نانِ پدر بزرگ
«نازنین» کوچولو عادت داشت موقع غذا، تکههای نان را بیدقت گاز بزند و گوشهٔ سفره بیندازد. پدر بزرگش که همیشه ساکت و صبور بود، روزی بعد از غذا، آن تکههای نان خشکشده را جمع کرد. فردای آن روز، نازنین را به باغچهٔ کوچک پشتی برد. آنجا، کلاغی لاغر و نحیف با جوجههایش روی شاخهای نشسته بودند. پدر بزرگ تکههای نان را خرد کرد و آرام روی زمین پاشید. کلاغها پایین آمدند و با ولع آنها را خوردند.
پدر بزرگ دست روی سر نازنین گذاشت و گفت: «بدان، دخترم، هر دانهٔ این گندم با رنج و عرق کشاورز رسته و هر قرص نان، برکت سفره است. اگر اضافه میآوری، کم بردار. اما آنچه در سفره میگذاری، حرمت دارد. یا بخور، یا به جایی برسان که گرسنهای آن را با شکر بخورد.» از آن روز به بعد، نازنین با دقت و احترام تمام غذایش را میخورد و اضافههای نان را برای پرندگان باغچه کنار میگذاشت.
#آداب_غذاخوردن
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
درخت گردوی پدربزرگ
مریم و برادرش سهمبرابر ارث را دریافت کردند: یک ملک کشاورزی کوچک با چند درخت گردوی پیر. برادرش اصرار داشت ملک را بفروشند و پول را بینشان تقسیم کنند تا او ماشین جدید بخرد. اما مریم اصرار کرد: «این سرمایهی مولد است، باید آن را رشد داد.»
آنها با یک کارشناس کشاورزی مشورت کردند.پیشنهاد او عجیب بود: «گردوهای قدیمی را هرس سنگین کنید و بین آنها نهالهای جوانِ پایهکوتاه بکارید. پنج سال اول درآمدی ندارید، اما بعد...» برادر ناامید شد و سهمش را به مریم فروخت. مریم با کار سخت و هزینهکرد پساندازش، توصیه را اجرا کرد. امروز، همان زمین تبدیل به یک باغ مدرن شده که سالانه چندین تن گردوی باکیفیت و نهالهای اصلاحشده تولید میکند. سرمایهگذاری مریم بر صبر و رشد تدریجی، دارایی را چندین برابر ارزش اولیه کرد.
#سرمایه_گذاری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوخی با مادر بزرگ .🙂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و خدا با تولد تو
«عشق» را راهی زمین کرد...❤️
پيامبر صلي الله عليه و آله :هر كه حسين را دوست بدارد ، خداوند دوستدار او است...
📗بحار الأنوار ، ج ۴۳ ، ص ۲۶۱
فرا رسیدن سالروز ولادت امام حسین علیه السلام و روز پاسدار بر سبزپوشان و پاسداران انقلاب مبارک باد 🌺
مردی به امام حسین (علیه السلام) گفت شریف ترین مردم کیست؟
امام فرمود آنکه پیش از آنکه اندرزش دهند، خود اندرز گیرد و پیش از آنکه بیدارش کنند بیدار شود.
مرد گفت گواهی می دهم که خوشبخت حقیقی، چنین کسی است.
منبع: محاضرات الأدبا، حسین بن محمد راغب اصفهانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🌾كافرى، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمىكرد .
🌾 روزى سحرگاه، غلام را گفت: طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت:
🌾اى خواجه!اجازت مىفرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم. خواجه گفت: برو؛ ولى چون نمازت را خواندى، به سرعت باز گرد. من همين جا مىايستم و تو را انتظار مىكشم .
🌾نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند .
🌾اما خواجه هر چه مىگشت، غلام خود را در ميان آنها نمىيافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى. گفت: نمىگذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت .
🌾خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمىگذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمىگذارد تو بيرون آيى . غلام گفت: همان كس كه تو را نمىگذارد كه به داخل آيى .
📚حكايت پارسايان، رضا بابايى
@hamkalam
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احسنت به موذن زاده کوچک 🌷🌷🌷
به سبک موذن زاده اردبیلی مولودی امام حسین علیه السلام
#مولودی_امام_حسین_آذری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍پیامبر اکرم (ص):
مردم چون دندانههای شانه برابرند.
📚من لا یحضره فقیه، ج ۴، ص ۳۷۹
در گرماگرم نبرد صفین، جوانی از صفوف سپاه اسلام جدا شد که نقابی بر چهره داشت. جلو آمد و نقاب از چهره اش برداشت، هنوز چندان مو بر چهره اش نروییده بود، اما صلابت از سیمای تابناکش خوانده می شد. سنّش را حدود هفده سال تخمین زده اند. مقابل لشکر معاویه آمد و با نهیبی آتشین مبارز خواست. معاویه به «ابوشعثاء» که جنگجویی قوی در لشکرش بود، رو کرد و به او دستور داد تا با وی مبارزه کند. ابوشعثاء با تندی به معاویه پاسخ گفت: مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر می دانند [اما تو می خواهی مرا به جنگ نوجوانی بفرستی؟] آن گاه به یکی از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتی نبرد، عباس علیه السلام او رادر خون خود غلطاند. گرد و غبار جنگ که فرو نشست، ابوشعثاء با نهایت تعجب دید که فرزندش در خاک و خون می غلطد. او هفت فرزند داشت. فرزند دیگر خود را روانه کرد، اما نتیجه تغییری ننمود تا جایی که همگی فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او می فرستاد، اما آن نوجوان دلیر همگی آنان را به هلاکت می رساند. در پایان ابوشعثاء که آبروی خود و پیشینه جنگاوری خانواده اش را بر باد رفته می دید، به جنگ با او شتافت، اما حضرت او را نیز به هلاکت رساند، به گونه ای که دیگر کسی جرأت بر مبارزه با او به خود نمی داد و تعجب و شگفتی اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام نیز برانگیخته شده بود. هنگامی که به لشکرگاه خود بازگشت، امیرالمؤمنین علیه السلام نقاب از چهره فرزند رشیدش برداشت و غبار از چهره او سترد...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam