#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي ام
[رسول]
يک هفته اي از شروع پرونده ي جديد گذشته بود. تو اين هفته بيشتر روي شناخت و اون تيم و اعضاي شناسايي شدهشون کار کرديم.
کم و بيش از نقشم توي پرونده ي جديد چيزهايي فهميده بودم اما کامل نه!
محمد گفته بود امروز بعد از ظهر به اتاقش برم تا مفصل راجع بهش صحبت کنيم.
ساعتمو نگاه کردم. سه و نيم بود و من نيم ساعت ديگه با محمد توي اتاقش قرار داشتم.
کارهامو تند تند انجام داده بودم و تقريبا ديگه کاري نداشتم.
صندليمو چرخوندم و بچه ها رو نگاه کردم.
سعيد و داوود داشتن باهم صحبت ميکردن و فرشيد و شهاب هم هر کدوم سر کارهاي خودشون بودن.
از روي صندليم بلند شدم، کش و قوسي به بدنم دادم و به سمتشون رفتم. سعيد و داوود تا منو ديدن صحبتشون رو قطع
کردن. داوود گفت: جانم رسول؟!
دست هامو تو جيب شلوارم گذاشتم و آروم گفتم: هيچي.
بعد با ِمن ِمن ادامه دادم: اممم.. فکر کنم مزاحمتون شدم.. همينطوري اومدم ببينم اگر کاري هست کمکتون کنم.
سعيد گفت: آره، بيا اتفاقا.. به کمکت احتياج داريم.
بعد پرونده ي توي دستش رو روي ميز گذاشت و به سمت کامپيوترش رفت و گفت: رسول اين فايلا همه ي اطلاعات افراد شناخته شده ي پرونده مهاجره. من پيدا کردم، جداشون کردم.. اما خب مرتب نيستن.. دستهبندي ميخوان.
بعد يک سري از اين افراد رو ما باهاشون تو پرونده هاي ديگه برخورد داشتيم و فرکانس صداشونو داريم. ميشه لطفا اينا رو با هم ارتباط بدي مرتبشون کني..؟
نگاهي به ساعتم انداختم.. کار سختي نبود. زود تموم ميشد.
سري تکون دادم و گفتم: حتما سعيد.
و پشت ميزش نشستم..
همينطور که سريع کارم رو انجام ميدادم صداي صحبت هاي سعيد و داوود رو هم ميشنيدم.
داوود خطاب به سعيد گفت: خب الان، ما بايد روي گروه اتابکي کار کنيم يا رفيع؟
سعيد جواب داد: ببين داوود.. تا اينجاي پرونده که من متوجه شدم، هر دوي اين افراد و گروه ها تقريبا يه کاري رو انجام
ميدن.. اما با سر شبکه هاي متفاوت..
اما هدف اتابکي و گروهش خطرناک تر از رفيعه.
رفيع احتمالا براي يه سري بالا دستي کار ميکنه اما هدفشون صرفا پول، قدرت و امکاناته..
اما اونطور که پيداست، هدف اتابکي چيزي فراتر از اين حرف هاست. چيزي که اتابکي و شبکهش دنبالشن، ضربه زدن به دانش و اقتصاده.. و پول و سود و تجارت فقط يه پوششه!
داوود گفت: آخه چطور پوششي سعيد..؟! پوشش اصولا چيزي ميشه که ظاهر خوبي داشته باشه.. اين حتي ظاهرشم خوب نيست!
سعيد جواب داد: همين ديگه.. به هموني که اونا خواستن اشاره کردي! اونا پشت همچين پوششِ بدي قايم شدن که ذهن من و تو بگه خيلي خب. ديگه بدتر از اين که نيست! اما هست.. يني طوري که تو پرونده نوشته، هست..!
داوود دوباره پرسيد: پس يعني هدف ما اتابکي و گروهشن.
سعيد گفت: و رسيدن به سرشبکهش..
رفيع براي اتابکي فقط يه رقيبه.. که ما نميدونيم اينم فقط يه نمايشه يا نه. واقعيه!
بعد از چند دقيقه که تقريبا کارم تموم شده بود، سعيد با دوتا ليوان چايي اومد. يکيو به داوود داد و دومي رو رويِ ميزش،کنار من گذاشت و گفت: رسول چايي!
نگاه گذرايي بهش انداختم و گفتم: آخ دستت درد نکنه سعيد.. چقدرم ميچسبه الان..!
خواستم دست ببرم ليوانِ چاييو بردارم که چيزي يادم افتاد..
مکث کردم.. رو به سعيد که داشت ميرفت تا براي خودش چايي بريزه گفتم: سعيد، سعيد.. بيا..!
سعيد گفت: برم يه چايي بيارم بيام! همراه حرکت دستم گفتم: نه نميخواد، بيا.
برگشت کنارم و گفت: چي شده..؟
گفتم: چيزه.. همين چايي براي تو!
نگاهي به داوود انداخت و سرش رو به معني " اين چي ميگه" تکون داد!
دوباره گفتم: من چايي نميخوام الان.
سعيد گفت: رسول همين الان گفتي چقدر چايي ميچسبه بعد ميگي نميخواي؟! تعارف ميکني با من؟!
رو صندليم جا به جا شدم، نگاهي به ساعتم انداختم و گفتم: نه ديگه..بايد برم اتاق محمد.. بعدا ميخورم.. اينا رو هم برات انجام دادم.
سعيد که انگار هنوز قانع نشده بود گفت: باشه.. دستت درد نکنه رسول، خيلي زحمت کشيدي!
از روي صندلي بلند شدم، دستي رو شونهش زدم و همونطور که به سمت ميزم ميرفتم گفتم: چاکريم!
از کشوي ميزم چندتا شکلات برداشتم و توي جيبم گذاشتم و بعد از پله ها بالا رفتم.. قبل از اينکه به اتاق محمد برم، رفتم آبدارخونه.
دوتا چاييِ کمرنگ ريختم، شکلات ها رو هم از جيبم بيرون آوردم، توي سيني ريختم و به سمت اتاق رفتم..
هنوز دو دقيقه به چهار مونده بود!
دستِ چپم رو کامل زير سيني گذاشتم و با دست راستم در زدم.
گفت: بيا تو رسول.
آروم درو باز کردم و داخل رفتم.
پر انرژي گفتم: سلام آقا!
محمد نگاهش رو از لپ تاپش گرفت و گفت: سلام!
و بعد با دقت بيشتري سينيو نگاه کرد.
لبخندي زد و گفت: بدهيتو آوردي؟!
نگاهي به سينی تو دستم کردم و گفتم: بله آقا!
با دست به صندلي ها اشاره کرد و گفت: بشين..
و بعد از روي صندلي ميزش بلند شد و روبروي من روي صندلي هاي جلوي ميزش نشست.
سيني رو با دو دست کمي به سمتش ُهل دادم.
ليوان چايي رو برداشت، نگاهي از پهلو به رنگش کرد و گفت: دست شما درد نکنه آقا رسول يه قلوپ ازش خورد.
عادت داشت چاييو داغ داغ بخوره..! مثلِ خودم!!
جمله اي که مامان هميشه بهم ميگفت رو تکرار کردم: آقا خوب نيست چايي رو انقدر داغ بخوريدا..
سري تکون داد و گفت: خب رسول.،بگو.
گفتم: چي بگم آقا!؟
جواب داد: چه خبر اين چند وقت که سرمون شلوغ بود..؟ از خودت، خانوادهت.. مادرت خوبه خدا رو شکر...؟ مشکلي که نداره قلبش؟
گفتم: خدا رو شکر آقا. همه چي خوبه.
مادرمم، الحمدللّٰه خوبه.. گاهي فشارش اذيت ميکنه.. اما در کل خوبه.
محمد ليوانش رو روي ميز گذاشت، دست هاش رو توي هم قفل کرد و گفت: خودت چي رسول..؟ خودت خوبي؟
لبخندي زدم و گفتم: خوبم آقا... ممنون!
نفس عميقي کشيد.. گفت: حال نفست چي؟ اونم خوبه؟ سرم شلوغه،اما دليل نميشه حواسم نباشه اين چند وقت بيشتر از اسپريت استفاده کردي..
قرار ما چي بود آقا رسول؟ سلامتي چيزي نيست که دوباره بهت بِدنا.. چند وقته يکم بهتر شدي.. چند وقت بود حمله نداشتي اسپري آبيو استفاده نميکردي.
نذار دوباره برگردي سر خونه ي اول. اينهمه وقت مراعات کردي.. خرابش نکن.
آب دهانمو قورت دادم.. نگاهمو ازش گرفتم و به ميز دوختم و گفتم: آقا خودتون ميدونيد چقدر حواسم بوده.. جداي از سلامتيم.. چقدر حواسم بوده که بدتر نشم که از اينجا عقب بمونم.. که نتونم کمکي کنم.. اما آقا.. راستش.. راستش.. سر قضيه ي..
بين صحبتم اومد و گفت: ميدونم.. بخاطر اتفاقي که براي داوود افتاد و فشاري که روت بود. ميدونم رسول جان، بودم اونجا.ديدمت.. بعدش ديدم حالتو.. حق ميدم بهت..! اما الان، يه هفته از اون ماجرا گذشته.. تو هنوز آروم نشدي؟ کسي دقت نميکنه ولي فکر کردي من متوجه نشدم تو جلسه و بحث و صحبت يهو غيبت ميزنه ميري تا جايي که کسي نباشه اسپريتو بزني؟!
سرمو آوردم بالا و با تعجب نگاهش کردم! از کجا فهميده بود؟
اخم کرده بود.. ادامه داد: قرار ما اين نبود! بهت گفته بودم کارت بخواد رو سلامتيت اثر بذاره نامه مينويسم براي سازمان گزارش ميدم!
سريع گفتم: ولي آقا محمد..
گفت: ولي و اما و اگر نداره..به فکر خودت نيستي رسول. باش.. يکمم به فکر خودت باش.
با انگشت هاي دستم بازي ميکردم.. گفتم: نميدونم.. شايد.. شايد بخاطر اين باشه که آقا.. من در حد شما و داوود و سعيد و بقيه.. عمليات نرفتم.. يني.. بيشترِ کارم پشت ميز بوده.. شايد بخاطر اينه.
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم و گفتم: شايدم بعد از اون اتفاق تو مهاباد براي شما اينطوري شدم! نميدونم.. اما هنوز وقتي يه اتفاقي براي کسي از بچه ها يا شما ميفته، تا چند وقت ذهنم درگيرشه. نميتونم بهش فکر نکنم! همش ميگم اگه اينطوري شده بود چي! اگه اون بمب منفجر ميشد چي.. اگه.. اگه داوود ميرفت چي؟!
دلخور نگاهم ميکرد.. جواب داد: دور کن از خودت اين فکر ها رو.. فکرهايي که فقط ضعيفت ميکنن.. تو رو، ذهنتو.. جسمتو. خدا خطر رو دور ميکنه، اما تو، هنوز بهش فکر ميکني؟ خودتو گول نزن رسول! تو نه کم عمليات رفتي، نه آدمِ ترسويي هستي که بگم از اين چيزا ميترسي. تو فقط گاهي، به ترس هاي الکيت اجازه ميدي دورهت کنن.. رسولي رو که انقدر قويه! که شاهدِ قوي بودنش سه تا رد گلولهايه که روي بدنش داره!
ميدونم، ميبينم که انقدر بزرگ شده روح و ذهنت که اجازه نميدي اين ترس ها رو، اين نگرانيا رو حتي رفيقات ببينن. اما فکر نکن اين خوبه.. اين تو خودت ريختن ميشه تند تند خالي شدنِ قوطي هاي اسپري هات..!
من ميخوام وقتي به خدا سپردي، تا تهش بري. اون خيلي بهتر از من و تو بلده.
تو داوود رو دوست داري؟ خدا صد برابر تو دوسش داره. خيلي بهتر از تو هم نگرانشه، هم مراقبشه. نه داوود، همه! همه ي کسايي که نگرانشوني.
قرار نيست سر هر قضيه اي، هر اتفاقي دوباره اينو ازت ببينم. قبلا بهت گفتم.. من سر سلامتيت، حتي با خودتم شوخي ندارم.
سرمو پايين انداختم.
سکوت کرده بودم. سکوت کرده بود.
بعد از چند ثانيه گفت: چشم نشنيدم ازت رسول!
همونطوري که سرم پايين بود گفتم: آقا جملهتون خبري بود، چشم لازم نداشت!
نميديدمش. خندهش هم صدا نداشت، اما حس ميکردم لبخندشو!
جدي گفت: حواست به خودت باشه رسول!
و بعد با لحن آروم تري اضافه کرد: اين چشم ميخواد ديگه!
خنديدم، نگاهش کردم.
گفتم: چشم آقا!
اشاره اي به سيني چاي کرد و گفت: بفرماييد آقاي دکتر! از داغي افتاد ديگه.
قرار بود از برنامه براي پرونده ي جديد حرف بزنيم اما، انگار عادتِ محمد بود که قبل از اينکه بناي جديد بسازه، خرابه ها و ويرونه هاي قبليو خوب جمع کنه. صاف کنه و آباد کنه. درست مثلِ ذهنِ من، که حالا آروم تر شدنش رو خو ِب خوب حس ميکردم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و يکم
[محمد]
چايي رو که خورديم، رو بهش گفتم: خب. کم و بيش ميدوني بايد چيکار کني اما الان دقيق ترش رو باهم بررسي ميکنيم.
سري تکون داد.. ادامه دادم: ببين رسول، ما قراره خيلي نامحسوس نزديکشون بشيم. طوري که انگار اونها ما رو پيدا کردن نه ما اونها رو..
نيم خيز شدم و دست دراز کردم از روي ميزم پاکت کاهي رنگ مدارک رو برداشتم.
از داخلش شناسنامه، کارت ملي و کارت دانشجويي جديد رسول رو بيرون آوردم و جلوش گذاشتم.. گفتم: آقاي اميرعلي
حقاني، فارغ التحصيل کارشناسي ارشد مهندسي فناوري اطلاعات.. مسلط به زبان انگليسي، دنبال بورسيه شدن براي دکتري.
و بعد مدارک رو رويِ ميز به سمتش ُهل دادم.
اول از همه کارت مليش رو برداشت و نگاه کرد.
انگار نه انگار که داشتيم از يه ماموريت مهم حرف ميزديم! گفت: آقا اين بار که عکسِ کارت مليم دستِ شما بوده، چيه اين عکس از من گذاشتين؟؟ حامد چهره نگاري کرده؟ والا من اينو ببينم صد سال بورسيهش نميکنم. چيه اين؟
با ابرو هاي بالا رفته نگاهش ميکردم. توقع داشتم وقتي چهرهي متعجبمو ببينه عقب بشينه اما ادامه داد: راست ميگم ديگه.. همينطوريش بخاطر عکس کارت ملي خودم سوژه ي بچه ها هستم، حالا همين مونده اينو ببينن.
هنوز تو سکوت نگاهش ميکردم! جو براش سنگين شده بود! آروم گفت: آقا.. بقيهشو بفرماييد.
سري تکون دادم و گفتم: مدارک و اطلاعاتت وارد سايت دانشگاه تهران شده.. و همچنين وارد يه سري سايت هايي که براي ثبت نام بچه هاي المپيادي هستن..
اين رشته به شاخهي خودت مرتبطه اما، بازم لازمه يه سري کتاب و جزوه مطالعه کني.
جاهايي که توي ديدشون بوده اسمت ثبت شده، توي يه موسسه هم براي تدريس قراره بري.. روز هاي زوج، صبح از ساعت ۱۰ تا ۱۲ ..
يادت باشه، تو همه ي اين جاها بايد طوري رفتار کني که انگار به شدت منتظر اپلاي شدني و دانشگاه هاي مختلف درخواست دادي
گفت: بله آقا.. چشم.
گفتم: احتمالش زياده به سرعت پيام هاي مختلفي از شرکتها و آدم هاي مختلف که کاراي مهاجرت تحصيلي رو انجام ميدن دريافت کني.. همه رو جواب بده، طوري که انگار داري ميسنجيشون.
اما حواست به پيام از نفر اصلي باشه.
گفت: آقا دقيقا کي؟ شخصِ خاصي هست..؟ يا يه شرکت خاص؟
سوالِ خوبي بود.. گفتم: ببين رسول، قاعدتا فقط يکي دو تا آدم اين کارو براشون انجام نميدن و بايد تعدادشون بيشتر از اين حرفا باشه.. اما يه سري کد هاي خاص بايد وجود داشته باشه..
فلشي رو از داخل پاکت بيرون آوردم و جلوش گرفتم و گفتم: اطلاعات تمام جذب هاشون تا الان داخل اين هست.. خودت بررسيش کن، کد هاشو پيدا کن و با بقيه ربط بده.
فلشو از دستم گرفت و گفت: چشم آقا..
چيزي نميگفت اما.. انگار حرفي براي گفتن داشت.
صبر کردم تا يه دل بشه براي گفتن! خودش گفت: آقا محمد..
نگاهش کردم که ادامه داد: آقا.. بعد از اينا.. يني بعد که پيدام کردن و باهام مرتبط شدن.. چي ميشه؟
نفس عميقي کشيدم و گفتم: احتمالا ازت دعوت ميکنن تا بري ترکيه..
مکثي کرد.. گفت: آقا يني اين اميرعلي حقاني نخبه، که اينهمه دنبال يه بورسيه ي درست و حسابيه، حاضر ميشه بره ترکيه؟!
جواب دادم: بايد ببينيم چي ميگن.. ولي احتمالا ترکيه رو به عنوان مقصد اولت معرفي کنن که بعد از اونجا راهي آلمان بشي. البته، توي موارد اخير ديگه بچه هايي که رفتن ترکيه، پاشون به کشور هاي اروپايي ديگه باز نشده و تو اکثر موارد دلار هايي که چشمشون رو گرفته باعث شده همونجا براشون کار کنن.
در نهايت بهترين ها حتما براي رفتن به يه کشور سوم آماده ميشن.
مهم براي ما راه پيدا کردن به گروهشون تو ترکيهست رسول.
سري تکون داد و بعد نگاهش رو گرفت.
مشغول بررسي بقيه ي اطلاعات شدم که سکوتش توجهمو جلب کرد. حواسش نبود..!
صداش کردم: رسول؟
انگار که تو فکر باشه و يهو از دنيايِ افکارش بيرون کشيده باشمش. تلنگري خورد و سريع گفت: جانم محمد؟
لبخندي زدم و گفتم: چيزي شده؟ حرفي داري؟ سوالي داري؟
سر تکون داد و بريده گفت: نه. سوالي که ندارم. ولي.. ولي.. ميترسم.. نکنه نتونم از پسش بر بيام آقا.
گفتم: از دوري ميترسي..؟
سريع گفت: نه! معلومه که نه. از اينکه کار اونطوري که بايد نشه ميترسم.
دست به سينه نشستم.. بهش گفتم: من از بين همه تو رو انتخاب نکردم چون رشتهت امنيت شبکهست.. ميتونستم هر کس ديگه اي رو با توجه به تخصصش انتخاب کنم و با يکم آموزش بشه هموني که ميخوام.. پس فکر نکن تنها انتخاب تو بودي و تنها تواناييت، مهارتت تو رشتته!
مکثي کردم و ادامه دادم: تو رو انتخاب کردم چون ميدونم کسي که ميتونه اين کارو انجام بده خودتي.
چشماش رو دقيق تر کرد. ميخواست مثل هميشه تاييدِ حرفمو از تو چشمام بگيره!
لبخندي زد.. انگار اعتماد به نفسش بيشتر شده بود!
گفت: رو سفيدتون ميکنم آقا.
پاکتِ خالي رو دستش دادم و گفتم: بيا، اين مدارک رو بذار داخلش ببر همراهت، بقيه ي چيزايي که لازمه بدوني رو هم فرستادم برات رو سيستمت..
از شنبه ميري اون موسسه براي کار، حواست هم به اطرافت خوب باشه.
نياز به تامين داشتي، کسي خواسته باشه پيشت يا هر چيز ديگه، داوود يا شهابو ببر با خودت. فرشيد و سعيد يه مقدار سرشون شلوغتره.
گفت: چشم آقا.
کاغذ ها و مدارکو توي پوشه گذاشت و گفت: آقا کاري نداريد ديگه با من؟
گفتم: نه، برو به کارت برس.
چشمي گفت و بلند شد.. پاکتِ کاهي رنگِ مدارک توي يه دستش بود و خواست با دستِ ديگهش سيني چايو برداره که گفتم: نميتوني باهم.. بذار ميبرم من.
گفت: نه آقا عه.. شما چرا ميتونم خودم.
و بعد سينيو برداشت و به سمت در رفت.
در بسته بود، و هر دو دستش ُپر..!
چشمامو ريز کرده بودم و نگاهش ميکردم!
پاکتو با آرنجش به بدنش چسبوند و با دستِ آزادش درو باز کرد و رفت!
نفس عميقي کشيدم.
باِر سنگين سعيد تازه از رو دوشم برداشته شده بود و حالا. نوبت رسول بود.
شايد فکر کنيد همه چي براي من طبيعي و آسونه اما هر بار، هر موقع که قرار ميشه يکي از بچه ها رو براي عمليات يا ماموريت بفرستم، تمام وجودم باهاشون راهي ميشه و تا برنگردن، باِر سنگين امانت روي دوشم سنگيني ميکنه. اين راهيه که خودشون انتخاب کردن و توش بزرگ ميشن.. اما.. اين نميتونه تعلق خاطري که بهشون دارم رو کم بکنه!
گاهي.. گاهي وقتي ميخوام جايي بفرستمشون.. وقتي قراره برن ماموريت..قراره برن جايي که ميدونم و اميد دارم به موفقيتشون و برگشتنشون اما بازم دلم شور ميزنه، با خودم فکر ميکنم امام حسين چه دلِ بزرگي داشتن...! چه روحِ عميق و سرشاري داشتن وقتي ميديده توي اون کارزارِ آتش و خون چه خبره و خودشون، با دست هاي خودشون زره تن پارههاي
تنشون ميکردن و کلاه خود رويِ سرشون ميذاشتن.. چه ايمانِ لبريزي داشتن وقتي ميدونستن راهي که براشون باز شده
انتهايِ زندگيه و باز راهيشون ميکردن.
من فقط نگرانم و ايشون اما.. ميديدن انتهاي اين مسيرو.. ولي ترسي نداشتن.
مشتِ گره شدهمو باز کردم و روي قلبم گذاشتم.
زير لب گفتم: اميرعلي امانت دستِ خودت.
و بعد انگار که بخشِ بزرگي از سنگيني روحم رو با همين يه جمله راهي کرده باشم، آروم از روي صندلي بلند شدم و سمت ميزم رفتم.
_______________
پن: سلام امیرعلی حقانی :))))
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
|هموطن|
چشماش رو دقيق تر کرد. ميخواست مثل هميشه تاييدِ حرفمو از تو چشمام بگيره! لبخندي زد.. انگار اعتماد ب
پارت دیر رسید، ولی رسید🥺❤️
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و دوم
[داوود]
تماسو قطع کردم و گوشيمو انداختم روي ميز.
آرنجمو به دسته ي صندلي تکيه دادم و سرم رو روي دستم گذاشتم.
دلم نميخواست با دايي اونطوري صحبت کنم اما چيزي بود که اتفاق افتاده بود!
بار اول نبود که بهشون ميگفتم نه.. قطعا باِر آخر هم نبود.
مامان تو ظاهر و پيش خودم طرفِ من بود اما، ميدونستم پيش دايي و بقيه، خوب سفره ي دلشو باز ميکنه.
ميدونستم با بغض هايي که تو گلوش ميدوئه، وقتايي که بقيه از من ميپرسن، خوب بهشون فهمونده که تهِ دلش راضي به کار من نيست.
ده بار تا الان باهاش حرف زده بودم. دورش گشته بودم. قربونش رفته بودم و ازش خواسته بودم انقدر بي تابي نکنه! انقدر دست و دلش نلرزه.. اما فايده اي نداشت.
بهم ميگفت: مگه من چيزي ميگم مامان.. تو راهتو انتخاب کردي.. خدا رو شکر ميکنم راهِ کج نيست.. راه اعتقاده.. فقط
نگرانم! نميتونم نگرانت نباشم.. ازم نخواه نگرانت نباشم.. من تا روِز آخري که نفس ميکشم، نگرانِ تو و مائده و دانيالم!
اما هميشه وقتي دايي محسنو ميديد، نميتونست از نگرانياش براي داداشش نگه. نميتونست بغض نکنه.. نميتونست نگرانياشو براي داوودش به زبون نياره. و دايي محسنم هر زمان وقت ميکرد، با خواهر زاده ي تافتهي جدا بافتهش حرف ميزد تا از خرِ شيطون بياد پايين و بره تو شرکتِ خودش کار کنه! براي خودش کسي بشه.. کت و شلوار بپوشه و تجارت ياد بگيره! آينده تشکيل بده. دستش به دهنش برسه..! ميگفت اگه برم پيشش، ميشم مديرعامل. ميشم دست راستش! ميشم پسر نداشتهش..
اما من.. هيچکدوم اينا رو نميخواستم!
نه اينکه باد به غبغب بندازم و شعار بدم و بگم "براي من اهداف و آرمان ها از پول مهم تر است".. نه..!
ولي من، نميتونستم جايي جز اينجا باشم! حس ميکردم وجودم، براي بودن تو اين مسير شکل گرفته. جايي که توش آرومم.
اصلا.. اصلا نه بخاطر اينکه راه درستيه، که از قضا هست.. واسه ي خودم.. واسه اينکه اينجا حالم خوبه! اينجا، اونجاييه که دلم راضيه به بودنم!
کاش ميشد تموم بشه اين ماجرا ها.
سردرد بدي گرفته بودم.. از همون سردردايي که فقط مسکن و تاريکي جواب بود!
کشوي ميزمو باز کردم و بين انبوِه وسايلِ مرتب نشده دنبال قرص گشتم.
کشوم شلوغ بود.. پر از کاغذ و خودکار و کارت ويزيت بود! قرص پيدا نميکردم. عصبي، محکم کشو رو بستم و با دستام
صورتمو پوشوندم.
چاره اي نبود. با اين سردرد نميتونستم کار کنم. سيستممو قفل کردم و از روي صندليم بلند شدم. شالِ مشکيِ نخي رو که اين وقتا دوايِ دردم بود برداشتم و به سمت نمازخونه رفتم.
او وقتِ روز، جز دو سه نفر کسي تو نمازخونه نبود. يه بالش از قفسه برداشتم و به سمت کم نور ترين گوشه ي نمازخونه رفتم.
سرم رو محکم با شالم طوري بستم که روي چشم هام رو هم بپوشونه و نور اذيتم نکنه و بعد دراز کشيدم.
نميتونستم بخوابم.. فقط ميخواستم اين سردرد لعنتي، اونم تو اين روزاي پرکار يکم آروم بشه. کاش آدما يه دکمه داشتن که ميشد بزني و ديگه هيچ فکري تو ذهنت نياد.. هيچ خيالي نياد! اما نه.. اينطوري نبود.. درست همون وقتي که از دردي که نتيجه ي همين فکر و خيال هاست پناه ميبري به تنهايي خودت، بيشتر شروع به تنيدن ميکنن و
يهو به خودت مياي و ميبيني همه ي تلاشهات براي فکر نکردن بهشون، مثل تقلا توي يه باتلاق، فقط تو رو بيشتر غرق کرده.
نميدونم چقدر تو اون حال بودم که حضوِر کسي رو نزديکِ خودم حس کردم.
به پهلو خوابيده بودم و پاهامو کمي جمع کرده بودم.. دست بردم و شالم رو از روي چشمم بالا زدم.
رسول کنارم نشسته بود و داشت با گوشيش کار ميکرد!
با تعجب گفتم: اينجا چيکار ميکني؟سرشو از گوشي بيرون آورد و گفت: بيداري داوود؟ بهتري..؟
آروم تو جام نشستم و گفتم: آره بيدارم.. چِمه مگه که بايد بهتر باشم؟!
با دست به شالي که دوِر سرم بود اشاره کرد.
گفتم: نه.. يني از کجا فهميدي که سرم درد ميکنه اينجام.
پيشدستياي که يه ليوان آب و يه ورق قرص داخلش بود و من تا اون لحظه نديده بودمش رو جلوم گرفت و گفت: اينو آوردم برات.
بي معطلي و سوال و جواب قرصو برداشتم و تا رسول به خودش بياد دو تا ازش خوردم.
عصبي، در حاليکه سعي داشت صداش بالا نره تا بچه هاي ديگه اي که اونجا خوابيده بودن بيدار نشن گفت: خنگي؟
سرماخوردگي کودکان نيست که دوتا ميخوري! سالِمتو نميتونيم نگه داريم، ناقص بشي چيکارت کنيم؟!
بي حال خنديدم!
گفتم: نگفتي.. از کجا فهميدي؟
هنوز اخم داشت.. گفت: هيچي رفتم سر ميزت کارت داشتم ديدم گوشيت رو ميزه.. با خودم گفتم اين کجا رفته گوشيشو نبرده..؟ تو کشوت فضولي کردم دستمال ميتيکومان نبود گفتم حتما اينجايي. ديگه رفتم از حسين آقا قرص گرفتم برات.. ميدونستم تنبلتر از اين حرفايي که خودت بري پيِش.
سري تکون دادم و گفتم: اولا اون دستمال داداش کايکو بود نه ميتيکومان.. دوما دستت درد نکنه.. سوما قرصتو دادي، پاشو برو من چشمامو ببندم سرم خوب شه!
چپ چپ نگاهي کرد و گفت: رو چشمات نشستم مگه..؟ بگير بخواب!
و بعد شالو طوري روي چشمام پايين کشيد که کل صورتمو پوشوند!
بعد خودش گفت: جان من وايسا يه عکس ازت بگيرم.. انگار جوراب زنونه کشيدي سرت اومدي سايت دزدي!
حوصله نداشتم.. حوصله ي شوخي نداشتم!
دستشو پايين انداختم و گفتم: وقت گير نيار رسول!
و بعد همونطوري که نشسته بودم خودمو عقب کشيدم و به ديوار تکيه دادم.
جا خورد.. انگار فهميد ناراحتيم، علت سردردمه.. نه خوِد سردردم.
اونم دقيقا مثلِ من خودش رو روي زمين کشيد و فاصله ي بينمونو دوباره کم کرد.
نگاهش کردم.. گفتم: بهت بر نخورد؟!
تُخس ابرو بالا انداخت و گفت: نُچ!
بازدممو با حرص دادم بيرون و گفتم: چيکار کنم بهت بربخوره ميري؟!شونه بالا انداخت و گفت: مدار بَر بُخورَم سوخته.. آقاي عبدي حقوقمو بده ميرم يه آلمانيشو ميخرم.
و بعد نفس عميقي کشيد و ادامه داد: چيشده داوود؟!
نگاهمو ازش گرفتم.. گفتم: سرم درد ميکنه ديگه.. نميبيني مگه..؟
دستش رو روي زانوم گذاشت و گفت: چي شده که سرت درد ميکنه..؟
و بعد با مکث.. آرومتر گفت: همون.. همون جريان هميشگي؟
پلک روي هم گذاشتم..
کلافه گفت: چرا يه بار براي هميشه تکليفو روشن نميکني؟
گفتم: يه بار براي هميشه؟ من هزار بار تکليفو روشن کردم رسول اما نميفهمن! هيچکس منو نميفهمه! هزار بار براي مادرم توضيح دادم اما تا دو روز ميرم ماموريت و برميگردم، مائده ميگه همه فکر و ذکرش شده نبودِ من..!
رسول سرشو تکون داد و گفت: داوود مادره ها..! ميفهمي..؟ اگه نگرانت نشه، بايد تعجب کني.. تو بار ها گفتي به کارت احترام ميذاره.. به اينکه پسرش تو همچين راهيه احترام ميذاره.. و فقط نگرانته!
تو تکليفتو با داييت روشن کن. مادرت خب وقتي ميبينتش حق داره درد دل کنه.. از نگرانياش براي پسرش بگه.. يه بار براي هميشه با داييت حرف بزن داوود! ازش تشکر کن.. احترام بذار.. و بعد اتمام حجت کن.. بگو دل نميکني از چيزي که ميخواي. بگو هيچي نميتونه تو رو از چيزي که انتخاب کردي جدا کنه.. براش توضيح بده حرفاش اذيتت ميکنه!
اگه حرفتو قطعي بدونه، ديگه وقتي مادرت پيشش درد دل ميکنه، اسفندِ بيشتر نميريزه تو آتيش.. ميره مادرتو آروم ميکنه.. باهاش حرف ميزنه..
يه بار براي هميشه، قطعي بهش بگو داوود... داد و بيداد و بدخلقي که جواب نميشه.. برو پيشش، بشين درست حرفتو بزن و بهش بگو!
سرمو انداختم پايين. چيزي نداشتم بگم.. شايد حق با رسول بود. شايد اگه محکم تر و منطقي تر حرف ميزدم، ميتونستم اين جريانو جمع کنم.
صداي گوشي رسول بلند شد.. سريع از جيبش بيرون آورد و جواب داد: جانم آقا محمد..؟ نه نه سايتم.. الان ميام.. چشم آقا..
و تماسو قطع کرد..
خم شد از جلوم پيشدستي و استکانِ خالي رو برداشت.
گفت: من برم.. آقا محمد زنگ زد.. تو هم دراز بکش سردردت بهتر بشه.. نترس کسي تو رو از اين سايت بيرون نميبره.. داييتم خيلي اصرار کرد بگو با بچه ها بريم گروگان بگيريمش ببريم اتاقاي پايين و به آقاي شهيدي بگيم بازجوييش کنه بگه براي چي به مامور امنيتي ما پيشنهاد کار ميدي؟ چي تو سرته که ميخواي به ما نزديک شي؟! بعد خودش ميترسه ديگه ولت ميکنه!
چون محمد صداش کرده بود اين جمله ها رو تند تند و پشت هم و بدون نفس گرفتن گفت!
خندهم گرفته بود.. گفتم: رسول با سعيد زياد گشتي اين روزا؟
اخم ريزي کرد و همونطور که بلند ميشد گفت: چطور؟!
جواب دادم: بي نمکيات بيشتر شدن آخه!
ايستاده بود. با پاش آروم به پام زد و گفت: بي لياقتي ديگه چيکارت کنم..؟ بگير بخواب بهتر شي.
و بعد رفت.
شالو روي چشمام پايين آوردم و دراز کشيدم.
به کاراي رسول فکر کردم و ناخودآگاه لبخند زدم!
به حواس جمعيش.. به قرصي که برام آورد..!
من چطور ميتونستم از اينجا دل بکنم!؟ جايي که مثل خونهم بود و اعضاش، مثل خانوادهم!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown