eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
910 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
باران می‌بارد؛ گویی آسمان گریان است و زمین، تشنه‌اش. هر قطره، مرواریدی است که از رشته‌های نور بافته شده و بر جبین خاک می‌غلتد. این آب، تنها آب نیست؛ یادگار همان مهریه‌ آسمانی است؛ مهریه‌ زهرا. آبی که عهد خداوند بود با برگزیده‌اش. پس هر باران، تهنیت آسمان به زمین است و هر قطره، نمادی از آن عهد قدسی. شکرانه‌ این باران، که یادآور مهریه‌ فاطمه است و رحمتی بی‌کران. ✍سید محمد الحسینی @dohhol
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها): «بِشرٌ فی وَجهِ المُؤمِنِ یُوجِبُ لِصاحِبِهِ الجَنَّةَ؛ خوش رویی هنگام روبه رو شدن با مؤمن، بهشت را بر فرد خوش رو واجب می کند.» «همان، ج 75، ص 401»
از شیخ مرتضی انصاری سوال کردند: این حسن شهرت را از کجا آوردی؟ گفت شبی مادرم از من آب خواست، دقایقی طول کشید تا آب بیاورم؛ وقتی به کنارش رفتم خواب او را فرا گرفته بود! دلم نیامد که بیدارش کنم، به کنارش نشستم تا پگاه، مادر چشمانش را باز کرد و کاسه آب را در دستان من دید. پی به ماوقع برد. گفت: فرزندم امیدوارم نامت عالم‌گیر شود. -------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam --------------------------
دو برادر ، مادر پیر و بيماري داشتند ..!! با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد ..!! يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد ..!! چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که : خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ..!! چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق ..!! همان شب پروردگار را در خواب ديد که وي را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم ..!! برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي ..؟؟ آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست ..؟؟ ندا رسيد : آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست ..!! به فرزندان خود ، " انسان بودن بیاموزیم. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
زني شوهرش مُرد براي اينكه خدمتی به شوهر كرده باشد شبهای جمعه غذایی تدارک می كرد و به وسيله فرزند يتيم خود به خانه فقرا می فرستاد طفل بيچاره با اينكه گرسنه بود ، غذا را از مادر می گرفت و به فقرا مي رساند و خود با شكم گرسنه به خانه بر می گشت و می خوابيد تا اينكه شبي كاسه صبرش لبريز شد و در راه غذا را خودش خورد و با شكم سير به خانه برگشت و آسوده خوابيد آن شب زن شوهر خود را در خواب ديد كه به او می گفت : تنها غذای امشب به من رسيد . زن از خواب بيدار شد و با كمال شگفتی از فرزندش پرسيد شبهای جمعه گذشته و ديشب غذا را كجا می بردی و به كی می دادي ؟ من ديشب پدرت را خواب ديدم كه مي گفت تنها غذای ديشب به او رسيده است .طفل راستش را گفت كه شبهای جمعه غذا را به خانه فقرا مي بردم ، ولي ديشب چون زياد گرسنه بودم ، خودم خوردم و آسوده خوابيدم . زن دانست بهترين خدمت به شوهر اين است كه يتيم او را سير نگهدارد و از اينجاست كه اسلام توصیه می کند كه خويشاوندان محتاج و نيازمند را در اولویت قرار داد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا"س مبارک باد غوغای مداح اردبیلی در بیت رهبری در سالروز ولادت حضرت فاطمه‌ی زهرا سلام‌الله علیها کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌺رسول خداصلّی الله علیه و آله: ای سلمان محبت فاطمه و دوست داشتن او در صد موقف و جایگاه از مواقف قیامت سودمند است، آسان ترین این مواقف: مرگ و قبر و میزان و محشر و (پل) صراط و موقف محاسبه اعمال است. 📚بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۱۱۶»
🔴🔵 چرا هنگام شنیدن نام «قائم» دست بر روی سر می‌گذاریم؟ 🌺 پاسخ : 🔷 علاوه بر تعظیم و اعلام اضطرار، این موضوع ریشه در روایات دینی دارد. ♦️از امام صادق (ع) سؤال شد که چرا به هنگام شنیدن نام «قائم» لازم است برخیزیم؟ فرمود: براى آن حضرت غیبت طولانى است و این لقب یادآور دولت حقه آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت اوست. لذا آن حضرت از شدت محبت و مرحمتى که به دوستانش دارد، به هر کسى که حضرتش را با این لقب یاد کند، نگاه محبت‌‌آمیز می‌کند. از تجلیل و تعظیم آن حضرت است که هر بنده خاضعى در مقابل صاحب (عصر) خود، هنگامى که مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخیزد، پس باید برخیزد و تعجیل در امر فرج مولایش را از خداوند منان مسئلت کند. [۱] ♦️ در روایات آمده است وقتى دعبل خزاعی قصیده مشهوری را خدمت امام رضا(ع) خواند، هنگامى که به این بیت رسید: 🔺«خروج امام لامحالة خارج یقوم على اسم الله والبرکات» (ظهور امام قطعی است که ظهورش با نام خداوند و همراه با خیر و برکات است) ، امام رضا (ع) دست بر سر نهاد و به عنوان احترام برخاست و از خداوند متعال فرج حضرت ولى عصر (عج) را در خواست نمود. [۲] البته این دو روایت بیشتر ناظر به اسم خاص «قائم» هستند و شامل القاب دیگر نمی‌شوند.   📚منابع : ۱. منتخب الاثر، لطف الله صافی، ج3، ص226، چاپ دفتر آیت الله صافی، 1380ش، چاپ اول ۲. الغدیر، عبدالحسین امینی، ج2، ص511، قم، مرکز غدیر، 1416ق، چاپ اول کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
عارفی با شاگرد خود زندگی می‌کرد. روزی شاگرد با اجازه‌ی استادِ خود٬ به‌جای عارف بر منبر رفت و موعظه کرد. چون از منبر پایین آمد مردم او را بسیار تحسین کردند. عارف چون چنین دید، در همان مجلس بر سخنرانی او عیب زیادی گرفت و شاگرد ناراحت شد. مجلس تمام شد و عارف و شاگرد به منزل برگشتند. شاگرد از دست عارف ناراحت بود. گفت: استاد، چرا عیب‌های بنی اسرائیلی گرفتی و چه ضرورت بود در جمع آن‌ها را بگویی، آن هم بعد از این‌که مردم مرا ستایش کرده بودند؟ در حالی‌که مردم بعد از منبر از تو تعریف می‌کنند و کسی نیست از تو عیب بگوید، چه شد تو را ستایش شهد است ما را سم؟!! عارف تبسمی کرد و گفت: ای شاگرد جوان، تو هنوز از مردم نبریده‌ای و نظر مردم برای تو مهم است. این تعریف‌هایی که از تو می‌کردند درست بود و عیب‌های من غلط. ولی من دلیلی برای این کارم داشتم، تا مبادا این ستایش و تعریف مردم، لذت ارشاد برای خدا و علم را از تو بگیرد و از فردا در منبر به‌جای این‌که سخنی گویی که خدا را خوش آید سخنی گویی که مردمان خدا خوش‌شان آید. اما آن‌چه مردم از من ستایش می‌کنند برای من مهم نیست. چه ستایش کنند و چه سرزنش کنند هر دو برای من یکی است. چون سنی از من گذشته است و حقیقت را دریافته‌ام. من مانند پرنده‌ای هستم که پر درآورده‌ام و روزی اگر مردم بر شاخه‌ای که نشسته‌ام آن را ببُرند، به زمین نمی‌افتم و پرواز می‌کنم ولی تو هنوز پَرِ پروازت کامل نشده است. این مردم تو را بالای سر بُرده و بر شاخه‌ی درختِ طوبی می‌نشانند؛ ناگاه و بی‌دلیل شاخه‌ی زیر پای تو را می‌بُرند و سرنگونت می‌کنند. این مردم امروز ستایش‌ات می‌کنند و تو را نوش می‌آید و فردا ستایش نمی‌کنند و تو را از منبر و سخنرانی بیزارت می‌کنند. شاگرد دست استاد بوسید و گفت: الحق که نادانِ نادانم. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 ‌@hamkalam