سی و سه سال دعوت (قسمت اول )
حضرت #یونس در سی سالگی به نبوت و پیغمبری مبعوث گردید.
محل قوم او در «نینوا» بود که اینک در «عراق» قرار دارد.
آن حضرت مدت سی سال مردم را به توحید و یکتاپرستی و ایمان و عمل صالح دعوت کرد.
در این مدت فقط دو نفر به او ایمان آوردند: «روبیخ» که خودش از خاندان رسالت بود و «تنوخا»
و پس از سی سال، او از هدایت افراد قومش مأیوس گردید و به درگاه الهی عرض کرد: «خداوندا، تا کی من زجر بکشم ؟ بلائی بفرست و همه را هلاک کن.»
ندا رسید: «ای یونس، کمی صبر کن. همان طور که حضرت نوح نهصد و پنجاه سال صبر کرد و پس از آن، مردم را نفرین کرد.»
یونس عرض کرد: «خداوندا، من بیش از این طاقت ندارم.»
خلاصه آن حضرت در دعای خویش محکم ایستاد و اصرار ورزید، و چون آن حضرت نزد خداوند عزیز و محترم بود، خداوند دعایش را پذیرفت و وعده فرمود که پس از سه روز بلا را نازل می فرماید.
خداوند وعده نزول بلا داد و وعده هلاکت مردم رانداد ولی حضرت یونس متوجه این نکته نگردید.
و پس از آن حضرت یونس نزد روبیخ رفت و فرمود: «دعا کردم که خداوند همه مردم را هلاک کند. بیا از شهر خارج شویم.»
روبیخ گفت: «دعا کن که خدا بلا را برگرداند. خداوند بنده هایش را دوست دارد.»
حضرت یونس حرف روبیخ را نپذیرفت و روبیخ تصمیم گرفت در شهر بماند و از آنجا خارج نشود. حضرت نزد تنوخا رفت و فرمود: «نفرین کردم تا خدا همه را هلاک کند. بیا از شهر بیرون برویم.»
تنوخا گفت: «آفرین، کار خوبی کردی. پس از این فقط ما سه نفر باقی می مانیم و خدا را عبادت می کنیم.»
یونس و تنوخا از شهر خارج شدند.
روز اول مطابق خبری که یونس داده بود، روی همه مردم زرد شد.
روز دوم صورټ همه مردم سیاه گردید. مردم فهمیدند که وعده پیامبر خدا درست بوده و عذاب برایشان نازل می گردد.
از خواب غفلت بیدار شدند و تصمیم گرفتند به حضرت یونس متوسل شوند، اما متوجه شدند که او از شهر خارج شده است.
به ناچار نزد روبیخ رفتند و به او پناهنده شدند و از او چاره خواستند.
روبیخ به آنان گفت: «اگر یونس رفته است، خدای یونس هست و قادر است بلا را برطرف کند.»
آنگاه رو بیخ دستور داد: «بین خودتان اصلاح کنید و اگر کسی بر دیگری. حقی دارد، هر چه زودتر بپردازد.»
مردم بسرعت این خواسته را اجرا نمودند، حتی اگر کسی خانه اش را با سنگ دیگری ساخته بود، خانه اش را خراب کرد و سنگ را به صاحبش پس داد.
ادامه در پست بعد 👇
🔸سی و سه سال دعوت (قسمت دوم )
🔹روز سوم، صبح زود همه مردم از زن و مرد، کوچک و بزرگ و حتی حیوانات سر به صحرا گذاشتند.
مادرها و بچه ها را از هم جدا کردند. آنگاه همگی شروع به گریه و زاری کردند. ناله هایی که از حلقوم بچه های شیرخوار و کودکان معصوم برمی خاست، با ناله توبه کنندگان و گنهکاران در هم آمیخت و صدای «یا الله» و «یا رب» در سراسر صحرا پیچید.
مردم گریه کنان عرض می کردند: خدایا، ما به خودمان ستم کردیم و پیامبر مان را تکذیب نمودیم.
اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نفرمایی، از زیانکاران خواهیم بود.
پس ما را ببخش و برما رحم فرما.
به درستی که تو بخشنده ترین بخشندگانی.»
بلائی که بالای سر مردم آمده بود، با این ناله ها برگشت و به کوه های «موصل» خورد و آن را متلاشی ساخت.
حضرت یونس از دور منتظر بود، ببینید بلاچه می کند. اما وقتی دید از عذاب خبری نشد به طرف دریا حرکت کرد. کنار دریا متحیر بود چه کند و کجا برود.
ناگهان متوجه شد یک کشتی می خواهد حرکت کند. پرسید: «ممکن است مرا هم با خود ببرید؟»
و گفتند: آری
یونس سوار کشتی شد. هنگامی که به وسط دریا رسیدند،
ماهی بزرگی جلوی کشتی را گرفت و شروع به تعقیب کشتی کرد. دریا به تلاطم درآمد و کشتی در آستانه غرق شدن قرار گرفت.
کشتی ران گفت: «باید شخصی را قربانی کنیم تا دریا آرام شود و ماهی پی کارش برود. بهتر است در این مورد قرعه بکشیم و قرعه به نام هر کس درآمد، او را به دریا بیفکنیم.»
قرعه کشیدند و به نام یونس درآمد.
چون یونس را پیرمردی روحانی و محترم دیدند، دو بار دیگر قرعه کشیدند و در هر دو بار باز هم قرعه به نام یونس درآمد.
به ناچار او را به دریا انداختند. ماهی بزرگ دهان باز کرد و یونس را بلعید و رفت.
حضرت یونس چند روز در شکم ماهی زندانی بود.
در این مدت او متوجه شد که نباید به این زودی قومش را نفرین می کرد. بنابراین رو به درگاه خداوند کرد و عرض نمود : «ای خدایی که منزه و پاک هستی. من بر خودم ستم کردم. مرا ببخش و بیامرز.»
خداوند دعای او را مستجاب کرد و او را از غم و اندوه نجات داد.
به دستور خداوند، ماهی او را کنار ساحل بیرون انداخت.
در این مدت او ضعیف و بیمار شده بود.
خداوند گیاه کدو را کنار او رو یانید تا بر او سایه افکند و وی از آن تغذیه نماید.
بالاخره یونس سلامت خود را باز یافت و به میان قومش بازگشت. خداوند هم مقام او را بالا برد و او را بر مردم بیشماری برگزید
📕عدل (حضرت آیت الله شهید دستغیب رحمه الله ) صفحه 353
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از خبرگزاری صدا و سیما-مرکزی
💠 مراسم چهلمین روز شهادت حضرت امامخامنهای(ره) در شهر اراک برگزار میگردد:
🚩 پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۵ ساعت۹صبح در میدان شهداء
🚩 جمعه ۲۱ فروردین ۱۴۰۵ ساعت ۱۰ صبح در مصلی بیت المقدس
@markazi_iribnews
هدایت شده از توضیح الاشارات | حسین مولوی
بسم الله الرحمن الرحیم
#شرابا_طهورا (۱۰)
#تدبر
✍️ چهلم آقای شهیدمان است؛ نمی توانم در عظمت آن پیغمبرزاده و به تعبیر آیت الله بهجت ره "پیغمبر کمالی" با قلم ناچیز و آلوده به هواجس مطلب موثری بنویسم؛ شاید او را در آیینه قرآن بهتر ببینیم.
🔘 دو آیه بالا در وصف مردی الهی در انطاکیه است که وقتی دید مردم بر سر پیغمبران ریخته و می خواهند آنان را از پا در آورند وارد عمل شد.
▪️و جاء من اقصا المدینة رجل؛ حبیب نجار در حاشیه شهر وقتی متوجه شد دین خدا و پیغمبران در خطرند با عجله (یسعی) آمد و جانانه دفاع کرد.
▪️مشرکان چه کردند؟ آنان حبیب نجار را کشتند. قرآن خیلی لطیف این صحنه را توصیف می کند. یعنی وقتی دفاع جانانه او را در میان مردم شرور نقل می کند بی آن که به کشته شدن و نحوه کشته شدنش اشاره کند به ورود بی معطلی اش به بهشت اشاره می کند.
🔸️قیل ادخل الجنه؛ گفته شد وارد بهشت شو... یعنی همین که به او حمله و کشته شد؛ آن طرف خداوند آغوش باز کرده و حبیب را به آغوش کشیده بود...آه از این مردن شیرین دهنم آب افتاد
حبیب در اولین مواجهه اش در بهشت چه می کند؟ او آنجا هم به فکر اهالی شهر انطاکیه است که او را کشته اند... می گوید ای کاش قوم من می دانستند که خدا در اینجا چقدر بخشنده است.ای کاش گوش می دادند.
◾️حالا آقای شهید ما، چهل روز است شهید شده. مطمئن هستیم همان لحظه که حمله شد خداوند آغوشش را باز کرد و او را در آغوش کشید. کسی را که ۶۰ سال فکر و ذکرش دین خدا بود و مطمئن هستیم آقایی که ۶۰ سال برای هدایت ما خون دل خورده برای نصرت ما پیش خدا دعا می کند و نگران ما هست
@molavihossein
هدایت شده از استانداری مرکزی
پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی بهمناسبت چهلمین روز شهادت رهبر عظیمالشأن انقلاب .pdf
حجم:
185.8K
📝 پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی بهمناسبت چهلمین روز شهادت قائد عظیمالشأن انقلاب (قدّس الله نفسه الزکیه) و مسائل مهم مربوط به جنگ تحمیلی سوم
🇮🇷 استانداری مرکزی
@ostandari_markazi
رزمندگان؛ بهترینِ مردم
رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمودند:
✧خَيرُ النّاسِ رَجُلٌ حَبَسَ نفْسَهُ في سبيلِ اللّهِ يُجاهِدُ أعْداءَهُ يَلتَمِسُ المَوتَ، أوِ القَتلَ في مَصافِّهِ؛
◌بهترینِ مردم، مردی است که خود را در راه خدا وقف کرده است و با دشمنان او جهاد میکند و خواستار مرگ یا کشتهشدن در میدان جنگ است.
📚 مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۱۷.
✍شهید دکتر چمران میگفت:
توی کوچه پیرمردی دیدم که روی زمین سرد خوابیده بود ...سن و سالم کم بود و چیزی نداشتم تا کمکش کنم؛ اون شب رخت و خواب آزارم می داد! و خوابم نمیبرد از فکر پیرمرد ... رخت و خوابم را جمع کردم و روی زمین سرد خوابیدم می خواستم توی رنج پیرمرد شریک باشم اون شب سرما توی بدنم نفوذ کرد و مریض شدم ...
🌷اما روحم شفا پیدا کرد🌷
چه مریضی لذت بخشی ...
#یاد_شهدا_صلوات
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
•✾📚 @hamkalam
نقاش مشهوری در حال نقاشی یک منظره کوهستانی بود. آن نقاشی بطور باورنکردنی زیبا بود. نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشیاش بود که ناخودآگاه در حالی که آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن، پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه کوه فاصله دارد.
رهگذری متوجه شد که نقاش چه میکند. رهگذر میخواست فریاد بزند، اما ممکن بود نقاش به خاطر ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و سقوط کند. رهگذر به سرعت یک از قلموهای نقاش را برداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد. نقاش که این صحنه را دید با سرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن رهگذر را بزند. اما رهگذر تمام جریان را که شاهدش بود برای نقاش تعریف کرد و توضیح داد که چگونه امکان داشت از کوه به پایین سقوط کند.
براستی گاهی آیندهمان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم، اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای ما را خراب میکند. گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم: خالق هستی همیشه بهترینها را برایمان مهیا کرده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از خبرگزاری صدا و سیما-مرکزی
🔸🔹🇮🇷 میدان نبرد با ما، خیابان با شما
🇮🇷 ستاد مردمی پشتیبانی از جنگ قرارگاه شهید رحیم آنجفی استان مرکزی
🤝 کمک داوطلبانه مردمی به صورت نقدی در محورهای زیر پذیرفته میشود:
🔹 صنایع نظامی و موشکی
🔹 تجهیزات ایست بازرسی
🔹 اقلام امدادی و پشتیبانی
🔹 تهیه خوراک و پوشاک
🔻 شماره های رسمی زیر نزد بانک سپه:
۳۱۰۰۰۴۸۲۶۰۸۴۶
۵۸۹۲۱۰۷۰۴۶۹۳۴۲۸۰
IR020150000003100048260846
📢 ما در جبهه، شما در پشتیبانی همراه هم برای امنیت و پیروزی ✌️❤️
@markazi_iribnews
سيلابي از كوهستان جاري شده بود و از رودخانه مي گذشت . مرد بي نوائي از آنجا عبور مي كرد ، چيزي در آب شناور ديد و فكر كرد خيك يا پوستيني در آب شناور است
مرد لخت شد و خودش را به آب زد به اين اميدكه آنرا بگيرد و با فروشش چيزي براي خود بخرد
ولي آنچه سيلاب آورده بود نه پوستين بود و نه خيك روغن ، بلكه يك خرس زنده بود كه در سيلاب گرفتار شده بود
خرس دست و پا مي زد تا دستش را به چيزي بند كند . همين كه مرد نزديك شد و دستش را دراز كرد كه پوستين را بگيرد ، خرس براي نجاتش به او چسبيد . مردم ديدند كه مرد نيز همراه سيل پيش ميرود فرياد زدند : اگر نمي تواني پوستين را بياوري ولش كن و برگرد .
مرد جواب داد : بابا ، من پوستين را ول كردم ، پوستين مرا ول نمي كند .
اين مثل هنگامي استفاده ميشود كه فردي به اميد سودي در كاري دخالت كند و در آن گرفتار شود . و اگر كسي به او نصيحت كند كه از خير اين كار بگذر براي دفاع از خود اين مثل را استفاده مي كند
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam