9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥😎دوربین مخفی🎥😎
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
پلکانی به نام امروز
«رضا» و «محمد» دو دوست و هممحلّهای بودند که هر دو آرزو داشتند نویسندهای بزرگ شوند. رضا منتظر بود تا «الهام بزرگی» به سراغش بیاید تا کتابش را شروع کند. هر روز میگفت: «هنوز ایدهی کامل نیست... باید کتابهای بیشتری بخوانم... وقتی یک ماه کامل وقت آزاد داشته باشم، شروع میکنم.»
محمدرضا اما، یک دفترچهی کوچک برداشت. هر شب، قبل از خواب، فقط یک پاراگراف مینوشت. بعضی شبها آن یک پارگراف خیلی بد میشد، بعضی شبها متوسط. اما او مینوشت. یک پاراگراف دربارهٔ یک خاطره، یک شخصیت خیالی یا توصیف یک صحنه.
پنج سال گذشت. رضا هنوز منتظر همان الهام بزرگ بود و با حسرت از نویسندگان بزرگ حرف میزد. محمد همان دفترچههای کوچک را جمع کرد و دید که بالاخره اولین رمان کوتاهش شکل گرفته است. آن را برای یک ناشر فرستاد و پذیرفته شد.
روزی رضا با غبطه به او گفت: «چه شانسی آوردی!» محمدرضا پاسخ داد: «شانس ندیدم، فقط هر روز یک قدم کوچک برداشتم. تو منتظر یک جهش غولآسا به قله بودی، اما فراموش کرده بودی که قلهها با پلههای کوچک فتح میشوند. پیشرفت، یعنی همین تعهد به قدمهای ناچیزِ روزانه، حتی وقتی نتیجهاش فوراً دیده نمیشود.»
#پیشرفت
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
نانِ پدر بزرگ
«نازنین» کوچولو عادت داشت موقع غذا، تکههای نان را بیدقت گاز بزند و گوشهٔ سفره بیندازد. پدر بزرگش که همیشه ساکت و صبور بود، روزی بعد از غذا، آن تکههای نان خشکشده را جمع کرد. فردای آن روز، نازنین را به باغچهٔ کوچک پشتی برد. آنجا، کلاغی لاغر و نحیف با جوجههایش روی شاخهای نشسته بودند. پدر بزرگ تکههای نان را خرد کرد و آرام روی زمین پاشید. کلاغها پایین آمدند و با ولع آنها را خوردند.
پدر بزرگ دست روی سر نازنین گذاشت و گفت: «بدان، دخترم، هر دانهٔ این گندم با رنج و عرق کشاورز رسته و هر قرص نان، برکت سفره است. اگر اضافه میآوری، کم بردار. اما آنچه در سفره میگذاری، حرمت دارد. یا بخور، یا به جایی برسان که گرسنهای آن را با شکر بخورد.» از آن روز به بعد، نازنین با دقت و احترام تمام غذایش را میخورد و اضافههای نان را برای پرندگان باغچه کنار میگذاشت.
#آداب_غذاخوردن
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
درخت گردوی پدربزرگ
مریم و برادرش سهمبرابر ارث را دریافت کردند: یک ملک کشاورزی کوچک با چند درخت گردوی پیر. برادرش اصرار داشت ملک را بفروشند و پول را بینشان تقسیم کنند تا او ماشین جدید بخرد. اما مریم اصرار کرد: «این سرمایهی مولد است، باید آن را رشد داد.»
آنها با یک کارشناس کشاورزی مشورت کردند.پیشنهاد او عجیب بود: «گردوهای قدیمی را هرس سنگین کنید و بین آنها نهالهای جوانِ پایهکوتاه بکارید. پنج سال اول درآمدی ندارید، اما بعد...» برادر ناامید شد و سهمش را به مریم فروخت. مریم با کار سخت و هزینهکرد پساندازش، توصیه را اجرا کرد. امروز، همان زمین تبدیل به یک باغ مدرن شده که سالانه چندین تن گردوی باکیفیت و نهالهای اصلاحشده تولید میکند. سرمایهگذاری مریم بر صبر و رشد تدریجی، دارایی را چندین برابر ارزش اولیه کرد.
#سرمایه_گذاری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوخی با مادر بزرگ .🙂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و خدا با تولد تو
«عشق» را راهی زمین کرد...❤️
پيامبر صلي الله عليه و آله :هر كه حسين را دوست بدارد ، خداوند دوستدار او است...
📗بحار الأنوار ، ج ۴۳ ، ص ۲۶۱
فرا رسیدن سالروز ولادت امام حسین علیه السلام و روز پاسدار بر سبزپوشان و پاسداران انقلاب مبارک باد 🌺
مردی به امام حسین (علیه السلام) گفت شریف ترین مردم کیست؟
امام فرمود آنکه پیش از آنکه اندرزش دهند، خود اندرز گیرد و پیش از آنکه بیدارش کنند بیدار شود.
مرد گفت گواهی می دهم که خوشبخت حقیقی، چنین کسی است.
منبع: محاضرات الأدبا، حسین بن محمد راغب اصفهانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🌾كافرى، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمىكرد .
🌾 روزى سحرگاه، غلام را گفت: طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت:
🌾اى خواجه!اجازت مىفرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم. خواجه گفت: برو؛ ولى چون نمازت را خواندى، به سرعت باز گرد. من همين جا مىايستم و تو را انتظار مىكشم .
🌾نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند .
🌾اما خواجه هر چه مىگشت، غلام خود را در ميان آنها نمىيافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى. گفت: نمىگذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت .
🌾خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمىگذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمىگذارد تو بيرون آيى . غلام گفت: همان كس كه تو را نمىگذارد كه به داخل آيى .
📚حكايت پارسايان، رضا بابايى
@hamkalam
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احسنت به موذن زاده کوچک 🌷🌷🌷
به سبک موذن زاده اردبیلی مولودی امام حسین علیه السلام
#مولودی_امام_حسین_آذری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam