eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
914 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
إِذَا قَامَ قَائِمُ أَهْلِ اَلْبَيْتِ قَسَمَ بِالسَّوِيَّةِ وَ عَدَلَ فِي اَلرَّعِيَّةِ فَمَنْ أَطَاعَهُ فَقَدْ أَطٰاعَ اَللّٰهَ وَ مَنْ عَصَاهُ فَقَدْ عَصَى اَللَّهَ وَ إِنَّمَا سُمِّيَ اَلْمَهْدِيُّ مَهْدِيّاً لِأَنَّهُ يُهْدَى إِلَى أَمْرٍ خَفِيٍّ. / امام باقر (ع) 👈 هنگامی که قائم اهل بیت (عجل الله تعالی فرجه) قیام کند اموال را به صورت مساوی تقسیم می‌نماید و عدالت را در بین مردم برقرار می‌سازد. پس هر کس او را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است. و هر کس از او سرپیچی نماید، از خدا سرپیچی کرده است و آن حضرت را مهدی نامیده‌اند، زیرا مردم را به سوی امر پنهانی هدایت می‌نماید. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 پاسخ رهبر معظم انقلاب به تهدیدهای رئیس‌جمهور آمریکا: ✏️ میگوید ارتش ما قوی‌ترین ارتش دنیا است؛ قوی‌ترین ارتش دنیا ممکن است گاهی آن‌چنان سیلی بخورد که از جا نتواند بلند شود/ خطرناک‌تر از ناو، آن سلاحی است که می‌تواند آن را به قعر دریا بفرستد/تو هم نخواهی توانست جمهوری اسلامی را از بین ببری 💬 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای صبح امروز در دیدار مردم آذربایجان شرقی: ✏️ به نظرشان میرسد که رئیس‌جمهور آمریکا مرتّب هم میگوید که ارتش ما قوی‌ترین ارتش دنیا است. قوی‌ترین ارتش دنیا ممکن است گاهی آن‌چنان سیلی بخورد که از جا نتواند بلند شود. مدام میگویند ما ناو فرستادیم طرف ایران. خیلی خب، ناو البتّه یک دستگاه خطرناکی است، امّا خطرناک‌تر از ناو، آن سلاحی است که میتواند این ناو را به قعر دریا فرو ببرد. ✏️ رئیس‌ جمهور آمریکا در یکی از صحبتهای اخیرش گفته که ۴۷ سال است که آمریکا نتوانسته جمهوری اسلامی را از بین ببرد؛ شکایت کرده به مردم خودش. ۴۷ سال است که آمریکا نتوانسته جمهوری اسلامی را از بین ببرد. این اعتراف خوبی است. بنده میگویم: تو هم نخواهی توانست این کار را بکنی. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ 🖥 Farsi.Khamenei.ir
مورخ مشهوری چون مسعودی، در كتاب مروج‌الذهب می‌نويسد: يكی از اهالی كوفه سوار بر شتر نر خود به دمشق رفت. يكی از مردم دمشق با او به نزاع برخاست و ادعا كرد: «اين شتر ماده متعلق به من است و تو آن را از من گرفته‌ای». آن دو نفر براي قضاوت نزد معاويه رفتند. شخص دمشقی پنجاه شاهد آورد و همه آنها شهادت دادند كه اين ناقه از آن اوست. پس معاويه به ضرر شخص كوفی حكم داد و دستور داد تا شتر را به آن دمشقی بدهند. آن شخص كوفی گفت: «خدا خيرت دهد! اين شتر نر است، نه ماده». معاويه گفت: «اين ‌حكمی است كه صادر شده». پس از آن كه مردم پراكنده شدند، معاويه شخص كوفی را فراخواند و قيمت شتر او را پرسيد و دو برابر آن را به او داد و گفت: «برو به علی بگو من با صد هزار نفر كه شتر ماده را از نر تشخيص نمی‌دهند، با او می‌جنگم.» مسعودی می‌افزايد: «پيروی شاميان از معاويه به آن حد رسيد كه در هنگام حركت به سوی صفين، وی نماز جمعه را در روز چهارشنبه برپا كرد و کسی اعتراض نکرد!» اما سئوال این است که مردم را چه شده بود که اینگونه مسخ معاویه شده بودند و بدیهات را تشخیص نمی‌دادند؟! در پاسخ به این سئوال گفته‌اند که جامعه شام آن روز، عبارت بود از مردمانی که پس از وفات پيامبر (ص) و در دوره خليفه اول توسط یزید بن ابی سفیان مسلمان شده و پس از او به برادرش معاويه بن ابی سفيان، ولايت يافته بودند. مردمی كه به دست اين دو مسلمان می‌زیستند، مي‌پنداشتند كه فهم و اسلام خود را از معاویه و فرزندان ابی‌سفیان دارند و او را رابط خود با اسلام می‌دانستند. بدين ترتيب شام به ميزان زيادی در همان جاهليت پيش از اسلام به سر می‌برد و معاويه نيز از این شکاف به خوبی در راستای اهداف پلیدش استفاده می‌کرد. امير مؤمنان علي (ع) در صفين خطاب به سپاهيانش فرمود: «آگاه باشيد! معاويه گروهی از گمراهان را همراه آورده و حقيقت را از آنان پوشانده است تا كوركورانه گلوهاشان را آماج تير و شمشير كنند». کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
💎 پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌: 🔸 لَو أنّ السَّماواتِ و الأرضَ كانَتا رَتقا على عَبدٍ ثُمّ اتَّقَى اللّه َ، لَجَعَلَ اللّه ُ لَهُ مِنهُما فَرَجا و مَخرَجا. 🔹 اگر آسمان ها و زمين در برابر بنده اى سر به هم آورند و آن بنده تقواى خدا پيشه كند، حتماً خداوند از ميان آن دو، شكاف و راه خروجى برايش قرار خواهد داد. 📎 بحارالانوار، ج۷۰، ص۲۸۵، ح۸
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش به سخنرانی خود خاتمه داد : آیا كسی سؤالی دارد یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟ بعضی از حضار خندیدند! اما پاپادروس، دانشجویان خودرا به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت: موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی می‌كردیم ، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم. همین آینه‌ای كه حالا در دست من است و ملاحظه می‌كنید. سپس به‌عنوان یک اسباب‌بازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریکترین جاهایی كه نور خورشید به آنها نمی‌رسید. از اینكه با كمک این آینه می‌توانستم ظلمانی‌ترین نقاط دنیا را نورانی كنم به‌قدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است. *در واقع، بازتاباندن نور به تاریکترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار می‌شدم آن را از جیبم در می‌آوردم و به بازی همیشگی خود ادامه می‌دادم. بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعاره‌ای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم. بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریکترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم. من تکه‌ای از آینه‌ای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن اطلاع چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، می‌توانم نور را به تاریکترین نقاط عالم، به سیاهترین نقاط قلوب انسانها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. به‌طور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است. دکتر بعد از پایان درس، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن می‌تابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دستهایم كه روی بازوی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت : ✔️به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم. ✔️به جایی که امید نیست، امید ببریم. ✔️به جایی که دروغ هست، راستی ببریم. این معنای زندگیست. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✔️ شاعر سنی افغانستانی .... بقرآن اصل قرآن است، ایران را نگه دارید ... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
﷽؛ 💎 درخواست‌های مردم، نعمت‌های الهی 🔸امام حسین علیه‌السلام: 🔹درخواست‌های مردم از شما، از نعمت‌های الهی است برای شما، از این نعمت‌ها ملول و خسته نشوید. 🔸«اِنَّ حَوائِجَ النَّاسِ اِلَیکُم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَیکُم، فَلا تَمِلُّوا النِّعَم» 🔹بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۳۱۸
✨از وقتی توبه کرده ام😂 شخصی بعد از نماز در بلندگو گفت: آهای مردم همگی گوش کنید! میخواهم کسی را به شما معرفی کنم که قبلا دزد بوده، مشروب و مواد مخدر مصرف میکرده،  خلافکار بوده و هیچ گناهی نیست که مرتکب نشده باشه ولی اکنون خدا او را هدایت کرده و همه چیز را کنار گذاشته است.. بعد گفت: بیا احمد جان بلندگو را بگیر و خودت برای مردم تعریف کن که چطور توبه کردی! احمد آمد و بلندگو را گرفت و گفت: مردم من یک عمر دزدی میکردم،معصیت میکردم،مال حروم میخوردم خدا آبرویم را نبرد! اما از وقتی که توبه کردم این آقا هیچ کجا برای من آبرو نگذاشته است!😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
✨از دلسردی و ناامیدی برای چیزی که مطابق میل‌تان پیش نرفته است، دست بردارید. فقط به این خاطر که کسی که میخواستید کنارتان بماند، ترک‌تان کرده است یا دری که می‌خواستید گشوده شود، بسته شده است با سرخوردگی و اندوه زندگی نکنید. خداوند می‌داند دارد چه کار می‌کند. شاید اکنون آن را درک نکنید، اما یک روز که دیدید خداوند چه می‌کرده است، خوشحال خواهید شد که این درب‌ها را بسته است. از او برای اینکه دعایتان را مستجاب نکرده است، سپاسگزاری خواهید کرد. هر چه بیشتر از عمرم می‌گذرد، بیشتر این دعا را می‌گویم: 💚«خداوندا، اراده تو بشود نه اراده‌ی من.» من دیگر برای درهای بسته نمی‌جنگم. وقتی که چیزها با سرعتی که من می‌خواهم تغییر نمی‌کنند، سرخورده و اندوهگین نمی‌شوم. میدانم که خداوند همه چیز را تحت کنترل دارد. مادامی که به خداوند احترام می‌گذارید و بهترین خودتان هستید، خداوند در زمان درست، شما را به جایی که قرار است باشید خواهد برد. شاید آنجایی که فکر می‌کردید نباشد اما خداوند شما را به جایی می‌برد که فراتر از حد تصورتان است. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
روزی لویی شانزدهم در محوطه ي کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟ سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ي قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند! فلسفه ي عمل تمام شده، ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد! آیا شما هم از این نیمکت ها دارید؟ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا