eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
905 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 هفته وحدت در ۱۲ ربیع‌الاول سال ۵۲ قبل از هجرت یعنی ۱۴۹۲ سال پیش بنا به قول اهل سنت حضرت محمد بن عبدالله (ص) آخرین پیامبر الهی تولد یافت. کنیه آن حضرت ابوالقاسم و معروف‌ترین القابشان رسول‌الله، نبی‌الله، خاتم‌الانبیا و سید ابوالبشر است. پدر ایشان عبدالله و مادرشان آمنه نام داشتند. زندگی آن حضرت در دو شهر مکه و مدینه سپری شد. حضرت ختمی مرتبت در ۲۵ سالگی با خدیجه کبری سلام‌الله علیه ازدواج کردند و در ۴۰ سالگی به پیامبری مبعوث شدند. نبی مکرم اسلام ابتدا اسلام را مخفیانه تبلیغ می‌کردند اما پس از سه سال به امر خدا دین اسلام را آشکارا تبلیغ کردند. پیامبر خدا بعد از مدتی به مدینه هجرت کردند و ده سال آخر عمرشان را در این شهر سپری کردند. شیعیان تولد حضرت محمد ختمی مرتبت را در هفدهم ربیع‌الاول می‌دانند. به همین سبب در ایران اسلامی از ۱۲ ربیع‌الاول تا ۱۷ ربیع‌الاول به نام هفته وحدت نامگذاری شده است. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجے بچه ها مجبور بودند در حضور افسران عراقے مصاحبه کنند ... میکروفون را گرفتند جلوے یکے از رزمنده ها افسر عراقے پرسید : پسر جان اسمت چیه؟ عباس اسم پدرت چیه: مش عباس اهل کجایے: بندر عباس کجا اسیر شدے: دشت عباس افسر عراقے که فهمید پسر او را دست انداخته با لگد به ساق پایش کوبید و داد زد: دروغ میگے 😡 اسیر جوان در حالے که خنده اش گرفته بود گفت : نه به حضرت عباس 😂😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طنز حلال😂😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠امام صادق علیه السلام 🔹إذَا قَامَ اَلْقَائِمُ لاَ تَبْقَى أَرْضٌ إِلاَّ نُودِيَ فِيهَا شَهَادَةُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ 🔸زمانی که حضرت قیام می کند سرزمینی باقی نمی ماند مگر اینکه ندای شهادتین «لا اله الاالله محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله)» از آن برخواهد خواست. 📗بحار الأنوارج65 ص231 ♥️اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج♥️
🖌 آیا می‌دانستید که: هنگام تولد پیامبر گرامی اسلام اتفاقات زیر در جهان رخ داد: 👈 دریاچه‌ی ساوه خشک شد. 👈 آتشکده‌ی فارس خاموش شد. 👈 بت‌های کعبه فرو ریختند. 👈 ایوان مدائن شکاف برداشت. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
محمّد میم و حا‌ء و میم و دال است تدارک‌بخش عدل و اعتدال است محمّد رَحمةٌ لِلْعالَمین است کرامت‌بخش صد روح‌الامین است محمّد پاک و شفاف و زلال است که مِرات جمال ذوالفقار است محمّد تا نبوّت را برانگیخت ولایت را به کام شیعیان ریخت ولایت باده‌ی غیب و شهود است کلید مخزن سِرّ وجود است محمّد با علی روز اُخوت ولایت را گره زد بر نبوّت محمّد را علی آیینه دارد نخستین جلوه‌اش در ذوالفقار است .:محمد‌رضا آقاسی:. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي‌كرد. اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي‌گرفت تا آماده بهينه‌سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه‌هاي شب از اداره آتش‌نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي‌سوزد و حقيقتاً كاري از دست كسي بر نمي‌آيد و تمام تلاش مأموران فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود. پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي‌كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي‌كند. پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي‌انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي‌برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سرشار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي‌سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله‌ها صحبت مي‌كني؟ چطور ميتواني؟ من تمام بدنم مي‌لرزد و تو خونسرد نشسته‌اي؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي‌آيد. مأمورين هم كه تمام تلاششان را مي‌كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد! در مورد آزمايشگاه و بازسازي يا نوسازي آن فردا فكر مي‌كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله‌هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت! فردا صبح ادیسون به خرابه‌ها نگاه کرد و گفت: " ارزش زیادی در بلاها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می‌توانیم از اول شروع کنیم." توماس آلوا اديسون سال بعد مجدداً در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد. @hamkalam
🌹☘️نوع جارو كردنش كمى ناشيانه بود؛ تا حالا، در طى صدها روز ده ها پاكبان رو ديدم و حاليم بود كه اين يارو اين كاره نيست؛ بنا بر شمّ پليسيم، رفتم تو نخش؛ كم كم اين مشكوك بودنش رفت رو مخم. در كيوسک رو باز كردم و صداش كردم «عزيز، خوبى؟ يه لحظه تشريف بيار». خيلى شق و رق، اومد جلو و از پشت عينك ظريف و نيم فريمش، خيلى شسته رفته جواب داد: «سلام. در خدمتم سركار. مشكلى پيش اومده؟» از لحن و نوع برخوردش جا خوردم. نفس هاش تو سرماى سحرگاه ابر مي شد؛ به ذهنم رسيد دعوتش كنم داخل. لحنمو كمى دوستانه تر كردم: «خسته نباشى، بيا داخل يه چايى با هم بزنيم». بعد تكه پاره كردن يه چندتا تعارف، اومد داخل و نشست. اون يكى هدفون هم از گوشش درآورد. دنباله سيم هدفون رو با نگاهم دنبال كردم كه مي رفت تو يقه ش و زير لباس نارنجى شهرداريش محو مي شد. پرسيدم «چى گوش ميدى؟» گفت: «يه كتاب صوتى به زبان انگليسيه». كنجكاوتر شدم: «انگليسى؟! موضوعش چيه؟» گردنشو كج كرد و گفت: «در زمينه اقتصادسنجى». شكّم ديگه داشت سر ريز مي شد! «فضولى نباشه؛ واسه چى يه همچه چيزى رو مى خونى؟». با يه حالت نيم خنده تو چهره ش گفت: «چيه؟ به يه پاكبان نمياد كه مطالعه داشته باشه؟ ... به خاطر شغلمه». استكانى رو كه داشتم بالا مى بردم وسط راه متوقف كردم و با حالت متعجب تر پرسيدم: «متوجه نميشم، اين اقتصاد و سنجش و اين داستان ها چه ربطي به كار شما داره؟». نگاشو يه لحظه برگردوند و بعد دوباره به سمت من نگاه كرد و گفت: *«من استاد هستم تو دانشگاه».* قبل از اينكه بخوام چيزي بپرسم انگار خودش فهميد گيج شدم و ادامه داد: «من پدرم پاكبان اين منطقه است. «آقاى عزيزى». در مورد شما و دو تا دختر باهوش شما هم براى ما خيلى تعريف كرده جناب حيدرى پور. من دكتراى اقتصاد دارم و دو تا داداشم يكي مهندسه و اون يكى هم داره دكتراشو مي گيره. هرچى بش ميگيم زير بار نمى ره بازخريد شه؛ ما هم هر ماه روزايي رو به جاى پدرمون ميايم كار مى كنيم كه استراحت كنه. هم كمكش كرده باشيم هم يادمون نره با چه زحمتى و چطورى پدرمون ما رو به اينجا رسوند». چند لحظه سكوت فضاى كيوسك رو گرفت و نگاه مون تو هم قفل بود. استكان رو گذاشتم رو ميز و بلند شدم رفتم سمتش. بغلش كردم و گفتم درود به شرفت مرد، قدر باباتم بدون، خيلى آدم درست و مهربونيه.🌴 بر اساس داستانى واقعى، به قلم على رضوى پور، روانشناس و مربى زندگى 🌹 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دزدی دعا😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امام_علی علیه السلام: إظهارُ الغِنى مِن الشُّكرِ، إظهارُ التَّباؤسِ يَجلِبُ الفَقرَ اظهار توانگرى گونه‌اى شكر است. فقير نشان دادن، فقر مى‌آورد. 📚 ميزان الحكمه جلد ۸ صفحه ۵۳۳