چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت.
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخهای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف میبرد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزادهای را دید و گفت: «ای امامزاده گلهام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.»
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قویتری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: «ای امامزاده خدا راضی نمیشود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو میدهم و نصفی هم برای خودم.»
قدری پایینتر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: «ای امامزاده نصف گله را چطور نگهداری میكنی؟ آنها را خودم نگهداری میكنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو میدهم.»
وقتی كمی پایینتر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم كه بیمزد نمیشود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»
وقتی باقی تنه درخت را سُر خورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: «چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم! غلط زیادی كه جریمه ندارد.»
📚 کتاب کوچه احمد شاملو
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#ضرب_المثل
اولین باری که بین دوراهی قانون و اخلاق قرار گرفتم مربوط به زمانی بود که قاضی بودم
و به پرونده های تخلفات رانندگی رسیدگی می کردم.
پرونده پسر دوست پدرم را برایم آوردند که من و خانواده ام چند مدتی در خانه آن ها تا پیدا شدن خانه جدید مهمان بودیم. اخلاق اقتضا می کرد تا او را جریمه نکنم ولی ندای درونم قانون را میپسندید.
بالاخره او را جریمه کردم اما برگ جریمه اش را خودم پرداختم.
👤 دکتر امیر ناصر کاتوزیان، پدر علم حقوق
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📖 حکایت شبان زاده ای که به دروغ، غوغا می کرد
آورده اند که شبان زاده ای بود به مکر و دغل، فغان (فریاد) برداشتی گرگ آمد و باعث او بر این غوغا پدید آمدن گرگ نبود؛ بلکه برای فریب دادن دهقانان به لهو و لعب شور کردی.
مدت درازی بدین منوال به دروغ شور بر می داشت و مردم آن ناحیه التفات نمی کردند.
روزی در حقیقت گرگ آمد و دمار از رمه (گله) گوسفندان برآورد.
راعی بچه (پسر چوپان) از بهر مدد، همسایگان را ندا کرد.
چون اینها بارها فریب او خورده بودند، پنداشتند که مزاج این نوجوان به مزاح مأمل است، کسی پروای حال او نکرد.
(خلاصه): هر که به دروغ گفتن مشهور شود، اگر وقتی راست هم گوید کسی سخن او باور نمی کند.
📚 منبع: حکایات دلپسند، محمدمهدی واصف
☘ @hamkalam
پسرجان زندگی بازیگری نیست
جهان با این شکوهش سرسری نیست
نپنداری هماره کودکی هست
مرادت آید اینسان زود در دست
پدر پیوسته تاب کار دارد
توان بردن این بار دارد
که بار زندگیش آنسان کند خرد
که یک چندی دگر نتواندش برد
بزودی این گران بار توان کاه
به دوش توست روزی خواه ناخواه
هم اکنونش تو ای فرزانه فرزند
به هشیاری و چالاکی کمر بند
که راه زندگی پر پیچ و تاب است
هر آنچش آب میبینی سراب است
نشیبش با در افتادن قرین است
فرازش صخرههای سهمگین است
به هر کوهش پلنگی حکمران است
به هر دشتیش غولی دشتبان است
حرامی رهزنان اندر کمینند
نه دزد مال بل دزدان دینند
حیا و غیرت و مردی و ناموس
از این نامردمان میدار محروس
جوانی آفت بسیار دارد
جوان با خود سر پیکار دارد
به راهی در سیه چشمی نگاهی
بر آرد از دلت سوزی و آهی
مبادا شعلهی این آتش تیز
کند جام شکیباییت لبریز
نگویم عشق ورزیدن حرام است
ولی عشقی که پاک آمد کدام است
بسا اهریمن گمراه و مکار
لباس زهد پوشیده است هشدار
بسا الفاظ شیرین و دلاویز
که دام مکر و نیرنگ است بگریز
ره تقوی و دانش گیر در پیش
که ایمن باشی از غوغا و تشویش
چو بر روح خود جویی صفا را
مبر از یاد خود هرگز خدا را
من اینک لب فرو بندم از این پند
خدا حافظ تو را فرزانه فرزند
.:استاد علایی:.
«خطاب به فرزندش قبل از شهادت»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
------------------------
#شعر
در يك شب زمستاني سرد ، ملا در رختخواش خوابيده بود كه يكباره
صداي غوغا از كوچه بلند شد .
زن ملا به او گفت كه بيرون برود و ببيند كه چه خبر است .
ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب.
زنش گفت : يعني چه كه به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد .
سرو صدا ادامه يافت و ملا كه مي دانست بگو مگو كردن با زنش فايده اي ندارد .
با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به كوچه رفت .
گويا دزدي به خانه يكي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود
و دزد موفق نشده بود كه چيزي بردارد. دزد در كوچه قايم شده بود همين كه ديد
كم كم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و
لحافش افتاد و پيش خود فكر كرد كه از هيچي بهتر است .
بطرف ملا دويد ، لحافش را كشيد و به سرعت دويد و در تاريكي گم شد.
وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟
ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود .
و زنش متوجه شد كه لحافي كه ملا رويش انداخته بود ديگر نيست .
اين ضرب المثل هنگامي استفاده مي شود كه فردي در دعوائي كه به او مربوط نبوده ضرر ديده يا در يك دعواي ساختگي مالي را از دست داده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از کانال حمید کثیری
سید مجید موسوی، فرمانده هوافضای سپاه:
ملت بصیر و غیور که در خونخواهی امام شهید مبعوث گشتید و در راه تحقق ارمانهای بلند انقلاب اسلامی و اقتدار و سرافرازی ایران عزیز، با امام حاضر عهدی تازه بستید، هوشیار باشید که از شئون متعهد بودن تبعیت کردن است. پس نه یک گام جلوتر و نه یک گام عقبتر، بلکه همراه با ولی خویش باشید.
درست در مسیری که امام خمینی کبیر رحمه الله علیه فرمودند: پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما اسیب نرسد.
@hamidkasiri_ir
✍بسمالله الرحمن الرحیم
دیروز آخرین کاروان حجاج ایرانی به سلامت وارد وطن شدند هرچند هنگام اعزام انتقادات زیادی انجام می شد.
امروز هم رهبر عزیزم مطیع امر شما هستیم در خیابان خواهیم ماند تا حکم آنچه تو فرمایی.
آنکه غرق دنیایش بود
عبدالله بن مطيع عدوي
سرگرم کندن چاهش بود؛ که امام حسین بر او گذشت. گفت: پدر و مادرم فدايت، کجا؟ فرمود: آهنگ مکه دارم؛ شیعیان برایم نامه های فراوان نوشته اند و مرا به کوفه خوانده اند.عبدالله گفت پدر و مادرم فدايت نزد آنان مرو! از کوفه برحذر باش. چرا که شهري است شوم و پدرت در اين شهر کشته شد و...
امام حسين (ع) نپذيرفت. عبدالله گفت: اين چاه را آماده کرده ام و امروز براي نخستين بار به دلو ما آب آمده است. کاش به درگاه خداوند دعا ميکرديد و برايش برکت ميخواستيد. امام (ع) قدری از آب چاه نوشيد، سپس آن را مزمزه کرد و در چاه ريخت. پس از آن، آب چاه گوارا و فراوان گشت: حسین (ع) رفت و عبد الله ماند در کنار چاهش
..............................................
پی نوشت :ما به دشمنان اعتماد نداریم و به این تفاهم نامه ها اعتمادی نیست در کنار ولی فقیه خواهیم ماند.
تا آخر ایستاده ایم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam