eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
913 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
ادوارد براون شرق شناس نامی که سفرهای زیادی به ایران داشته می نویسد؛ در روزی که حافظ در می گذرد،برخی از مردم کوچه و بازار(ارازل و اوباش)به فتوای مفتی شهر شیراز به خیابان می ریزند و مانع دفن جسد حافظ در مصلی شهر می شوند، به این دلیل که او شراب خوار و بی دین بوده و نباید در این محل دفن شود، فرهیختگان و اندیشمندان شهر با این کار به مخالفت بر می خیزند، بعد از بگو مگوی و جر و بحث زیاد،یک نفر از آن میان پیشنهاد می دهد که کتاب او را بیاورند و از آن فال بگیرند،هر چه آمد بدان عمل کنند، کتاب شعر را به کودکی می دهند،او آن را باز می کند و این غزل نمایان می شود؛ عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت... همه از این شعر حیرت زده می شوند و سرها را بزیر می افکنند، بالاخره دفن صورت می پذیرد و از آن زمان حافظ "لسان الغیب" نامیده شد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
پدری را پسری بود سخت بیکار و بیعار. هر روز از اثاث خانه چیزی به سرقت می‌ برد و می‌ فروخت. پدر و مادر از این کار ناپسند پسر به جان آمدند. یک روز نشسته بودند و پسر از در درآمد و خواست تا چیزی بردارد. پدر گفت پسر جانم، اگر چیزی از اثاث خانه می‌ فروشی به خود من بفروش تا برای پس گرفتنش منت این و آن نکشم. پسر فورا گفت پدر جان، سماور را چند می‌ خری؟ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
📸سیدخندان؛ سال ۱۳۵۴ 🔹مسافرانی که از مسیر جاده قدیم راهی شمیران می‌شدند، نرسیده به سه‌راه ضرابخانه، قهوه‌خانه «سیدجعفر شاه صاحب» را می‌دیدند که مأمنی شده بود تا غبار خستگی را از تن بزدایند و برای ادامه مسیر جانی تازه بگیرند. «علیرضا زمانی» تهران‌شناس می‌گوید: «در دوره پهلوی، قهوه‌خانه‌ پیرمرد خوش سیما در میانه مسیر تهران به شمیران (محله سیدخندان امروزی) بسیار معروف بود. پیرمرد شال سبزی به کمر می‌بست و همیشه کلاهی بر سر داشت. در ظرف مسی به دست مسافرانی که چند ساعتی بود از تهران راه افتاده بودند، آب خنک می‌داد تا خستگی‌شان برطرف شود. 🔹قهوه‌ خانه او پاتوق مسافران تهران به شمیران بود و دیگر هر کسی که یکبار این مسیر را طی کرده بود، او را می‌شناخت و مهربانی و محبتش را به خاطر می‌سپرد که چطور بین مسافران خسته راه می‌رود و از کوزه سفالی در ظرف مسی آب گوارا می‌ریزد و به دست‌شان می‌دهد.» پیرمرد همیشه لبخند بر چهره داشت. مردمدار و خوش برخورد بود. کم‌کم به او لقب سید خندان دادند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جلوه های ظاهری اینگونه اند😳 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸امام على عليه السلام : خداوندا! به تو پناه مى برم از اين كه ظاهرم در نگاه مردم نيكو باشد و باطنم كه بر تو آشكار است زشت، و خود را رياكارانه نزد مردم بيارايم به چيزى كه تو بهتر از من بدان دانايى ، پس ظاهر نكويم را براى مردم آشكار دارم و بدى كردارم را نزد تو آورم و بدين سان به بندگان تو نزديك شوم و از خشنودى تو به دور مانم. [نهج البلاغة : الحكمة 276 ]
مردی درحالی‌که به قصرها و خانه‌های زیبا می‌نگریست به دوستش گفت: «وقتی این همه اموال را تقسیم می‌کردند ما کجا بودیم.» دوست او دستش را گرفت و به بیمارستان برد و گفت: « وقتی این بیماری‌ها را تقسیم می‌کردند ما کجا بودیم ! » انسان زمانی که پیر میشه تازه میفهمه نعمت واقعی همون سلامتی، خانواده، عشق، شادی، باهم بودن، انرژی جوانی و ... "همین چیزای ساده بوده که همیشه داشته ولی هرگز بهشون اهمیت نداده و دنبال نداشته ها بوده "🌹 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
آورده‌اند که دوراجی(:کبک انجیر) در جنگلی لانه داشت. پس از چند روزی که به لانه‌ی خود بر نگشت، ناگهان خرگوشی در لانه‌ی او جای کرد و آن را خانه‌ی خود پنداشت. پس از چند روز که دراج بازگشت و آن پیش‌آمد را دید، به خرگوش گفت که؛ از خانه‌‌ی من بیرون شو که آن را خود ساخته‌ام. خرگوش پاسخ داد که این خانه را خود یافته‌ام و اگر شما حقی دارید و پیش از من در آن زندگی کرده‌ای ثابت کن؟ دراج به خرگوش گفت که در این نزدیکی و بر لب آبگیر، گربه‌ی پارسایی زندگی می‌کند که همیشه در ستایش است و هرگز خونی نریزد و کسی را آزار ندهد و هنگام ریاضت، با آب و گیاه دهان باز کند. داوری از او دادگرتر پیدا نمی‌شود. پس نزدیک او رویم تا کار ما را درست کند. هر دو پذیرفتند و به سوی گربه به راه افتادند. گربه تا آن‌ها را دید برخواست و برای عبادت آماده شد. خرگوش از این کار او سخت شگفت‌زده شد و تا پایان عبادت چیزی نگفت. چون عبادت گربه پایان یافت، خرگوش با فروتنی بسیار از او خواهش کرد تا بین وی و دراج داوری کند. گربه از آن‌ها خواست تا هرکدام سخن بگویند. چون سخن آنان را شنید، گفت که؛ پیری مرا ناتوان کرده‌است و چشم و گوشم از کار افتاده است، نزدیک‌تر آیید و سخن بلندتر گویید تا بدانم چه می‌خواهید. گربه سپس آن‌ها را سرزنش کرد و از آن‌ها خواست تا برای جهانی دیگر با کردار نیک، ره‌توشه‌ای بسازند و هرگز کسی را نیازارند و به مال دنیا چشم ندوزند. خرگوش و دراج با شنیدن این سخنان شیفته‌ی گربه شدند و به او خو گرفتند. در این هنگام گربه با یک یورش هر دو را بگرفت و بکشت. زهد و ظاهر فریبی آن کس که درونی ناپاک و زشت دارد، تنها پوششی است بر کارهای ناپاک او. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
✍( اندر فواید خاموشی ) بازرگانى در يكى از تجارتهاى خود هزار دينار خسارت ديد. به پسرش گفت : مگذار کسی از این موضوع مطلع شود. پسر گفت: اى پدر! از فرمانت اطاعت مى كنم، اما مى خواهم بدانم راز اين پنهانكارى چيست؟ پدر گفت : تا مصيبتی که بر ما وارد شده دو برابر نشود ۱ - خسارت مال ۲ - شماتت همسايه و ديگران 🔸مگوى انده خويش با دشمنان 🔹كه لا حول گويند شادى كنان* * يعنى: غم خود را با دشمن در ميان مگذار كه او در زبان به ظاهر از روى دلسوزى، (لاحول و لا قوه الا بالله) به زبان آورد (و عجبا گويد) ولى در دل شادى كند. 📔 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
712.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این مدلی ندیده بودم 😂😂😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
💎امیرالمومنین عليه السلام:  🔸نُصْحُكَ بَيْنَ الْمَـلاَءِ تَقْريعٌ.  🔹نصيحت كردن تو (ديگرى را) در حضور جمع، خُرد كردن و كوبيدنِ شخصيّت طرف است. 📎میزان الحکمه، ج۱۰،ص۵۸۰
نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد، نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟ گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند! نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام، اما او خدای«گرگها»هم هست. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam