eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت هفتاد و چهارم: [داوود] ساعت حدوداي 2 بعد از ظهر بود.. سعید برگشته بود سایت.. دو ساعتی بود که رسول خوابیده بود.. ناهار براش گرفته بودم.. نمیخواستم این ناهارهاي بیمارستانو بخوره.. رفتم کنارش و آهسته صداش کردم: رسول..؟ رسول جان..؟ آروم چشماشو باز کرد.. ماسک هنوز روي صورتش بود.. لبخندي بهش زدم و گفتم: ساعتِ خواب.. پاشو ناهار گرفتم برات.. ماسکو پایین داد و گفت: سلام... خندیدم و گفتم: سلام به روي مریخت! بهتري؟! همونطوري که با چشماش پشت سرمو نگاه میکرد گفت: آره. گفتم: چیزي میخواي رسول..؟نفس عمیقی کشید و گفت: نه.. خواستم کمکش کنم تا بشینه که اجازه نداد و خودش بلند شد. ظرف غذاشو دادم دستش و گفتم: بخور.. نوشِ جان.! نگاهی بهش انداخت و گفت: میل ندارم.. جواب دادم: نگفتم میل داري یا نداري، گفتم بخور! لبخندِ نصفه نیمه اي زد و گفت: براي خودش جایگزین گذاشته؟! با تعجب گفتم: کی؟! سري تکون داد و گفت: هیشکی.. و ظرفو رو میزِ کنارش گذاشت.. با اخم بهش گفتم: رسول چرا اینطوري میکنی؟ غذاتو چرا نمیخوري..؟ چرا حالت اینه اصلا....؟ چرا نصفهنیمه حرف میزنی؟ چیزي شده؟ چیزي نگفت.. کش ماسکو کامل از گردنش درآورد و از تخت پایین اومد.. داشت چی‌کار می‌کرد!؟ کفش هاي بندیشو از زیر تخت کشید بیرون و مشغول پوشیدنشون شد.. رفتم کنارش و گفتم: چیکار میکنی رسول؟ کجا میري؟! بیخیال گفت: کجا باید برم؟! بریم سایت دیگه! ابروهامو دادم بالا و گفتم: سایت چیه برادر من؟؟ دو ساعت پیشتو یادت رفته؟؟؟ امشب باید اینجا بمونی.. فردا یه آزمایش داري.. بندهاي کفششو بست و بلند شد روبروم ایستاد و گفت: من خوبم داوود چیزیم نیست.. دکترا همیشه شلوغش میکنن! خواست به سمتِ بیرون بره که راهشو سد کردم و گفتم: بشین حداقل من برم کاراي ترخیصتو انجام بدم.. بی حوصله سري تکون داد و رو تخت نشست..! به محضِ اینکه از اتاق بیرون اومدم شماره ي آقا محمدو گرفتم..بعد از سه تا بوق جواب داد: جانم داوود؟ گفتم: سلام آقا.. گفت: سلام... چی شده؟ رسول خوبه؟! این پا و اون پا کردم و گفتم: خوبه آقا. راستش.. راستش.. محمد نگران گفت: راستش چی داوود؟ طوري شده؟ گفتم: نه آقا.. فقط بلند شده پاشو کرده تو یه کفش میگه من خوبم میخوام برم سایت..! چند ثانیه مکث کرد.. سکوت کرد.. فکر کردم تماس قطع شده.. دوباره گفتم: آقا؟ صدامو دارین؟؟ گفت: دارم داوود.. گوشیو بده بهش.. داوود: آخه آقا.. نمیدونه من زنگ زدم به شما.. محمد: اشکالی نداره، بده بهش گوشیو.. چشمی گفتم و به سمتِ اتاق رفتم.. گوشیو گرفتم جلوي رسول و گفتم: محمده.. اخم کرد.. گوشیو از دستم نگرفت.. کشید! و بعد با صداي آرومی گفت: خبر رسوندي دیگه، آره؟؟ منتظر جوابم نموند.. گوشیو کنار گوشش گذاشت و گفت: رسولم آقا.. صداي محمدو نمیشنیدم..! رسول با صدایی که تُنِش پایین بود، اما جدي، گفت: آقا ممنون میشم اجازه بدید براي زندگی شخصیم که به کار ارتباطی نداره خودم تصمیم بگیرم! تعجب کردم... این رسول بود؟! دوباره بعد از یه مکث گفت: من خوبم. نیازي به نگرانی کسی نیست. صداش آروم بود.. لحنش آروم بود.. اما جمله هاش، مثلِ پُتک میکوبیدن... ادامه داد: آقا ما داریم میایم سایت.. اونجا صحبت میکنم باهاتون.. گوشیو میدم به داوود.. خدانگهدار. و بعد گوشیو سمت من گرفت..موبایلمو از دستش گرفتم و به صفحه‌ش نگاه کردم.. محمد تماسو قطع کرده بود.. از تخت پایین اومد و گفت: بریم؟ گفتم: محمد چی گفت؟ شونه اي بالا انداخت و گفت: چیزِ خاصی نگفت.. نمیدونستم بینِ رسول و آقا محمد چه اتفاقی افتاده.. اما حس خوبی نداشتم..! اصلا حس خوبی نداشتم.. میترسیدم از اینکه بریم سایت، اما اگر رسولو نمیبردم، خودش تنها میرفت.. بعد از اینکه کاراي ترخیصش رو به زور و با رضایت خودش و چندتا امضا انجام دادیم، از بیمارستان خارج شدیم و به سمتِ سایت راه افتادیم.. وارد سایت که شدیم، من پشتِ سرِ رسول راه میرفتم! ناخودآگاه انگار از برخوردِ محمد ترس داشتم..! خواستیم از پله ها بریم پایین که صداي یه نفر متوقفمون کرد.. محمد بود که با جدیت اسممو صدا زده بود.. برگشتم و گفتم: جانم آقا؟ به سمت اتاقِ آقاي عبدي رفت و گفت: هر دوتون برید توي اتاقم تا من بیام.. و رفت! رسول بیخیال بود.. انگار اصلا براش مهم نبود..! دستشو کشیدم و به سمت اتاق محمد رفتیم.. چند دقیقه اي نشسته بودیم که محمد اومد.. پشت میزش رفت و نشست و گفت: خب؟ میشنوم..؟ سکوتمونو که دید رو به من گفت: مگه بهت نگفته بودم شب باید بستري بمونه؟ چرا برگشتین؟ مگه من به تو نسپرده بودمش..؟
به جاي من، رسول در حالیکه سرش پایین بود گفت: مگه من بچم که منو سپردین به داوود؟! و بعد سرشو بالا آورد و محمدو نگاه کرد! نمیدونم اما حس کردم رو کلمه ي "بچه" تاکید کرد!! سکوت کردم.. نگاهم بین محمد و رسول تو نوسان بود.. محمد بدون اینکه جواب رسولو بده گفت: با شمام آقا داوود.. نگاهش کردم و گفتم: گوش نکرد آقا.. نیم نگاهی به رسول انداختم و ادامه دادم: میشناسینش که.. پوزخندِ کوچیکی زد و گفت: بله، میشناسم.. از لجبازیاشون قشنگ آگاهم.. رسول زیرِ لب خیلی آروم طوري که محمد نشنوه گفت: درس پس میدیم آقا! با تعجب نگاهش کردم.. رسول چرا اینطوري حرف میزد؟! میدونست جلوي کی نشسته؟؟ محمد دوباره گفت: چرا نموندي؟؟ این دفعه مخاطبش رسول بود.. آروم گفت: چون خوبم آقا.. محمد عصبی گفت: صبحم خوب بودي، ولی بعدش به اون حال افتادي.. رسول جواب داد: الان خوبم...! محمد کلافه بود.. اینو کاراش نشون میداد.. رسول اما، خیلی آروم بود.. رفتارش.. حرکاتش.. صحبت کردنش..! محمد از پشتِ میزش بلند شد و گفت: ممنون داوود، تو میتونی بري سر کارت.. با مکث از روي صندلیم بلند شدم.. نگاهی به رسول انداختم.. سرش پایین بود.. چشمی گفتم و از در اتاق بیرون رفتم.. کاش محمد میتونست رسولو قانع کنه برگرده درمانگاه.. کاش تا گرفتن اون آزمایش حرف گوش کنه.. کاش دیگه هیچوقت رسولو تو اون حال نبینم! کاش...! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از [ سین زنی ِزیرشیروونی🌱 ]
. هدیه ی تولد رفیقتو‌ متناسب با سلیقه اش از اینجا بگیر ؛👀🎀 . تا کی میخوای برای هر مناسبت کلی خرج الکی بزاری رو دستت دختر ؟ اینجا هم شمع دارن هم دیوارکوب و جاعودی >>😮‍💨💗 https://eitaa.com/joinchat/568263572C6d064eafba
پارت هفتاد و پنجم [رسول] داوود از اتاق بیرون رفت و درو بست.. محمد عصبانی بود.. کلافه بود.. اینو از ضرب گرفتن انگشتايِ دستش رو میز میفهمیدم.. از نفس هاي عمیقش.. سر به زیر روي صندلی نشسته بودم.. از پشت میزش بلند شد و اومد روبروي من نشست.. هنوز سرم پایین بود. دلخور..!؟ نه! من حتی هنوز باورم نشده بود اون حرفا رو از محمد شنیدم که بخوام دلخور باشم... من دلخور نبودم..! گیج بودم.. گُم بودم... فکر میکردم خواب دیدم! جدي گفت: براي چی اومدي رسول؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: چون نیازي ندیدم بمونم.. این جمله اي که گفتم برام آشنا بود.. خیلی آشنا.. آره.. دقیقا مثل همین جمله رو محمد صبح تحویلم داده بود! محمد گفت: حالِ صبحت یادت نمیاد؟ در حالیکه سرم پایین بود و با بندِ ساعتم بازي میکردم جواب دادم: هر چی بود گذشت.. کلافه گفت: به چی میخواي برسی رسول؟ نگاه سردمو بهش انداختم و گفتم: به هیچی آقا محمد.. من فقط تو سایت خیلی کار دارم.. نمیتونستم اونجا بمونم.. و با یه مکث ادامه دادم: میتونم برم به کارام برسم؟ بدون اینکه جوابمو بده از جاش بلند شد و سمت میزش رفت.. با نگاهم دنبالش میکردم.. تلفنو برداشت و شماره اي رو گرفت..بعد از چند ثانیه گفت: سلاام، آقاي دکتر شریفی! حال شما..؟! ممنون ما هم خوبیم.. دکتر جان سایتی..؟ نه نه.. فقط یه زحمتی برات داشتم.. یکی از بچه ها نیاز به تست آسم اضطرابی داشت، بیمارستان نجمیه گفتن براي فردا صبح انجام میشه.. میخواستم بدونم شما جایی میشناسی بتونیم الان بریم انجامش بدیم..؟ بله بله، از بچه هاي سایت.. نه، دولتی و خصوصیش فرقی نداره.. خیلی لطف میکنی دکتر جان، پس من منتظر تماستم.. و تلفنو قطع کرد.. بی خیال گفتم: من جایی نمیام.. جدي گفت: میبرمت! سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم: این انصاف نیست چون فرماندهاین فکر کنین میتونین به همه زور بگینآقا! ابروهاش بالا رفت.. تعجب میکرد از این رسولی که جلوش نشسته..! ولی این رسولی که اینجا بود، دیگه نمیخواست بار باشه رو دوشِ کسی.. نمیخواست کسی بخاطرش اذیت شه..! بهم گفته بود ماموریتشو خراب میکنم.. آره..!؟ پس یعنی حضورم براش اذیت کننده‌ست..! دلم نمیخواست محمد از روي ترحم و عذاب وجدان برام کاري کنه.. محمدي که اینجاست، همونیه که صبح اون حرفا رو بهم زد.. الانم فقط بخاطر حال بدِ صبحم که فکر میکنه مسببش خودشه داره دلسوزي میکنه.. من از این دلسوزيِ ترحم آمیز متنفر بودم! خسته و مغلوب گفت: من بهت زور نمیگم رسول.. سکوت کردم.. جلو اومد و اینبار، به جاي روبرو، روي صندلیِ کنارم نشست.. گوشیشو تو دستاش جا به جا میکرد.. به سمتم چرخید و گفت: میدونم از دستم دلخوري.. جمله‌ش هنوز تموم نشده بود که سرد گفتم: نیستم آقا.. گفت: آره.. شاید حتی یه چیزي بالاتر از دلخوري.. ادامه داد: بهم اعتماد داري..؟ داشتم.. همیشه بهش اعتماد داشتم.. حتی با وجودِ اینکه اون حرف ها رو بهم زده بود.. سکوتمو که دید ادامه داد: تو بیمارستانم بهت گفتم رسول.. من بین بد و بدتر، بدو انتخاب کردم.... ازم توضیح نخواه.. نمیتونم چیزي بگم، ولی بدون انتخابم هرچقدرم بد باشه بازم براي تو بهتره..! یه لحظه یادم رفت ازش دلگیرم! تو چشماش نگاه کردم و سریع گفتم: براي شما چی؟ براي شما هم این انتخاب بهتره..؟ لبخندِ کوتاهی زد و گفت: نمیدونم..! گیج بودم.. انگار وسطِ یه بیابون گیر کرده بودم.. نمیدونستم باید چیکار کنم..! حرفاي محمدو نمیفهمیدم.. بهم گفته بود باعث دردسرشم و الان داشت با این دردسر حرف میزد..! گفته بود مزاحمشم و الان میخواست این مزاحمو ببره دکتر! ذهنم نمیتونست این همه رفتارِ ضد و نقیضو درك کنه. تو همین فکر بودم که تلفنِ رويِ میز زنگ خورد.. محمد دستشو رو زانوهاش گذاشت و بلند شد و به سمت میزش رفت.. تلفنو جواب داد: جانم دکتر..؟ آهان.. خب.. یعنی الان دیگه؟؟ بله بله بلدم اونجا رو.. خیلی خب، پس من میگم که شما هماهنگ کردي.. خیلی ممنون..فعلا خدانگهدار. کاپشنش رو از روي صندلیش برداشت و رفت کنار در ایستاد.. از جام بلند نشدم..! صدام کرد: رسول! فرماندم بود.. آره؟ همونی که وقتی اسممو صدا میزد نمیذاشتم به آخرش برسه و میگفتم "جانم آقا".. آره؟ ولی نمیتونستم.. نه که بخوام ادا دربیارم.. نه! واقعا نمیتونستم جوابشو بدم.. قلبم ازش پُرِ پُر بود.. من هر وقت از هر کس و هر چیزي دلگیر میشدم، هر وقت از هر کسی میرنجیدم، میرفتم پیشِ محمد.. الان باید کجا میرفتم که سبک میشدم..؟ پیش کی از محمد گله میکردم..!؟
داشت حرص میخورد.. اینو میفهمیدم..! از در فاصله گرفت.. اومد کنارم نشست و با لحنی که توش پر از خواهش بود گفت: این دستور نیست رسول..این خواهشه! اگه الان با من نیاي، اگه الان خیالم ازت راحت نشه، تو تمام این روزایی که تهران نیستم استرسش راحتم نمیذاره.. براي خودت نه.. برا من بیا.. و بعد بلند شد و با قدم هاي بلند از اتاق بیرون رفت.. هر چی بیشتر میگذشت، محمد منو بیشتر تو چاله ي سردرگمی فرو میکرد..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
چه جوان‌هایی اسماعیل..🌱 •شهدای مدافع حرم افغانستانی•
۱۲ فروردین سال ۵۸، دقیقا دو ماه بعد از همچین روزی، ۹۸ درصد از مردم به جمهوری اسلامی ایران رای آری دادن. این یعنی ۹۸ درصد به رژیم پهلوی گفتن نه! و این اصلا با اون مملکتِ گل و بلبلی که یه سری آدما از دوران شاه ترسیم میکنن همخونی نداره! یه سری آدمایی که سنشون حتی به دهه‌ی شصت و هفتاد قد نمیده! ما هم نبودیم اون زمان! اما این حجم از نارضایتی که از سال ۴۲ تا ۵۷ ثبت شده تو تاریخ و این حجم از آغوش باز ملت، به روی جمهوری اسلامی ایران، و خمینی کبیر خودش گواه همه چیزه! وقتی میگیم ملت، ینی ۹۸ درصد رای دهندگان (حدود ۹۰ درصد مشارکت داشتن). آیندگان و تاریخ قطعا بیشتر از ما خمینی کبیر رو خواهند شناخت و ارزش او رو برای همه روشن خواهند کرد. ❤🤝🏻
316K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیّ علی خیر العمل دیگه🤏 مُسلِم لا؟!😁 هم کار خیر کنید هم رمان بخونید😎 ‌‌
《گفتم: شنیدي که؟ سر تکون داد.. دوباره گفتم: من سر تکون دادن نمیخوام. تیز نگاهم کرد و گفت: اینجا سایت نیست منتظر چشم گفتنین!》 آنچه خواهید خواند!🔥
پارت هفتاد و ششم: [محمد] تو پارکینگ داخل ماشین نشسته بودم و منتظرش بودم.. یه ربعی میشد..! اما نیومده بود.. باورم نمیشد نیاد..! سرمو به دستم تکیه داده بودم و با گوشیم کار میکردم.. هنوز منتظرش بودم که درِ ماشین باز شد و سوار شد..سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم.. تو سکوت کمربندشو بست. نگاهِ سنگینمو که حس کرد گفت: خیلی سعی کردم نیام.. خیلی سعی کردم که بتونم نیام! اما متاسفانه من بلد نیستم مثلِ شما انقدر بی رحم باشم که وقتی یکی که اسمش رو گذاشتم برادر ازم خواهش میکنه، بتونم نادیدهش بگیرم! لبخند زدم. همونطور که استارت میزدم زیرِ لب گفتم: چه خوب که مثلِ من نیستی. تو مسیر حرفی بینمون رد و بدل نشد.. چند بار خواستم باهاش حرف بزنم.. حتی چند بار خواستم دلو به دریا بزنم و براش بگم چه اتفاقی افتاده! اما نگفتم.. اینکه دلش از من گرفته باشه خیلی بهتر از اینه که دوباره پاشو بکنه تو یه کفش و بخواد با من بیاد.. بعدها وقتی برگشتم، وقتی همه چی درست شد.. براش تعریف میکنم..! نزدیک بیمارستان رسیدیم و ماشینو پارك کردم و پیاده شدیم. کنارم راه میومد. هوا سوزِ بدي داشت. زیپِ کاپشنشو تا آخر بالا کشیده بود. دستاشو تو جیبش گذاشته بود و شونه هاش رو جمع کرده بود. وارد ساختمونِ بیمارستان شدیم. دکتر شریفی بهم گفته بود باید کجا و پیشِ کی بریم. بعد از گرفتنِ نوبت سمت اتاق دکتر رفتیم و منتظر موندیم تا نوبتش بشه. آروم کنارم نشسته بود. استرسی که من داشتم از رسول بیشتر بود! نیم ساعت گذشته بود اما هنوز نوبتمون نشده بود. آروم گفت: آقا محمد؟ نگاهش کردم که ادامه داد: شما برید.. کار دارید سایت.. من میشینم تا نوبتم بشه! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: بله، صبح رفتم دیدم چقدر خوب موندي تا نوبتت بشه! لبخندِ غم داري زد و آروم گفت: اون موقع خداحافظی نکرده رفتین..! منتظر جواب نموند.. بلند شد و گفت: اینجا هواش برام گرفته‌ست.. میرم تو حیاط یه دور بزنم میام..! و رفت..! ده دقیقه اي از رفتنش میگذشت که گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شماره‌شو گرفتم.. جواب داد: بله آقا..؟ "بله آقا"..! دیگه نگفت "جانم آقا"..!! پر توقع نباش محمد.. همین که الان قبول کرده همراهت بیاد یعنی تو بُردي..! توقع نداري که بهت بگه "جانم".. داري؟! بهش گفتم: رسول دو نفر دیگه مونده تا نوبتت.. بیا الان. چشمی گفت و تماسو قطع کرد.. بالاخره نوبتش شد و رفتیم داخل.. وقایع و اتفاقاتی که از صبح براش پیش اومده بود رو تعریف کردیم.. دکتر که یه مردِ میانسال بود، نظرش دقیقا مثلِ تشخیصِ دکتري بود که صبح دیده بودمش.. رو به رسول گفت: تو قبلا، مثلا تو دورانِ کودکی آسم، یا مشکل تنفسی جدي داشتی..؟ رسول سري تکون داد و گفت: به این شدت یادم نمیاد. اما خب کوچیک که بودم به دود سیگار و قلیون حساس بودم.. اگه جایی قلیون میکشیدن نمیتونستم بمونم.. یادمه سُرفه‌م میگرفت.. یا مثلا تو گرد و غبار.. اما خب رفته رفته این حساسیت بهتر شد.. یادم نمیاد هیچوقت مشکل جدي پیدا کرده باشم.. فقط الان چند ماهی هست که دوباره این حساسیت برگشته.. نه به اون شدت ولی.. حسش میکنم.. یادمه قبلا خانواده خیلی مراعات میکردن بابت این حساسیت من.. و نمیذاشتن در معرض همچین چیزایی قرار بگیرم. دکتر سري تکون داد و گفت: احتمالا شما دچار بیماري آسم خفیفی تو کودکیتون بودین که بخاطر مراقبت ها به حالت خاموش بوده.. اما الان، با این استرس ها و اضطراب هایی که ازش حرف زدین، نمود پیدا کرده.. شما شغلت چیه پسر جون؟! رسول نیم نگاهی به من انداخت و آب دهنشو قورت داد و گفت: پلیس هستم. دکتر با تعجب گفت: شغل پر استرسی هم داري..! به هر حال.. الان میري براي تست، اگر این تشخیص درست باشه، باید خیلی مراقب خودت باشی.. استرس و هیجانتو کنترل کنی.. وگرنه ممکنه آسیب هاي غیر قابل برگشت و جبران ناپذیري ببینی!داخل برگه چیزي نوشت و ما رو ارجاع داد به بخشی که رسول باید تست میداد. از اونجا به بعد نتونستم همراهش برم و تنها رفت.. بعد از مدتی که منتظر بودیم، جواب تست رسول آماده شد. باید میبردیمش براي پزشک تا ببینه و نظرش رو بگه..! دکتر عینکِ مطالعه‌ش رو که با یه بندِ مشکی دور گردنش آویزون بود به چشمش زده بود و داشت جواب تست رو مطالعه میکرد. رسول باز آروم رويِ صندلی نشسته بود.. اما من.. آروم و قرار نداشتم. نمیخواستم تشخیصشون درست باشه! از اعماق وجود آرزو میکردم اشتباه کرده باشن.. اشتباه کرده باشن و بگن حالِ امروزِ رسول فقط یه اتفاق بوده.. یه اتفاق که از ناراحتی براش پیش اومده!