حکایت نای نواز (نی زن) در حالت اسیری
آورده اند که وقتی سپاه لشکر پادشاهی شکست خورده رو به فرار نهاده بود، نای نوازی به دست سپاه دشمن گرفتار آمد.
آنها خواستند که او را قتل کنند.
بیچاره، زبان معذرت برگشاد و گفت ای خداوندان کرم، خون کسی که با شمشیر کار ندارد چرا روا می دارید؟
یکی از آن طایفه گفت ای مردک، تو لایق کشتن هستی، زیرا که دیگران را از بهر قتال ترغیب می دهی و خود جنگ نمی کنی.
(خلاصه): کسی که فتنه خوابیده را بیدار می کند، خود فتنه گر است.
📚 منبع: حکایات دلپسند، محمدمهدی واصف
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی در شهرِ سربُن، مردم در صلح و صفا زندگی میکردند. باغهای زیتون و نخلستانهای خرما، زینتبخش اطراف شهر بودند و بازار، پررونق و دلها به هم نزدیک. اما این آرامشی که حاصلِ سالها تلاش و همدلی بود، ناگهان با ورود چند غریبهی بینام و نشان به خطر افتاد.
آنها در ابتدا خود را جهانگرد معرفی کردند و با ظاهری موقر و گفتاری نرم، در قهوهخانهها و میدانهای شهر حاضر شدند. کمکم شروع کردند به پخشِ اظهاراتِ دوپهلو: «شما که چنین زحمت میکشید، چرا دیگران در رفاهِ بیشترند؟»، «آیا کسی به شما حقِ حقیقیتان را داده؟»، و «صلحِ کنونی، تنها خوابی است که شما را از پیشرفت بازمیدارد.»
در آغاز، برخی از جوانانِ کمتجربه، جذب این سخنانِ رنگین شدند. شکافهای کوچکی در دلِ برخی خانوادهها ایجاد شد؛ پدری با پسر، برادری با برادر. شایعاتِ بیاساس دربارهٔ تقسیم ناعادلانهٔ آب، تبعیض در معاملات، و حتی توطئههای دروغینِ حکومت مرکزی، یکی پس از دیگری پخش میشد.
در این میان، پیرمرد دانایی به نام «سلیمان» که احترامِ بسیاری در شهر داشت، وضع را به دقت زیر نظر گرفت. او نه زودتر از موقع واکنش نشان داد و نه سکوت کرد. روزی در مجلسی عمومی برخاست و بدون اشاره مستقیم به افراد، خطاب به مردم گفت: «درختی که ریشه در خاکِ محکم داشته باشد، بادهای تند آن را از جا نمیکند. فتنه، مانند آتشِ در علفِ خشک است. اگر به آن دامن بزنیم، همهچیز را میسوزاند، و اگر با هوشیاری آن را از هوا خفه کنیم، خاموش میشود.»
سپس سلیمان با چند نفر از عاقلانِ شهر جلسهای تشکیل داد. تصمیم گرفتند راهِ مقابله با این فتنهگران را در سه مرحله پیش بگیرند:
۱. روشنگری بدون درگیری: آنها شروع به برگزاری جلساتِ قصهخوانی و یادآوریِ تاریخِ مشترک شهر کردند. داستانهایی از همبستگیِ نیاکان در برابر قحطی و حوادث طبیعی، و پایمردیشان در حفظِ وطن. حقایقِ اقتصادی و اجتماعی شهر به شفافیت برای همگان توضیح داده شد.
۲. منزوی کردنِ فتنهگران: مردمِ فهیم، کمکم دریافتند که سخنانِ غریبان، نه راهحل، که بر مشکلات میافزاید. بنابراین، با حفظِ ادب اما با قاطعیت، از همنشینی با آنان خودداری کردند. وقتی فتنهگران در بازار شایعهای پخش میکردند، بازاریان با لبخند میگفتند: «ما خودمان با هم صحبت میکنیم و مشکلات را حل میکنیم.»
۳. ارائهٔ الگوی عملی: جوانانِ شهر، با هدایتِ بزرگان، پروژههای عمرانی کوچکی برای تعمیر قنات و پاکسازی معابر آغاز کردند. این کارهای جمعی، نشاط و همبستگی واقعی را جایگزین حرفهای پوچ کرد.
فتنهگران که دیدند نه کسی به آنان توجهی میکند و نه میتوانند میان مردم تفرقه بیندازند، خشمگین شدند. یکی از آنان در ملأ عام فریاد زد: «شما خوابید! باید بیدار شوید!» در همین لحظه، جوانی از میان جمعیت آرام پاسخ داد: «بیداریم. بیدارتر از آنیم که دوستانِ دروغین را به جای برادرانِ حقیقی خود بگیریم.»
سرانجام، آن غریبان، ناامید و خوار، شهر را ترک گفتند. مردم سربُن، این بار با تجربهای گرانبها، دوباره به زندگی صلحآمیز خود بازگشتند. اما این بار میدانستند که آگاهی، انسجام و بیاعتنایی فعال، قویترین سلاح در برابر فتنه است. فتنه مانند موجی است که تنها بر سنگهای نامنسجم اثر میگذارد، اما صخرهی یکپارچه و آگاه، آن را خرد میکند و به کناری میافکند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید حاج قاسم سلیمانی: نماز اگر قضا شد امکان مجدد آن وجود دارد، اما نظام جمهوری اسلامی اگر آسیب دید، نماز آسیب میبیند، دین آسیب میبیند، به این دلیل امام(ره) حفظ نظام را اوجب واجبات و واجبتر از نماز دانستند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو رستوران هم عجیب شده😂
ֶָ֢֪
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✍️خاطره ای شنیدنی از استاد ادب پارسی "شفیعی کدکنی" 🌺
باید هزارتومان باشد:
چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثراً به شهرها و شهرستان های خودشان رفته و یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد بدون هیچ تاخیری سر کلاس آمد و شروع به درس دادن کرد ...
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از شاگردان خیلی آرام گفت:
«استاد آخر سال است؛ دیگر بس است!».
استاد هم دستی به سر خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را روی میز می گذاشت، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 ساله با آن کت قهوهای سوخته که به تن داشت، گفت:
«حالا که تونستید من را از درس دادن بیاندازید، بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم:
من حدوداً 21 یا 22 ساله بودم، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند، با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت آنها را می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم؛ کاری که هیچ وقت اجازه به خود ندادم با پدرم بکنم! اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام، بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استاد اکنون قدری با بغض کلماتش را جمله می کند:
نمی دانم شما شاگردان هم به این پی برده اید که هر پدر و مادری بوی خاصّ خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم؛ جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
استاد حالا خودش هم گریه می کند...
پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد، می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!... اما پدر گفت: خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم، روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی، با لفظ "عمو" و "دایی" خطابم می کردند.
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛ رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟! فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟ کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی! هزار تومان بوده نه نهصد تومان! آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود، که خودم رفتم از او گرفتم؛ اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: آخه شنیدم که خدا 10 برابر عمل نیک رو پاداش میده.
(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها – قرآن کریم، سوره انعام، آیه160)
رفتار ما با پدر و مادرمان سرمشق رفتار فرزندانمان خواهد بود..
شادی پدران و مادرانی که در کنارمان نیستند وباخاطراتشان زندگی میکنیم یک فاتحه نثار کنید.
موفق و سر بلند باشید
🍃🌷🍃 🌷🍃🌷🍃🌷🍃
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
وقتی از شهدا بُت میسازیم، نه الگو
در فرهنگ ما، شهدا نمادهای فداکاری، ایمان و تعهد به آرمانهای یک ملت هستند. اما روشی که ما برای گرامیداشت این بزرگان انتخاب میکنیم، میتواند سرنوشت میراث آنها را به کلی دگرگون کند. بزرگترین خطری که در کمین این میراث ارزشمند نشسته، حرکت ناخودآگاه از «الگوسازی» به سمت «بُتسازی» است؛ فرآیندی که در ظاهر تکریم است، اما در باطن، حذف عملیِ شهید از زندگی امروز ماست.
بت، از نظر پرستش کننده یک موجود کامل، بینقص، و غیرقابل دسترس است. بت برای پرستش و تحسین از راه دور ساخته شده است. شما در برابر بت، جز تعظیم و ستایش وظیفهای ندارید. بت هیچگاه اشتباه نمیکند، خسته نمیشود، و دغدغههای انسانی ندارد. او یک مجسمه سرد و مقدس است که رابطهاش با شما یکطرفه است.
اما الگو، یک انسان واقعی با تمام نقاط قوت و ضعف انسانی است که در مسیری مشخص، به قلهای از فضیلت دست یافته است. الگو یک «نقشه راه» است، نه یک «مقصد تمامشده». شما الگو را مطالعه میکنید، مسیر زندگیاش را تحلیل میکنید، از انتخابهایش درس میگیرید و تلاش میکنید اصول حاکم بر زندگی او را در زندگی خود پیاده کنید. الگو، قابل نقد، قابل فهم و مهمتر از همه، قابل اقتدا است. او به شما میگوید: «این راهی است که من رفتم، پس تو هم میتوانی».
«تقدیس افراطی» به معنای ساختن هالهای فرا انسانی به دور یک شخصیت است که هرگونه امکان نزدیکی را از بین میبرد. این فرآیند با چند روش امکان الگو گیری و تلاش برای پیشرفت را میکشد؟
_وقتی روایتی از یک شهید او را قدرتماورایی معرفی میکند، مخاطب عام ناخودآگاه به این نتیجه میرسد: «او کجا و من کجا!». این فاصله، انگیزه برای شبیه شدن را از بین میبرد و آن را به حسرت تبدیل میکند. دیگر کسی نمیپرسد «چگونه مانند او شوم؟»، بلکه میگوید «خوشا به سعادتش!».
_ یک الگو به ما نشان میدهد که در مواجهه با ترس، تردید، خستگی، و فشارهای زندگی چگونه تصمیمات درست بگیریم. بُتسازی این صورتمسئلهها را پاک میکند. شهیدی که بُت شده، هرگز نترسیده، هرگز خسته نشده و همیشه بهترین راه را از ابتدا میدانسته است. در این تصویر، دیگر «انتخاب» و «مبارزه با نفس» که جوهر رشد انسان است، وجود ندارد. در نتیجه، درسی هم برای آموختن باقی نمیماند.
_ الگو را میتوان تحلیل کرد. میتوان پرسید چرا در فلان موقعیت، فلان تصمیم را گرفت؟ چه عواملی در این انتخاب دخیل بودند؟ این تحلیل، بصیرتبخش است. اما هرگونه پرسشگری درباره بت ساخته شده، نوعی توهین تلقی میشود. در چنین فضایی، تفکر انتقادی میمیرد و جای خود را به پذیرش کورکورانه و روایات تکراری میدهد. اینگونه، شهید به یک مفهوم دربسته تبدیل میشود که کسی جرئت گشودن آن را ندارد.
شهید حاج قاسم سلیمانی، به دلیل شخصیت کاریزماتیک، دستاوردهای بزرگ و شهادت اثرگذارش، بیش از هر شهید دیگری در معرض خطر بُتسازی قرار دارد.
تمرکز بر کراماتی شبیه به معجزه، روایتهایی که او را فردی معرفی میکند که، هرگز اشتباه استراتژیک نداشت، و با نگاهی همه چیز را پیشبینی میکرد. این روایتها اگرچه از سر علاقه بیان میشوند، اما حاج قاسم را از یک فرمانده نابغه، مؤمن و خستگیناپذیر به یک شخصیت افسانهای تبدیل میکنند که برای یک جوان امروزی، دستنیافتنی است. جوانی که نمی تواند وجه اشتراکی با او پیدا کند، چگونه میتواند با روش زندگی او ارتباط برقرار کند و از او الگو بگیرد؟
در مقابل، روایتی که توضیح میدهد حاج قاسم چگونه با «برنامهریزی» و «نظم» بر خستگی غلبه میکرد، چگونه با «مطالعه و مشورت» بهترین استراتژی را پیدا میکرد، چگونه در اوج قدرت نظامی، در برابر یک کودک یتیم «تواضع» به خرج میداد، یا چگونه «اخلاص» او در عبادتهایش به او آرامش میداد، یک روایت الگوساز است.
اینها ویژگیهایی هستند که قابل تفکیک، قابل درک و قابل تمرین هستند. میتوان نظم و برنامهریزی، تواضع و اخلاص را به عنوان یک اصل در زندگی به کار گرفت.
پس شهید را زنده نگهداریم
بُتسازی، نوعی «ترور شخصیت از روی محبت» است. گرامیداشت واقعی شهدا، بازگرداندن آنها به جایگاه اصلیشان یعنی «الگوی انسانی» است. ما به روایتهایی نیاز داریم که نشان دهند شهدا چگونه با چالشهای انسانی خود جنگیدند و پیروز شدند، نه روایتهایی که آنها را از ابتدا پیروز و بینیاز از هر چالشی معرفی کنند.
شهید زمانی زنده است که راهش ادامه داشته باشد، و راهش زمانی ادامه مییابد که قابل پیمودن باشد. بیایید به جای ساختن مجسمههای تحسینبرانگیز، چراغهایی روشن کنیم که مسیر را برای قدمهای بعدی ما نمایان سازند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam