأ ضرباتی در تمام اعضاء من پدید آمد و درد شدیدی عارض من گردید تا شب داخل شد و درد ساکن گردید.
خوابم برد چون بیدار شدم دستم را روی سینه ام دیدم با اینکه یک سال بود که بر زمین افتاده بود و اصلاً حرکتی نداشت مگر اینکه کسی آنرا بجنباند و حرکت دهد تعجّب کردم که چی شده!؟
در دلم افتاد که دستم را بجنبانم، دستم را حرکت دادم بلند کردم بر سینه گذاشتم، دست دیگرم را هم حرکت دادم پاهایم را امتحان نمودم و بالاخره از جای خود بلند شدم و از تخت به زیر آمدم در صحن خانه چشمم به آسمان افتاد پس از یک سال ستاره های آسمان را مشاهده میکردم نزدیک بود که از شادی هلاک گردم و بی اختیار زبانم به این کلمه گویا گشت که (یا قَديمَ الْاِحسان، لَکَ الْحَمد).
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من
به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی را نزد خلیفه آوردند که او زندیق (بی دین) است.
خلیفه او را پیش طلبید و گفت به من رسیده که تو زندیقی.
گفت حاشا و کلا (به هیچ وجه)، بلکه مرد مؤمن موقن (معتقد) و نماز گزارنده ام و روزه دار و شب خیز و پرهیزگار.
خلیفه گفت من تو را تازیانه می زنم تا تو به زندیقی اقرار کنی.
گفت عجب حالت است، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) شمشیر می زد که به مسلمانی اقرار کنید و تو خلیفه زمانی و امیرمؤمنانی، مرا تازیانه می زنی که به کافری اقرار کن!
📚 منبع: لطائف الطوائف، صفحه ۲۹۴
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#اهمیت_جمع_دوستان
🌺عن الإمام الجواد علیه السلام:
《مُلاقاةُ الاْخوانِ نَشْرَةٌ، وَ تَلْقیحٌ لِلْعَقْلِ وَ إنْ كانَ نَزْراً قَلیلاً》
ملاقات و دیدار با دوستان و برادران، موجب صفای دل و نورانیّت آن می گردد و سبب شكوفایی عقل و درایت خواهد گشت، گرچه در مدّت زمانی كوتاه انجام پذیرد🌺
امالی شیخ مفید، ص۳۲۸
احترام به افکار فرزندان
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم
در دوران حکومت امیرمومنان علیه السلام، مامورین حکومتی، قصابی را در کنار کشته ای به همراه چاقوی خون آلود- که در دستش بود- یافتند. قرائن و شواهد موجود نشانگر کشته شدن مقتول، توسط این قصاب بود. بر این اساس مامورین وی را با همان وضعیت ظاهری به حضور علی علیه السلام آوردند
امام علیه السلام به قصاب فرمود: چه کسی آن شخص را به قتل رسانده است؟ مرد قصاب گفت: من او را کشته ام. حضرت علی علیه السلام طبق قرائن ظاهری و اعتراف متهم، دستور قصاص صادر کرد.
مامورین حکومتی بعد از صدور حکم قصاص او را به سوی محل اعدام روانه کردند. در این اثنا مردی را دیدند که به سرعت به سوی آنان می آید و فریاد می زند:
دست نگهدارید و عجله نکنید، او را من کشته ام، قاتل حقیقی منم، آن مرد قصاب بی گناه است.
مسوولین اجرای حکم وقتی با این وضعیت مواجه شدند، آن مرد را به همراه قصاب به حضور علی علیه السلام آوردند. در محضر امام علی علیه السلام آن مرد دوم، سوگند یاد کرد که او را من کشته ام. امام به قصاب گفت: چرا تو اعتراف به قتل نمودی و اقرار کردی که او را کشته ای؟
قصاب گفت: چون من در مخمصه عجیبی گرفتار شده بودم، در خود هیچ گونه یارای انکار ندیدم. چون مرا در کنار جنازه خون آلودی با چاقوی آغشته به خون دستگیر کرده بودند؛ یقین کردم که به غیر اقرار به قتل، چاره دیگری وجود ندارد. اما واقع امر این است که گوسفندی را سر بریده بودم و چون برای تخلی و رفع حاجت، عجله داشتم با همان چاقوی خون آلود به خرابه شتافتم که اتفاقا با جنازه خون آلود مواجه شدم. وحشت زده خواستم که از آن جا فرار کنم. اما با رسیدن مامورین در همان جا خشکم زد و آنان مرا به حضور شما آوردند.
علی علیه السلام به حاضران فرمود: این دو نفر را به نزد فرزندم حسن ببرید تا او در این مورد قضاوت نماید. آن ها به حضور امام حسن علیه السلام آمدند و ماجرا را شرح دادند. امام مجتبی علیه السلام فرمود: به امیرمومنان بگویید: اگر این مرد شخصی را کشته است، در مقابل جان قصاب را از مرگ حتمی رهانیده است.
خداوند در قرآن می فرماید: و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا[1]؛ هر کس انسانی را از مرگ رهایی بخشد، چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است امام علی علیه السلام دستور داد هر دو را (قاتل و قصاب) آزاد نمودند و دیه مقتول را از بیت المال، به ورثه پرداخت نمود[2]
پی نوشت ها
[1] مائده، 32.
[2] تهذيب، ج 10، ص 173؛ تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 620
منبع : پاک نیا، عبدالکریم؛ تربیت در سیره و سخن امام حسن مجتبی علیه السلام، ص: 183
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📖 شادی شاه
شاه، سه لغت فرانسه از من پرسیدند.
همه را گفتم.
بعد عرض کردم من هفتاد هزار لغت فرانسه می دانم.
شاه هم برای اینکه مرا خجل کنند، لغت غیر مصطلح «گوش ماهی زنده» را از من سؤال کردند.
من ندانستم.
به قدری مشعوف شدند که اگر خبر فتح خوارزم و بخارا را به او می دادند، این قدر شعف بر وجود مبارک دست نمی داد.
📚 منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، ایرج افشار
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 اشتباه عقاب در انتخاب شکار
#نکته:
🔹عقاب هم اگر باشی خیلی به چشمانت اعتماد نکن!
🔹اصرار بر ادامه یک خطا خود خطایی بزرگتر است و نهایتا موجب زمین خوردن میشود
🔹به اندازه روزی ات لقمه بردار
🔹بالانشینی عقاب دلیلی بر عظمت مطلق او نیست
🔹صخره ها همیشه مانع نیستند ؛ اگر بتوانی از آنها عبور کنی گاهی بستر و بهانه ای هستند برای رهایی!
🔹تسلیم شدن و ناامید شدن یعنی اسیر شدن در چنگال دشمن ؛ پس باید حرکت کرد
🔹زمین خوردن همیشه عار و عیب نیست؛ بلند نشدن و بی همتی؛ ترس از چنگال حریف ، از پیش باختن ، ضربه فنی شدن و سازش شتابزده با دشمن ننگ است.
🔹برای رهایی از طعمه هوسرانان و حسودان و عنودان، باید #قوی و اهل استقامت باشیم
🔹عقاب ها هیچ گاه سودای شکار مگس ها ندارند!
🔹همیشه اولین اشتباه، آخرین اشتباه نیست؛ مشروط به عبرت گرفتن از اشتباهات و قدردانستن فرصت های بعدی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#کلام_نور
🍀امیرالمومنین عليه السلام:
💢انْقَطِعْ إلَى اللّه ِ سُبحانَهُ ، فإنَّهُ يَقولُ : وَ عِزَّتي و جَلالي لَأقْطَعَنَّ أملَ كُلِّ مَنْ يُؤَمِّلُ غَيْري بِاليَأْسِ .
🔘تنها به خداوند سبحان دل ببند، كه او مىفرمايد: به عزّت و جلال خودم سوگند كه اميد هر كس را كه به غير من اميد بندد به نوميدى مىكشانم.
🖇بحارالانوار، ج۹، ح۹۵، ص۱۲
🟢 #داستان
👈حرص نخورید.
قدیما یه شاگرد کفاشی بود هر روز میرفت لب رودخونه چرم میشست برای کفش درست کردن.
اوستاش هر روز قبل رفتن بهش سیلی میزد میگفت: اینو میزنم تا چرم رو آب نبره.
یه روز شاگرد داشت میشُست که چرم رو آب برد.
با خودش گفت اوستا هر روز به من چَک میزد که آب نبره چرم رو، الان بفهمه قطعا زنده م نمیذاره.
با ترس و لرز رفت و هرجوری بود به اوستاش گفت جریان رو
ولی اوستاش گفت: باشه عیب نداره.
شاگرد با تعجب پرسید: نمیزنیم؟
اوستاش گفت :من میزدم که چرم رو آب نبره، الان که آب برده دیگه فایده ای نداره.
زندگیم همینه،
تمام تلاشتون رو بکنید چرم رو آب نبره،
وقتی چرمتون رو آب برد دیگه فایده نداره، حرص نخورید...
#خواندنی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مـــے گــویند تقـــوا از تخــصــص
لازم تر اســـت، آ نــرا مــے پـذیرم،
اما مے گویم: آنڪس ڪہ تخصـص
ندارد و ڪـــارے را مــے پــذیـــرد،
بـــے تقــــواســـــت.
«شهید دڪتر چمران»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam