eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
914 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
ما وَلَدٌ بارٌّ نَظَرَ اِلى اَبَوَيْهِ بِرَحْمَةٍ اِلاَّ كانَ لَهُ بِكُلِّ نَظْرَةٍ حِجَّةٌ مَبْرُورَةٌ فَقالُوا: يا رَسُولَ اللّهِ وَاِنْ نَظَرَ فِى كُلّ يَوْمٍ مِائَةَ نَظْرَةٍ؟ قالَ: نَعَمْ اللّهُ اَكْبَرُ وَاَطْيَبُ. / پیامبر اکرم (ص) 👈 هر فرزند نيكوكارى كه با مهربانى به پدر و مادرش نگاه كند در مقابل هر نگاه، ثواب يك حجّ كامل مقبول باو داده مى‌شود، سؤال كردند، حتى اگر روزى صد مرتبه به آنها نگاه كند؟ فرمود: آرى خداوند بزرگتر و پاكتر است. 📚 بحار الأنوار ، ج ۷۴ ، ص ۷۳ -------------------------- @hamkalam --------------------------
. فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند. غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد. استاد به او گفت: آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد. ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : "اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید" غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت: "همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرأت اصلاح نه... @hamkalam
. فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند. غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد. استاد به او گفت: آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد. ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : "اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید" غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت: "همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرأت اصلاح نه... @hamkalam
شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من ۱۷ شتر و ۳ فرزند دارم. شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم مجموع شتران را به ارث ببرند. وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این ۱۷ شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟ و بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند. بنابراین انها به نزد امام علی ( ع ) رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند. حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را به شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم؟ گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم.هر کسی دوست دارد یک شتر اضافی تر داشته باشد . پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد (۹=۲÷۱۸) . به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد (۶=۳÷۱۸) و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد (۲=۹÷۱۸) . و در اخر یک شتر باقی ماند که همان شتر حضرت بود.(۱۷=۹+۶+۲) . کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖌 آیا می‌دانستید که: برخاستن هنگام شنیدن نام قائم حتی در زمان امام صادق (ع) در میان شیعیان هم معمول بوده و حتی نقل شده در خراسان در حضور حضرت امام رضا (ع) کلمه قائم ذکر شد، امام رضا (ع) برخاست و دستش را بر سر نهاد و فرمود «اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه». یعنی خداوندا بر فرجش شتاب کن و راه ظهور و نهضتش را آسان گردان. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
جان دیوئى، فیلسوف و روانشناس آمریکایى که مکتب فلسفى او اصالت عمل یا پراگماتیسم لقب گرفته است، داراى پنج پسر شیطان بود که دائم از ناحیه آنها با اتفاقات غیر منتظره مواجه بود. اتاق مطالعه او، درست در زیر حمام خانه قرار داشت. یک روز هنگامى که پشت میزش مشغول مطالعه بود، ناگهان فرو ریختن قطرات آب را بر پشت خود احساس کرد. با شتاب، خود را به طبقه بالا رسانید و دید که وان حمام لبریز از آب است و ناوگانى از قایق‌ هاى بچه‌ گانه بر آب شناورند. فِردى، پسر کوچک او، سعى داشت جلوى آبى را که از وان به کف حمام مى‌ ریخت بگیرد ولى نمى‌ توانست. همین که دیوئى در را گشود، پسر کوچک فریاد زد پدر بحث نکن، به فکر چاره باش. و اکنون مى‌ توان گفت بحث نکن، به فکر چاره باش و این خلاصه فلسفه جان دیوئى است که از گفته فرزندش الهام گرفت. 📚 منبع: بزرگان فلسفه، هنرى توماس، ترجمه فریدون بدره ای کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
چون به بصره رسیدیم، از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم و سه ماه بود که موی سر باز نکرده بودیم و می‌ خواستم که به گرمابه روم، باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر یک به لنگی کهنه پوشیده بودیم. خورجینکی که کتاب در آن می‌ نهادم بفروختم و از بهای آن درهمی چند در کاغذ کردم که به گرمابه‌ دان دهم تا باشد که ما را کمی بیشتر در گرمابه بگذارد. چون آن درهم‌ ها پیش او نهادم، در ما نگریست. پنداشت که ما دیوانه‌ ایم و نگذاشت که ما به گرمابه برویم. از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم. کودکان بر درِ گرمابه بازی می‌ کردند، پنداشتند که ما دیوانه‌ ایم. در پی ما افتادند و سنگ می‌ انداختند. ما به گوشه‌ ای شدیم و به تعجب در کار دنیا می‌ نگریستیم. پس مرا در آن حال با مردی پارسی که اهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیر مُلک اهواز صحبتی بود. احوال مرا نزد وزیر باز گفت. چون وزیر بشنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که چنان که هستی برنشین و نزد من آی. من از بد حالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن، مناسب ندیدم. نامه‌ ای نوشتم و عذرخواهی کردم. در حال، سی دینار فرستاد که این را بهای جامه دهید. از آن دو دست، جامه‌ نیکو ساختیم و روز سوم به مجلس وزیر شدیم. مردی ادیب و فاضل و نیکو منظر و متواضع دیدم و متدین و خوش‌ سخن. بعد از آن که حال ما نیک شده بود، روزی به در آن گرمابه شدیم. چون از در برفتیم، گرمابه‌ بان و هر که آنجا بودند همه بر پای خاستند و بایستادند و دلاک و قیم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی بیرون آمدیم و در آن میانه حمامی به یاری گفتی این جوانان آنان اند که فلان روز ما ایشان را در حمام نگذاشتیم و گمان می‌ بردند که ما زبان ایشان ندانیم. من به تازی گفتم که راست می‌ گویی، ما آنیم که پلاس پاره بر پشت بسته بودیم. آن مرد خجل شد و عذرها خواست. 📚 منبع: سفرنامه‌ ناصرخسرو کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 ☘️ @hamkalam
مشاور یک لیوان آب برداشت و ریخت رو زمین وقتی ریخت به خانم و آقا دوتا ابر اسفنجی داد تا آب ریخته شده رو از رو زمین جمع کنندو تو لیوان بریزند زن و شوهر متعجبانه این کارو کردن و بعد نشستن مشاور گفت خوب لیوان رو بگذارید رو میز و کمی صبر کنید بعد از کمی سکوت مشاور گفت ببینید: 1- شما همه آب ریخته شده رو نتوانستیدجمع کنید 2- آب کمی هم که با اسفنج جمع کردین گل آلود شد البته الان بعد مدتی کمی ته نشین شد اما زلالی قبل راندارد 3- با هر بار که کمترین تکانی لیوان می خورد آب دوباره گل آلود می شود و باز باید صبر کنیدکه ته نشین بشود 4- آیا می شودبه نبودن میکروب توی این آب اطمینان داشت؟ این دقیقا زندگی ما آدمهاست گاهی با یه رفتار شتاب زده و غیر منطقی و عجولانه یک تصمیم اشتباه می گیریم مثل اون آب می شودکه ریخته ، اما بعد سعی می کنیم جمعش کنیم و اون تصمیم اشتباه رو حل، اما خیلی زمان می بره تا آب گل آلود جمع شده از رو زمین زلال بشه یعنی زمان می بره تا اون رفتار بد رو فراموش کنیم، لیوان مثل قبل آب نداره کمترشده یعنی ظرفیت قبل را نداریم چون یکبار از ظرفیتمون کم شده و با کمترین تکونی دوباره آب گل آلود می شودو این بار خیلی زمان می بره که دوباره آب زلال بشه یعنی دوباره بتونیم هم دیگر راتحمل کنیم. ‌ پس سعی کنیم زود و شتاب زده تصمیم نگیریم شاید دیگه فرصت نباشه آب ریخته شده را جمع کنیم. سعی کنیم حرفهایی که زندگیمان را گل آلود می کند نزنیم سعی کنیم زندگی رو مثل شستن لیوان و پر کردن آب تمیز وزلال همیشه تمیز و با نشاط نگه داریم این را بدانیدهیچ وقت حریم هم دیگر نشکنیم و رومون بهم باز نشود هروقت از هم دلخوریم مدتی صبر کنیم بعد آرام شدن از هم گلایه کنیم. مواظب لیوان پر از آب زندگی تان باشید. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 انیمیشن دیدنی از تلاش ترامپ برای بازگشایی تنگه هرمز 🔷 تا 3 میشمارم باید تنگه هرمز باز بشه کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
﷽؛ 💎 پیوند عقل و دین 🔸امام صادق علیه‌السلام: 🔹هر كه عاقل است دين دارد و كسى كه دين دارد به بهشت مى‌رود. 🔸«مَنْ كَانَ عَاقِلاً كَانَ لَهُ دِينٌ وَ مَنْ كَانَ لَهُ دِينٌ دَخَلَ اَلْجَنَّةَ» 🔹الکافی، ج ۱، ص ۱۱
📚پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت پادشاه از دگر وزیران پرسید وز یر عاقل کجاست؟ گفتند از وزات دست برداشته و به عبادت خدامشغول شده است پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟ گفت از پنج سبب: 🔵اول: آنکه تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده می‌ماندم اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا دروقت نماز هم ، حکم به نشستن می‌کند 🔵دوم: آنکه طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که اونمی خورد و مرا می‌خوراند 🔵سوم: آنکه توخواب می‌کردی و من پاسبانی می‌کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند 🔵چهارم: آنکه می‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید 🔵پنجم: آنکه می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که گناهانم را می بخشاید . خدایا مارا یک لحظه به حال خود وامگذار کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam