کلی داستان آموزنده و جذاب
کانال داستان بچههای مدرسه در پیام رسان ایتا 👇👇
با بیش از چند هزار داستان و حکایت و طنز
مدیر کانال : سید ابوتراب میرهاشمی
https://eitaa.com/hamkalam
@hamkalam
🔸روزی ، گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد ، گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد!
🔸روز بعد ، سگی که از آن جا می گذشت از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد ، گوساله راهنمای گله ، آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند!
🔸مدتی بعد ، انسان ها هم از همین راه استفاده کردند : می آمدند و می رفتند ،به راست و چپ می پیچیدند ، بالا می رفتند و پایین می آمدند ، شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند ، اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند!
🔸مدتی بعد آن کوره راه ، خیابانی شد!
حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین ، از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند ، سه ساعته بروند ، مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود ...
🔸سال ها گذشت و آن خیابان ، جاده ی اصلی یک روستا شد ، و بعد شد خیابان اصلی یک شهر همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند ، مسیر بسیار بدی بود!
🔸در همین حال ، جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران ، راهی را که قبلا باز شده ، طی کنند و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟
👤 پائولو کوئلیو
📙 قصه هایی برای پدران ، فرزندان ، نوه ها
@hamkalam
گنجشک از باران پرسيد:
کار تو چيست؟
باران با لطافت جواب داد:
تلنگر زدن به انسانهايي که آسمان خدا را از ياد برده اند.
گاهي بايد کرکرۀ زندگي را پايين بکشيم و با خود خلوت کنيم .
و به پيرامونمان با دقت بيشتري نگاه کنيم،
شايد چيزهايي را از ياد برده باشيم.
یه وقتهائی هست که جز خودمان چیزی را نمی بینیم حتی
#خدا را ....
🔆 #امام_حسین علیه السلام: القُنوعُ راحَةُ الأبدانِ؛
🔆 قناعت، مايه آسايش تن است.
📚 بحارالأنوار: ج۷۸، ص۱۲۸
#احادیث
روزی بود و روزگاری بود. در زمان های نه چندان دور هر روستایی صاحبی داشت.روستاها مانند کالاهای دیگر خرید و فروش می شدند. مردم روستا مجبور بودند هر ساله مقداری از دسترنج خود را به صاحب روستا که به اون خان می گفتند بدهند.
یکی از روستاها صاحبی داشت که به او قلی خان می گفتند.او نه زحمتی می کشید و نه کاری می کرد و همه ی مردم از زورگویی هایش ناراضی بودند.قلی خان آشپزی داشت که شب و روز برایش غذا می پخت.آشپز بدی نبود اما چون از کار های خان و ستم کاری های اون ناراحت بود توجهی به درست پختن نمی کرد.غذاهایی که آشپز می پخت بدبو ، بدطعم و بی ارزش بود اما خان هیچ اعتراضی نمی کرد و اطرافیانش هم گرچه می دانستند غذا ها بد هستند اما از ترس خان چیزی نمی گفتند.
یک روز که آشپز باشی مشغول غذا پختن بود ناگهان سنگ نمک از دستش در رفت و مستقیم افتاد توی دیگ غذا.آشپز باشی اول تصمیم گرفت که سنگ نمک را در بیاورد اما وقتی به این فکر افتاد که خان هیچ وقت توجهی نمی کند تصمیمی دیگر گرفت که خودش را به زحمت نیندازد.
وقتی غذا آماده شد و همه دور سفره بزرگی نشستند…هر کس با بی میلی غذای خودش را کشید.با خوردن اولین لقمه آه از نهاد همه برآمد.قلی خان دو سه لقمه خورد و حرفی نزد.اما انگار متوجه موضوعی شده باشد ، دست از غذا خوردن کشید و رو به آشپزش کرد و گفت:ـ« ببینم غذا کمی شور نشده است؟»
آشپز تکذیب کرد. اطرافیان که برای اولین بار اعتراض خان را دیده بودند از جواب آشپز عصبانی شدند و یکی از آنها فریاد کشید:«خجالت بکش! این غذا آنقدر شور شده که خان هم فهمید.»
قلی خان گفت:«یعنی غذا همیشه بد بوده و من نفهمیدم؟؟»
یکی دیگر گفت:«بله قربان!!»
قلی خان که اصلا تحمل حرف های توهین آمیز دیگران را نداشت چوبی برداشت و به جان اطرافیانش افتاد و آنهارا از خانه اش بیرون کرد و گفت :« به من می گویید نفهم؟»
بعد به آشپز گفت:«دیگر به این ها غذا نده.»
و نشست و بقیه غذا را تا ته خورد.
از آن به بعد هنگامی که کسی در انجام کار های نادرست و استفاده نابه جا از موقعیت ها زیاده روی کند ، تا جایی که ساکت ترین آدم ها را هم به اعتراض در آورد از این ضرب المثل استفاده میکنند.
غذا آن قدر شور بود که خان هم فهمید
@hamkalam