|هموطن|
بلاخرررررره "دورهی آموزش عناصر داستان" آماده شد 😍🔥 ثبت نام ان شاءالله از دوشنبه ساعت ۱۶ شروع میشه
کلیپ رو باز کنید، سر فصل ها و هزینهی دوره رو میتونید ببینید🌱
فرق دورهی نویسندگی ما با بقیه چیه؟!🤔
فرقش اینه که تو دورهی ما قرار نیست شما یه پکیج بخرید و من بهتون بگم برید گوش بدید و تا فلان تایم پشتیبانی داشتید بیاید سوال بپرسید!🤨
دوره ی ما اینطوریه👇🏻
اینطوریه که قراره با هم بریم جلو😎
طی دو ماه⏰
شما هر هفته یه مبحث رو آموزش میبینید. (به صورت آفلاین، فایل ضبط شده داخل کانال قرارداده میشه و شما بهش گوش میدید).👩🏫
شما تا هفتهی بعدش تمرینهای کوتاه انجام میدید، متن کوتاه مینویسید و برای من ارسال میکنید،📝
با تک تک شما قراره روی متن هاتون صحبت کنیم و کار کنیم!🤳
دورهی ما یه کارگاه کامله، نه صرفا یه سری فایل ضبط شده🤝🏻📚
|هموطن|
بلاخرررررره "دورهی آموزش عناصر داستان" آماده شد 😍🔥 ثبت نام ان شاءالله از دوشنبه ساعت ۱۶ شروع میشه
بچههایی که کانال دارن،
اگر خواستید اینو فوروارد کنید تو کانالتون،
پیوی برام تگ بفرستید،
سهشنبه یه پست از کانالتون فور میکنم اینجا
🌱🦋
این حرفا یه بار سنگین بود رو قلبم که فکر میکردم اگه بگم راحت تر میشم. اما نه! با گفتنشون سنگین تر شده بودم. حس ترس داشتم. حس نا امنی..❤️🩹
《اون امنیتمون بود.. عجیب احساس ناامنی میکردم..!》🤫
پارت شصت و هشتم
[فرشید]
استرس داشتم. تمامِ ذهنم درگیرِ اتفاقی بود که افتاده. درگیرِ چیزي که باید به محمد میگفتم.
روزِ آخري که تو ویلا بودم، بعد از اینکه مطالبو براي بچه هاي سایت ارسال کرده بودم و خودمو سفید کرده بودم، یه چیزي از مقدم شنیده بودم که هنوز نتونسته بودم به گوش محمد برسونم.
تو ترکیه شبکه امن نداشتم و تا الان صبر کرده بودم.
نمیخواستم جلوي بچه ها بهش بگم. میخواستم تنها باشه. دیروز که برگشته بودم سایت، اصلا موقعیتِ گفتنش پیش نیومده بود. راستش.. راستش حتی از بازگو کردنشم میترسیدم..!
دیشب بهش پیام دادم و گفتم موضوع مهمی رو میخوام باهاش در میون بذارم و قرار شد صبح نیم ساعت
زودتر برم سایت تا باهاش صحبت کنم.
اما من یک ساعت جلوتر رفتم..! تو اتاقش نشسته بودم و منتظر بودم بیاد..!
استرس داشتم.. هر ثانیه برام هزار دقیقه میگذشت..!
عصبی پامو تکون میدادم.
نمیدونم چند دقیقه گذشت که خودش هم رسید.
وارد اتاق شد و گفت: سلام...! آقا فرشیدِ سفر کرده.. حالت چطوره؟! من دیر کردم یا تو زود اومدي؟!
و بعد همونطوري که سمتِ میزش میرفت، کاپشنِ سرمه ایشو از تنش درآورد و رو چوب لباسی آویزون کرد!
آروم سلام دادم. گفتم: نه آقا.. من زود اومدم.
استرس نمیذاشت روي رفتارم تمرکز داشته باشم.
مشکوك نگاهم کرد و گفت: مشکلی پیش اومده فرشید..؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: نمیدونم آقا..
پشتِ میزش نشست و گفت: تعریف کن برام!
روي صندلیم جا به جا شدم و گفتم: آقا.. راستش.. راستش روزِ آخري که میخواستم از خونه مقدم بیام بیرون.. آقا دقیقا بعد از اینکه اطلاعاتو براتون فرستادم.
سري تکون داد و گفت: خب؟
ادامه دادم: من یه چیز دیگه اي رو هم فهمیدم.. اما نتونستم بگم.
اخمِ ریزي کرد و گفت: فرشید کامل حرف میزنی یا نه؟!
تند تند سر تکون دادم و گفتم: آقا.. شبِ آخر.. مقدم یه مهمون داشت.. نمیدونستم کیه.. چون فردا صبحش پرواز داشتم حتی وقت نشد پرس و جو کنم آقا.. یه مهمونِ خاص.. که خصوصی باهاش حرف میزد.. آقا.. به زور تونستم یکمی از حرفاشونو بشنوم.
نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم: آقا.. اون پسره بود، امیرمحمد صفایی.. که جاي رسول اطلاعاتو میفرستاد و آي پی سیستم رسولو شبیه سازي کرده بود.. آقا اون بین حرفاش اعتراف دیگه اي هم کرد..؟
محمد از روي صندلیش بلند شد و اومد روبروي من روي مبل نشست و گفت: فرشید داري گیجم میکنی..! چرا این شاخه به اون شاخه میشی پسر..؟ یه چیزو کامل بگو، بعد برو سراغِ بعدي..!
بریده گفتم: آقا دارم کامل میگم.. به هم مربوطن.
گنگ نگاهم کرد و گفت: چیزِ تازه اي نگفته.. چطور؟
گفتم: اون مهمونِ مقدم، اون شب گفت اونی که تو اون دستگاه نفوذ داشته و از الکس براش خبر میبرده، یعنی صفایی.. تو فایل هایی که براشون ارسال کرده، اطلاعاتِ یکی از مامورهاي ارشد اطلاعاتی رو هم براشون فرستاده.. آقا... اون یه نفر.... شمایین!
تند تند ادامه دادم: هیچ جزئیاتی نفهمیدم آقا محمد.. فقط میدونم اطلاعاتِ کاملی نیست.. اما اونا دنبالِ کامل کردنش بودن..
نفسِ عمیقی کشیدم.. این حرفا یه بارِ سنگین بودن رو قلبم که فکر میکردم اگه به محمد بگم راحت تر میشم.. اما نه! با گفتنشون حتی سنگین تر شده بودم.. حس ترس داشتم.. حس ناامنی..
محمد امنیتِ ما بود و وقتی چیزي اونو نشونه میگرفت ما ناامن میشدیم!
نگاهشو از چشمام گرفت و به زمین دوخت..
بعد از چند ثانیه گفت: چیزي از این موضوع به کسی نگفتی؟
سري تکون دادم و گفتم: نه آقا. هیچکس.. فقط شما..
از رو مبل بلند شد و همونطوري که به سمتِ میزش میرفت گفت: یه گزارش بنویس، مکتوب.. کامل و دقیق.. بده به آقاي عبدي..
و از این موضوع، دیگه با هیچکس صحبت نکن.. تاکید میکنم فرشید، هیچکس.. حتی بچه هاي گروه.
آروم گفتم: چشم آقا..
همونطور که پشت میزش نشسته بود و برگه ها و پرونده هاشو مرتب میکرد گفت: اگه مطلب دیگه اي براي گفتن نداري میتونی بري.
گفتم: آقا.. من.. من نگرانتونم..!
سرشو از روي برگه هاش بالا آورد و مهربون نگاهم کرد و گفت: تا خدا نخواد هیچی نمیشه فرشید جان.مراقبم.. برو به کارت برس.
لبخندِ زورکی زدم و از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
محمد امنیتمون بود. عجیب احساسِ ناامنی میکردم..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت شصت و نهم:
[رسول]
داوود چند روزي بود مرخص شده بود و تو خونه استراحت میکرد..
وقتایی که باهاش حرف میزدم، از صداش میفهمیدم بی حوصله و کلافهست..
داوود دو روز سایت نمیومد انگار یه گم کرده داشت، چه برسه به الان که بیشتر از یه هفتهست نیومده سایت..!
با سعید و فرشید براي ناهار جوجه و کباب گرفته بودیم بریم خونهشون تا یکم حال و هواش عوض بشه..
خودش نمیدونست.. یه طورایی میخواستیم سورپرایزش کنیم..!
فقط با پدرش تماس گرفته بودم و بهش گفته بودم میریم خونهشون..
سوار ماشین شده بودیم و داشتیم میرفتیم..
دلم میخواست محمد هم باهامون بیاد اما گفته بود کار داره و نمیرسه..
سعید رانندگی میکرد، من جلو نشسته بودم و فرشید عقب..
از صبح که اومده بودیم سایت، حس میکردم فرشید تو خودشه.. احتمال میدادم براي خستگی باشه، اما فرشید مرخصی داشت و استفاده نکرده بود..
برگشتم عقب فرشیدو نگاه کردم.. هنوز تو خودش بود..
بهش گفتم: آقا فرشید گرفته اي؟! نکنه سوژه اقتصادي جاسوسی که مامانتون براتون جور کرده بود شکستِ عشقی زده؟!ابرویی بالا انداخت و با چشم به سعید اشاره کرد!
بلند گفتم: عههه؟ ابرو بالا میندازي یعنی نباید سعید بدونههه؟!
سعید همونطور که رانندگی میکرد از آینه فرشیدو نگاه کرد و گفت: چیو من نباید بدونم آقا فرشید؟؟
بعد با مکث گفت: رفیق رفیق که میگی اینه دیگه؟
خنده ي شیطانی کردم و صاف رو صندلیم نشستم و گفتم: خب خدا رو شکر. وظیفه ي من انداختنِ تفرقه بود که حاصل شد!
سعید جدي گفت: فرشید جدي میگه رسول؟ چیزي هست که به این گفتی و به من نگفتی؟!
فرشید از پشت مشتی به بازوم زد و گفت: تحویل بگیر آقا رسول، الان من به این بگم بلندگوشو برمیداره تو سایت راه میره تعریف میکنه.. تو هم شدي سعید که آلو تو دهنت خیس نمیخوره؟!
برگشتم نگاهش کردم و گفتم: سعیدو خودم درس میدم آقا کجاي کاري؟!
سري به نشونه ي تاسف تکون داد و رو به سعید گفت: هیچی بابا مامانم یکی معرفی کرده بود برام.. برا ازدواج..
سعید هیچی نگفت..!
فرشید گفت: با تواما..!
و دستشو روي شونه ي سعید زد..!
سعید با اخم گفت: اصلا به من دست نزن، الان در جایگاهی نیستی که با من حرف بزنی!
بلند خندیدم! سعید و فرشید هر دو باهم، همزمان گفتن: زهرِمار..
مظلوم نگاهشون کردم که سعید گفت: حسابِ جفتتونو بعدا میرسم، فعلا بریم پیشِ داوود.. بعدا کار دارم باهاتون!
بقیه ي مسیر با چپ چپ نگاه کردناي سعید و خنده هاي ریز من گذشت و رسیدیم خونه ي داوود اینا.
زنگِ خونه رو نزدیم، به پدرش زنگ زدم تا درو برامون باز کنه.. آروم رفتیم داخل..
با خانوادهش سلام احوال پرسی کردیم و به سمت اتاقش رفتیم..
فرشید جلو رفت و تقه اي به در زد..صدايِ داوود از داخل اتاق اومد که گفت: مامان جون قربونت برم همین الان تا تهِ اون کمپوتو به زور دادي به من چی آوردي دوباره؟
جلوي دهنامونو گرفته بودیم که بلند نخندیم!
فرشید درو باز کرد و گفت: دهقان فداکار مهمون نمیخواي!؟ ریزعلی خواجَوي و بر و بچ اومدن!
داوود که رو تختش نشسته بود و تکیه داده بود و مشغول خوندنِ کتابش بود چشماش برق زد..
کتابشو بست و با ذوق گفت: فرشید..!
فرشید جلو رفت و آروم بغلش کرد!
سعیدو نگاه کردم! سري تکون داد، خندید و گفت: میبینی رسول؟! عملا دیگه طرفداري نداریم! اون از شهاب، اینم از داوود!
رو به داوود گفتم: اکی آقا داوود اکی.. فقط فرشید دیگه آره؟!
خندید!
چقدر خوشحال بود از اینکه پیششیم..
براي اینکه بیکار نباشه و حس بدي بهش دست نده، چندتا پرونده کوچیکو آورده بودیم تو خونه بررسی کنه.. از این بابت خیلی خوشحال بود!
یکم حرف زدیم و بعد بساطِ ناهارو پهن کردیم و شروع کردیم به غذا خوردن..
طبقِ معمول من و داوود جوجه خوردیم و سعید و فرشید کباب..
ناهار خوردنمون با شوخیاي من و سعید و خندیدناي داوود گذشت..
اما فرشید هنوز تو فکر بود..
نمیدونستم چی افکارشو ریخته بهم..
نمیدونستم چی اذیتش میکنه..
میخواستم باز ازش بپرسم اما گفتم شاید بگه رسول داره فضولی میکنه..
چیزي نگفتم اما حواسم بهش بود.. نفس هاي عمیق و گاه و بی گاهش.. خیره شدناش به یه نقطه..
نمیدونستم چی شده اما.. امیدوار بودم هر چی زودتر، چیزي که ذهنشو مشغول کرده حل بشه..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown