🔔 در ایام جنگ، عده ای به سمت شهادت می رفتند. اما استاد مجید شهریاری، خودش زمینه ای فراهم کرد که شهادت، سراغش بیاید. هیچ وقت ادعا نکرد نخبه است.
💠 همیشه خودش را در محضر خدا میدانست و خدا را همیشه ناظر بر اعمال خود میدید و علاقه شدیدی به تلاوت قرآن داشت و به آن عمل هم میکرد و رمز موفقیت ایشان پی بردن به رموز قرآنی بود، در آموزش علم به دیگران بخل نداشت و از هر آنچه میدانست به دیگران آموزش میداد.
📖 استاد
✍️ به قلم: خانم فاطمه شایان پویا
🖨️ انتشارات: شهید کاظمی
👌 روایاتی ناب از زندگی استاد شهید مجید شهریاری، شهیدی که در تمام طول زندگیش، به ندرت اتفاق افتاد نماز شبش، قضا شود.
📄 برشی از کتاب:
رفته بودم به اتاق دکتر و زبان درد دلم باز شده بود، از اوضاع بد محیط کار و عدم دلسوزی و بی کفایتی برخی مسئولین و.... خلاصه حسابی حرص و جوش می خوردم. حرفهایم که تمام شد، سکوت کردم. ایشان، با آن لبخند همیشگیش، با دست به پای راستش اشاره کرد و گفت: می فهمم چی میگی، اما بدون که ماجرا، ماجرای یک پای لنگه، اگر با انقلاب هستی، باید این پای لنگ را بکشی...
#معرفی_کتاب
#استاد
#انتشارات_شهید_کاظمی
#فاطمه_شایان_پویا
#شهید_مجید_شهریاری
@hamkhaniketab
🤔 یادش به خیر دوران نوجوانی، دورانی که دوستانی داشتی مثل خودت، پایه ات بودند برای شر به پا کردن و بعد پیدا شدن سرو کله مدیر و ناظم که چرا این کار رو کردی، چرا درست رو نخوندی و.... شکست می خوردی بیشتر اوقات در کارهایی که می خواستی بکنی، ولی بازم دوست داشتی خودت را بکشی بالا...
🧐 حالا اینها را گفتم که چی؟ دوست دارید با قصه یه نوجون، آشنا بشید، یه نوجوون به اسم آیه که قصه های شیرین و تلخش رو در کتاب
📖 قدم های سر به هوا
🖋️ به قلم: خانم فاطمه شایان پویا
📇 انتشارات: کتابستان معرفت
👌 می خونید. یه کتاب دوست داشتنی برای همه سنین، به خصوص نوجوانان که دوست دارن در مدرسه، هر کاری انجام بدند، شکست بخورند، مثل آیه خانم داستان و دوستانش.....
پیشنهاد خوندن این کتاب پر از هیجان رو که روایتگر دنیای نوجوانی نوجوانهای کشورمون هست رو میدم، حالتون را حسابی عوض می کنه
📃 برشی از کتاب:
با پشت دست، عرق پیشانیام را گرفتم و به قرمزی براق کیسه بوکس که از حرکت نیفتاده بود خیره شدم. قلبم تند میزد و پای آسیب دیدهام هنوز زق زق میکرد. یک مشت دیگر به کیسه زدم و عقب کشیدم. یک بار دیگر براندازش کردم. دلم برایش سوخت که کتکخورش اینقدر ملس است. سرخ بود و انگار با چشمهایش التماسم میکرد: “نزن، نامرد! نزن! اما جواب صبوریهایش را اینطوری میدادم. عماد خانه نبود و فرصت داشتم چرخی توی اتاقش بزنم و هرچه دقدلی از ماجراهای این چند روز جمع کرده بودم، یک جورهایی سر کیسه بوکسش خالی کنم!
#معرفی_کتاب
#قدم_های_سر_به_هوا
#فاطمه_شایان_پویا
#انتشارات_کتابستان_معرفت
#رمان_نوجوان
@hamkhaniketab