عارفی را پرسیدند
زندگی به '' جبر '' است یا به '' اختیار "؟
پاسخ داد:
امروز را به '' اختیار'' است
تا چه بکارم
اما
فردا '' جبر '' است
چراکه به '' اجبار'' باید درو کنم
هرآنچه را که دیروز به ''اختیار'' کاشته ام
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✍خاطره
سال اول خدمت معلمی مدیر آموزگار مدرسه کاظمیه روستای کاظم آباد منطقه فراهان با 13 دانش آموز دختر و پسر در پنج پایه تحصیلی بودم. مدرسه ای خشت و گلی در وسط بیابان که هیچ ترددی وجود نداشت و من هم به ناچار در آنجا بیتوته می کردم. هنگام غروب با آب قناتی که از کنار مسجد کوچک ده می گذشت وضو می ساختم و اذان می دادم؛ به اتفاق بچه ها در مسجد نماز جماعت می خواندیم. البته به مرور زمان بزرگترها هم به جمع ما اضافه شدند. ساعت کاری مدرسه در دو نوبت صبح و بعد از ظهر بود.
ساعت شروع کلاس های نوبت عصر ساعت 14 بود لذا قبل از شروع کلاس به اتفاق بچه ها در مدرسه نماز جماعت می خواندیم برای همه بچه ها سجاده زیبایی از اداره گرفته بودم.
یک روز در حال برگزاری نماز متوجه ورود رئیس اداره به مدرسه شدم؛ البته ناخواسته استرس وجودم را فرا گرفت.آقای حاج علی اکبر کریمی با یکی از همراهان وارد محل اقامه نماز شدند. تشهد و سلام را که گفتم بلند شدم. برگزاری نماز با آن شکوه و جلال در روستایی دور افتاده آنچنان باعـث شور و شعفی در ایشان شده بود که با احسنت، احسنت گفتن های متوالی هویدا بود.
به خاطر اهمیت دادن به نماز یک تقدیر نامه مدیر کل و یک بن خرید کتاب به اندازه حقوق یک ماه از ایشان هدیه دریافت کردم.
سیدابوتراب میرهاشمی مدیر آموزگار مدرسه کاظمیه سال 1375
#وقتی_خدا_می_خواهد
#من_معلمی_را_دوست_دارم
#معلمان_جوان_را_باید_دید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دوربین_مخفی_حیوانات🐰🐮🦊
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✍ امام رضا(علیه السلام) فرمودند :
🖌 هر کس چاره و راهی برای جبران گناهان خود ندارد ، بسیار بر محمد و آل او #صلوات بفرستد ؛ چرا که صلوات گناهان را نابود میکند.
📚 امالی شیخ صدوق ، ص۷۳
"کشتی" در طوفان شکست و "غرق شد."
فقط "دو مرد" توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و "نجات یابند."
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند؛
"بهتر است از خدا کمک بخواهیم."
بنابراین دست به "دعا" شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر "مستجاب" می شود به گوشه ای از جزیره رفتند...
"نخست،" از خدا "غذا" خواستند؛
فردا "مرد اول،" درختی یافت و "میوه ای" بر آن، آن را خورد.
اما "مرد دوم" چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا "همسر و همدم" خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، "زنی" نجات یافت و به مرد رسید.
در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا "خانه، لباس و غذای بیشتری" خواست، فردا، به صورتی "معجزه آسا،" تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید.
مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا "کشتی" خواست تا او همسرش را با خود ببرد.
فردا کشتی ای آمد و در سمت او "لنگر" انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از "جزیره" برود و مرد دوم را همانجا "رها" کند..!
پیش خود گفت:
مرد دیگر حتما "شایستگی" نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است!
زمان حرکت کشتی، ندایی از او پرسید: «چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟»
مرد پاسخ داد: «این همه نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است و خودم درخواست کرده ام. درخواست های همسفرم که پذیرفته نشد. پس چه بهتر که همینجا بماند.»
آن ندا گفت:
اشتباه می کنی!
تو مدیون او هستی...
هنگامی که تنها "خواسته او" را اجابت کردم، این "نعمات" به تو رسید...
مرد با تعجب پرسید:
«مگر او چه خواست که من باید مدیونش باشم؟»
* و آن ندا پاسخ داد:
«از من خواست که تمام دعاهای تو را مستجاب کنم!!..» *
نکته:
* شاید داشته هایمان را مدیون کسانی باشیم که برای خود هیچ نمی خواستند و فقط برای ما دعا می کردند...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی در مسیری روستایی ماشینم دم غروب خراب شد. ایراد از باتری بود، پیکان فرسودهای بود که عمر خودش را کرده بود.
در کنار جاده نشستم تا خدا رهگذری را بفرستد و کمکم کند. پیرمردی از میان باغها رسید و گفت: «بنشین تا ماشین را هل بدهم.» اصرار میکرد که بنشینم و بهتنهایی میتواند هُل بدهد. قدرت عجیبی داشت هل داد و ماشین روشن شد.
او را به خانهاش بردم. در بین راه حرف خیلی زیبایی زد،
گفت: «چند باغ بزرگ دارد که در آن انواع میوهها را پرورش میدهد.»
گفت: «من هر بار باران میآید یک کنتوری برای خدا حساب میکنم و مبلغش را جدا پرداخت میکنم. هر بار که باران میآید یک حق کارگر برای تقسیم آب و یک پول آب برای خدا کنار میگذارم و تمام محصولات باغ را جمع نمیکنم. یک پنجم محصولات را در روی درختان باقی میگذارم و فقیرانی خودشان میدانند و سالهاست، برای جمعکردن سهم خود باغ میآیند.
لطف خدا وقتی تگرگ میآید، باغ مرا نمیزند.
روزی ملخها به باغهای روستای ما حمله کردند، به باغ من کوچکترین آسیبی نزدند، طوریکه مردم روستا در باغ من گوسفند قربانی کردند، تا ملخها روستا را رها کنند.»
و ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقينَ
و آنچه که انفاق کنید او به شما عوض میدهد و او بهترین روزیدهندگان است.
سوره سبا آیه 39
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
دست گيري امام هشتم عليهم السلام از زائران در راه مانده :
محدث نوري رضوان الله عليه نقل ميكند :
يكي از خدمتگزاران حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام گفت : در شبي كه نوبت خدمت من بود، در رواقي كه به دارالحفاظ معروف است، خوابيده بودم .
ناگاه در خواب ديدم كه در حرم مطهر باز شد خود حضرت امام رضا عليه السلام از حرم بيرون آمدند و به من فرمودند :« برخيز و بگو مشعلي فروزان بالاي گلدسته ببرند، زيرا جماعتي از اعراب بحرين به زيارت من ميآيند و اكنون در اطراف « طرق » ( هشت كيلومتري مشهد ) بر اثر بارش برف راه را گم كردهاند برو به ميرزا شاه نقي متولي بگو مشعلها را روشن كند و با گروهي از خادمان جهت نجات و راهنمايي آنان حركت كنند .»
آن خادم ميگويد : از خواب پريدم و فوري از جا برخاستم و مسؤول خدام را از خواب بيدار كرده و ماجرا را برايش گفتم او نيز با شگفتي برخاست و با يكديگر بيرون آمديم در حالي كه برف به شدت مي باريد مشعلدار را خبر كرديم و او به سرعت مشعلي روي گلدسته روشن كرد آنگاه با عدهاي از خدام حرم به خانهي متولي رفتيم و ماجرا را برايش شرح داديم سپس با گروهي مشعلدار به طرف طرق حركت كرديم نزديك طرق به زوار رسيديم . آنان در هواي سرد و برفي ميان بيابان گويي منتظر ما بودند . از چگونگي حالشان جويا شديم گفتند : ما به قصد زيارت حضرت رضا عليه السلام از بحرين بيرون آمديم امشب گرفتار برف و سرما شده و از راه خارج گشتيم و ديگر نميتوانستيم مسير حركت را تشخيص دهيم تا اينكه از شدت سرما دست و پاي ما از كار افتاد و خود را آمادهي مرگ نموديم . از مركبها فرود آمديم و همه يك جا جمع شديم . فرشهايمان را روي خود انداختم و شروع به گريستن كرديم و به حضرت رضا عليه السلام متوسل شديم . در ميان مسافران مردي صالح و اهل علم بود . همين كه چشمش به خواب رفت، حضرت رضا عليه السلام را در خواب زيارت نمود ،كه به او فرمود :
« برخيز ! كه دستور دادهام چراغها را بالاي منارهها روشن كنند. شما به طرف چراغها حركت كنيد .» همه برخاستيم و به طرف چراغها حركت كرديم كه ناگاه شما را ديديم .»
دارالسلام ، ج 1ص267.
اي نفست چارهي درماندگان
جزتوكسي نيست كس بيكسان
چارهي ما ساز كه بيچارهايم
گر توبراني، به كه روي آوريم
يار شواي مونس غمخوارگان
چاره كن اي چارهي بيچارگان
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزگار غم و اندوه به سر میآید
در پی شام سیهفام سحر میآید
پیر افسرده کنعان مبر امید که باز
یوسف گم شدهات سوی پدر میآید
غم مخور عاشق دل خسته که با پای نیاز
آنکه از بام تو رفته است ز در میآید
گر که یک روز نیامد به سر بام تو بخت
دل قوی دار که یک روز دگر میآید
تا که سیبی ز هوا باز فتد روی زمین
با دو صد پیچ و خم و زیر و زبر میآید
در پس پرده مسیحا نفسی هست که او
به توانبخشی و امداد بشر میآید
بینم آن روز که آن رفته من
نادم و خسته و آشفته ز در میآید
آه مخور حسرت مهتاب و بدان
از پس ابر سیه ؛ ماه به در میآید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#شعر