دستِ چپم رو کامل زير سيني گذاشتم و با دست راستم در زدم.
گفت: بيا تو رسول.
آروم درو باز کردم و داخل رفتم.
پر انرژي گفتم: سلام آقا!
محمد نگاهش رو از لپ تاپش گرفت و گفت: سلام!
و بعد با دقت بيشتري سينيو نگاه کرد.
لبخندي زد و گفت: بدهيتو آوردي؟!
نگاهي به سينی تو دستم کردم و گفتم: بله آقا!
با دست به صندلي ها اشاره کرد و گفت: بشين..
و بعد از روي صندلي ميزش بلند شد و روبروي من روي صندلي هاي جلوي ميزش نشست.
سيني رو با دو دست کمي به سمتش ُهل دادم.
ليوان چايي رو برداشت، نگاهي از پهلو به رنگش کرد و گفت: دست شما درد نکنه آقا رسول يه قلوپ ازش خورد.
عادت داشت چاييو داغ داغ بخوره..! مثلِ خودم!!
جمله اي که مامان هميشه بهم ميگفت رو تکرار کردم: آقا خوب نيست چايي رو انقدر داغ بخوريدا..
سري تکون داد و گفت: خب رسول.،بگو.
گفتم: چي بگم آقا!؟
جواب داد: چه خبر اين چند وقت که سرمون شلوغ بود..؟ از خودت، خانوادهت.. مادرت خوبه خدا رو شکر...؟ مشکلي که نداره قلبش؟
گفتم: خدا رو شکر آقا. همه چي خوبه.
مادرمم، الحمدللّٰه خوبه.. گاهي فشارش اذيت ميکنه.. اما در کل خوبه.
محمد ليوانش رو روي ميز گذاشت، دست هاش رو توي هم قفل کرد و گفت: خودت چي رسول..؟ خودت خوبي؟
لبخندي زدم و گفتم: خوبم آقا... ممنون!
نفس عميقي کشيد.. گفت: حال نفست چي؟ اونم خوبه؟ سرم شلوغه،اما دليل نميشه حواسم نباشه اين چند وقت بيشتر از اسپريت استفاده کردي..
قرار ما چي بود آقا رسول؟ سلامتي چيزي نيست که دوباره بهت بِدنا.. چند وقته يکم بهتر شدي.. چند وقت بود حمله نداشتي اسپري آبيو استفاده نميکردي.
نذار دوباره برگردي سر خونه ي اول. اينهمه وقت مراعات کردي.. خرابش نکن.
آب دهانمو قورت دادم.. نگاهمو ازش گرفتم و به ميز دوختم و گفتم: آقا خودتون ميدونيد چقدر حواسم بوده.. جداي از سلامتيم.. چقدر حواسم بوده که بدتر نشم که از اينجا عقب بمونم.. که نتونم کمکي کنم.. اما آقا.. راستش.. راستش.. سر قضيه ي..
بين صحبتم اومد و گفت: ميدونم.. بخاطر اتفاقي که براي داوود افتاد و فشاري که روت بود. ميدونم رسول جان، بودم اونجا.ديدمت.. بعدش ديدم حالتو.. حق ميدم بهت..! اما الان، يه هفته از اون ماجرا گذشته.. تو هنوز آروم نشدي؟ کسي دقت نميکنه ولي فکر کردي من متوجه نشدم تو جلسه و بحث و صحبت يهو غيبت ميزنه ميري تا جايي که کسي نباشه اسپريتو بزني؟!
سرمو آوردم بالا و با تعجب نگاهش کردم! از کجا فهميده بود؟
اخم کرده بود.. ادامه داد: قرار ما اين نبود! بهت گفته بودم کارت بخواد رو سلامتيت اثر بذاره نامه مينويسم براي سازمان گزارش ميدم!
سريع گفتم: ولي آقا محمد..
گفت: ولي و اما و اگر نداره..به فکر خودت نيستي رسول. باش.. يکمم به فکر خودت باش.
با انگشت هاي دستم بازي ميکردم.. گفتم: نميدونم.. شايد.. شايد بخاطر اين باشه که آقا.. من در حد شما و داوود و سعيد و بقيه.. عمليات نرفتم.. يني.. بيشترِ کارم پشت ميز بوده.. شايد بخاطر اينه.
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم و گفتم: شايدم بعد از اون اتفاق تو مهاباد براي شما اينطوري شدم! نميدونم.. اما هنوز وقتي يه اتفاقي براي کسي از بچه ها يا شما ميفته، تا چند وقت ذهنم درگيرشه. نميتونم بهش فکر نکنم! همش ميگم اگه اينطوري شده بود چي! اگه اون بمب منفجر ميشد چي.. اگه.. اگه داوود ميرفت چي؟!
دلخور نگاهم ميکرد.. جواب داد: دور کن از خودت اين فکر ها رو.. فکرهايي که فقط ضعيفت ميکنن.. تو رو، ذهنتو.. جسمتو. خدا خطر رو دور ميکنه، اما تو، هنوز بهش فکر ميکني؟ خودتو گول نزن رسول! تو نه کم عمليات رفتي، نه آدمِ ترسويي هستي که بگم از اين چيزا ميترسي. تو فقط گاهي، به ترس هاي الکيت اجازه ميدي دورهت کنن.. رسولي رو که انقدر قويه! که شاهدِ قوي بودنش سه تا رد گلولهايه که روي بدنش داره!
ميدونم، ميبينم که انقدر بزرگ شده روح و ذهنت که اجازه نميدي اين ترس ها رو، اين نگرانيا رو حتي رفيقات ببينن. اما فکر نکن اين خوبه.. اين تو خودت ريختن ميشه تند تند خالي شدنِ قوطي هاي اسپري هات..!
من ميخوام وقتي به خدا سپردي، تا تهش بري. اون خيلي بهتر از من و تو بلده.
تو داوود رو دوست داري؟ خدا صد برابر تو دوسش داره. خيلي بهتر از تو هم نگرانشه، هم مراقبشه. نه داوود، همه! همه ي کسايي که نگرانشوني.
قرار نيست سر هر قضيه اي، هر اتفاقي دوباره اينو ازت ببينم. قبلا بهت گفتم.. من سر سلامتيت، حتي با خودتم شوخي ندارم.
سرمو پايين انداختم.
سکوت کرده بودم. سکوت کرده بود.
بعد از چند ثانيه گفت: چشم نشنيدم ازت رسول!
همونطوري که سرم پايين بود گفتم: آقا جملهتون خبري بود، چشم لازم نداشت!
نميديدمش. خندهش هم صدا نداشت، اما حس ميکردم لبخندشو!
جدي گفت: حواست به خودت باشه رسول!
و بعد با لحن آروم تري اضافه کرد: اين چشم ميخواد ديگه!
خنديدم، نگاهش کردم.
گفتم: چشم آقا!
اشاره اي به سيني چاي کرد و گفت: بفرماييد آقاي دکتر! از داغي افتاد ديگه.
قرار بود از برنامه براي پرونده ي جديد حرف بزنيم اما، انگار عادتِ محمد بود که قبل از اينکه بناي جديد بسازه، خرابه ها و ويرونه هاي قبليو خوب جمع کنه. صاف کنه و آباد کنه. درست مثلِ ذهنِ من، که حالا آروم تر شدنش رو خو ِب خوب حس ميکردم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و يکم
[محمد]
چايي رو که خورديم، رو بهش گفتم: خب. کم و بيش ميدوني بايد چيکار کني اما الان دقيق ترش رو باهم بررسي ميکنيم.
سري تکون داد.. ادامه دادم: ببين رسول، ما قراره خيلي نامحسوس نزديکشون بشيم. طوري که انگار اونها ما رو پيدا کردن نه ما اونها رو..
نيم خيز شدم و دست دراز کردم از روي ميزم پاکت کاهي رنگ مدارک رو برداشتم.
از داخلش شناسنامه، کارت ملي و کارت دانشجويي جديد رسول رو بيرون آوردم و جلوش گذاشتم.. گفتم: آقاي اميرعلي
حقاني، فارغ التحصيل کارشناسي ارشد مهندسي فناوري اطلاعات.. مسلط به زبان انگليسي، دنبال بورسيه شدن براي دکتري.
و بعد مدارک رو رويِ ميز به سمتش ُهل دادم.
اول از همه کارت مليش رو برداشت و نگاه کرد.
انگار نه انگار که داشتيم از يه ماموريت مهم حرف ميزديم! گفت: آقا اين بار که عکسِ کارت مليم دستِ شما بوده، چيه اين عکس از من گذاشتين؟؟ حامد چهره نگاري کرده؟ والا من اينو ببينم صد سال بورسيهش نميکنم. چيه اين؟
با ابرو هاي بالا رفته نگاهش ميکردم. توقع داشتم وقتي چهرهي متعجبمو ببينه عقب بشينه اما ادامه داد: راست ميگم ديگه.. همينطوريش بخاطر عکس کارت ملي خودم سوژه ي بچه ها هستم، حالا همين مونده اينو ببينن.
هنوز تو سکوت نگاهش ميکردم! جو براش سنگين شده بود! آروم گفت: آقا.. بقيهشو بفرماييد.
سري تکون دادم و گفتم: مدارک و اطلاعاتت وارد سايت دانشگاه تهران شده.. و همچنين وارد يه سري سايت هايي که براي ثبت نام بچه هاي المپيادي هستن..
اين رشته به شاخهي خودت مرتبطه اما، بازم لازمه يه سري کتاب و جزوه مطالعه کني.
جاهايي که توي ديدشون بوده اسمت ثبت شده، توي يه موسسه هم براي تدريس قراره بري.. روز هاي زوج، صبح از ساعت ۱۰ تا ۱۲ ..
يادت باشه، تو همه ي اين جاها بايد طوري رفتار کني که انگار به شدت منتظر اپلاي شدني و دانشگاه هاي مختلف درخواست دادي
گفت: بله آقا.. چشم.
گفتم: احتمالش زياده به سرعت پيام هاي مختلفي از شرکتها و آدم هاي مختلف که کاراي مهاجرت تحصيلي رو انجام ميدن دريافت کني.. همه رو جواب بده، طوري که انگار داري ميسنجيشون.
اما حواست به پيام از نفر اصلي باشه.
گفت: آقا دقيقا کي؟ شخصِ خاصي هست..؟ يا يه شرکت خاص؟
سوالِ خوبي بود.. گفتم: ببين رسول، قاعدتا فقط يکي دو تا آدم اين کارو براشون انجام نميدن و بايد تعدادشون بيشتر از اين حرفا باشه.. اما يه سري کد هاي خاص بايد وجود داشته باشه..
فلشي رو از داخل پاکت بيرون آوردم و جلوش گرفتم و گفتم: اطلاعات تمام جذب هاشون تا الان داخل اين هست.. خودت بررسيش کن، کد هاشو پيدا کن و با بقيه ربط بده.
فلشو از دستم گرفت و گفت: چشم آقا..
چيزي نميگفت اما.. انگار حرفي براي گفتن داشت.
صبر کردم تا يه دل بشه براي گفتن! خودش گفت: آقا محمد..
نگاهش کردم که ادامه داد: آقا.. بعد از اينا.. يني بعد که پيدام کردن و باهام مرتبط شدن.. چي ميشه؟
نفس عميقي کشيدم و گفتم: احتمالا ازت دعوت ميکنن تا بري ترکيه..
مکثي کرد.. گفت: آقا يني اين اميرعلي حقاني نخبه، که اينهمه دنبال يه بورسيه ي درست و حسابيه، حاضر ميشه بره ترکيه؟!
جواب دادم: بايد ببينيم چي ميگن.. ولي احتمالا ترکيه رو به عنوان مقصد اولت معرفي کنن که بعد از اونجا راهي آلمان بشي. البته، توي موارد اخير ديگه بچه هايي که رفتن ترکيه، پاشون به کشور هاي اروپايي ديگه باز نشده و تو اکثر موارد دلار هايي که چشمشون رو گرفته باعث شده همونجا براشون کار کنن.
در نهايت بهترين ها حتما براي رفتن به يه کشور سوم آماده ميشن.
مهم براي ما راه پيدا کردن به گروهشون تو ترکيهست رسول.
سري تکون داد و بعد نگاهش رو گرفت.
مشغول بررسي بقيه ي اطلاعات شدم که سکوتش توجهمو جلب کرد. حواسش نبود..!
صداش کردم: رسول؟
انگار که تو فکر باشه و يهو از دنيايِ افکارش بيرون کشيده باشمش. تلنگري خورد و سريع گفت: جانم محمد؟
لبخندي زدم و گفتم: چيزي شده؟ حرفي داري؟ سوالي داري؟
سر تکون داد و بريده گفت: نه. سوالي که ندارم. ولي.. ولي.. ميترسم.. نکنه نتونم از پسش بر بيام آقا.
گفتم: از دوري ميترسي..؟
سريع گفت: نه! معلومه که نه. از اينکه کار اونطوري که بايد نشه ميترسم.
دست به سينه نشستم.. بهش گفتم: من از بين همه تو رو انتخاب نکردم چون رشتهت امنيت شبکهست.. ميتونستم هر کس ديگه اي رو با توجه به تخصصش انتخاب کنم و با يکم آموزش بشه هموني که ميخوام.. پس فکر نکن تنها انتخاب تو بودي و تنها تواناييت، مهارتت تو رشتته!
مکثي کردم و ادامه دادم: تو رو انتخاب کردم چون ميدونم کسي که ميتونه اين کارو انجام بده خودتي.
چشماش رو دقيق تر کرد. ميخواست مثل هميشه تاييدِ حرفمو از تو چشمام بگيره!
لبخندي زد.. انگار اعتماد به نفسش بيشتر شده بود!
گفت: رو سفيدتون ميکنم آقا.
پاکتِ خالي رو دستش دادم و گفتم: بيا، اين مدارک رو بذار داخلش ببر همراهت، بقيه ي چيزايي که لازمه بدوني رو هم فرستادم برات رو سيستمت..
از شنبه ميري اون موسسه براي کار، حواست هم به اطرافت خوب باشه.
نياز به تامين داشتي، کسي خواسته باشه پيشت يا هر چيز ديگه، داوود يا شهابو ببر با خودت. فرشيد و سعيد يه مقدار سرشون شلوغتره.
گفت: چشم آقا.
کاغذ ها و مدارکو توي پوشه گذاشت و گفت: آقا کاري نداريد ديگه با من؟
گفتم: نه، برو به کارت برس.
چشمي گفت و بلند شد.. پاکتِ کاهي رنگِ مدارک توي يه دستش بود و خواست با دستِ ديگهش سيني چايو برداره که گفتم: نميتوني باهم.. بذار ميبرم من.
گفت: نه آقا عه.. شما چرا ميتونم خودم.
و بعد سينيو برداشت و به سمت در رفت.
در بسته بود، و هر دو دستش ُپر..!
چشمامو ريز کرده بودم و نگاهش ميکردم!
پاکتو با آرنجش به بدنش چسبوند و با دستِ آزادش درو باز کرد و رفت!
نفس عميقي کشيدم.
باِر سنگين سعيد تازه از رو دوشم برداشته شده بود و حالا. نوبت رسول بود.
شايد فکر کنيد همه چي براي من طبيعي و آسونه اما هر بار، هر موقع که قرار ميشه يکي از بچه ها رو براي عمليات يا ماموريت بفرستم، تمام وجودم باهاشون راهي ميشه و تا برنگردن، باِر سنگين امانت روي دوشم سنگيني ميکنه. اين راهيه که خودشون انتخاب کردن و توش بزرگ ميشن.. اما.. اين نميتونه تعلق خاطري که بهشون دارم رو کم بکنه!
گاهي.. گاهي وقتي ميخوام جايي بفرستمشون.. وقتي قراره برن ماموريت..قراره برن جايي که ميدونم و اميد دارم به موفقيتشون و برگشتنشون اما بازم دلم شور ميزنه، با خودم فکر ميکنم امام حسين چه دلِ بزرگي داشتن...! چه روحِ عميق و سرشاري داشتن وقتي ميديده توي اون کارزارِ آتش و خون چه خبره و خودشون، با دست هاي خودشون زره تن پارههاي
تنشون ميکردن و کلاه خود رويِ سرشون ميذاشتن.. چه ايمانِ لبريزي داشتن وقتي ميدونستن راهي که براشون باز شده
انتهايِ زندگيه و باز راهيشون ميکردن.
من فقط نگرانم و ايشون اما.. ميديدن انتهاي اين مسيرو.. ولي ترسي نداشتن.
مشتِ گره شدهمو باز کردم و روي قلبم گذاشتم.
زير لب گفتم: اميرعلي امانت دستِ خودت.
و بعد انگار که بخشِ بزرگي از سنگيني روحم رو با همين يه جمله راهي کرده باشم، آروم از روي صندلي بلند شدم و سمت ميزم رفتم.
_______________
پن: سلام امیرعلی حقانی :))))
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
|هموطن|
چشماش رو دقيق تر کرد. ميخواست مثل هميشه تاييدِ حرفمو از تو چشمام بگيره! لبخندي زد.. انگار اعتماد ب
پارت دیر رسید، ولی رسید🥺❤️
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و دوم
[داوود]
تماسو قطع کردم و گوشيمو انداختم روي ميز.
آرنجمو به دسته ي صندلي تکيه دادم و سرم رو روي دستم گذاشتم.
دلم نميخواست با دايي اونطوري صحبت کنم اما چيزي بود که اتفاق افتاده بود!
بار اول نبود که بهشون ميگفتم نه.. قطعا باِر آخر هم نبود.
مامان تو ظاهر و پيش خودم طرفِ من بود اما، ميدونستم پيش دايي و بقيه، خوب سفره ي دلشو باز ميکنه.
ميدونستم با بغض هايي که تو گلوش ميدوئه، وقتايي که بقيه از من ميپرسن، خوب بهشون فهمونده که تهِ دلش راضي به کار من نيست.
ده بار تا الان باهاش حرف زده بودم. دورش گشته بودم. قربونش رفته بودم و ازش خواسته بودم انقدر بي تابي نکنه! انقدر دست و دلش نلرزه.. اما فايده اي نداشت.
بهم ميگفت: مگه من چيزي ميگم مامان.. تو راهتو انتخاب کردي.. خدا رو شکر ميکنم راهِ کج نيست.. راه اعتقاده.. فقط
نگرانم! نميتونم نگرانت نباشم.. ازم نخواه نگرانت نباشم.. من تا روِز آخري که نفس ميکشم، نگرانِ تو و مائده و دانيالم!
اما هميشه وقتي دايي محسنو ميديد، نميتونست از نگرانياش براي داداشش نگه. نميتونست بغض نکنه.. نميتونست نگرانياشو براي داوودش به زبون نياره. و دايي محسنم هر زمان وقت ميکرد، با خواهر زاده ي تافتهي جدا بافتهش حرف ميزد تا از خرِ شيطون بياد پايين و بره تو شرکتِ خودش کار کنه! براي خودش کسي بشه.. کت و شلوار بپوشه و تجارت ياد بگيره! آينده تشکيل بده. دستش به دهنش برسه..! ميگفت اگه برم پيشش، ميشم مديرعامل. ميشم دست راستش! ميشم پسر نداشتهش..
اما من.. هيچکدوم اينا رو نميخواستم!
نه اينکه باد به غبغب بندازم و شعار بدم و بگم "براي من اهداف و آرمان ها از پول مهم تر است".. نه..!
ولي من، نميتونستم جايي جز اينجا باشم! حس ميکردم وجودم، براي بودن تو اين مسير شکل گرفته. جايي که توش آرومم.
اصلا.. اصلا نه بخاطر اينکه راه درستيه، که از قضا هست.. واسه ي خودم.. واسه اينکه اينجا حالم خوبه! اينجا، اونجاييه که دلم راضيه به بودنم!
کاش ميشد تموم بشه اين ماجرا ها.
سردرد بدي گرفته بودم.. از همون سردردايي که فقط مسکن و تاريکي جواب بود!
کشوي ميزمو باز کردم و بين انبوِه وسايلِ مرتب نشده دنبال قرص گشتم.
کشوم شلوغ بود.. پر از کاغذ و خودکار و کارت ويزيت بود! قرص پيدا نميکردم. عصبي، محکم کشو رو بستم و با دستام
صورتمو پوشوندم.
چاره اي نبود. با اين سردرد نميتونستم کار کنم. سيستممو قفل کردم و از روي صندليم بلند شدم. شالِ مشکيِ نخي رو که اين وقتا دوايِ دردم بود برداشتم و به سمت نمازخونه رفتم.
او وقتِ روز، جز دو سه نفر کسي تو نمازخونه نبود. يه بالش از قفسه برداشتم و به سمت کم نور ترين گوشه ي نمازخونه رفتم.
سرم رو محکم با شالم طوري بستم که روي چشم هام رو هم بپوشونه و نور اذيتم نکنه و بعد دراز کشيدم.
نميتونستم بخوابم.. فقط ميخواستم اين سردرد لعنتي، اونم تو اين روزاي پرکار يکم آروم بشه. کاش آدما يه دکمه داشتن که ميشد بزني و ديگه هيچ فکري تو ذهنت نياد.. هيچ خيالي نياد! اما نه.. اينطوري نبود.. درست همون وقتي که از دردي که نتيجه ي همين فکر و خيال هاست پناه ميبري به تنهايي خودت، بيشتر شروع به تنيدن ميکنن و
يهو به خودت مياي و ميبيني همه ي تلاشهات براي فکر نکردن بهشون، مثل تقلا توي يه باتلاق، فقط تو رو بيشتر غرق کرده.
نميدونم چقدر تو اون حال بودم که حضوِر کسي رو نزديکِ خودم حس کردم.
به پهلو خوابيده بودم و پاهامو کمي جمع کرده بودم.. دست بردم و شالم رو از روي چشمم بالا زدم.
رسول کنارم نشسته بود و داشت با گوشيش کار ميکرد!
با تعجب گفتم: اينجا چيکار ميکني؟سرشو از گوشي بيرون آورد و گفت: بيداري داوود؟ بهتري..؟
آروم تو جام نشستم و گفتم: آره بيدارم.. چِمه مگه که بايد بهتر باشم؟!
با دست به شالي که دوِر سرم بود اشاره کرد.
گفتم: نه.. يني از کجا فهميدي که سرم درد ميکنه اينجام.
پيشدستياي که يه ليوان آب و يه ورق قرص داخلش بود و من تا اون لحظه نديده بودمش رو جلوم گرفت و گفت: اينو آوردم برات.
بي معطلي و سوال و جواب قرصو برداشتم و تا رسول به خودش بياد دو تا ازش خوردم.
عصبي، در حاليکه سعي داشت صداش بالا نره تا بچه هاي ديگه اي که اونجا خوابيده بودن بيدار نشن گفت: خنگي؟
سرماخوردگي کودکان نيست که دوتا ميخوري! سالِمتو نميتونيم نگه داريم، ناقص بشي چيکارت کنيم؟!
بي حال خنديدم!
گفتم: نگفتي.. از کجا فهميدي؟
هنوز اخم داشت.. گفت: هيچي رفتم سر ميزت کارت داشتم ديدم گوشيت رو ميزه.. با خودم گفتم اين کجا رفته گوشيشو نبرده..؟ تو کشوت فضولي کردم دستمال ميتيکومان نبود گفتم حتما اينجايي. ديگه رفتم از حسين آقا قرص گرفتم برات.. ميدونستم تنبلتر از اين حرفايي که خودت بري پيِش.
سري تکون دادم و گفتم: اولا اون دستمال داداش کايکو بود نه ميتيکومان.. دوما دستت درد نکنه.. سوما قرصتو دادي، پاشو برو من چشمامو ببندم سرم خوب شه!
چپ چپ نگاهي کرد و گفت: رو چشمات نشستم مگه..؟ بگير بخواب!
و بعد شالو طوري روي چشمام پايين کشيد که کل صورتمو پوشوند!
بعد خودش گفت: جان من وايسا يه عکس ازت بگيرم.. انگار جوراب زنونه کشيدي سرت اومدي سايت دزدي!
حوصله نداشتم.. حوصله ي شوخي نداشتم!
دستشو پايين انداختم و گفتم: وقت گير نيار رسول!
و بعد همونطوري که نشسته بودم خودمو عقب کشيدم و به ديوار تکيه دادم.
جا خورد.. انگار فهميد ناراحتيم، علت سردردمه.. نه خوِد سردردم.
اونم دقيقا مثلِ من خودش رو روي زمين کشيد و فاصله ي بينمونو دوباره کم کرد.
نگاهش کردم.. گفتم: بهت بر نخورد؟!
تُخس ابرو بالا انداخت و گفت: نُچ!
بازدممو با حرص دادم بيرون و گفتم: چيکار کنم بهت بربخوره ميري؟!شونه بالا انداخت و گفت: مدار بَر بُخورَم سوخته.. آقاي عبدي حقوقمو بده ميرم يه آلمانيشو ميخرم.
و بعد نفس عميقي کشيد و ادامه داد: چيشده داوود؟!
نگاهمو ازش گرفتم.. گفتم: سرم درد ميکنه ديگه.. نميبيني مگه..؟
دستش رو روي زانوم گذاشت و گفت: چي شده که سرت درد ميکنه..؟
و بعد با مکث.. آرومتر گفت: همون.. همون جريان هميشگي؟
پلک روي هم گذاشتم..
کلافه گفت: چرا يه بار براي هميشه تکليفو روشن نميکني؟
گفتم: يه بار براي هميشه؟ من هزار بار تکليفو روشن کردم رسول اما نميفهمن! هيچکس منو نميفهمه! هزار بار براي مادرم توضيح دادم اما تا دو روز ميرم ماموريت و برميگردم، مائده ميگه همه فکر و ذکرش شده نبودِ من..!
رسول سرشو تکون داد و گفت: داوود مادره ها..! ميفهمي..؟ اگه نگرانت نشه، بايد تعجب کني.. تو بار ها گفتي به کارت احترام ميذاره.. به اينکه پسرش تو همچين راهيه احترام ميذاره.. و فقط نگرانته!
تو تکليفتو با داييت روشن کن. مادرت خب وقتي ميبينتش حق داره درد دل کنه.. از نگرانياش براي پسرش بگه.. يه بار براي هميشه با داييت حرف بزن داوود! ازش تشکر کن.. احترام بذار.. و بعد اتمام حجت کن.. بگو دل نميکني از چيزي که ميخواي. بگو هيچي نميتونه تو رو از چيزي که انتخاب کردي جدا کنه.. براش توضيح بده حرفاش اذيتت ميکنه!
اگه حرفتو قطعي بدونه، ديگه وقتي مادرت پيشش درد دل ميکنه، اسفندِ بيشتر نميريزه تو آتيش.. ميره مادرتو آروم ميکنه.. باهاش حرف ميزنه..
يه بار براي هميشه، قطعي بهش بگو داوود... داد و بيداد و بدخلقي که جواب نميشه.. برو پيشش، بشين درست حرفتو بزن و بهش بگو!
سرمو انداختم پايين. چيزي نداشتم بگم.. شايد حق با رسول بود. شايد اگه محکم تر و منطقي تر حرف ميزدم، ميتونستم اين جريانو جمع کنم.
صداي گوشي رسول بلند شد.. سريع از جيبش بيرون آورد و جواب داد: جانم آقا محمد..؟ نه نه سايتم.. الان ميام.. چشم آقا..
و تماسو قطع کرد..
خم شد از جلوم پيشدستي و استکانِ خالي رو برداشت.
گفت: من برم.. آقا محمد زنگ زد.. تو هم دراز بکش سردردت بهتر بشه.. نترس کسي تو رو از اين سايت بيرون نميبره.. داييتم خيلي اصرار کرد بگو با بچه ها بريم گروگان بگيريمش ببريم اتاقاي پايين و به آقاي شهيدي بگيم بازجوييش کنه بگه براي چي به مامور امنيتي ما پيشنهاد کار ميدي؟ چي تو سرته که ميخواي به ما نزديک شي؟! بعد خودش ميترسه ديگه ولت ميکنه!
چون محمد صداش کرده بود اين جمله ها رو تند تند و پشت هم و بدون نفس گرفتن گفت!
خندهم گرفته بود.. گفتم: رسول با سعيد زياد گشتي اين روزا؟
اخم ريزي کرد و همونطور که بلند ميشد گفت: چطور؟!
جواب دادم: بي نمکيات بيشتر شدن آخه!
ايستاده بود. با پاش آروم به پام زد و گفت: بي لياقتي ديگه چيکارت کنم..؟ بگير بخواب بهتر شي.
و بعد رفت.
شالو روي چشمام پايين آوردم و دراز کشيدم.
به کاراي رسول فکر کردم و ناخودآگاه لبخند زدم!
به حواس جمعيش.. به قرصي که برام آورد..!
من چطور ميتونستم از اينجا دل بکنم!؟ جايي که مثل خونهم بود و اعضاش، مثل خانوادهم!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و سوم
[فرشيد]
پاي سيستمم بودم و داشتم کارهام رو انجام ميدادم که جعبه ي شيريني رو کنار دستم ديدم!
سرمو بالا آوردم.. شهاب بود!
ناباورانه گفتم: شهاب!! من شوخي کردم..!
همونطوري که کت مشکي رنگش رو که هارموني قشنگي با شلوارِ کتون کرم رنگش داشت رو بيرون مياورد و رو صندليش ميانداخت گفت: شايد شوخي کرده باشي که گفتي اومدني شيريني بخر.. ولي قطعا اينکه شيريني دوست داريو شوخي نکردي!
و بعد روي صندليش نشست!
اول صبح که ميخواست بره تامين رسول، گفته بود کاري نداري و من به شوخي گفته بودم: نه.. سر راهت برگشتني شيريني هم بگير!
اين "شيريني" تيکهمون شده بود! از روزي که رسول به سعيد گفته بود شيريني ميخوايم، ديگه هر اتفاقِ کوچيک و بزرگي ميفتاد هم ديگه رو نگاه ميکرديم و ميگفتيم پس شيرينيش کو؟!
و حالا شهاب با اين حرف من، اين جعبه ي شيريني رو گرفته بود!
اگه تعارف تيکه پاره کردنو کنار ميذاشتم، عجيب اون شيريني با يه ليوان چايي ميچسبيد!
به شهاب گفتم: بعد به بچه ها بگيم بيان، چايي بريزيم بخوريم.. با بستن چشماش تاييد کرد و بعد، صندليش رو چرخوند سمت ميزش..
چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که رسول هم از پله ها پايين اومد.. طبق معمول قبل از اينکه بره سرِ ميز خودش، کنار ما اومد و باهامون دست داد.. بهش گفتم: عه!؟ برگشتي تو..؟ من فکر کردم شهاب اومد تو موندي..
جواب داد: نه.. کاري نداشتم که.. اين کلاسو داشتم صبح.. يکي دوتا مورد مشکوک ديده بودم.. گفتم شهاب بياد بره دنبالشون ببينم چي به چيه، که فعلا چيز عجيبي نديده ازشون. حالا تا بعد ببينيم چي ميشه..
بعد نگاهش به جعبه ي شيريني رو ميز من افتاد..
گفت: نوچ! اينو آورد اينجا؟!
بعد رو به شهاب در حاليکه سعي ميکرد با پِچ پِچ کردن بلند حرف بزنه گفت: شهاب! شهاب!!
شهاب برگشت و نگاهش کرد!
رسول ادامه داد: مگه بهت نگفتم اينو بذار رو ميز من؟! ديگه نميبرمت ماموريت!
شهاب خنديد و سري تکون داد!
رسول سرش رو پايين تر آورد و به من گفت: خدا شانس بده والا... اينهمه خون به جيگرِ اين بچه کردي آخرم براي تو از همه بيشتر کار انجام ميده!
شونه اي بالا انداختم و گفتم: ديگه محبوبيته و هزار دردسر..
چپ چپ نگاهم کرد..مشتِ آرومي به شونم زد و به سمت ميزش رفت..
يک ساعتي ميشد که همه سر جامون بوديم و داشتيم کارهاي خودمون رو انجام ميداديم..
بلند شدم برم براي بچه ها چايي بيارم که يهو رسول که پشتِ سيستمش نشسته بود، طبق معمولِ شادي هاي پس از گُلش
روي ميز کوبيد و گفت: "ايول"!
با تعجب نگاهش کردم! از روي صندليش بلند شد و ما رو نگاه کرد و با انگشت مانيتورو نشون داد و انگار که ما بدونيم اون تو چه خبره تو سکوت با لبخند نگاهمون کرد!
سعيد و داوودو نگاه کردم.. داوود سري به نشونه ي تاسف تکون داد و انگشت اشارهش رو دوراني کناِر شقيقهش چرخوند!!
لب گزيدم و با چشم و ابرو رسولو نشون دادم!
رسول که انگار اصلا حواسش به اين چيزا نبود، شماره ي آقا محمدو گرفت و ازش خواست تا بياد پايين..
انگار همه کنجکاو شده بوديم چون بدون هماهنگي به سمت ميز رسول رفتيم..
رسول صفحه رو به محمد نشون داد و رو بهش گفت: آقا..خودشه نه؟! خوِد خودشه..!! بالاخره پيام داد.. بالاخره پيدام کرد آقا.. درسته ديگه آره؟!
محمد نگاهي به مانيتور انداخت و بعد از مکثي گفت: ظاهراً که خودشه..شمارهشو تطبيق دادي با قبليا..؟رسول سري تکون داد و گفت: منطبق نيست.. اما آقا لوکيشن سيستم همون حواليه.. دقيق نميشه متوجه بشم ولي از لحاظ منطقه اي، همه براي يه جا هستن..و خب نوع نوشتار، نوع سيستمش، وعده ها و همه ي اينا تقريبا شبيه چيزيه که ما دنبالشيم...!
بعد از مکثِ کوتاهي ادامه داد: آقا..طولش دادن ولي بالاخره پيام دادن!!
محمد با اخم ريزي به سيستم نگاه ميکرد.. پيام رو بالا پايين کرد و گفت: احتمالا بايد همين باشه رسول.. تو خيلي طبيعي و بدون اينکه متوجه بشن تمايل به همکاري داري برو جلو.. ويژگي هات رو بدون اينکه قصدت واضح باشه بازگو کن.. سعي کن به جاي اينکه خيلي مشخص بيان کني، آدرس بدي..! مثلا اگر ميخواي راجع به مقاله هاي چاپ شده ي اميرعلي حقاني حرف بزني، نگو من مقاله چاپ کردم.. راجع به سايت هايي که ميخواي صحبت کن، اونا ميرن ميبينن.. ميخوام بي هيچ حرف و حديث و شکي بيان دنبالت..! متوجهي..؟
رسول که هنوز خوشحال بود گفت: بله آقا..چشم خيالتون راحت!
محمد نگاهي به ما انداخت.. رو شونه ي رسول زد و به سمت راه پله رفت..
داوود رو به رسول گفت: از طرف اتابکي پيام اومده..؟
رسول که به پشتيِ صندليش تکيه داده بود و داشت به بدنش کش و قوس ميداد گفت: احتمالا! يني.. طوري که از شواهد و قرائن پيداست آره!
سعيد گفت: داشتم کم کم نا اميد ميشدم..!
جواب دادم: آقا محمد اشتباه نميکنه.. وقتي ميگفت صبر کنين يني ميدونست نتيجه ميده..!
رسول با سر تاييد کرد..
داوود رو به رسول گفت: خب حالا چيا نوشته؟
رسول تکيهشو از پشتي صندليش گرفت و پنجره اي رو توي سيستمش باز کرد و گفت: ايناها.. اين ايميلشه.. دعوت به
همکاري کرده و گفته از اونجايي که ما ميدونيم شما قصد مهاجرت تحصيلي داريد ميتونيم مقدمات رفتن به بهترين دانشگاه ها رو براتون فراهم کنيم و نامه نگاري هاشو انجام بديم.. چيزايي که همه ي شرکت هايي که تو اين زمينه فعاليت ميکنن ميگن..
داوود گفت: پس باز هم بايد منتظر بمونيم..
رسول جواب داد: البته اين بار انتظار خيلي کوتاه تر ميشه..
بعد در حاليکه با دست حرکتِ اوج گرفتن هواپيما رو نشون ميداد گفت: باي باي ايران! باي باي! من دارم ميرم کمبريج کاري باري ندارين؟!
داوود چپ چپ نگاهي کرد و گفت: چقدم که تو هواپيما دوست داري آقاي سيت بِلت!
رسول رو صندليش جا به جا شد و گفت: ديگه جا داريم تا جا آقا داوود.. ت.ميمِ مايکل بخوام برم دوست ندارم ولي دانشگاه کمبريج بخوام برم باهاش کنار ميام!
سعيد جلو رفت و به ميز رسول تکيه داد و در حاليکه با دست رسولو به ما نشون ميداد گفت: باورش شده ها! داداش شانس بياري تو مسيرِ رفتن به ترکيه گير قاچاقچيا نيفتي کُليه مُليه هاتو دربيارن تو دارک وِب بفروشن، کمبريج رفتن پيشکشت!
رسول نگاهي به سعيد انداخت و در حاليکه تصنعي اشک هايِ نداشتهشو پاک ميکرد گفت: شما هميشه عادت دارين کاخِ آرزو هاي جوونا رو خراب کنين آقا سعيد؟
خنديديم..!
داوود دستي به شونه ي رسول زد و گفت: ديوونه!!
ياد شيريني ها افتادم.. رو به بچه ها گفتم: اگه کاري ندارين بياين ده دقيقه بريم بالا يه چايي بخوريم بعد برگرديم سر کارمون..
رسول صندليشو چرخوند سمتم و گفت: اگه براي من کافي با شوگِر و ميلک درست ميکني ميام!
با يه ابرويِ بالا رفته نگاهش کردم و گفتم: بذار پاتو از ايران بذاري بيرون، بعد!
ميرم بالا زود بياين!
و بعد ازشون دور شدم..
قبل از اينکه برم بالا، پي شهاب رفتم.. هدفون رو گوشش بود و داشت چيزي مينوشت..
کنارش وايسادم و دستمو تکون دادم تا متوجهم بشه! هدفونشو گذاشت پايين و گفت: جانم آقا فرشيد؟
بهش گفتم: ميرم بالا، با بچه ها بياين يه چايي بخوريم..
چشمي گفت و سرش رو تکون داد..
به سمت ميزم رفتم و جعبه رو برداشتم و از پله ها بالا رفتم..
غافل از اينکه دنيا.. چه اتفاق هايي رو قراره براي ما رقم بزنه...!
______________
پ.ن: بای بای ایران، بای بای!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown