پارت شصت و هفتم:
[سعید]
امروز، روزِ برگشتنِ فرشید بود..!
رفته بودم فرودگاه و منتظر بودم پروازش از ترکیه بشینه.. خیلی دلم براش تنگ شده بود! البته، تو این ماموریت بیشتر از دلتنگی، نگرانش بودیم.. جایی که رفته بود خیلی خطرناك بود.
فرشید و شهاب رو از دهنِ شیر بیرون کشیده بودیم.
نیم ساعتی بود که رسیده بودم که پروازش نشست.
رو پله برقیا دیدمش. براش دست بلند کردم اما منو ندید. سَر بلند کرده بود و داشت تو جمعیت دنبالِ آشنا میگشت..!
پایین رسید و از گیت رد شد و تو سالن اومد.
پشت سرش رفتم و سریع دستامو گذاشتم رو چشماش.
دستاشو رو دستام گذاشت و گفت: خب آقا محمد که نیست. چون الان سایت کلی کار داره. امممم.. داوودم نیست چون دستاش کوچیک تره..!
لبخند رو لبم خشک شد.. فرشید اصلا نمیدونه داوود تیر خورده..!
ادامه داد: رسولم نیست، چون تو اینجور مواقع دستاش یخ میشه. ولی دستاي تو سرد نیست..! یه گزینه میمونه! آقا داماد!
و بعد دستامو از رو چشماش برداشت و به سمتم برگشت!!
بدون هیچ حرفی همدیگه رو بغل کردیم!!
چقدر نگرانش بودم! از هم جدا شدیم و بهش گفتم: چطوري آقاي دکتر..؟ تو که ما رو نصفِ جون کردي..! بخدا مردیم و زنده شدیم تا برگردي..!
لبخندي زد و گفت: خودمم مردم و زنده شدم اون تو! نمیدونی چه جونورایی بودن که!
خندیدم و دستمو پشت کمرش گذاشتم و به سمت در هدایتش کردم و گفتم: خدا رو شکر که الان اینجایی...
لبخند زد. چمدونشو از دستش گرفتم و به سمت بیرون راه افتادیم..
با تغییر چهره اومده بود فرودگاه و مطمئن بودیم از طرف مقدم شناسایی نمیشه.
سوار ماشین شده بودیم و به سمت سایت رانندگی میکردم..
قرار بود اول بریم سایت و بعد فرشیدو برسونم خونهشون.. نمیدونم، اما حس میکردم اونقدري که باید خوشحال نیست..! یه نگرانی. یه استرس توي چشماش میدیدم..
همونطور که رانندگی میکردم رو بهش گفتم: خوبی فرشید..؟!
نگاهم کرد و با مکث گفت: آره.. فقط یکم خستهم!
سري تکون دادم و گفتم: میفهمم.. حالا قشششنگ چند روز استراحت میکنی.. آقا محمد که نمیذاره بی مرخصی بیاي سایت..!
دوتا دستاشو روي صورتش گذاشت و رو چشماش کشید و گفت: با این همه کار بشینم تو خونه؟! دیگه هیچی..!
لبخند زدم.. این از خود گذشتگی بچه ها واقعا قشنگ بود!
بعد از بیست دقیقه به سایت رسیدیم.. ماشینو پارك کردیم و سوار آسانسور شدیم..
خواستیم بریم دفتر آقاي عبدي، اما اونجا نبود.. یعنی کلا توي سایت نبود..!
به سمت اتاق محمد راه افتادیم..
پرده هاي کرکره اي اتاقش بالا بود..
رو صندلیش نشسته بود و رسول در حالیکه کنارش وایساده بود داشت از توي لپ تاپ یه چیزیو براش توضیح میداد..
در اتاق آقا محمدو زدم و درو نیمه باز کردم و گفتم: آقاي دکتر ژاوین آوانسیان لطفا به اورژانسسس!
رسول نگاهی به پشت سرم انداخت و فرشیدو دید.
درو کامل باز کردم و با فرشید رفتیم داخل.
با لبخند خجولی گفت: سلام آقا... سلام رسول...!
محمد با لبخند نگاهش میکرد.. رسول اما امان نداد! سریع از پشت میز دور زد و با قدم هاي بلند خودشو به فرشید رسوند و درحالیکه اسمش رو صدا میزد محکم بغلش کرد..
رويِ شونهشو بوسید و ازش جدا شد.
توي همین حال محمد از پشت میزش بلند شده بود و سمت ما اومده بود.
رسول هنوز روبروي فرشید بود.. گفت: میدونی چقدر دلمون برات تنگ شده بود؟! خوش اومدي داداش بلوندِ
اروپایی!
فرشید سري تکون داد و گفت: بخدا رسول دلم براي این مزه پرونی هات یه ذره شده بود..!
محمد بازوي رسولو گرفت و کنار کشیدش و گفت: اجازه میدي ما هم نیرويِ تازه رسیدمونو ببینیم!؟
و بعد دستاشو باز کرد و گفت: آقا فرشیدِ ما چطوره..؟!
فرشید لبخندي زد و به بغل محمد پناه برد و چشماشو بست!
محمد انگار تمام خستگی ها و اذیت ها و دل مشغولی هاي فرشیدو با همون بغل ازش میگرفت..! چند دقیقه اي اتاق آقا محمد بودیم.. به فرشید گفت از فردا تا 4 روز مرخصی داره و بره خونه استراحت کنه!
اما فرشید قبول نکرد.. هر چی آقا محمد و ما بهش تاکید میکردیم که خسته شده و نیاز به استراحت داره گفت نه.. فقط قرار شد امروز بعد از اینکه بچه ها رو دید، بره خونه و استراحت کنه..
با رسول به هم نگاه کردیم.. فرشید هنوز نمیدونست داوود تیر خورده..
این پا و اون پا میکردیم و نمیدونستیم چجوري بهش بگیم که محمد آروم و با طمأنینه براش توضیح داد و بهش اطمینان داد حال داوود الان خوبه و حتی از بیمارستان مرخص شده و رفته خونه..!
فرشید اول شوکه شده بود.. باور نمیکرد محمد راست بگه و داوود خونه باشه.. اما بعد که باهاش تماس گرفت و حرف زد، آرومتر شد.
بعد از چند دقیقه اي که تو اتاق محمد بودیم، فرشید خداحافظی کرد و قرار شد وسایلشو تحویل بده و بره خونه.. با رسول و فرشید از اتاق محمد بیرون اومدیم..
به سمت پله ها راه افتاد..
بهش گفتم: کجا میري؟ بیا وسایلتو تحویل بده برو خونه دیگه..
آروم گفت: شهاب مگه نیومده..؟
ابروهام بالا رفت..! آروم گفتم: چرا.. اومده..!
رسول لبخندِ محوي میزد!
فرشید سري تکون داد و از پله ها پایین رفت.. من و رسول هم پشتِ سرش.
شهاب سر میزش نشسته بود و هدفونشو گذاشته بود روي گوشش و داشت کارشو انجام میداد.
وقتی از بیمارستان مرخص شده بود، آقاي عبدي و آقا محمد به اونم چند روز مرخصی داده بودن.. اما فقط یه روزشو استفاده کرده بود و برگشته بود سایت..! گفته بود میتونم بشینم و کارامو انجام بدم.. اما روي دستاش هنوز پر از تیکه هاي چسب زخم بودن..!
فرشید قدم هاشو تندتر از ما کرد و سر میز شهاب رفت.
آروم دستشو گذاشت رو شونه ي شهاب..
شهاب فکر کرد یکی از بچه هاست.. همونطوري که هدفون تو گوشش بود و داشت یه چیزیو تند یادداشت میکرد گفت: یه لحظه، یه لحظه!
فرشید لبخندي زد و صبر کرد. بعد از چند ثانیه شهاب هدفونو از تو گوشش درآورد و بالا سرشو نگاه کرد و گفت: جانم؟
چند ثانیه خیره فرشیدو نگاه کرد و بعد از جاش بلند شد.. مکث کوتاهی کرد و بعد بی حرف فرشیدو در آغوش گرفت..!
و دستاي فرشید هم دورِ شهاب پیچیده شدن!
رسولو نگاه کردم و لبخند زدم.
هیچوقت فکر نمیکردم اون حس بد نسبت به شهاب از وجود فرشید بره..!
از شهاب جدا شد و نگاهش کرد.. چشماش روي صورتِ شهاب میچرخید.. رويِ زخمِ پیشونیش مکث کرد.
بعد انگار که چیزي یادش افتاده باشه، سریع دستاي شهابو گرفت و بالا آورد و نگاه کرد..
رو به شهاب گفت: بهتري..؟
شهاب لبخندي زد و گفت: خوبم.!
الان که اینجایی، الان که برگشتی خیلی هم بهترم!
فاصلهمو باهاشون کم کردم و گفتم: میبینم که روابط حسنه شده! آقایون شهاب و فرشید! سایه ي همو با تیر میزدین.. حالا که خوب شدین باهم شیرینی ما فراموش نشه!
فرشید نگاهی به شهاب کرد، رفت کنارش وایساد و دستشو انداخت دور گردنش و گفت: کی؟! ما؟! والامن از روز اول.. روزِ اول چیه، ثانیه ي اولی که این پسرو دیدم گفتم یکی از بهتریناي این سایت میشه!
بعد نگاهی به شهاب انداخت و گفت: مگه نه شهاب؟!
شهاب که براي اولین بار برقِ شیطنتو تو نگاهش میدیدم، دستِ فرشیدو از دورِ گردنش برداشت و نگاهش کرد و گفت: بستگی داره!
فرشید وا رفته گفت: به چی بستگی داره؟!
شهاب دستاشو پشتش گره کرد و گفت: به اینکه شیرینی خامه اي میگیري یا نه!؟
با رسول ریز خندیدیم..!
فرشید چپ چپ نگاهمون کرد و گفت: خوبه دیگه، دو روز نبودیما.. خوب دست به یکی کردین!
شونه اي بالا انداختم و گفتم: همینه که هست آقا فرشید!
شهابو نگاه کردم و گفتم: نه.. نه.. آقاي محمدي!
فرشید شرمنده شهابو نگاه کرد و گفت: یه چی میخواستم بگم.. دیدم یه بار به خودش گفتم.. دیگه نمیگم!
رسول جلوتر اومد و گفت: نداشتیما آقایون! تا دیروز باید غصه ي دعواهاتونو میخوردیم، الان غصه ي تیم شدنتون؟!
و بعد دستشو انداخت گردنِ من و گفت: بریم آقا سعید بریم.. نو که اومد به بازار، سعید و رسول شدن دل آزار!
فرشید خندید و گفت: اي بابااا ببین سر یه شیرینی دارین چیکار میکنین؟! بشینین همینجا تا من برم بگیرم
و بیام!
و بعد از کنارمون رد شد و رفت!
رسول دستشو از دور گردن من برداشت و رو صندلی فرشید نشست.. دستاشو پشت سرش گذاشت و به صندلی تکیه داد و گفت: خب خب، عملیات نون خامه اي که با موفقیت انجام شد، شهاب جان تو فعلا دستت درد میکنه رحم میکنم بهت.. آقا سعید، تا فرشید برگرده بپر چندتا چایی بریز بیار که شیرینی بدونِ چایی اصلا مزه نمیده!
سري تکون دادم و گفتم: حیف که الان آشتی کنونه خوشحالم، وگرنه میدونی که کوتاه نمیومدم!
شونه اي بالا انداخت و با لبخندِ حرص دراري نگاهم کرد!
به سمت آبدارخونه رفتم تا چایی بریزم..
خدا رو شکر آرامش داشت به سایت برمیگشت.
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
خب من تا آخر شب میام یه خبری هم بهتون میدم😎
راجع به دورهی نویسندگی🤓📚
همینجا باشید🌱
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بلاخرررررره "دورهی آموزش عناصر
داستان" آماده شد 😍🔥
ثبت نام ان شاءالله از دوشنبه ساعت ۱۶ شروع میشه و اولین روز شروع دوره پنجشنبه ۱۱ بهمن ماهه🌱
تعداد ثبت نام محدووووده پس اگر میخواین شرکت کنید حواستون جمع باشه👀❤✌🏻
🌱
|هموطن|
بلاخرررررره "دورهی آموزش عناصر داستان" آماده شد 😍🔥 ثبت نام ان شاءالله از دوشنبه ساعت ۱۶ شروع میشه
کلیپ رو باز کنید، سر فصل ها و هزینهی دوره رو میتونید ببینید🌱
فرق دورهی نویسندگی ما با بقیه چیه؟!🤔
فرقش اینه که تو دورهی ما قرار نیست شما یه پکیج بخرید و من بهتون بگم برید گوش بدید و تا فلان تایم پشتیبانی داشتید بیاید سوال بپرسید!🤨
دوره ی ما اینطوریه👇🏻