eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
906 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
کارمند تازه وارد به مدیر: جناب! من هرچی در یخچال اداره میزارم سریع خورده میشه ( پنیر” نون” گردو” حلوا” و… ) برای صبحونه فردای خودم چیزی باقی نمیمونه ! مدیر: آقای محترم لطفا فامیلتونو روش بنویسید کارمند: فامیلم “صلواتیه” روی همه شون نوشتم 😐😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
ایده تشویق دانش آموزان منظم و مودب هرهفته 3 نفر از هرکلاس عکس با میز مدیر محل درج عکس گروه کلاسی در شاد
🔆امام الصادق عليه السلام :مَن تَعَلَّقَ قَلبُهُ بِالدُّنيا تَعَلَّقَ قَلبُهُ بِثَلاثِ خِصالٍ : هَمٍّ لا يَفنى ، وأمَلٍ لا يُدرَكُ ، ورَجاءٍ لا يُنالُ . 🔆 هر كه به دنيا دل بسته شود، دلش به سه چيز بسته مى شود: اندوه پايان ناپذير، آرزوى دست نيافتنى، و اميد نارسيدنى. 📚الكافي : ج ۲ ص ۳۲٠
🌷نگهبان درب فرودگاه اهواز از ورود او به داخل ممانعت کرد و او در نهایت آرامش و ادب و بدون هیچ‌گونه تندی و اهانت به نگهبان برگشت و در آن گرمای سوزان جنوب حدوداً نیم ساعت روی جدول نشست. به بنده حقیر (مسئول وقت فرودگاه) اطلاع دادند دم درب مهمان داری؛ رفتم و با کمال تعجب امیر سرلشگر شهید بابایی را دیدم که راحت روی زمین نشسته؛ جلو رفتم و پس از سلام ، عرض کردم جناب بابایی چرا تو این گرما اینجا نشستی؟! 🌷خیلی آرام و متواضع پاسخ داد، این نگهبان بنده خدا گفت: هواپیما روی باند است، و شما نمی توانی وارد شوی؛ منهم منتظر ماندم مانع پرواز نشوم. در صورتیکه ایشان فرمانده معاون عملیات وقت نهاجا بودند ولی نه به نگهبان اهانت کرد، و نه خواستار تنبیه او شد بلکه از من خواست که نگهبان را مورد تشویق قرار دهم... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌گویند که میرزا آقاسی صدر اعظم محمد شاه قاجار، به تقویت دو چیز در امور کشور اهمیت ویژه‌ای می‌داده است. یکی تهیه توپ و ابزارآلات جنگی برای مقابله با دشمنان و دیگری حفر قنات و توسعه زراعت و کشاورزی. در هر احوال در زمان فراغت از امور کشور، مقنیان را صدا می‌زده و به آن‌ها می‌سپرده که به حفر قنات بپردازند و مشغول شوند. روزی رسید که میرزا آقاسی برای سرکشی به کار سرمقنیان رفته بود تا از عمق چاه‌های حفر شده و میزان آب آن‌ها اطلاع پیدا کند. سر مقنی یکی از این قنات‌ها گفت تاکنون به آبی نرسیده‌اند و از آن‌جا که به کار خود اطمینان داشت، اذعان کرد که از این چاه هیچ رگه آبی یافت نمی‌شود. میرزا آقاسی اما او را به ادامه کار تشویق کرد و گفت که نباید به این زودی‌ها نا امید شود. روزها گذشت و دوباره میرزا برای اطلاع از روند پیشروی کار حفر قنات‌ها رفت. سر مقنی این بار هم به میرزا گفت: حاج میرزا آقاسی! من از کار خودم اطمینان دارم و قبلا هم گفته بودم که این چاه آب ندارد و ما داریم وقت خود را تلف می‌کنیم. بهتر این است که به سراغ زمین دیگری برویم و خودمان را بی‌جهت معطل نکنیم. میرزا آقاسی نهایتا در پاسخ به این حرف و البته اصرار مقنی برای خاتمه کار از کوره در رفت و گفت: به تو چه ربطی دارد که زمین آب دارد یا نه؟! برای ما آب نداشته باشد، برای تو که نان دارد. کارت را انجام بده و حق‌الزحمه‌ات را بگیر. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
پیر فرتوتی نزد طبیب رفت و از انواع بیماری‌ هایش نالید. طبیب در جواب هر یک از بیماری‌ های او می‌ گفت این بیماری از پیری است. پیرمرد سرانجام برآشفت و به طبیب، دهان کج کرده و شکلک ساخت. طبیب بخندید و گفت این هم از پیری است. 📚 منبع: لطائف الطوایف، فخرالدین علی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
446.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدتر از لیز خوردن خنده های رفیقاته😂🤣😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
امیرالمومنین علیه السلام می فرماید: وقتی قائم ماظهور کند،حقد و کینه از قلب ها زائل می شود،حتی درندگان و چهار پایان در صلح وصفا زندگی می کنند و خانمی به تنهایی از عراق تا شام می رود وبا آنکه انبان ملزومات خود را همراه دارد اما کسی متعرض او نمی شود و او از کسی ترس وهراس ندارد. اگر قائم ما ظهور کند،آسمان بارش خود را نازل می کند وزمین نعمت ها و برکات و گیاهانش را خارج می نماید. 📚 :بحار الانوار،ج52،ص316 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
مردی در بازار شهری حجره داشت و آوازه خساست و تنگ نظری او، ورد زبان مردم شهر بود به طوری كه اگر كسی می‌خواست مردی را به خساست مثال بزند نام او را می‌آورد. روزی چند نفر از كسبه‌ی بازار در مورد رفتار عجیب این مرد با هم صحبت می‌كردند. آنها با یكدیگر شرطی بستند مبنی بر اینكه هركس بتواند یك وعده غذا خود را میهمان این مرد خسیس كند شرط را برنده شده. یكی از بازاریان یك روز شاگردش را به دكّان مرد خسیس فرستاد و از او دعوت كرد برای مشورت در مورد یك معامله به دكّان او بیاید. مرد خسیس كه حرف معامله را شنید، خیلی خوشحال شد. سریع كارهایش را كرد و خود را به دكّان دوستش رساند. بعد از سلام و احوالپرسی نشست تا با مرد صحبت كند. ولی چون دكان شلوغ و پر رفت و آمد بود مرد دكان‌دار گفت: در این سروصدا نمی‌توانیم خوب حرف بزنیم شب شام به منزل من بیا تا آنجا با خیال راحت بنشینیم و حرف بزنیم. غروب كه شد مرد خسیس لباس‌هایش را پوشید و راهی خانه‌ی مرد بازاری شد. مرد صاحب خانه به گرمی از او استقبال كرد. سفره‌ای رنگین چید تا شام بخورند بعد از شام برایش میوه آورد. مرد خسیس كه این همه خوشبختی یكجا نصیبش شده بود از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. بعد از شام مرد صاحب خانه آمد بنشینند و با هم صحبت كنند كه صدای جیغ و فغان از آشپزخانه به گوش رسید. مرد خود را به آشپزخانه رساند سپس بازگشت و رو كرد به مرد خسیس و گفت: شرمنده! سینی چای از دست زنم افتاده و روی پایش ریخته، پایش سوخته باید سراغ طبیب بروم و او را به خانه بیاورم تا مداوایش كند. اصل صحبت ما می‌ماند برای یك شب دیگر حالا یا خانه‌ی من یا خانه‌ی شما، مرد خسیس كه حرف مرد را در حد تعارفی می‌دانست گفت: خانه‌ی ما و شما ندارد، دفعه‌ی بعد تشریف بیاورید خانه‌ی ما، خداحافظی كرد و به خانه‌اش بازگشت. مرد خسیس كه رفت، مرد برگشت و به زنش گفت: عالی بود! خیلی خوب بود. باید ببینیم، او كی من را دعوت می‌كند تا شرط را ببرم. چند شبی از شب میهمانی گذشت. مرد خسیس دید خبری از طرف مرد دكان‌دار نیامد. تصمیم گرفت خودش به دكان او رود و به بهانه‌ی احوالپرسی از همسر بیمارش ببیند، چه وقت می‌توانند در مورد معامله صحبت كنند. رفت سلام و احوالپرسی كرد و نشست از احوال همسر مرد پرسید. مرد تاجر گفت رو به بهبودی است ولی فعلاً قادر به حركت نیست. باید دوباره شبی بنشینیم و با هم صحبت كنیم. مرد خسیس: تعارف كرد كه باشه اگر خواستی شبی به خانه‌ی من بیا تا با هم صحبت كنیم. مرد گفت: خدا عمرت بدهد، باشه شام میام تا وقت كافی داشته باشیم و با هم صحبت كنیم. مرد خسیس كه پشیمان شده بود گفت: نه! تو شام بیایی همسرت در خانه تنها می‌ماند؟ مرد پاسخ داد: او تنها نیست! خواهرش به خانه‌ی ما آمده تا مواظبش باشد. مرد خسیس كه دستی دستی خودش را در چاه انداخته بود، فردا با نارضایتی برنج و گوشت و میوه خرید و به خانه برد و از همسرش خواست به اندازه‌ی غذای دو نفر شام بپزد. زن مرد خسیس كه خیلی دست و دلباز بود و از دست خسیس بازی‌های شوهرش خسته شده بود، چندین نوع غذا درست كرد تا سفره‌ای رنگارنگ برای میهمانشان پهن كند. مرد مغازه‌دار غروب كه شد دكانش را بست به خانه رفت و به همسرش گفت: به همه گفتم من امشب شرط را می‌برم من یك وعده غذا خانه‌ی مرد خسیس می‌خورم. لباسهایش را پوشید و به خانه‌ی او رفت. مرد خسیس با دلخوری و به امید بستن یك معامله پرسود از میهمانش پذیرایی كرد و سفره‌ی رنگارنگی چید آن دو با هم سر سفره نشستند بسم الله گفتند و شروع به خوردن غذا كردند. مرد مغازه‌دار كه آن همه غذای رنگارنگ را دیده بود اشتهایش باز شده بود و تند و تند می‌خورد. از طرف دیگر مرد خسیس حرص می‌خورد. با خود فكر كرد كه اگر من دست از غذا خوردن بكشم او خجالت می‌كشد و عقب می‌رود. مرد خسیس الحمدلله گفت و كنار سفره نشست ولی میهمان خوشحالش فقط غذا می‌خورد. كمی كه گذشت مرد خسیس دید اگر باقیمانده‌ی غذای در سفره را نخورد همین هم از دستش رفته به ناچار دوباره بسم الله گفت و شروع به خوردن كرد. مرد مغازه‌دار رو كرد به دوستش و گفت: پرخوری اصلاً كار خوبی نیست؟ آدمی كه از اینقدر غذا نمی‌گذرد نمی‌تواند شریك خوبی در سود و زیان یك معامله باشد. تو كه الحمدلله گفته بودی چرا دوباره بسم الله...؟ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
مردی، غلامی سخت تنبل داشت. روزی او را به بازار فرستاد تا انگور و انجیر بخرد. دیر کرد و صبر آقا به آخر رسید. وقتی غلام آمد، تازه یکی را خریده بود. مرد او را به زدن گرفت و گفت پس از این هر وقت از تو یک کار بخواهم، باید عوض یک کار، دو کار بکنی. از قضا مرد بیمار شد و غلام را بفرمود تا پزشکی به بالین او بیاورد. غلام رفت و پزشک را آورد و مرد دیگری هم با او بود. پرسید که این کیست؟ غلام گفت مگر مرا نزدی و نفرمودی که به عوض یک کار، دو کار بکنم. طبیب آوردم که خدا شفایت دهد و اگر نداد، این یکی گورت را بکند. این پزشک است و آن گور کن. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی از بابام پول میخوام😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam