گفت: آقا اينا که پرونده حل ميکنن براتون، بذارن برن؟!
خنديديم؟! نه.. قهقهه زديم!
محمد سرشو انداخته بود پايين و لرزش شونه هاش نشون ميداد داره ميخنده!
همونطوري که سرش پايين بود تکونش داد و با دست به صندلي ها اشاره کرد تا بشينيم.
پاکتو روي ميز محمد گذاشتم و منم کنار بچه ها نشستم.
انگار پاکت با يه برچسب پلمپ شده بود.
محمد با قيچي پاکتو باز کرد..
اول يه قابِ عينک بيرون آورد و روي ميز به سمتِ رسول گذاشت.
رسول برش داشت و بازش کرد.. يه عينک بود.. مثل عينک خودش دور مشکي اما گرد تر و بزرگتر!
رو به محمد گفت: بزنم به چشمم آقا؟
محمد گفت: آره.. شمارهش مثلِ شماره عينکِ خودته..!
رسول با تعجب محمدو نگاه کرد.. گفت: آقا شما شماره ي چشم منو از کجا ميدونين؟!
محمد گفت: من که نميدونم آقا رسول ولي چشم پزشکت ميدونه!
رسول نگاهي به عينک انداخت و بعد به محمد لبخندي زد.
عينکو به چشمش زد.
قيافهش مثبت بود، مثبت تر شد! مظلوم نبود و با اون عينک مظلوم شد!!
محمد يه سري وسيله ي رديابي و شنود با شکل هاي مختلف به رسول داد.
رو به رسول گفت: رسول اين وسايل توي گيت فرودگاه قابل شناسايي نيستن.. با هر وسيله ي ديگه اي هم نميشه متوجهشون شد.. اما حواست بهشون باشه.. هر جايي يه اقتضايي داره! به اقتضاي مکان ازشون استفاده کن..
دوتا خودکار، يه جا سوئيچي، يه فلش، يه بسته قرص و يه دستبند! اين ها شکل هاي مختلف ردياب ها و شنود ها بودن.
محمد دستبند نقره اي رنگو جلوي رسول گرفت و گفت: رسول از خودت جداش نميکني...از همين الان دستت باشه، تا يه
طورايي به بودنش عادت کنن و فکر کنن هميشه همراهته.. نميخوام هيچوقت از ديدمون دور بموني.
رسول دستبندو گرفت و نگاهش کرد.
گفت: چشم آقا.. دستبندو انداخت دستش.
يه سري مدرک و کارت شناسايي هم بهش داد.
نيم ساعتي توي اتاق بوديم و محمد داشت يه سري نکته رو به رسول گوشزد ميکرد.
حرف هاش تموم شده بود اما ما از اتاق بيرون نميرفتيم.
انگار دلمون نميخواست از اون جمعمون دل بکنيم!
سوال هاي با ربط و بي ربطي که ميپرسيديم نشونه ي اين حرف بود. همين بين بود که کسي در زد.. همه ي نگاههامون به سمت در رفت.. آقاي شهيدي بود..
جمع ما رو که ديد گفت: جلسه داريد محمد؟! خب پس من يه زمان ديگه ميام..!
محمد که روي صندليش نيم خيز شده بود گفت: نه آقا.. بچهها ديگه داشتن ميرفتن!
رسولو نگاه کردم! آقا محمد قشنگ داشت ما رو دَک ميکرد!
بي هيچ حرفي انگار که فهميده بوديم بايد بريم، از روي صندلي بلند شديم و به سمت در رفتيم.
محمد گفت: داوود يه ساعت جلو تر از پروازش ببرش فرودگاه.. من احتمالا سايت نيستم اونموقع.. بريد به سلامت.
و بعد از اتاق بيرون رفتيم.
در اتاق محمدو که بستيم سعيد گفت: منم ميرم چمدون و کولهشو که دست حسين آقا بود بگيرم..
سري تکون دادم.
شهاب و فرشيد به سمتِ راه پله ها رفتن اما رسول، نه!
داشت به سمت خروجي ميرفت.. پا تند کردم و بهش گفتم: کجا ميري رسول؟!
بي انرژي تر از چند دقيقه قبلش بود! جواب داد: هيچي.. يکم محوطه قدم بزنم.. هوا گرفته بود اينجا.
گفتم: آهان.. خب.. بريم!
نگاهي بهم کرد و لبخندي زد.. گفت: تشريف مياري شما هم؟!
نفس عميقي کشيدم و در حاليکه سعي ميکردم نگرانيم توي صدام مشخص نباشه گفتم: ديگه چند ساعت که بيشتر در مجاورتتون نيستيم؛ گفتيم بهره ببريم!
دستاش رو توي جيبش گذاشت و تو سکوت به سمت محوطه رفتيم.
به رفتنش نزديک تر شده بوديم و حالا انگار خودش هم، دلتنگی اين لحظه ها رو داشت حس ميکرد!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سی و نهم
[رسول]
ده دقيقه اي توي محوطه قدم زديم..
اگر تنها بودم بيشتر ميموندم اما.. داوود باهام بود!
ميدونستم خيلي کار داره و بخاطر من مونده.. براي همين بهش گفتم هوا سرده و بريم داخل.
پشت ميزم نشسته بودم تا زمان بگذره. کار مهمي نداشتم که انجامش بدم..وارد کارتابل عمومي سايت شده بودم و داشتم کار هاي داخلي سيستم رو انجام ميدادم.
ساعت پنج شده بود.. کم کم بايد ميرفتيم فرودگاه.
سرمو برگردوندم عقب و بالاي پله ها رو نگاه کردم.. چراغ اتاق محمد خاموش بود.
رفته بود سازمان.. نميدونم.. شايد.. شايد من زيادي حساس بودم. اما دلم ميخواست الان که دارم ميرم، اينجا باشه.. خداحافظي کنه باهام.
بي اختيار همش ذهنم ميرفت سمتِ وقتي که خودش داشت ميرفت ماموريت.. ياد آب و آتيش زدن هاي خودم افتادم.
يه حس تلخي توي وجودم افتاده بود و مثل خوره ذهنمو ميخورد و بهم ميگفت "ديدي حتي براي خداحافظي باهات نيومد؟!"
سرمو تکون دادم تا اين افکار از ذهنم برن.. زير لب گفتم: محمد خيلي کار داره.. نميتونه کار و زندگيشو بخاطر رفتن من
تعطيل کنه! بچه نشو رسول.. فکراي الکي هم نکن..!
همه ي اينا رو با خودم گفتم اما بازم ته دلم، قانع نشده بودم..
توقعي از محمد نداشتم..سرش شلوغ بود ميدونستم.. از اون ناراحت نبودم! اما.. دلم ميخواست قبل از رفتنم، بهتر باهاش خداحافظي کنم.
نفس عميقي کشيدم و مشغول ادامه ي کارم شدم.
يک ربعي گذشته بود که داوود اومد کنارم.. دستشو روي شونهم گذاشت و گفت: وسيله ها همه تو ماشينه.. بريم؟
سري تکون دادم و گفتم: بذار صفحه رو ببندم بريم.
موقع رفتن، بچه ها کنار ميزم اومدن و باهاشون خداحافظي کردم.. دونه دونهشون بغلم کردن و برام آرزوي موفقيت کردن.
علي که اومده بود پايين سر ميز صادق، وقتي ديد دوِر ميزم شلوغه جلو اومد و گفت: رفتني شدي رسول..؟! آره؟!
سري تکون دادم و گفتم: آره ديگه.. انشاءالله بتونم از پسش بربيام.
دستي رو شونم زد و گفت: برمياي.. تو بر نياي کي بر بياد؟
لبخندِ زورکي زدم..
نميدونم.. اما يهو، دلم خواست چيزي بگم و رو به علي گفتم: راستي علي.. من نيستم، جمع کن بيا پايين.. کارات رو سيستم مرکزي راحت تر پيش ميره.
با ابرو هاي بالا رفته نگاهم کرد.. گفت: جدي که نميگي؟!
نگاهش کردم و گفتم: جديِ جدي!
حس کردم بچه ها هم گنگ نگاهم ميکنن.. ديگه دلم نميخواست توي سايت بمونم.. هوا برام خفه بود.
به داوود گفتم: دير شد داوود.. بريم؟
سري تکون داد و دوباره از بچه ها خداحافظي کردم و به سمت پله ها رفتيم..
تو طول مسير، نه من حرف ميزدم نه داوود..
سکوت اون احتمالا از نگراني براي اين سفر من بود و من اما.. نميدونستم براي چي سکوت کردم..!
دلتنگيِ اين سفر.. ترس از اينکه نتونم از پسش بر بيام يا.. اينطوري غريب رفتن! شايد بگين به قولِ خودت يه گردان بدرقت کردن.. چه غريب رفتني..؟ اما براي من، جاي کسي که بايد بهم اميد و قوت قلب بده توي اون جمع خالي بود..
وقت نبود.. داشتيم ميرسيديم فرودگاه.. دلم ميخواست اين لحظه ها رو سکوت کنم و هوايِ خنک و آسمونِ سورمه ايِ اون شبِ تهرانو واسه دلتنگيام تو ذهنم ثبت کنم اما دلم نميومد تو اين وقت کم صحبت نکنم با داوود.
نگاهمو از پنجره گرفتم و بهش گفتم: به نظرت چقدر طول ميکشه داوود؟!
نگاهم کرد که ادامه دادم: اين پرونده رو ميگم..
سري تکون داد.. دنده رو عوض کرد و گفت: نميدونم..
و بعد انگار منتظر يه حرف از جانب من بوده باشه گفت: ولي کاش آقا محمد اينطور ماموريت هاي خارج از کشور رو هميشه دو نفره ميفرستاد.. تنها خيلي سخته!
و بعد انگار اون هم مثلِ من ياد سفرِ ايمان و سعيد افتاده باشه با صدايِ آرومتري ادامه داد: البته...خدا بايد کمک کنه... يه نفر و صد نفر نداره.
لبخندي به روش زدم. عادتش بود.. هميشه تا متوجه اشتباهش ميشد، تصحيحش ميکرد!
گفت: رسول خيلي مراقب خودت باشيا..
جواب دادم: هستم!
بعد داشبوردو باز کردم و نگاهي به داخلش انداختم..
گفتم: من يه روزگاري چند تا شکلات گذاشته بودم اين توو.. بچه ها آشنايي خاصي با مالِ شخصي و غير شخصي ندارن نه؟!
خنده اي کرد و گفت: هر چيزي که تو داشبوردِ ماشين سازمانه، يني براي سازمانه!چيه حالا..؟ شکلات ميخواي..؟!
گفتم: نه.. راستش ميدوني که من رابطه ي خوبي با هواپيما ندارم! فشارم ميفته، گفتم از الان يه آبنباتي چيزي بذارم تو دهنم بدتر نشه.
گفت: آهان!
نگاهش کردم و گفتم: همين؟! آهان!؟ يه طوري گفتي شکلات ميخواي فک کردم الان ميزني بغل ميري شکلات بگيري!
خنديد! گفت: ميترسم دير برسيم.. آقا محمد تاکيد کرده سر وقت ببرمت.. ميريم اونجا ميگيريم حالا!
طول مسير با جمله ها و حرف هاي کوتاه من و داوود گذشت.. هر دومون انگار فقط ميخواستيم اون سکوت ادامه پيدا نکنه..
بيست دقيقه بعد، به فرودگاه رسيديم..يه کوله پشتي و يه چمدونِ تک نفره ي خيلي کوچيک تمام بار من بود.
يه شلوار جين، کتوني سفيد، بلوز سورمه اي و سوييشرتِ همرنگش لباس هايي بود که براي رفتنم انتخاب شده بود.
با داوود به سمت ِگيت رفتيم.. بايد ازش جدا ميشدم.
رو بهش گفتم: خب آقا داوود.. خوبي بدي ازم ديدي همهش حقت بوده! من هميشه با عدالت باهات رفتار ميکنم!
داوود "ديوونه"اي گفت و بغلم کرد..
بعد نگاهم کرد و گفت: ما احتمالا نتونيم خيلي ارتباط بگيريم باهات رسول.. حتما فرصت کردي خبر بده از خودت.. خب؟
گفتم: چشم!
دستي به کمرم زد و گفت: برو به سلامت..
"برو به سلامت"... "بريد به سلامت"...! دوباره ياد حرف محمد افتادم...
لبخند تلخي زدم..
به سمت گيت رفتم.. مدارکم رو نشون دادم و رد شدم.. براي داوود دستي تکون دادم و به سمت صندلي هاي سالن انتظار
رفتم و منتظر شدم تا مسافرگيري پروازم اعلام بشه.. داوود چند دقيقه اي اون بيرون بود و بعد رفت.
بلندگو که مسافرگيري رو اعلام کرد از روي صندلي بلند شدم و کولهمو روي دوشم انداختم.. خواستم حرکت کنم که گوشيم زنگ خورد.. از جيبم بيرون آوردمش و نگاهش کردم.. محمد بود..!
ميخواست ببينه رسيدم فرودگاه يا نه.. نکنه دير کرده باشم..! ناخودآگاه تلخ فکر ميکردم! شايد حتي.. تلخ هم حرف ميزدم..
نفس عميقي کشيدم تا مبادا فکر هاي گزندهم روي زبونم بيان.
گفتم: جانم آقا؟!
صداي همهمه و شلوغي ميومد از پشت تلفنش.. گفت: کجايي رسول؟!
گفتم: من رسيدم فرودگاه آقا.. ميخوام به سمت هواپيما برم کم کم..
گفت: گيتو رد شدي؟!
گفتم: بله آقا..
خواستم بپرسم "چطور؟" که انعکاس صداي بلندگوي سالن که داشت "پرواز شماره ي ۴۷۵ به مقصدِ آنکارا" رو پيج ميکرد از گوشيِ محمد به گوشم رسيد!مکث کردم.. حس کردم اشتباه شنيدم که محمد گفت: صبر کن رسول الان رد ميکنم گيتو..
و تماسو قطع کرد!
با تعجب به گوشيم نگاه کردم.. و بعد از چند دقيقه محمد رو ديدم که کنار گيت داشت با يکي از مسئولينش صحبت ميکرد..
و بعد ازش رد شد و وارد سالن انتظار شد.. با چشمهاش داشت دنبالم ميگشت.. دست بلند کردم که منو ديد و به سمتم اومد..!
متعجب بودم.. جلو اومد و گفت: سلام رسول... خسته نباشي...چند دقيقهس رسيدي؟!
گفتم: بيست دقيقه اي ميشه آقا..
وسيله هامو نگاه کرد و گفت: چيزي که جا نذاشتي..؟ همه چيو آوردي..؟! مدارکت.. پاسپورتت..؟!
گفتم: همه چي آقا..
و بعد با يه مکث کوتاه اضافه کردم: آقا فکر نميکردم ببينمتون!
داشت با چشم هاش وسيله هام رو کنکاش ميکرد که با شنيدن اين حرفم جا خورد و نگاهم کرد!
گفت: مگه خداحافظي کرده بوديم باهم که نبيني ديگه منو!؟
بريده گفتم: نه آقا.. يني.. همون.
با يه لبخندِ کج، سرش رو به نشونه ي تاسف تکون داد و گفت: رسول تو منو که بيست چهار ساعت کنارتم نميشناسي.. من چطور ازت توقع داشته باشم اونجا از اونا شناخت پيدا کني براي من!؟
سرمو پايين انداختم!
گفت: گفتي محمد همينطوري منو فرستاد برم آره؟ بچه جون من اگه ميخواستم نيام، حداقل همون بعد از ظهر باهات
خداحافظي ميکردم.. نميکردم؟!
چيزي نگفتم..
گفت: جلسه بود اداره.. يه طوري هماهنگ کرده بودم که بعدش برسم.. به ترافيک خوردم، نگران شدم نکنه نرسم که خدا رو شکر رسيدم.
سکوت کردم..بعد نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: برو ديگه رسول.. ديرت ميشه..
نفس عميقي کشيدم و نگاهش کردم.. گفتم: چشم آقا..
جلو اومد و بغلم کرد.. کنار گوشم گفت: ما از شما زرنگ تريم آقا رسول.. يه رسيد قبل از فرستادن ميگيريم، يه رسيد هم بعد از تحويل!
و بعد با دست به کمرم زد و ازم جدا شد..
لبخند زدم..يه اور کت نازک پاييزه ي سِدري رنگ تنش بود.. دستش رو داخلِ جيبش کرد و يه قرآن کوچيک ازش بيرون آورد..
بوسيدش، بالاي سر من گرفت و گفت: از زير قرآن رد شو... به خدا ميسپارمت... به سلامت.
حالا، حس ميکردم همون قوتِ قلب، همون اميد، همون اطمينان به اينکه تلاش هام نتيجه ميده سُر خورده بود تو رگ هام وحس ميکردم با هر تپش، به همه ي قسمت هاي بدنم سفر ميکرد!
سري تکون دادم و از زير قرآن رد شدم...
رو بهش گفتم: خداحافظ... داداش محمد!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
|هموطن|
خنديد! گفت: ميترسم دير برسيم.. آقا محمد تاکيد کرده سر وقت ببرمت.. ميريم اونجا ميگيريم حالا! طول مس
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا… در گلو شکست🌱
|هموطن|
حرفا و نظراتون رو بنویسید برام، آخر شب میام همه رو مفصل جواب میدم😌
بریم بخونیم اونطرف حرفاتونو..
🌱
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت چهلم
[فرشيد]
مثل تمام وقت هايي که رسول نبود، علي مسئول پشتيباني از پرونده بود و پشتِ سيستم مرکزي نشسته بود.
اما اين بار با اين تفاوت که خود رسول بهش اجازه داده بود!
رسول ديروز رفته بود و رسيده بود به يه استراحتگاه توي آنکارا. بهش گفته بودن يه هفته اي بايد اينجا بموني و بعد به شهري که بايد اونجا اقامت داشته باشي منتقل ميشي.
حالا که رسول رفته بود، تمرکز همهمون کامل اومده بود روي اين پرونده.
محمد يه جلسه توي اتاقش ترتيب داده بود تا بيشتر باهم صحبت کنيم.
ساعتمو نگاه کردم.. هنوز ۱۰ دقيقه مونده بود.
از سر و صداي بچه ها مشخص بود دارن ميرن بالا.
من هنوز يکم کار داشتم.
شهاب که ميزش کنار ميز من بود گفت: شما نمياين آقا فرشيد؟!
جواب دادم: چرا.. شما بريد منم ميام..
سري تکون داد و همراه بچه ها بالا رفت..
منم بعد از چند دقيقه به اتاق محمد رفتم.
در زدم و وارد شدم و کنار داوود نشستم.. محمد ساعتش رو نگاه کرد و گفت: خب همهتون اومديد شروع ميکنيم.
و بعد گفت: خب بچه ها..مقدمه چيني نميکنم.. و اصل نکات رو باهم بررسي ميکنيم. رسول که ديروز رسيده آنکارا و همونجا مستقر شده.. آيهان و حسام باهاش کانکت شدن اما ارتباط خاصي نميتونن باهم داشته باشن.. فقط در حد اينکه لوکيشنش رو بدونن. نکته ي مهم رفيعه.
سعيد گفت: آقا همون رقيب اتابکي؟!
محمد سري تکون داد و گفت: بله.. همون.
تو سکوت بهش گوش ميداديم که ادامه داد: حسام خبر داده که تحرکات مشکوک گروه رفيع تو اين چند روز بيشتر شده.
اونطوري که متوجه شدن، چند نفر از گروهي که همراه رسول به دعوت اتابکي رفتن ترکيه قرار بوده براي رفيع برن! و حالا رفيع که از اين موضوع به شدت عصبانيه ممکنه دنبال ضربه زدن به اتابکي باشه.
داوود روي صندليش جا به جا شد و گفت: آقا براي رسول مشکلي پيش نياد..؟
محمد پوشه ي توي دستشو ورق زد و گفت: فکر نميکنم براي رسول مشکلي پيش بياد.. اما هر چيزي ممکنه.. بايد مراقب همه چيز باشيم..
پرسيدم: آقا يه طورايي يني اتابکي سوژه هاي رفيعو دزديده؟!
محمد گفت: درسته.. اما نه اين دزديدني که واضح باشه.. اما خب انگار يه سري از افراد که رفيع داخل تورش انداخته بوده رو با وعده هاي بيشتر به سمت خودش کشيده..
گفتم: بله آقا.. درسته..
محمد گفت: خب.. کار هايي که شما بايد بکنيد.
رو به علي گفت: علي جان تو دقيقا روي لوکيشن رسول سوار باش.. ثبت لوکيشنش رو توي حافظه ي سيستمت هر پنج دقيقه يک بار ميخوام. روي شنود بازِ گوشيش.. و همچنين فرکانس صدا هايي که ضبط ميشه سوار باش.. توي سيستم تطبيق بده، که اگر فرکانس آشنايي بود متوجه بشيم..
علي گفت: رو چشمم آقا حتما..
محمد رو به داوود گفت: داوود.. ميخوام تو و سعيد به نوبت مراقب ثابت باشيد براي اون شرکت هواپيمايي که به عنوان پوشش توي ايران براي اتابکي هست..
و به شهاب گفت: شهاب جان تو هم نوبتي با صادق مراقب باشين براي افراد رفيع توي ايران.
صادق بين جمع ما نبود توي اون اتاق. شهاب گفت: چشم آقا.. هماهنگ ميشم باهاش.
محمد سري تکون داد و به من گفت: فرشيد.. من با حسام و آيهان هماهنگم اما ميخوام تو هم باهاشون ارتباط بگيري.. ارتباط بين بچه هاي ترکيه و ايران با توئه..
گفتم: چشم آقا حتما..
محمد يک سري صحبت ديگه راجع به مسئوليت هامون گفت و بعد گفت ميتونيم بريم..
اون روز تقريبا شروعِ رسميِ پرونده ي مهاجر بود.
شروعي که از همون اول با يه استرس عجيب همراه بود!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت چهل و يکم
[محمد]
آخرين نفر از بچه ها که از اتاق بيرون رفت، از جام بلند شدم و چند قدمي توي اتاق راه رفتم.
ناخودآگاه به سمت پرده هاي کرکره اي اتاق رفتم و طوري تنظيمشون کردم که از بيرون به داخل ديد نداشته باشه!
نميدونم اما، انکار دلم نميخواست حالِ ذهنم به بيرون از اين اتاق دَرز پيدا کنه.
چند باري طول اتاق رو رفتم و برگشتم.
براي بچه ها سربسته تعريف کرده بودم اما.. اوضاع جدي تر از اين حرفا بود.
حسام گفته بود توي اين چند وقت رفيع تحرکات مشکوک داشته اما از ديروز که پرواز هاي بچه ها توي ترکيه نشسته وارد اقامتگاه موقتشون تو آنکارا شدن، اين تحرکات شدتِ بيشتري گرفتن.
نفس عميقي کشيدم.. سعي کردم تمرکز کنم.
نگران اين بودم اين رقابت بينشون انقدر کثيف باشه که اتفاقي براي دانشجو هاي ايراني و رسول بيفته.
اگر.. اگر ديروز اين موضوع برام روشن ميشد نميذاشتم بره.. اما الان.. ديگه راهي نبود.
از حسام اخبارِ رسول رو گرفته بودم. گفته بود منتقل شده به اسکان موقتشون اما.. خودم باهاش صحبت نکرده بودم..
فعلا اگر حساب شده رفتار ميکرديم، مشکلي تو ارتباط باهاش نبود.. چون تو نظر اونا رسول دانشجويي بود که خانواده ي نگرانش باهاش تماس ميگرفتن.
دلم نميخواست خودش چيزي از موضوع بدونه تا استرس بگيره.. از طرفي، بايد بهش ميگفتم تا حواسش رو جمع تر کنه.
هنوز توي ذهنم به اجماع نرسيده بودم که بهش بگم يا نه که گوشيم رو از جيبم بيرون آوردم و باهاش تماس گرفتم.
خطش سفيد بود.. چون قرار بود هر وقت احتمال خاکستري شدن داد، قبلش بهم اطلاع بده يا اول تماسش رمز بده.
اما قرار بود پاي تلفن طوري رفتار کنه که انگار خانوادهش پشت خط هستن.. بعد از چند تا بوق جواب داد: جونم داداش!؟
گفتم: سلام اميرعلي! حالت چطوره؟!
گفت: سلام.. من خوبم، شما چطورين؟! بابا.. مامان.. خوبن همه؟! آبجي که ديگه بي قراري نکرد؟!
جواب دادم: نه.. همه چي اينجا رو به راهه..شرايط اونجا چطوره..؟ راضي هستي؟!
گفت: آره داداش بد نيست.. فعلا آنکاراييم.. با هفت هشت تا از بچههاي ايران تو دو تا سوئيت ساکنيم.. گفتن نهايت تا آخر هفته منتقل ميشيم به يه جاي ثابت...
مکث کردم.. بايد بيشتر مراقب ميبود. بايد بهش ميگفتم. آروم گفتم: ببين رسول.. رفيع داره يه کارايي ميکنه.. هنوز مشخص نيست چي اما خوب حواستو جمع کن.. اولين و مهم ترين چيز تو اين مرحله، سِيو بودنِ خودته.. هر وقت، هر زمان احساس خطر کردي، راه نجات خودتو انتخاب کن و سعي کن اثري
باقي نذاري. اگر حس کردي ممکنه براي بقيه بچه هاي ايراني هم مشکلي پيش بياد، حتما به من خبر بده.. متوجهي؟
جواب داد: نه داداش.. اينجا همه چي خوبه.. حواسشون هست بهمون.. برا اون قضيه هم باشه.. پول مول کَم آوردم حتما اولين نفر به خودت ميگم!
اين مدل صحبت کردنش يني دورش شلوغ بود.. دوباره گفتم: مراقب باش رسول.. مراقب خودت و بعد اوضاع..
چشمي گفت و بعد خداحافظي کرديم.
نگراني بي دليلي که قبل از رفتنِ رسول به جونم افتاده بود حالا داشت قوت ميگرفت.
گوشيمو توي دستم ميچرخوندم و تو فکر بودم.. يه فکري.. يه چيزي توي سرم بود اما نميدونستم اجازه ي انجامشو دارم يا نه.
اينطور که به نظر ميومد.. ما به نيرو احتياج داشتيم توي ترکيه.. يه نفر به جز حسام و آيهان.. که بتونه خوب از دور و نزديک مراقب اوضاع باشه.
تو يه لحظه تصميممو گرفتم و شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم.. جواب داد و گفت: جانم محمد!؟
گفتم: آقا ميتونم چند دقيقه مزاحمتون بشم..؟!
گفت: حتما.. بيا اتاقم.
تشکر کردم و تماسو قطع کردم و به سمت اتاقش راه افتادم.
نميدونم.. نميدونم اما حس ميکردم هر لحظه ممکنه دير بشه!
به اتاقش رفتم و ماجرا رو براش تعريف کردم.. اتفاقات و گزارش هاي حسام. صحبتم با خود رسول.. و خبر هاي جسته و گريخته اي که از ترکيه شنيدم..
دست هاش رو توي هم گره کرد و گفت: خب محمد.. نتيجهي اين حرفاتو بگو. چيزي که کشوندتت اينجا..!
لبمو تر کردم و گفتم: آقا من نگران بچه هاي ايراني.. و همچنين رسولم..!
آقاي عبدي گفت: خب..و بعد؟!
جواب دادم: آقا اگر ممکنه.. ميخوام برم آنکارا.. احساس ميکنم احتياج هست يه نفر ديگه اونجا حواسش به اوضاع باشه..
نگاهي بهم انداخت.. از روي صندلي پشتِ ميزش بلند شد.. ميزو دور زد و روبروي من، روي صندلي هاي جلوي ميزش
نشست.. بعد از چند ثانيه گفت: ببين محمد.. نگرانيتو براي رسول و بچه هاي اين کشور درک ميکنم.. ميدونم دلت نميخواد توي اين پرونده اتفاقي براي هيچکدوم بيفته اما چاره اي نداريم.. اون دانشجو ها هيچکدوم تو کشور ما نيستن که بتونيم ازشون مراقبت کنيم.. و حتي مدرکي هم نداريم که به پليس اون کشور اطلاع بديم تا جلوي اتفاقهاي احتمالي رو بگيره.. و براي رسول.. که گفتي فعلا راه برگشتي نداره، ميتوني بهش گوشزد کني بيشتر مراقبت کنه..
يا حسام رو بذاري تامينش..اما براي رفتن خودت، من اصلا صلاح نميبينم.. رفتن مأموري به اندازه هاي تو، که از قضا تو جريان مايکل و شارلوت چهرهش ديده شده.. فعلا اصلا درست نيست.
نفس عميقي کشيدم.. از همين ميترسيدم.. از همين دلايل درست و محکمِ آقاي عبدي.
گفتم: آقا حسام نميتونه کاري که ما ميخوايمو انجام بده.. اگر بره سمت رسول، يه نقطه ي ديگه خالي ميمونه.. بقيه ي بچه هاي ترکيهمون هم الان آزاد نيستن.
آقاي عبدي سکوت کرد.. دستي به صورتش کشيد و گفت: چرا يکي از بچه هاتو نميفرستي..؟ کسي که فکر ميکني از پسش بر بياد. اگر ميتوني جايگزين براشون بذاري.. اينطوري هم جاي خالي توي ترکيه پر ميشه، هم وقتي از بچه هاي خودت باشن ارتباط گرفتن باهاشون راحت تره..
سري تکون دادم.. هيچ چيز مثل اينکه خودم برم برام بهتر نبود اما.. انگار جز اين چاره اي نداشتم..!
آقاي عبدي گفت: کسي رو براي اين کار مدنظر داري..؟
گفتم: آقا اگر شهاب بهتر شده بود اونو ميفرستادم...ميتونست از پسش بر بياد.
منتظر نگاهم کرد و گفت: حالا که نميتوني شهاب رو بفرستي..؟!
سري تکون دادم و گفتم: به بقيهشون اينجا احتياج دارم..
گفت: محمد داوود رو بفرست.. کار هاشو بين بقيه تقسيم کن.. احتمالا بهتر بتونه کارش رو انجام بده اونجا.. البته بچه هاي تو براشون فرق نميکنه اينجا کار کنن يا هر جايي که بهشون مأموريت بدي اما. فکر ميکنم داوود الان توي ترکيه ميتونه بهتر باشه!
خودمم همين فکرو ميکردم.. فقط اگه بچه ها ميتونستن از پس کار هاش اينجا بر بيان...
سري تکون دادم و گفتم: چشم آقا.. هماهنگ ميکنم براي همين امشب اگر اشکالي نداره.
چشم هاش رو روي هم گذاشت و گفت: هر کاري فکر ميکني بايد، انجام بده محمد!
يک دقيقه اي توي سکوت، هنوز اونجا نشسته بودم.
انگار منتظر بودم تا فکر بهتري به ذهنم برسه.. حرف تازه اي.. دليلي، منطقي، تا آقاي عبدي رو راضي کنم براي رفتنِ خودم!
وقتي از جست و جو تو هزار توي ذهنم چيزي عايدم نشد، دست هام رو روي زانو هام گذاشتم و بلند شدم.. آقاي عبدي هم
بلند شد.
گفتم: ممنون آقا.. با اجازهتون.
لبخندِ محوي زد و گفت: موفق باشي محمد.
از اتاقش بيرون رفتم.. کاش زود تر از اوضاع آشفته ي اونجا با خبر ميشدم..با ذهنِ درگير به اتاقم رفتم.. تصميم گرفته شده بود.. بايد با داوود هماهنگ ميکردم.. گوشي اتاقم رو برداشتم و شمارهش رو
گرفتم.. شايد گره ي اين قسمت از پرونده، به دست داوود باز ميشد!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown