شخصی را گفتند برو مقداری گوشت بخر.
گفت من خرید خوب نمی دانم.
گفتند آتش روشن کن.
گفت کسالت دارم.
گفتند بپز.
گفت طباخی نمی دانم.
چون غذا حاضر شد، گفتند بفرما بخور.
گفت بیشتر از این اکراه دارم با شما مخالفت کنم.
📚 منبع: محاضرات الأدبا، حسین بن محمد راغب اصفهانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
#کلام_نور
💎 امام موسی کاظم عليه السلام:
🔸 إِنَّ أَبْدَانَكُمْ لَيْسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلاَّ اَلْجَنَّةُ فَلاَ تَبِيعُوهَا بِغَيْرِهَا.
🔹همانا بدنهای شما را بهایی جز بهشت نیست، پس آنها را به غیر بهشت نفروشید.
📎تحف العقول، ص۳۸۳
🔴تلخی تاریخ زندگی ائمه اطهار
🔺یکی از تلخیهای تاریخ زندگی ائمه همین #شهادت_موسی_بن_جعفر است. البته میخواستند همان جا هم ظاهرسازی بکنند؛ در روزهای آخر سندیبن شاهک عدهای از سران و معاریف و بزرگان را که در بغداد بودند، آورد دور حضرت، اطراف حضرت، گفت ببینید وضع زندگیاش خوب است، مشکلی ندارد؛ حضرت آنجا فرمودند بله، ولی شما هم بدانید که اینها من را مسموم کردند.
🔺و حضرت را مسموم کردند با چند دانهی خرما و در زیربارسنگین غل و زنجیری که برگردن و بر دست و پای امام بسته بودند، امام بزرگوار و مظلوم و عزیز در زندان روحش به ملکوت اعلی پیوست و به شهادت رسید. البته باز هم میترسیدند، از جنازهی امام موسیبن جعفر هم میترسیدند، از قبر موسیبن جعفر هم میترسیدند.
🔺این بود که وقتی که جنازهی موسیبن جعفر را از زندان بیرون آوردند و شعار میدادند به عنوان اینکه این کسی است که علیه دستگاه حکومت قیام کرده بوده، این حرفها را میگفتند تا اینکه شخصیت موسیبن جعفر را تحتالشعاع قرار بدهند؛ آنقدر جوّ بغداد برای دستگاه جوّ نامطمئنی بود که یکی از عناصر خود دستگاه که سلیمانبن جعفر باشد - سلیمانبن جعفربن منصور عباسی، یعنی پسر عموی هارون که یکی از اشراف بنیعباس بود - دید به این وضعیت ممکن است که مشکل برایشان درست بشود، یک نقش دیگری را او به عهده گرفت و جنازهی موسیبن جعفر را آورد؛ کفن قیمتی برجنازهی آن حضرت پوشاند، آن حضرت را با احترام بردند در مقابر قریش، آنجائی که امروز به عنوان کاظمیین معروف هست و مرقد مطهر موسیبن جعفر در نزدیکی بغداد، دفن کردند و موسیبن جعفر زندگی سراپا جهاد و مجاهدت خودش را به این ترتیب به پایان رساند.
📜بیانات مقام معظم رهبری۱۳۶۴/۰۱/۲۳
نامش صفوان بود. يكی از ياران امام كاظم (ع) كه كارش كرايه دادن شتر به مسافران بود.
هارون٬ پادشاهی كه مخالف امام كاظم (ع) بود٬ میخواست به همراه گروهی از درباريانش به سفر حج برود. كسی را نزد صفوان فرستاد و تعداد زيادی از شتران او را كرايه كرد. سفر آنها چند ماهی طول میكشيد و صفوان پول هنگفتی به دست میآورد. او كه از پيروان و دوستداران امام كاظم (ع) بود دلش نمیخواست به هارون خدمتی كند؛ اما از اين معاملهی پر سود نيز نمیتوانست بگذرد. با خودش میگفت: «كار من چه اشكالی دارد؟ شترانم را برای زيارت خانه خدا كرايه میدهم. اين كه ديگر عيبی ندارد.»
چند روز بعد خدمت امام كاظم (ع) رسيد. امام به وی فرمودند: «صفوان! من اين كار تو را نمیپسندم.»
صفوان با تعجب پرسيد: «كدام كار؟»
- «اينكه شترانت را به هارون كرايه دادی!»
- «من شترانم رابه هارون كرايه ندادم تا به شكار يا تفريح برود برای سفر حج و زيارت خانهی خدا كرايه دادم. شتربانی هارون نيز بر عهدهی خودم نيست؛ بلكه غلامانم را به همراه او خواهم فرستاد.»
- «آيا دوست داری تا زمان پرداخت كرايه هارون زنده بماند؟»
- «آری. دوست دارم زنده بماند تا برگردد و كرايهام را بپردازد.»
امام كاظم(ع) فرمودند: «هركس زنده ماندن ستمگران را دوست بدارد از آنان است و در آتش دوزخ جای خواهد داشت.»
صفوان از اين هشدار امام به خود آمد. برای رهایی از كمک به ستمگران همهی شترانش را فروخت و به هارون كرايه نداد.
داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
محمد بن مغیث از کشاورزان مدینه بود. وی نقل می کند: یک سال محصولات زیادی در زمین کشاوری خود کاشتم. آن سال زراعت خوب بود؛ اما هنگام فرا رسیدن محصول، ملخ های بسیار آمدند و تمام زراعت مرا خوردند. در مجموع 120 دینار خسارت دیدم. پس از این حادثه در جایی نشسته بودم ناگهان امام کاظم علیه السلام را دیدم که نزدیک آمدند و پس از سلام از من پرسیدند: از زراعت چه خبر؟ گفتم تمام زراعتم درو شده و ملخ ها ریختند و همه را نابود کردند. امام فرمود: چقدر خسارت دیده ای؟ عرض کردم یک صد و بیست دینار خسارت دیده ام. اما به غلامش فرمود: یکصد و پنجاه دینار همراه دو شتر جدا کن و به او تحویل بده. آن گاه به من فرمود: سی دینار با دو شتر اضافه بر خسارت تو داده ام. عرض کردم مبارک باشد. سپس به امام گفتم به داخل زمین تشریف بیاورید و برای بنده دعایی بفرمایید. امام وارد زمین شدند و در حق من دعا کردند. به برکت دعای امام، آن دو شتر بر اثر زاد و ولد زیاد شدند و آنها را به ده هزار دینار فروختم و زندگی ام پربرکت شد.
منابع
محمدی اشتهاردی، محمد. 1377. داستان های شنیدنی از چهارده معصوم علیهم السلام. قم: انتشارات نبوی
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
سعید پسر کوچک خانه بود که پرندهای در قفس کرده بود و خیلی دوستش داشت. همه خانواده مخالف نگهداشتن آن پرنده بودند و برای آن از سعید باج میگرفتند.
برادر بزرگتر میگفت: برو نان بخر . میگفت: چشم. خواهرش میگفت: مشقهای مرا بنویس سعید میگفت چشم.
سحرگاه روزی برادر سعید گفت: برو و برای من آب بیاور. سعید که خواب بود گفت: برو و خودت بیاور.
برادرش ناراحت شد و تعجب کرد که چرا سعید حرف او را گوش نمیکند. سعید گفت: دیگر پرنده را رها کردم بروید و خودتان کار خود را بکنید.
نتیجه اینکه اگر ما هم روزی بتوانیم خود را از قید هوای نفس رها کنیم و آزاد سازیم، به هیچ کس باج اضافی نخواهیم داد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
یکی را طبیب از پر خوری پرهیز داده بود.
دعوت به میهمانی ای شد و چون غذاهای رنگارنگ را نگریست، رو به صاحب خانه کرده و گفت حاجی، بچه هایم را به تو سپردم، نمی توانم نخورم.
📚 منبع: قند و نمک، مجید شفیعی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
روزگاری مردی بود که به سخاوت و بخشندگی و مهمان نوازی معروف بود و هر مهمانی را آن چنان که شایسته بود و با آنچه در توان داشت پذیرایی می کرد.
شبی مردی حسود و نه چندان انسان، مهمان وی شد.
از انواع طعام میزبان خورد و حسابی سیر گشت.
در آخر کار، مرد میهمان به میزبان فرمود که شنیده ام نوشیدنی های خوبی داری.
میزبان گفت آری، اما یک شیشه بیشتر نمانده است که امیدوارم کفایت کند.
میزبان به پسر خود گفت که برود و شیشه نوشیدنی را بیاورد.
پسر رفت و آمد و گفت ای پدر، کدام شیشه را برای مهمان تو بیاورم، چون در آنجا دو شیشه هست.
میزبان که از خجالت سرخ شده بود، زیر چشمی به مهمان نگاهی کرد.
مهمان که مردی کینه توز و عیب جو بود، گمان کرد که مرد مهمان نواز به او دروغ گفته است.
میزبان کمی اندیشید و به فرزند گفت که برو و یک شیشه را بشکن و دیگری را بیاور.
پسر رفت و چون یک شیشه را بر زمین زد، دیگر چیزی نماند.
آمد و گفت یکی را شکستم اما هر دو شکست.
میزبان این گونه با کنایه به مرد عیب جو، فهماند که پسر وی دو بین است.
📚 منبع: مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگرافخانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.
به ناصرالدین شاه گفتند تلگراف خانه بیمشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند.
ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هر چه میخواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیامهایشان به مقصد میرسد و به همین خاطر هجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخگویی نبودند!
سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود مردم ارزش تلگراف را فهمیدهاند، دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند بدین مضمون: «بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع!» و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است...!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
489.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی قراره بد بیاری 😂😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از دُهُل |سیدمحمد الحسینی
🌱 معلمی که معجزه اش کتابش بود... و خودش
🕊 «صالح فرزند سام، از دل کوه ماده شتر بیرون کشید، ابراهیم فرزند تارخ، دو تصویر دید که کس نه قبلش دیده و نه بعدش، سرد شدن داغِ آتشِ منجنیق و زنده شدن مرغهای چهارگانه، موسی فرزند عمران دستش را درخشنده میکرد، عصایش را اژدها و دریا را میشکافت، داود فرزند ایشا باد را مسخر خودش میکرد و آهن را نرمِ دستش، سلیمان فرزند داود با موران و پرندگان سخن میگفت و مسلط بود بر شیاطین و جنیان، عیسی فرزند مریم از مادری باکره زاده شد، در نهالسالی سخن گفت، کور بینا میکرد و مرده، زنده. اینها تاریخچه چندخطی معجزات پیامبران است. دست کم آنها که خط و ربط و شگفتانهشان در سه کتاب مقدس ادیان ابراهیمی آمده. و اما پیامبر آخرین، محمد فرزند عبدالله قرار بود دردانه باشد، در انتها بیاید و لابد اعجازی داشته باشد برای خلق که مثل رسالتش الی الابد باشد، برای ابد و یک روز. رسول و پیغامبری که پیام و حرفش تا ته تاریخ، تا نفخه صور، تا آنجا که کفگیر عالم به ته میگیرد، کار کند، جلو برود، آدم بسازد، هادی انسان و جامعه باشد.
🕊 و معجزه نبی آخر، نه شیر بود و نه شتر، نه شافی و نه آتش نشانی. نوبرانه خدا برای رسولش کتابی بود برای خواندن. تطبیق اسم و مسما. قرآن، خواندنی. گویی خداوند برای ادامه مسیر بعد از تمام امتحانات و ابتلائات آدمی، با این اعجاز از آدمهای تا دُمِ تاریخ میخواست بیشتر بخوانند، فکر کنند و بعد احتمالا خودشان ادامه مسیر زندگی را خواهند یافت. لیک جدا از قرآن، خود شخصیت محمد هم انگاری پهلو میزد به قرآن از حیث تکی و اعجاز و یگانگی. رسولی که چنان بر قوم و زیردستانش دلسوز و مهربان بود که درد و رنج مردمانش بر او سختتر از خودشان فشار میآورد، برای رستگار شدنشان آنقدر حریص بود که نزدیک بود جان دهد. برای مردمش. «مردم».
محمد فرزند آمنه، محمد فرزند عبدالله، محمد پدر فاطمه، خود معجزه خداوندش بود و فخر امتش. این که امروز از آن رسول جز نامی بیشتر در میان امتش نیست و مردمانش کمتر سیرهاش را جاری میکند یا انگاری تبانی نوشتهنشدهایست که تابلوی درخشان محمد وارونه و خِلاف نشان دهند از عظمت و بزرگی و جلالش کم نمیکند.
🕊 و سر آخر شاید در این کشاکش نرمِ جنگ جهانی سوم و جدال بلوکات شرق و غرب بد نباشد ذکر نقل قولی از ابن خلدون که معجزه پیامبر خاتم را منحصر در دو مورد میدانست: نزول قرآن و «اتحاد اقوام و قبائل متخاصم.» درود خداوند بر آخرین رسول که اعجازش دوستی بود و محبت و شعارش اخلاق: «من مبعوث شدم که مکارم اخلاق را - در میان انسانها - تمام کنم.»
🌺 مبعث پیامبر خاتم مبارک