💠 #حدیث_روز
🔸امام صادق علیه السلام: إذا قامَ القائِمُ عليه السلام حَكَمَ بِالعَدلِ وَ ارتَفَعَ في أيّامِهِ الجَورُ، و أمِنَت بِهِ السُّبُلُ، و أخرَجَتِ الأَرضُ بَرَكاتِها ورَدَّ كُلَّ حَقٍّ إلى أهلِهِ .
🔹هرگاه قائم برخيزد، به دادگرى حكم راند و ستم در روزگار او به سر آيد و راه ها امن شود و زمين بركتهاى خود را بيرون ريزد و هر حقى به صاحبش داده شود .
📚كشف الغمة : ج ٣ ص ٢٥٥ .
@hamkalam
✅#دزد_با_شرافت
میرزا ادیب شاعر ونویسنده پاکستانی (1999) در یکی از کتابهایش چنین نوشته است
در دهه 60 جهت یافتن شغلی مناسب راهی دهلی شدم روزی در خیابان از اتوبوس پیاده شدم دستم را که در جیب فرو بردم آه از نهادم برخواست
دزد همه نه روپیه ای که در جیب داشتم با نامه ای را که برای مادرم نوشته بودم به سرقت برده بود
در نامه نوشته بودم مادر مهربانم من کارم را از دست داده ام و این ماه نمی توانم مبلغ 50 روپیه ای که هر ماه جهت هزینه زندگی برایت می فرستام ارسال کنم
چند روز بود نامه را در جیب داشتم اما هزینه پست آنرا نداشتم و اکنون دزد آنرا با خود برده بود
نه روپیه پول زیادی نبود ولی برای کسی که شغل و درآمدی نداشت ارزش نه هزار را داشت
روزها گذشتند و من بیکار ،
روزی نامه ای از مادرم دریافت کردم ، از باز کردن پاکت نامه هراس داشتم ،می ترسیدم مادرم مرا به خاطر بی کفایتی در تأمین هزینه زندگیش توبیخ کرده باشد
به هر حال نامه را باز کردم و شگفت زده شدم
مادرم نوشته بود حواله 50 روپیه ای تو را دریافت کردم چقدر انسان بزرگی هستی، با اینکه کارت را از دست دادی ولی بازهم برایم پول فرستادی از خود گذشتگی تو شگفت انگیز است و کلی برایم دعای خیر کرده بود
هاج وواج مانده بودم چه کسی این پول را واسه مادر من حواله کرده بود
چند روزی گذشت وجوابی نیافتم تا اینکه باز هم نامه ای دریافت کردم
در نامه نوشته بود :
من آدرس خونه ات را از پشت پاکت نامه مادرت گرفتم
41 روپیه را بر نه روپیه ات نهادم و به ادرسی که بر پشت نامه بود حواله زدم
من بعد از اینکه پولهایت را به سرقت بردم نامه ات را باز کردم مادرت را با مادر خودم مقایسه کردم دیدم فرقی بین مادر تو و من نیست با خود گفتم چرا باید گناه گرسنگی مادر تو را بر دوش بکشم به همین خاطر مبلغ مورد نیاز مادرت را کامل کردم و برایش فرستادم
من کسی هستم که جیب تو را زدم مرا ببخش
گاهی وقتها شرافت دزدان بیشتر از کسانیست که مدعی انسانیتند مردمانی را گرسنه می یابند اما باز هم به فکر بدبخت کردن انها هستند.
@dohhol
شهر هِرت، همان شهر هرات است و هرات، شهری است پرافتخار که یکی از مدفونین در آن، خواجه عبدالله انصاری، عارف مشهور است.
روزگاری این شهر تاریخی و هنرپرور، به دست افرادی اداره میشد که از مدیریت شهری، قانون، مردمداری، شریعت و ... چیزی نمیدانستند.
پس دیری نپایید که شهر با عظمت هرات، تغییر ماهیت داد و به شهر هرت شهره گردید.
یعنی شهر بینظم و بیانضباط و بیقانون. شهری که هرکس هر کاری که دلش میخواست و مصلحتش ایجاب میکرد، انجام میداد. از جمله قوانین مضحک این شهر عبارت بودند از:
۱- گویند یک نفر برای دادن شهادت نزد قاضی هرات رفت. وقتی اسم او را پرسید، جواب داد حاجی فلان.
مدعی او گفت: این شخص دروغ میگوید، حاجی نیست و اگر میگوید به مکه رفته است، از او بپرسید: چاه زمزم در کدام طرف مکه واقع است؟
چون از او پرسیدند در جواب گفت: آن سالی که من به مکه مشرف شدم، هنوز چاه زمزم را نکنده بودند.
تا مدعی آمد حرف بزند، قاضی گفت: حاجی راست میگوید. شاید چاه زمزم بعد از تشرف جناب حاجی به مکه واقع شده و قول حاجیِ دروغی را صحیح شمرد!
۲- نعلبند شهر هرات شخصی را کشته و لذا حکم قتلش صادر شده بود.
اهالی، جمع شده، نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آنوقت کارهای ما لنگ شده و برای نعل کردن قاطر و الاغ معطل میمانیم. خوبست بهجای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید.
قاضی فکری نموده گفت: در این صورت چرا بقال را، که او نیز منحصر بفرد است بکشیم؟ از دو نفر تونتاب حمام، یکی را که زیادی است میگویم در عوض نعلبند بکشند!
۳ - در شهر هرات بنّایی از مناره سرازیر شد و پایین افتاد. از خوشبختی به او چندان آسیبی نرسیده، ولی به کله یک نفر رهگذر پرت شده و آن رهگذر از این صدمه به هلاکت رسیده بود.
وراث مقتول بنّا را به محضر قاضی کشاندند و قصاص طلبیدند.
قاضی گفت: قصاص کنند؛ ولی باید قصاص بههمان روشی باشد، که قتل واقع شده است. یعنی باید یکی از وراث مقتول، بالای مناره برود و خود را به کله بنّا که در آنموقع رهگذر خواهد شد پرت نماید!
۴- مردی که گوشش مجروح شده بود نزد قاضی آمد و گفت: همسایه من امروز مرا به این روز انداخته، تقاضای مجازاتش را دارم.
قاضی همسایه او را حاضر کرده به او گفت: چرا گوش این بیچاره را مجروح کردی؟
گفت: این شخص به من تهمت زده، دروغ میگوید و برای اینکه مرا مقصر کند، خودش گوش خودش را گاز گرفته و خون انداخته، میخواهد مرا بدینوسیله محکوم کند.
قاضی نگاهی به گوش مجروح آن مرد کرده، گفت: ای دروغگو! خودت گوش خودت را گاز گرفتهای، که بیگناهی را گناهکار قلمداد کنی!
📚 امثال و حکم دهخدا
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#ضرب_المثل
456.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان بی شباهت به «آب» نیست
اگربخواهد زنده باشد و زندگی ببخشد
باید جریان داشته باشد
باید پی برخورد با سنگ ها و سختی ها را به تنش بمالد
باید شجاعت چشیدن گرم و سرد روزگار را داشته باشد
تا باران شود و بر جهان ببارد…
وگرنه کسی که تحمل سختی ها را نداشته باشد
همچون آب ساکنی است که صدایش به کسی آرامش نمی دهد
با دیگران که کنار نمی آید هیچ
خودش راهم نمی تواند نجات دهد..!
مرداب می شود و می گندد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت.
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخهای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف میبرد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزادهای را دید و گفت: «ای امامزاده گلهام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.»
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قویتری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: «ای امامزاده خدا راضی نمیشود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو میدهم و نصفی هم برای خودم.»
قدری پایینتر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: «ای امامزاده نصف گله را چطور نگهداری میكنی؟ آنها را خودم نگهداری میكنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو میدهم.»
وقتی كمی پایینتر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم كه بیمزد نمیشود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»
وقتی باقی تنه درخت را سُر خورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: «چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم! غلط زیادی كه جریمه ندارد.»
📚 کتاب کوچه احمد شاملو
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#ضرب_المثل
اولین باری که بین دوراهی قانون و اخلاق قرار گرفتم مربوط به زمانی بود که قاضی بودم
و به پرونده های تخلفات رانندگی رسیدگی می کردم.
پرونده پسر دوست پدرم را برایم آوردند که من و خانواده ام چند مدتی در خانه آن ها تا پیدا شدن خانه جدید مهمان بودیم. اخلاق اقتضا می کرد تا او را جریمه نکنم ولی ندای درونم قانون را میپسندید.
بالاخره او را جریمه کردم اما برگ جریمه اش را خودم پرداختم.
👤 دکتر امیر ناصر کاتوزیان، پدر علم حقوق
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📖 حکایت شبان زاده ای که به دروغ، غوغا می کرد
آورده اند که شبان زاده ای بود به مکر و دغل، فغان (فریاد) برداشتی گرگ آمد و باعث او بر این غوغا پدید آمدن گرگ نبود؛ بلکه برای فریب دادن دهقانان به لهو و لعب شور کردی.
مدت درازی بدین منوال به دروغ شور بر می داشت و مردم آن ناحیه التفات نمی کردند.
روزی در حقیقت گرگ آمد و دمار از رمه (گله) گوسفندان برآورد.
راعی بچه (پسر چوپان) از بهر مدد، همسایگان را ندا کرد.
چون اینها بارها فریب او خورده بودند، پنداشتند که مزاج این نوجوان به مزاح مأمل است، کسی پروای حال او نکرد.
(خلاصه): هر که به دروغ گفتن مشهور شود، اگر وقتی راست هم گوید کسی سخن او باور نمی کند.
📚 منبع: حکایات دلپسند، محمدمهدی واصف
☘ @hamkalam
پسرجان زندگی بازیگری نیست
جهان با این شکوهش سرسری نیست
نپنداری هماره کودکی هست
مرادت آید اینسان زود در دست
پدر پیوسته تاب کار دارد
توان بردن این بار دارد
که بار زندگیش آنسان کند خرد
که یک چندی دگر نتواندش برد
بزودی این گران بار توان کاه
به دوش توست روزی خواه ناخواه
هم اکنونش تو ای فرزانه فرزند
به هشیاری و چالاکی کمر بند
که راه زندگی پر پیچ و تاب است
هر آنچش آب میبینی سراب است
نشیبش با در افتادن قرین است
فرازش صخرههای سهمگین است
به هر کوهش پلنگی حکمران است
به هر دشتیش غولی دشتبان است
حرامی رهزنان اندر کمینند
نه دزد مال بل دزدان دینند
حیا و غیرت و مردی و ناموس
از این نامردمان میدار محروس
جوانی آفت بسیار دارد
جوان با خود سر پیکار دارد
به راهی در سیه چشمی نگاهی
بر آرد از دلت سوزی و آهی
مبادا شعلهی این آتش تیز
کند جام شکیباییت لبریز
نگویم عشق ورزیدن حرام است
ولی عشقی که پاک آمد کدام است
بسا اهریمن گمراه و مکار
لباس زهد پوشیده است هشدار
بسا الفاظ شیرین و دلاویز
که دام مکر و نیرنگ است بگریز
ره تقوی و دانش گیر در پیش
که ایمن باشی از غوغا و تشویش
چو بر روح خود جویی صفا را
مبر از یاد خود هرگز خدا را
من اینک لب فرو بندم از این پند
خدا حافظ تو را فرزانه فرزند
.:استاد علایی:.
«خطاب به فرزندش قبل از شهادت»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
------------------------
#شعر
در يك شب زمستاني سرد ، ملا در رختخواش خوابيده بود كه يكباره
صداي غوغا از كوچه بلند شد .
زن ملا به او گفت كه بيرون برود و ببيند كه چه خبر است .
ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب.
زنش گفت : يعني چه كه به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد .
سرو صدا ادامه يافت و ملا كه مي دانست بگو مگو كردن با زنش فايده اي ندارد .
با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به كوچه رفت .
گويا دزدي به خانه يكي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود
و دزد موفق نشده بود كه چيزي بردارد. دزد در كوچه قايم شده بود همين كه ديد
كم كم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و
لحافش افتاد و پيش خود فكر كرد كه از هيچي بهتر است .
بطرف ملا دويد ، لحافش را كشيد و به سرعت دويد و در تاريكي گم شد.
وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟
ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود .
و زنش متوجه شد كه لحافي كه ملا رويش انداخته بود ديگر نيست .
اين ضرب المثل هنگامي استفاده مي شود كه فردي در دعوائي كه به او مربوط نبوده ضرر ديده يا در يك دعواي ساختگي مالي را از دست داده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam