eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهل و يکم [محمد] آخرين نفر از بچه ها که از اتاق بيرون رفت، از جام بلند شدم و چند قدمي توي اتاق راه رفتم. ناخودآگاه به سمت پرده هاي کرکره اي اتاق رفتم و طوري تنظيمشون کردم که از بيرون به داخل ديد نداشته باشه! نميدونم اما، انکار دلم نميخواست حالِ ذهنم به بيرون از اين اتاق دَرز پيدا کنه. چند باري طول اتاق رو رفتم و برگشتم. براي بچه ها سربسته تعريف کرده بودم اما.. اوضاع جدي تر از اين حرفا بود. حسام گفته بود توي اين چند وقت رفيع تحرکات مشکوک داشته اما از ديروز که پرواز هاي بچه ها توي ترکيه نشسته وارد اقامتگاه موقتشون تو آنکارا شدن، اين تحرکات شدتِ بيشتري گرفتن. نفس عميقي کشيدم.. سعي کردم تمرکز کنم. نگران اين بودم اين رقابت بينشون انقدر کثيف باشه که اتفاقي براي دانشجو هاي ايراني و رسول بيفته. اگر.. اگر ديروز اين موضوع برام روشن ميشد نميذاشتم بره.. اما الان.. ديگه راهي نبود. از حسام اخبارِ رسول رو گرفته بودم. گفته بود منتقل شده به اسکان موقتشون اما.. خودم باهاش صحبت نکرده بودم.. فعلا اگر حساب شده رفتار ميکرديم، مشکلي تو ارتباط باهاش نبود.. چون تو نظر اونا رسول دانشجويي بود که خانواده ي نگرانش باهاش تماس ميگرفتن. دلم نميخواست خودش چيزي از موضوع بدونه تا استرس بگيره.. از طرفي، بايد بهش ميگفتم تا حواسش رو جمع تر کنه. هنوز توي ذهنم به اجماع نرسيده بودم که بهش بگم يا نه که گوشيم رو از جيبم بيرون آوردم و باهاش تماس گرفتم. خطش سفيد بود.. چون قرار بود هر وقت احتمال خاکستري شدن داد، قبلش بهم اطلاع بده يا اول تماسش رمز بده. اما قرار بود پاي تلفن طوري رفتار کنه که انگار خانواده‌ش پشت خط هستن.. بعد از چند تا بوق جواب داد: جونم داداش!؟ گفتم: سلام اميرعلي! حالت چطوره؟! گفت: سلام.. من خوبم، شما چطورين؟! بابا.. مامان.. خوبن همه؟! آبجي که ديگه بي قراري نکرد؟! جواب دادم: نه.. همه چي اينجا رو به راهه..شرايط اونجا چطوره..؟ راضي هستي؟! گفت: آره داداش بد نيست.. فعلا آنکاراييم.. با هفت هشت تا از بچه‌هاي ايران تو دو تا سوئيت ساکنيم.. گفتن نهايت تا آخر هفته منتقل ميشيم به يه جاي ثابت... مکث کردم.. بايد بيشتر مراقب ميبود. بايد بهش ميگفتم. آروم گفتم: ببين رسول.. رفيع داره يه کارايي ميکنه.. هنوز مشخص نيست چي اما خوب حواستو جمع کن.. اولين و مهم ترين چيز تو اين مرحله، سِيو بودنِ خودته.. هر وقت، هر زمان احساس خطر کردي، راه نجات خودتو انتخاب کن و سعي کن اثري باقي نذاري. اگر حس کردي ممکنه براي بقيه بچه هاي ايراني هم مشکلي پيش بياد، حتما به من خبر بده.. متوجهي؟ جواب داد: نه داداش.. اينجا همه چي خوبه.. حواسشون هست بهمون.. برا اون قضيه هم باشه.. پول مول کَم آوردم حتما اولين نفر به خودت ميگم! اين مدل صحبت کردنش يني دورش شلوغ بود.. دوباره گفتم: مراقب باش رسول.. مراقب خودت و بعد اوضاع.. چشمي گفت و بعد خداحافظي کرديم. نگراني بي دليلي که قبل از رفتنِ رسول به جونم افتاده بود حالا داشت قوت ميگرفت. گوشيمو توي دستم ميچرخوندم و تو فکر بودم.. يه فکري.. يه چيزي توي سرم بود اما نميدونستم اجازه ي انجامشو دارم يا نه. اينطور که به نظر ميومد.. ما به نيرو احتياج داشتيم توي ترکيه.. يه نفر به جز حسام و آيهان.. که بتونه خوب از دور و نزديک مراقب اوضاع باشه. تو يه لحظه تصميممو گرفتم و شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم.. جواب داد و گفت: جانم محمد!؟ گفتم: آقا ميتونم چند دقيقه مزاحمتون بشم..؟! گفت: حتما.. بيا اتاقم. تشکر کردم و تماسو قطع کردم و به سمت اتاقش راه افتادم. نميدونم.. نميدونم اما حس ميکردم هر لحظه ممکنه دير بشه! به اتاقش رفتم و ماجرا رو براش تعريف کردم.. اتفاقات و گزارش هاي حسام. صحبتم با خود رسول.. و خبر هاي جسته و گريخته اي که از ترکيه شنيدم.. دست هاش رو توي هم گره کرد و گفت: خب محمد.. نتيجه‌ي اين حرفاتو بگو. چيزي که کشوندتت اينجا..! لبمو تر کردم و گفتم: آقا من نگران بچه هاي ايراني.. و همچنين رسولم..! آقاي عبدي گفت: خب..و بعد؟! جواب دادم: آقا اگر ممکنه.. ميخوام برم آنکارا.. احساس ميکنم احتياج هست يه نفر ديگه اونجا حواسش به اوضاع باشه.. نگاهي بهم انداخت.. از روي صندلي پشتِ ميزش بلند شد.. ميزو دور زد و روبروي من، روي صندلي هاي جلوي ميزش نشست.. بعد از چند ثانيه گفت: ببين محمد.. نگرانيتو براي رسول و بچه هاي اين کشور درک ميکنم.. ميدونم دلت نميخواد توي اين پرونده اتفاقي براي هيچکدوم بيفته اما چاره اي نداريم.. اون دانشجو ها هيچکدوم تو کشور ما نيستن که بتونيم ازشون مراقبت کنيم.. و حتي مدرکي هم نداريم که به پليس اون کشور اطلاع بديم تا جلوي اتفاق‌هاي احتمالي رو بگيره.. و براي رسول.. که گفتي فعلا راه برگشتي نداره، ميتوني بهش گوشزد کني بيشتر مراقبت کنه..
يا حسام رو بذاري تامينش..اما براي رفتن خودت، من اصلا صلاح نميبينم.. رفتن مأموري به اندازه هاي تو، که از قضا تو جريان مايکل و شارلوت چهره‌ش ديده شده.. فعلا اصلا درست نيست. نفس عميقي کشيدم.. از همين ميترسيدم.. از همين دلايل درست و محکمِ آقاي عبدي. گفتم: آقا حسام نميتونه کاري که ما ميخوايمو انجام بده.. اگر بره سمت رسول، يه نقطه ي ديگه خالي ميمونه.. بقيه ي بچه هاي ترکيه‌مون هم الان آزاد نيستن. آقاي عبدي سکوت کرد.. دستي به صورتش کشيد و گفت: چرا يکي از بچه هاتو نميفرستي..؟ کسي که فکر ميکني از پسش بر بياد. اگر ميتوني جايگزين براشون بذاري.. اينطوري هم جاي خالي توي ترکيه پر ميشه، هم وقتي از بچه هاي خودت باشن ارتباط گرفتن باهاشون راحت تره.. سري تکون دادم.. هيچ چيز مثل اينکه خودم برم برام بهتر نبود اما.. انگار جز اين چاره اي نداشتم..! آقاي عبدي گفت: کسي رو براي اين کار مدنظر داري..؟ گفتم: آقا اگر شهاب بهتر شده بود اونو ميفرستادم...ميتونست از پسش بر بياد. منتظر نگاهم کرد و گفت: حالا که نميتوني شهاب رو بفرستي..؟! سري تکون دادم و گفتم: به بقيه‌شون اينجا احتياج دارم.. گفت: محمد داوود رو بفرست.. کار هاشو بين بقيه تقسيم کن.. احتمالا بهتر بتونه کارش رو انجام بده اونجا.. البته بچه هاي تو براشون فرق نميکنه اينجا کار کنن يا هر جايي که بهشون مأموريت بدي اما. فکر ميکنم داوود الان توي ترکيه ميتونه بهتر باشه! خودمم همين فکرو ميکردم.. فقط اگه بچه ها ميتونستن از پس کار هاش اينجا بر بيان... سري تکون دادم و گفتم: چشم آقا.. هماهنگ ميکنم براي همين امشب اگر اشکالي نداره. چشم هاش رو روي هم گذاشت و گفت: هر کاري فکر ميکني بايد، انجام بده محمد! يک دقيقه اي توي سکوت، هنوز اونجا نشسته بودم. انگار منتظر بودم تا فکر بهتري به ذهنم برسه.. حرف تازه اي.. دليلي، منطقي، تا آقاي عبدي رو راضي کنم براي رفتنِ خودم! وقتي از جست و جو تو هزار توي ذهنم چيزي عايدم نشد، دست هام رو روي زانو هام گذاشتم و بلند شدم.. آقاي عبدي هم بلند شد. گفتم: ممنون آقا.. با اجازه‌تون. لبخندِ محوي زد و گفت: موفق باشي محمد. از اتاقش بيرون رفتم.. کاش زود تر از اوضاع آشفته ي اونجا با خبر ميشدم..با ذهنِ درگير به اتاقم رفتم.. تصميم گرفته شده بود.. بايد با داوود هماهنگ ميکردم.. گوشي اتاقم رو برداشتم و شمارهش رو گرفتم.. شايد گره ي اين قسمت از پرونده، به دست داوود باز ميشد! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
پارت امروز رو زودتر گذاشتم🌱 بخونید گپ بزنیم!
راستی، کارگاهِ اینورِمون رو دیدید؟! 🙊🦋👇🏻 |آلیس گالری| 🌱 .
|هم‌وطن|
راستی، کارگاهِ اینورِمون رو دیدید؟! 🙊🦋👇🏻 |آلیس گالری| 🌱 .
‌ اگه قبلا تو اون کانال قدیمی عضو شدید، اون رو پاک کردیم، این جدید و تَر و تازه‌س😁 بیاید اینجا😌 ‌
بیاین یه بیت شعر بگید بخونیم با هم.. یکم ریلکس کنیم🦋🫂 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهل و دوم [داوود] تو اتاق محمد نشسته بودم.. باورم نميشد! اصلا باور کردني نبود چيزايي که از محمد شنيدم. به فاصله ي يه روز بعد از رفتن رسول داشت منو ميفرستاد ترکيه. از اينکه قرار بود برم خوشحال بودم..اما، از اين بي برنامگي و اين اتفاقاتي که باعث شده بود محمد منو بفرسته نه! رو بهش گفتم: آقا دقيقا بايد چيکار کنم اونجا..؟! جواب داد: داوود مراقب ثابت ميشي براي رسول و گروِه دانشجوهايي که همراهش هستن. هر جايي بودن هر جايي رفتن.. اگر هم از هم جدا شدن، تو دنبال رسول ميري.. احتمال جا به جاييش هست.. کارت خيلي سخته داوود.. دست تنهايي.. اما بايد همه ي تلاشتو بکني. يکي از اميد هاي ما الان تويي! پيش رفتن پرونده.. مکثي کرد و ادامه داد: وضعيت رسول.. تو توي همه ي اينا نقش داري..! سري تکون دادم و گفتم: بله آقا متوجهم.. من همه ي سعيمو ميکنم. از جاش بلند شد و گفت: يه ساعت ديگه يه پرواز داريم از تهران به آنکارا.. به مهدي زنگ زدم يه جا جور کنه برات.. اتاق پشتيباني بايد وسيله هاي مورد نيازتو داشته باشه.. سريع برو بگير.. بعد بيا پارکينگ منتظرتم. گفتم: چشم آقا.. فقط.. با شما ميريم؟! جواب دادم: آره خودم ميام باهات تا فرودگاه.. بجنب فقط! چشمي گفتم و از اتاق بيرون رفتم.. اول سريع يه سر پايين رفتم و با بچه ها خداحافظي کردم..اونا هم از اين تصميم يهويي محمد بعد از جلسه تعجب کردن اما وقتي براي بيشتر صحبت کردن نداشتيم..! به اتاق پشتيباني رفتم، يه سري وسيله ي ضروري برداشتم، داخل کوله گذاشتم و بعد به پارکينگ رفتم.. محمد ماشينو روشن کرده بود و منتظرم بود. سوار شدم. هنوز گُم بودم! انگار هنوز نميدونستم چي داره ميشه. آروم گفتم: آقا محمد.. من راستش يکم نگرانم.. جواب داد: تمام خودت رو بذار وسط.. تمام ذهنت، فکرت، تلاشت.. و بعد توکل کن...! ديگه بعدش نگرانياي نميبيني. نگاهمو ازش گرفتم و به روبرو خيره شدم. دوباره گفت: ذهنتو ببر سمت اينکه ميتوني. بي توجه به حرفايي که بهم ميزد رو بهش گفتم: آقا يني شما نگران رسول نيستين؟! جواب داد: داوود! مسئله ي ما الان فقط رسول نيست..! ما داريم از يه پرونده حرف ميزنيم.. از بيشتر از َده تا جوونِ نخبه که جونشون در خطره! بازم نشنيدم چي ميگه. تکرار کردم: آقا شما نگران رسول نيستين؟!؟ نفس عميقي کشيد و نگاهم کرد.. خيابون روبرو خلوت بود.. نيازي نبود انقدر سريع نگاهش رو ازم بگيره اما گرفت. نميدونم.. اما شبيهِ کسي بود که ميخواست چيزي رو پنهان کنه و اون نگرانيش بود! محمد هميشه براي ما ايستاده بود. تو هر شرايطي قوي بود، جلوي ما نشکسته بود، حتي.. حتي وقتي به رسول تهمت جاسوس بودن زده بودن، محکم بود و بعد، تو آرامش و محکم بودنش رفت دنبال اثبات بي گناهيش. و الان، درست وقتي اتفاقاتِ خوبي در جريان نبود، هنوز آروم بود.. يا حداقل، اينطور وانمود ميکرد. آهسته گفت: من هميشه نگرانِ همه ي شماهام اما داوود.. به رسول هم گفتم! خدا از من هم بيشتر دوستتون داره، هم بيشتر نگرانتونه. وقتي ميدونم کسي حواسش بهتونه که از من بهتر مراقبتونه، بيشتر هواتونو داره، ناخودآگاه قلبم آرامش ميگيره.. پس تو هم به اين فکر کن. نميفهميدمش.. نه که نخوام.. نميتونستم..! من نميتونستم اندازه ي محمد بفهمم. شايد تلاش ميکردم شبيهش بشم اما.. هيچوقت کامل موفق نبودم. به فرودگاه که رسيديم محمد سريع به سمت اتاق کنترل رفت و با آقا مهدي هماهنگي ها رو انجام داد.. بيست دقيقه بيشتر تا بلند شدن پرواز باقي نمونده بود و تقريبا تمام مسافر ها سوار شده بودن.. روبروم ايستاد و گفت: موفق باشي داوود. مراقب باش.. مراقب همه چيز. و بعد کوتاه در آغوشم گرفت و گفت: برو..! سوار هواپيما شدم.. به مقصد ترکيه.. جايي که دلم ميخواست باشم! به قولِ محمد، با همه ي توانم ميرفتم.. با همه ي ذهنم! بعد از اون پرواز کوتاِه يک ساعت و نيمه، آيهان اومده بود دنبالم. محمد بهش گفته بود من بايد مراقب ثابت باشم براي رسول.. پس باهم به سمت محل اقامتش رفتيم.. وقتي جلوي اون ساختمون که سوئيت رسول و بچه هاي ايران اونجا قرار داشت رسيديم، آيهان رو بهم گفت: داوود پياده شو بيا جاي من بشين.. من بايد برم.. ماشين دست تو باشه.. بنزينش پرِ پُره! بعد به صندلي هاي عقب اشاره کرد و گفت: يه مقدار غذا، آب و قهوه هم هست.. اگر همينجا بودي من فردا بازم بهت سر ميزنم.. گفتم: ممنونم آيهان.. دستت درد نکنه. و بعد پياده شدم و سمت راننده سوار شدم.. هنوز در رو نبسته بودم که يه جاکارتي مشکي رنگ رو سمتم گرفت و گفت: داخلش هم کارت بانکي هست، هم يه مقدار پول نقد.. اما هر مشکلي پيش اومد تماس بگير باهام.
ازش تشکر کردم و خداحافظي کرديم و رفت. جاکارتي رو توي جيبم گذاشتم.. قبل از هر کاري با محمد تماس گرفتم و بهش گفتم که مستقر شدم. بهم گفت: خدا رو شکر... داوود خيلي مراقب همه چيز باش. اونجا ايران نيست که اگه پليس اومد گفت چرا کنار خيابون وايسادي کارتتو نشون نديا! مستقيم ميبرنت.. استتارت، پوششت.. همه چي با دقت باشه.. اگر ديدي مراقبتت طولاني شد ماشينو حتما عوض کن.. متوجهي؟! گفتم: چشم آقا.. حتما. گفت: برو ببينم چيکار ميکني.. شبت بخير...! آها راستي داوود..؟! جواب دادم: جانم آقا محمد!؟ گفت: خودت به رسول خبر بده اونجايي.. فقط قبلش از سفيد بودن خطش مطمئن شو.. با همون حرفِ محمد حس کردم نصف غربتِ اون خيابون و شب سردش و مردمي که برام غريبه بودن گرفته شد! گفتم: چشم آقا.. شب شما هم بخير... و تماسو قطع کردم! گوشيمو بيرون آوردم و شماره ي رسولو گرفتم.. چند تا بوق خورد و صداي ُپر انرژيش توي گوشي پيچيد: به به سلام آبجي خانوم! حال شما؟! احوال شما؟! چه خبر يادي از ما کردين..؟! و بعد رو به افرادي که انگار کنارش بودن گفت: محسن تو به جاي من تاس بريز تا بيام! خنده‌م گرفت! گفتم: سلام آقاي اميرعلي آقا! من خوبم تو چطوري؟! چه خبر؟! جواب داد: ما هم خوبيم... خدا رو شکر... خبر که سلامتي... همون چيزايي که به داداش گفتم! شما چه خبر؟ اوضاع احوالتون؟! اتفاقا حالتو از داداش پرسيدم صبح. اينجا هم دست از اذيت کردنش بر نميداشت! همونطوري که اطلاعات ميگرفت و اطلاعات ميداد، نمکشو ميريخت. گفتم: ما خبر خاصي نداريم.. فقط در اين حد بهت بگم که فاصله‌مون طوريه که ميتونيم با بلوتوث باهم در ارتباط باشيم! مکث کرد..انگار داشت جمله ي منو تحليل ميکرد! گفت: پس خاله بالاخره خونه‌شو عوض کرد.. آره؟! جواب دادم: والا خونه مونه که نداريم.. فعلا سر خيابوني که ساختمون شما اونجاست، تو ماشينيم.. ببينيم خونه بهمون ميدن يا نه! سعي ميکرد شرايطو تو دست بگيره.. صدايي از پشت گوشي اومد که گفت: بابا اميرعلي کجايي بيا ديگه معطلِ توييما! گفتم: برو رسول.. همينو ميخواستم بهت بگم.. من اينجام.. هر چيزي شد، هر اتفاقي افتاد، باهام تماس بگير.. باشه؟! آروم گفت: باشه.. کاري نداري فعلا؟! خداحافظي کرديم و تماسو قطع کردم.. نميدونم چرا اما حس کردم اصلا از اينجا بودنم خوشحال نشد.. انگار اون هم شرايطو خيلي خوب نميديد و ميترسيد زياد شدن تراکم بچه ها اينجا بيشتر خطرناک باشه. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
بچه‌ها، هموطن یک پارت گذاریش کامل شده اینجا ولی اگه کسی می‌خواد فایل پی‌دی‌اف رو داشته باشه، میتونه با واریز ۲۰ هزار تومان به حساب خیریه شهید حر خسروی و ارسال فیش واریزیش به من @gallary تهیه‌ش کنه.🦋
5892107044603358
🌱
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهل و سوم [سعيد] سه روز از رفتن رسول و دو روز از رفتن داوود ميگذشت. بر خلاف خبر هاي نگران کننده اي که شنيده بوديم اوضاع خيلي آروم تر شده بود. گزارش هاي آيهان، حسام و داوود نشون ميداد تحرکات گروه رفيع خيلي کمتر شده و به روال قبل برگشته. رسول گفته بود قراره فردا به همراه تمام بچه هاي ايران منتقل بشن به يه شهر ديگه.. که ما هنوز اطلاعات دقيقي از اونجا نداشتيم.. به همه‌شون يه گوشي و يه لپ تاپ داده بودن که احتمال ميداديم براي شنود و دسترسي آسون به اطلاعاتشون باشه. رسول گفته بود چون گوشي هايي که بين بچه ها پخش شده گوشي هاي گرون قيمتي هست و همه از اين بابت خوشحالن، اگر گوشيش رو عوض کنه ممکنه مشکوک باشه. و بعد از تعويض گوشي عملا کار ما باهاش سخت تر ميشد. ديگه نميتونستيم صحبتي داشته باشيم.. و فقط تو موقعيت هايي که تنها بود، ميتونستيم از طريق پيام با گوشيِ قبليش در ارتباط باشيم. محمد از اوضاع مطمئن تر شده بود و قصدِ برگردوندنِ داوود رو داشت.. چون شلوغي تو ترکيه اصلا به صلاح ما نبود. حرفِ برگشت داوود رو زده بود اما.. هنوز اقدامي نکرده بود..و من فکر ميکردم اين دست نگه داشتنش تا زمان مستقر شدن تو محل اقامت دائمش، ادامه داشته باشه. ساعتم رو نگاه کردم.. يک ساعت و نيم تا تعويض شيفت من و فرشيد براي مراقبت از شرکت هواپيمايي مونده بود.. تو اين فرصت ميخواستم ويس ها و تصاويري که رسول ارسال کرده بود رو بررسي کنم. وارد فايل مورد نظرم شدم که صداي محمد رو در حاليکه با يکي از بچه هاي سايت صحبت ميکرد شنيدم.. بعد از چند دقيقه کنار ميز من اومد و گفت: خسته نباشي سعيد... وضعيت؟! جواب دادم: سلامت باشين آقا. همچنين. وضعيت که دارم فايل هاي ارسالی رسولو بررسي ميکنم ببينم نکته اي، چيز بدرد بخوري ازشون پيدا ميکنم يا نه.. رو شونه‌م زد و گفت: خسته نباشي. خواست به سمت ميز رسول که حالا علي اونجا نشسته بود بره که مکث کرد. برگشت و گفت: سعيد اين فايل هاي صوتي که صداي خود رسول نيست.. يني اون هايي که از محيط ضبط شده و صداي افراد ديگه هست رو ميفرستي براي علي؟ کار که از محکم کاري عيب نميکنه! بگم فرکانس اونا رو هم بررسي کنه شايد آشنا پيدا شد..! چشمي گفتم و محمد به سمت ميز علي رفت.. فايل هاي خواسته شده رو براي علي فرستادم و مشغول کارم شدم.. محمد يک ربع بعد از اينکه کنار علي بود، بين مسيرش به سمت پله ها کنار ميز من ايستاد و گفت: سعيد تا کي سايتي؟! ساعتمو نگاه کردم و گفتم: آقا حدود يه ساعت ديگه تغييرِ شيفت دارم با فرشيد. چهل دقيقه ديگه بايد برم که برسم.. سري تکون داد و گفت: باشه.. فقط سعيد من با آقاي عبدي و مرادي جلسه‌م.. داوود هماهنگه که با تو تماس بگيره اگر کاري داشت.. حواست به خطت باشه حتما! گفتم: چشم آقا حواسم هست.. بعد نگاهي به ميز علي انداخت و به سمت پله ها رفت.. وقتي قرار شد داوود بره ترکيه، احساس کردم اوضاع خيلي بهم پيچيده شده اما انگار اينطوري نبود.. همه چيز همونطوري که برنامه ريزي کرده بوديم پيش ميرفت. وقتي نداشتم..کار هام رو جمع و جور کرده بودم و ميخواستم به سمت پارکينگ برم که گوشيم زنگ خورد.. داوود بود! جواب دادم: جانم داوود!؟ سريع گفت: سلام سعيد.. محمد پيشته؟! گفتم: نه.. جلسه‌ست..چطور مگه؟! اتفاقي افتاده؟ مکث کرد.. حس کردم کارش محرمانه‌ست. گفتم: ميخواي با خودش صحبت کني فقط؟! سريع گفت: نه نه! فقط دستور ميخوام. مگه چي شده بود!؟ پرسيدم: چيزي شده داوود؟! گفت: از سر شب يه ماشين دو سه بار اومده توي کوچه پارک کرده.. دو بار هم شيفت عوض کردن راننده هاش. گفتم: مطمئني براي سوژه ي ما هستن؟! داوود گفت: نميدونم سعيد! وقتي نيست.. بچه ها ميخوان فردا برن..! نميتونم بي توجه بگذرم از اين اتفاق.. خيلي مشکوکه حضورشون.. نميدونم به پليس ترکيه خبر بدم يا نه..؟! محمد ميگه مدرکي نداريم نميشه پاي پليسو کشيد وسط.. حداقل اينو که ميتونيم گزارش بديم.. نميدونم.. آيهان شايد بتونه يه کاريش کنه..! اخم کرده بودم.. گفتم: محمد جلسه‌ست داوود.. ميخواي برم بالا دم اتاقش بهش بگم..؟ بعد از چند ثانيه گفت: ميترسم دير بشه سعيد! گفتم: باشه من ميرم بالا بهش ميگم.. نگران نباش انشاءالله که چيزي نميشه... باهات تماس ميگيرم.. باشه؟! جواب داد: باشه سعيد.. پس منتظرم.. از جام بلند شدم و به سمت پله ها رفتم.. تو اتاق آقاي عبدي جمع بودن.. پشت در رفتم و تقه اي به در زدم.. آقاي عبدي گفت: بيا داخل.. در رو کمي باز کردم.. با خجالت رو به آقاي عبدي گفتم: چند لحظه با آقا محمد کار داشتم..
محمد گفت: فوريه سعيد؟! آروم گفتم: بله آقا.. محمد ببخشيدي گفت و از اتاق بيرون اومد.. روبروم ايستاد و گفت: چيشده سعيد؟! گفتم: آقا.. داوود زنگ زده بود.. ميگه يه ماشين مشکوک تو کوچه اي که مستقره رفت و آمد کرده.. الانم اونجاست.. انگار مراقبته.. يکي دو بار هم شيفت عوض کردن راننده هاش. سر تکون داد و گفت: خب؟! گفتم: همين آقا.. داوود گفت نيازي نيست به پليس خبر بديم!؟ محمد که انگار اين صحبت ها به مذاقش خوش نيومده بودن گفت: به پليسِ کجا سعيد!؟ ما ميخوايم مخفي باشيم.. بعد اونا رو تحريک کنيم حساس ترشون کنيم؟! با يه گروهي طرفيم که کارشون غير قانونيه! مشخصه هزار تا ت.ميم و مراقبت ميذارن براي خودشون. دست هاش رو بالا آورد و گفت: بله.. بله احتمال اينکه از طرف رفيع باشن هم هست.. اما راهي براي رفعش وجود نداره! پليس ترکيه؟! اين آخرين راهه اونم وقتي از خطرِ قابل اثبات مطمئن شديم سعيد.. به داوود زنگ بزن بگو بهش اينا رو.. بعد خواست به سمت اتاق آقاي عبدي برگرده که ايستاد.. گوشيشو از جيبش بيرون آورد.. توي دستش جا به جاش ميکرد.. انگار داشت تصميمي ميگرفت! شماره اي رو گرفت و گوشي رو کنار گوشش قرار داد.. بعد از چند ثانيه گفت: سلام داوود.. آره آره سعيد گفت بهم! نه تو هيچ کاري نکن به مراقبتت ادامه بده.. ميدونم داوود.. سعيد گفت به من! درسته حرفت اما نه براي اين موقعيت. آره.. بمون همونجا.. هر چيز ديگه اي شد خبر بده.. باشه.. مراقب باش.. خداحافظ. و بعد تماس رو قطع کرد.. اشاره اي به ساعت ديواريِ روي ديوارِ راهرو کرد و گفت: تعويضِ شيفتت دير نشه! و وارد اتاق آقاي عبدي شد. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهل و چهارم [رسول] مثل همه ي بچه هاي اينجا وسايل هامو جمع و جور کرده بودم و گوشه ي اتاق گذاشته بودم.. فردا صبح قرار بود منتقل بشيم. هنوز نميدونستم کجا و کدوم شهر.. براي همين نميتونستم به سايت خبري بدم. احتمالا اين خواستِ خودشون بود که کسي از بچه ها ندونه. يا شايد هنوز از رفيع ترس داشتن و نميخواستن اون چيزي بفهمه. ساعت حدوداي يازدهِ شب بود. به هممون گوشي و لپ تاپ داده بودن و بچه ها چقدر از اين موضوع خوشحال بودن. خيلياشون تو صحبت با خانوادهشون اين موضوعو ميگفتن و ازش به اين عنوان که "ببينيد هنوز نيومده چقدر تحويلمون گرفتن" ياد ميکردن و من فقط از اين خودخوري ميکردم که اين بچه ها، با اين همه استعداد.. با اين همه هوش و بالندگيشون چرا بايد تو کشور خودمون نتونن بمونن.. چرا بايد شرايط براشون اونقدر سخت و تنگ بشه که يه همچين چيزي رو ترجيح بدن.. اکثرا گوشي هاشون رو تعويض کرده بودن و من هم طبيعتا بايد براي جلوگيري از مشکوک شدن بقيه اين کارو ميکردم.. اگر گوشيم عوض ميشد، ديگه نميتونستم تماس صوتي با کسي داشته باشم.. اونا ميتونستن از طريق شنود صداي منو داشته باشن، اما تماس نه! نگاهي به گوشي توي دستم کردم. عصر با سايت صحبت کرده بودم و گزارش ها رو تا اون لحظه داده بودم.. اما.. دلم ميخواست براي آخرين بار دوباره با تهران تماس بگيرم. نميدونم چقدر طول ميکشيد تا دوباره بتونم باهاشون حرف بزنم.. پس بهتر بود همون لحظه اون کارو انجام بدم. توي سوئيت ۵ نفر بوديم و توي اون ساعت هر کسي مشغول کار هاي خودش بود و براي خوابيدن آماده ميشد. گوشيمو برداشتم و آروم به سمت بالکن رفتم. درِ شيشه ايِ کشويي رو باز کردم و پام رو بدونِ دمپايي رويِ موزاييک هاي خاک گرفته ي بالکن گذاشتم. ناخودآگاه روي تيغه هاي پام ايستاده بودم تا کمتر اون حس خشک و خاکي بودنِ زمينو حس کنم. در رو بستم و به سمت نرده ها رفتم.. گوشيمو روشن کردم.. مردد بودم.. شماره ي کيو بگيرم..! حتي.. حتي نميدونستم با کي کار دارم.. حتي نميدونستم چي ميخوام بگم. نگاهي به آسمون کردم. زير لب گفتم: وقتِ دنيا رو داري ميگيري رسول! کاري با کسي نداري براي چي ميخواي زنگ بزني؟! بيکارن مگه..؟! و بعد عقب گرد کردم تا به سمت خونه برم. معلوم نبود کِي ميتونم دوباره باهاشون صحبت کنم.. دوباره برگشتم.. کنار نرده ها.. هوا سرد بود و تيشرتِ نازکي که تنم بود اينو بيشتر نشون ميداد. خودمو بغل کردم و از پهلو تيکه دادم به ديوار.. نگاهم هنوز به روبرو بود..به آسمون. جلو تر رفتم و از نرده ها بيرونو نگاه کردم.. انتهاي کوچه، بين درخت هايِ بيدِ مجنون، دنبال ماشين داوود گشتم.. همونجا بود.. نميدونم اون شب چرا همه چيز انقدر غريب شده بود.. انقدر عجيب شده بود.. احتمالا حتي هوا هم با هواي تهران فرق داشت.. سنگين بود.. نا آشنا بود.. وقتي عميق ازش دَم ميگرفتم، نمينشست تويِ سينم.. يه جايي بينِ حنجره‌م ميموند و پايين نميرفت.. نفسم تنگ نشده بود اما، احساس ميکردم به اسپرَيم احتياج دارم دست توي جيبم کردم و بيرون آوردمش.. پيس... پيس! کافي نبود..! دوباره زدم.. اما فايده اي نداشت..! احساسِ بدي که داشتم انگار، با اسپري تغييري نميکرد. من اشتباه نميکردم.. هوا اون شب خيلي سنگين بود... يا شايد.. شايد يه بُغضِ ناخونده توي هوا چرخيده بود و توي گلويِ من نشسته بود و راه به چيزي نميداد.. هر چي که بود، حال خوبي نبود.. تو يک لحظه تصميمم رو گرفتم.. گوشيمو برداشتم و شماره ي محمد رو گرفتم.. يک بوق.. دو بوق.. سه بوق... جواب نداد.. تماسو قطع کردم و منتظر موندم.. هميشه اينطور وقت ها با پيام ميداد که دوباره تماس ميگيره يا خودش زنگ ميزد. پنج دقيقه گذشت اما خبري نشد. نميتونستم دوباره بهش زنگ بزنم شايد موقعيت خوبي براي جواب دادن نداشت. شماره ي سايت رو گرفتم..ميز مرکزي. بعد از يک ثانيه صداي علي تو گوشم پيچيد: جانم رسول؟! لبخند زدم!! صدام گرفته بود اما.. نميخواستم کسي متوجه اين بشه. گفتم: علي چطوري چنبره زدي رو ميزم؟! بالا سرِ تلفنم بودي زنگ بخوره جواب بدي؟! خنديد! گفت: وسط ماموريت دست بر نميداري تو؟! ملت تماساشونو کوتاه ميکنن رديابي نشن تو زنگ زدي اينا رو تحويل ميدي؟! بعد از مکث کوتاهي اضافه کرد: خوبه حالت..؟ رو به راهه همه چي؟! جواب دادم: آره خدا رو شکر... فعلا که خوبه.. گفت: داوودو که نديدي..نه؟! گفتم: نه.. خودشو که نديدم اما ماشينشو ديدم.. بر نميگرده ايران؟! علي گفت: چرا آقا محمد گفت اوضاع آروم شده بايد برگرده.. ولي فعلا که دستوري نداده.. احتمالا ت.ميم شماست تا اسکان ثابتتون بعد برميگرده.