eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاهم [محمد] تو فرودگاه آنکارا بودم. تو خاک ترکيه. به نام اميرحسين حقاني، برادر اميرعلي حقاني.. براي يه ماموريت. براي شناسايي و بردن اميرعلي. دم فرودگاه بودم.. حسام هنوز نرسيده بود.. غروب بود و هوا به سمت تاريکي ميرفت.. سوزِ پاييزي سردي ميپيچيد و به تنم ميرسيد.. حال داوودو از فرشيد پرسيده بودم و به چيزي که ميدونستم مطمئن تر شده بودم. داوود چيز کمي نديده بود که الان بتونه ازش حرف بزنه.. که بگه و تعريف کنه.. زير لب گفتم: ببين وقت دنيا رو داري ميگيري با اين کارات رسول.. هيچکس تو حال درستي نيستا..! گوشيم زنگ خورد.. حسام بود.. جواب دادم و به سمت ماشينش راهنماييم کرد.. از ماشين پياده شده بود.. جلو اومد و با مکث گفت: سلام.. آقا.. آروم جوابش رو دادم و سوار ماشينش شدم.. ازش پرسيدم: دير که نيست..؟ ميتونيم همين الان بريم..؟ نگاهي بهم انداخت.. با ترس.. گفت: آقا.. ميشه رفت.. يني.. گفتن ميشه اما.. و بعد سکوت کرد.. نگاهش کردم و گفتم: اما چي حسام..؟ آب دهانش رو قورت داد.. نگاهشو به جاده دوخت و گفت: خوب نيست وضعيت بچه ها اونجا.. چشم هام رو روي هم گذاشتم و گفتم: ميدونم. چهل دقيقه اي توي راه بوديم براي رسيدن.. شب شده بود.. بارون نم نم ميزد.. بوي خاکِ بارون خورده توي هوا پيچيده بود. به ساختمونِ پزشک قانوني که رسيد و خواست بپيچه داخل، ناخودآگاه گفتم: همينجا نگه دار حسام. سرعتش رو پايين آورد و گفت: براي چي آقا..؟ تکرار کردم: نگه دار. نميخواستم.. نميخواستم کسي همراهم بياد اونجا.. هيچکس! نگاهش کردم و گفتم: من ميرم خودم حسام.. تو.. تو برو سفارت.. به سمتم چرخيد و گفت: آقا با هم ميريم بعدش خب.. شما تنهايين اينجا.. بي اراده گفتم: نيستم! بعد با لحن آرومتري ادامه دادم: تو برو سفارت.. وقت نيست.. برو هماهنگ کن.. براي انتقال.. ببين اگر کسي از بچه هاي ايران که شناسايي شدن و خانوادهشون نميتونه بياد، رفتن اونا رو هم هماهنگ کن.. سر تکون داد و گفت: چشم آقا.. در ماشينو باز کردم و خواستم پياده بشم که صدام کرد: آقا محمد..؟ نگاهش کردم! چشم هاش پُر بود.. روي شونه‌ش زدم و از ماشين پياده شدم.. بارون که حالا شدت بيشتري گرفته بود، هنوز ميباريد. چراغ هاي ساختمون اصلي خاموش بود و تعطيل.. به سمت نگهباني رفتم و ازش راهنمايي خواستم.. به سمت ساختمون کوچيکِ شيفتِ شب راهنماييم کرد.. لرزش دست ها و پاهام، فقط يه معني نبود.. يه واقعيت بود! طوري که هر قدمم رو که از روي زمين برميداشتم، تا وقتي روي هوا بود کامل لرزشش رو احساس ميکردم.. هوا سرد بود اما نه تا حدي که سر انگشت هام بي قرار و مرتعش بشن. دستام رو مشت کردم تا آروم تر بشن اما شدني نبود. به سمت ساختمون حرکت ميکردم. نگهباني با لباس آبي رنگ، کنار در ساختمون ايستاده بود.. جلو رفتم.. بعد از هماهنگي با داخل، اجازه ي ورود بهم داد.. "وارد که شدين، طبقه ي همکف، دومين اتاق، دست چپ". تشکر کردم و داخل شدم. بويِ مواد شيميايي فضاي ساختمون رو پر کرده بود.. يه بويِ آشنا، که براي اونجا بود. آروم قدم برميداشتم.. ضربان قلبم تندتر شده بود.. نفس هام بريده تر اما عميق تر. به اتاق رسيدم.. درش بسته بود.. در زدم و در رو باز کردم. يه اتاقِ نسبتا بزرگ، با قفسه هايي پُر از پرونده، پوشه و زونکن. ترس، پررنگ ترين احساسي بود که اونجا داشتم. جلو رفتم و مدارکم رو روي ميز گذاشتم و با صدايي که کنترلي روي لرزيدنش نداشتم، خودم رو معرفي کردم. مسئولِ اتاق که مردِ جووني بود، از روي صندليش بلند شد و دستش رو به سمتم دراز کرد و از وضعيتِ پيش اومده ابراز تأسف کرد. دستم رو به سمتش بردم.. نميدونم بخاطرِ سرديِ دستام بود يا لرزششون.. اما وقتي باهاش دست دادم، مکث کرد.. و بعد دست ديگه‌شو هم روي دستم گذاشت و بعد از چند ثانيه رها کرد. چيزهايي ميگفت و حرف هايي ميزد که ميدونستم! دلم دوباره شنيدنشون رو نميخواست! دلم توضيح نميخواست! من همه چيز رو ميدونستم.. از روي صندليش بلند شد و گفت: راستش قبل از انتقالشون بايد شناسايي بشن.. گفتم بهتون.. مدارکي که همراهشون بوده از بين رفته..سر تکون دادم و به سمت در حرکت کردم. دو قدم رفته بودم که صدام کرد: آقاي حقاني..؟! به سمتش برگشتم.. منتظر نگاهش کردم که گفت: کجا ميريد..؟ گنگ نگاهش کردم و گفتم: گفتيد.. براي شناسايي.. و دستم رو به سمت در گرفتم.. اخم ريزي کرد.. نگاهش رو ازم دزديد و بريده گفت: نه.. راستش.. چطور بگم..
و به سمت قفسه ي فلزي گوشه ي اتاقش رفت و گفت: وضعيت يک سري از اجساد طوري هست که.. قابل شناسايي نيستن. صريح حرف ميزد.. جدي حرف ميزد! با همه همينطور بود..؟ با هر کسي که دنبالِ عزيزش ميومد؟! جعبه اي رو از قفسه برداشت و دوباره پشتِ ميزش رفت.. از داخلش پاکت هاي شفافِ پلاستيکي کوچکي رو بيرون مياورد و رويِ ميز ميچيد. پاکت هايي که روي هر کدوم يه برچسب سفيد زده شده بود و يه شماره داشت. و من نگاهم روي پنجمين پاکتي که روي ميز گذاشت ميخکوب شده بود. نميدونم چقدر طول کشيد تا همه رو روي ميز بچينه اما.. تو تمام اون مدت داشت حرف ميزد و توضيح ميداد اما من هيچي نميفهميدم! انگار تو تمامِ عمرم يک کلمه ترکي نشنيده بودم و ياد نگرفته بودم. انگار اصلا شنيدن ياد نگرفته بودم. نگاهم روي اون پاکت بود.. و اون دستبندِ دود گرفته داخلش. انگار چيزي گفته بود و متوجه نشده بودم که به دستم زد و منتظر نگاهم کرد. نگاهش کردم.. دوباره همون پرده ي اشک، ديدمو تار کرده بود..گفت: چيزي براتون آشنا هست بين اينا..؟ دستم رو آروم به سمت اون پاکت بردم و برش داشتم. خواستم درش رو باز کنم که گفت: لطفا فعلا باز نکنيد.. اين.. آشناست براتون؟ همونطوري که نگاهم به دستبندش بود، سر تکون دادم.. دستبند صيقليِ نقره اي رنگش حالا از دود سياه بود و من فقط به اين فکر ميکردم تمام وقتي که اين دستبند داشته تو شعله ميسوخته و سياه ميشده، توي دستش جا گرفته بوده. با پشت دست به چشم هام کشيدم. مرِد جووني پرسيد: مطمئنيد؟ فقط سر تکون دادم..ديگه چيزي نفهميدم.. فُرمي رو که امضا کردم. تمام اون اثر انگشت هايي که پاي برگه ميزدم.. تمام امضا ها.. انگار براي اين دنيا نبودن.. انگار من هم توي اين دنيا نبودم! ليوانِ اميدم توي ايران خالي شده بود و حالا اينجا همون قطره هايِ باقي مونده ي تهِ ليوان هم بخار شده بودن. تمام اما و اگر ها و شايد ها و احتمال هام به يقين رسيده بودن. تمام حدس ها به باور تبديل شده بودن و حالا.. من بودم و داغي که کوبيده شده بود رويِ سينه‌م.. اصرارم برايِ ديدنش..فايده اي نداشت..اون مرد حالم رو که ديده بود، فهميده بود ديدنش مث ِل تيرِ خلاص، باقي مونده ي جونم رو هم ازم ميگيره.. حسام زنگ زده بود..همه چيز انجام شد.. هماهنگي هاي رفتن.. بردنش.. همه چيز.. ساعت ۸ شب بود. توي محوطه ي اون ساختمون، دقيقا کنارِ پنجره ي اون اتاقي که ميدونستم اونجاست.. به ديوار هايِ آجري تکيه داده بودم.. منتظر حسام.. بارون شدت بيشتري گرفته بود. گوشيم رو از جيبم بيرون آوردم.. قطره هاي اشکي که حالا از قفس رها شده بودن، بي حساب روي صورتم غلت ميخوردن و توي بارون گم ميشدن. شماره ي سايت رو گرفتم.. اتاقِ آقاي عبدي.. قرار بود تلخ ترين مکالمه ي عمرم رو تجربه کنم.. گوشي کناِر گوشم بود و بوق ميخورد.. نميدونستم تا آخرِ اون تماس تاب ميارم يا نه. بعد از چند ثانيه آقاي عبدي جواب داد.. نفسِ لرزوني کشيدم و گفتم: به خانواده‌ش خبر بديد.. آقا.. __________________ پ‌ن: ای بغضِ فروخورده مرا مرد نگه دار، تا دستِ خداحافظی‌اش را بفشارم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و يکم [سعيد] اشک؟! ماتم..؟ نه..! فقط شرم بود. کناِر مادرش مگه ميشد اشکي ريخت..؟! مگه ميشد حرفي زد..؟ مگه ميشد به سينه کوبيد و ناله زد..؟ کناِر کمر خم شده ي پدرش مگه حرفي ميموند براي زدن؟ مگه اشکي ميموند براي ريختن..؟ اونجا فقط شرم بود و شرم.. من احساس ميکردم مرکزِ اين شرم، محمد بود که سر در گريبان کنارِ پدرش روي خاک ها نشسته بود و چيزي نميگفت.. حتي اشک هاش رو پاک نميکرد.. انگار خجالت ميکشيد حتي از پاک کردن چشم هاش. شکسته و خَم و رنجور و بي تاب و مهجور کنارِ اون تل خاک.. کنار پدر رسول نشسته بود.. و اميرعلي، پسرِ سمانه.. خواهرِ رسول رو توي آغوش گرفته بود. اميرعلي ۵ ساله که موهاي فر و عينکِ گردِ آبي رنگش خيلي شبيه اميرعليِ ما بود. پسرک از گريه ها و بي تابي و صورت خراشيدن مادرش ترسيده بود و حالا بغل محمد آروم گرفته بود.. هيچ صدايي جز صداي مادر و خواهرش شنيده نميشد. اينجا حتي نياز به روضه خوان نبود. نياز به مرثيه سرا نبود.. فقط فکر کردن بهش کافي بود تا قلب رو انقدر مچاله کنه که تواني براي ضربانش باقي نمونه. محمد اما هر وقت فرصت پيدا ميکرد، خودش رو کمي از اون خجالت.. کمي از اون درموندگي بيرون بکشه، با حرف ها و نگاهش مرهم ميشد براي هر کسي که اطرافش بود.. گاهي سر به زير با مادر رسول حرف ميزد و هر دو اشک ميريختن. گاهي دست روي دست هايِ پدرش ميگذاشت و چيزي ميگفت و هر دو اشک ميريختن. اگر فرصت ميکرد، کنارِ داوود ميرفت و کمي آب براش ميبرد.. داوودي که هنوز کلامي صحبت نميکرد. با نگاهش پي من و فرشيد ميگشت.. اگر ميتونست، با شهاب حرف ميزد.. و بعد دوباره خودش رو همونطور افتاده کنارِ اون تل خاک پيدا ميکرد.. محمد تقسيم شده بود به هزاران محمد..! محمدي اشک ميريخت و محمدِ ديگه اي اشک پاک ميکرد. محمدي غصه ميخورد و سينه‌ش ميسوخت، و محمد ديگه‌اي دلداري ميداد و بذرِ صبر ميپاشيد. محمدي که راه ميرفت، مينشست، اشک ميريخت، در آغوش ميگرفت اما، در آغوش گرفته نميشد! من کنارِ داوود، دور تر ازشون به درختي تکيه داده بودم. فرشيد که تا الان با شهاب، جلو تر نزديکِ جمعيت ايستاده بود، کنارم اومد. نميدونم بخاطر رن ِگ تيره ي پيراهنش بود يا نه.. اما حتي قامتش هم پژمرده بود.. با چشم به داوود اشاره کرد.. ميخواست ببينه چيزي گفته..؟ يا اشکي ريخته..!؟ سرمو بالا انداختم.. کنار داوود زانو زد و صداش کرد: داوود؟ داوود نگاهش رو با مکث از جايي که از صبح بهش چشم دوخته بود گرفت و به فرشيد دوخت.. فرشيد گفت: نميري پيشش..؟ داوود نگاهش کرد! بي حرف.. بي کلام.. فرشيد انگار ميخواست با بي رحميِ تمام از داوود اشک بگيره! انگار ميخواست با زخم مجبورش کنه از اون شوکِ آزار دهنده بيرون بياد.. دوباره گفت: داوود رفيقته ها..! اينطوري ميخواي خداحافظي کني ازش؟ هيچوقت ديگه نميبينيش ها.. پاشو برو جلو.. برو خداحافظي کن باهاش.. داوود که تا اونموقع چهار زانو روي زمين نشسته بود، زانوهاش رو جمع کرد و با دست بغلشون کرد و دوباره همون مسيرو نگاه کرد.. فرشيد دوباره گفت: داوود دلت مياد رسولو اينطوري بفرستي؟ داوود نه.. ولي من و فرشيد با اين حرف ها دوباره داغ شده بوديم و سوخته بوديم. فرشيد دونه دونه اشک ميريخت و با داوود حرف ميزد و اون اما.. هيچ تغييري توي چهره‌ش ايجاد نميشد.. نميدونم چقدر اونجا بوديم.. نميدونم چقدر مويه شنيديم.. چقدر مادرش مشت مشت خاک روي چادرش ريخت.. چقدر محمد سوخت و خاکستر شد و زخم چشيد و دوباره مثلِ سيمرغ روئيد و زنده شد.. اما بالاخره بعد از مدتي.. جمعيت کم کم متفرق شدن.. عزيز ها رفتن و عزيز تر ها موندن. دوست ها رفتن و رفيق تر ها موندن.. توان ديدن نداشتم.. نفهميدم چطور شد اما بالاخره مادرش رو جدا کردن و آروم آروم.. در حاليکه حال خوشي نداشت و چادرِ سيا ِه خاکيش رويِ زمين کشيده ميشد به سمت ماشين بردن. از ظهر گذشته بود..کسي ديگه اونجا باقي نمونده بود.. من هنوز کنار داوود، دور تر از اون تلِ خاک ايستاده بودم.. کم کم همه رفتن.. کسي اونجا نمونده بود.. محمد کنار آقاي عبدي.. کنار ماشين ايستاده بود و من اما تکون نميخوردم.. برد ِن داوود از اينجا، کارِ من نبود..! بعد از چند دقيقه که همه‌ي ماشين ها رفتن، همه ي آدم ها خداحافظي کردن و دور شدن..محمد به سمت ما اومد.. محمدي که نه تو راه رفتن، نه تو چهره.. نه تو هيچ چيز ديگه‌اي شبيه محمد نبود! مژه هاش از گريه دسته دسته به هم چسبيده بودن.. دکمه‌ي بالايِ پيراهنِ مشکيش باز بود.. دکمه اي که هميشه ميبستش و من فکر ميکردم شايد اون هم مثل من هوا براي نفس کشيدن کم آورده..
دستش رو به سمت داوود دراز کرد و گفت: پاشو داوود.. داوود مکث کرد.. بدونِ گرفتن دست محمد بلند شد.. و بعد هر سه به سمت ماشين رفتيم.. هيچکس اونجا نبود.. من.. من تعجب کرده بودم.. فکر ميکردم محمد حرف هاي نگفته ي زيادي داشته باشه.. فکر ميکردم بمونه اونجا اما.. با ما راه ميومدبه ماشين که رسيديم، جدي به من گفت: بشين پشت فرمون سعيد. درو باز کردم و سوار شدم.. و خودش ماشين رو دور زد و کناِر دِر سمتِ راننده ايستاد.. داوود بي حِس، کنار ماشين ايستاده بود.. محمد رو بهش گفت: برو داوود! داوود متعجب محمدو نگاه ميکرد.. محمد دستش رو به سمتِ جايي که رسول خوابيده بود گرفت و گفت: برو داوود.. برو..! داوود انگار ترسيده بود.. نگاهش پر از ترس و وهم بود. محمد به سمتش رفت.. بازوش رو گرفت و با خودش کشيد و به سمت اونجا برد.. مجبورش کرد بشينه. چند دقيقه اي کنارش ايستاده بود. انگار دل دل ميکرد بمونه يا نه.. از ماشين پياده شدم و نگاهشون کردم.. محمد چند قدمي به اين سمت اومد.. ايستاد.. نگاهي به داوود کرد و برگشت کنارش.. مثلِ خودش روي زمين چهار زانو نشست.. به ماشين تکيه داده بودم.. داوود هنوز ساکت بود.. نميدونم.. نميدونم محمد چي کنارش زمزمه ميکرد.. دستش رو رويِ دست داوود گذاشته بود و باهاش حرف ميزد.. نفهميدم چقدر گذشت اما چيزي که ديدم پيشوني داوود بود که رويِ اون خاک فرود اومده بود و صدايِ گريه هايِ حبس شده‌ش که بالاخره از حنجره‌ش بيرون ميريختن.. و محمد که با هر دو دستش صورتش رو پوشونده بود. چند دقيقه بعد در حاليکه صدايِ گريه هاي سوزاننده ي داوود هنوز به گوش ميرسيد، محمد از کنارش بلند شد و به اين سمت اومد.. به من گفت: حواست بهش باشه سعيد.. نرو پيشش.. بذار تنها باشه.. ولي مراقبش باش.. گفتم: چشم آقا.. سري تکون داد و از کناِر خيابون شروع به حرکت کرد.. گفتم: کجا ميريد آقا..؟ ايستاد.. به سمتم برگشت و گفت: شما باشيد.. باش تا داوود سير بشه و بياد.. من بايد برم..بريده گفتم: آخه.. آقا.. ماشين ندارين.. سري تکون داد و بي حرف مسيرش رو به سمتِ انتهايِ اون خيابون ادامه داد. _________________ پ‌ن: همه هستند ولی جای تو خالیست هنوز، کاش بودی و کسی دور و برم جمع نبود.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
|هم‌وطن|
شماره های ۱۰۲ ۱۰۸ ۲ ۱۰۱ ۴۲ بهم پیام بدن🌱🦋☺️
بچه‌ها! انگاری هنوز یکی دو نفر پیام ندادن به ادمین‌.. پی‌دی‌افتونو نمیخواید؟!🖇🤝 ‌
لتس گو ناشناس بخونیم🌱
چه خبرههه تو ناشناس😍😁🤝🏻 ‌
آماده‌ی خوندن پارت ۵۲ هستید؟😔 ‌
پارتی که مجبور شدم دانای کل بنویسمش.. چونکه خیلی... 😔🥀
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و دوم [دانای کل] ساعت حوالي دِه صبح بود. داوود در رستورانِ آن استراحتگاهِ بين راهي نشسته بود. راننده ي ون از جايش بلند شد و به سمت راهروي منتهي به درب خروجي و سرويس هاي بهداشتي رفت. داوود مستقيم نه، اما زير چشمي حواسش به او بود. کمي آن طرف تر، نُه دانشجو به همراه رسول دورِ دو ميزِ ۶ نفره نشسته بودند و کيف و وسايلشان را رويِ دو صندلي خالي گذاشته بودند. داوود چايي اش را ذره ذره مينوشيد. يک نگاهش به ميز بچه ها بود و يک نگاهش از پنجره بيرون را ميکاويد. اما انگار راننده از مسيرِ ديگري را ِه خروج را انتخاب کرده بود که داوود متوجه رفتنش نشده بود. چند دقيقه اي گذشت.. راننده هنوز برنگشته بود.. داوود فنجان چايي اش را سر کشيد و ساعتش را نگاه کرد.. از جايش بلند شد و آرام به سمت راهرو رفت.. راننده دير کرده بود و اين داوود را مشکوک ميکرد. رسول اما کنار محسن و عرفان نشسته بود.. داوود را ديده بود و تمام حواسش را معطوفِ او کرده بود. خودش هم به ترکِ طولاني مدت ميز توسط راننده مشکوک شده بود و ميدانست داوود هم به همين دليل از پشت ميزش بلند شده است. عرفان که در طي اين مدت به رسول لقب "بچه مايه" را داده بود و حسابي سر به سرش گذاشته بود، با آرنج ضربه ي آرامي به پهلويش زد و گفت: اميرعلي پياده نميشي!؟ رسول که لقمه ي املتش را داغ داغ در دهانش گذاشته بود و سعي ميکرد طوري بجود که زبانش نسوزد، با شانه بالا انداختن و حرکت دست هايش عرفان را سوالي نگاه کرد! عرفان گفت: شرطتو ديگه.. دستِ پريشبو که باختي.. قرار شد يه ناهار مهمون تو باشيم! رسول برگ ريحاني از ظرف سبزي برداشت و گفت: اولا الان مگه وقت ناهاره؟! همين املتو به حساب اينا بزن از دستت در نره.. دوما من کِي گفتم ناهار؟! بستنيو ميکني ناهار؟! عرفان شانه اي بالا انداخت و گفت: تو که داري بچه مايه.. بستني و ناهار برات چه فرقي ميکنه؟! و بعد چشمکي به محسن زد. محسن در حاليکه براي خودش لقمه ميگرفت گفت: حالا جدا از شوخياي عرفان.. اميرعلي تو چرا درست حسابي نرفتي همونجايي که ميخواي؟! تو که پولشو داشتي.. نياز نبود مثل ما هِي اينجا اونجا کني و بخاطر يه پذيرش اينهمه مدت تو ترکيه معطل بشي.. رسول که حقيقتا از افکار بچه ها خنده اش گرفته بود پا روي پا انداخت و گفت: بابا چرا آخه فکر ميکنين من پولدارم!؟ منم مثل شمام.. منم دو هزار دو هزار جمع کردم پول بليط همين ترکيه رو جورش کردم.. پول شرکتو دادم. عرفان که رگه هاي حسادت نه، اما غبطه کاملا در صدايش واضح بود گفت: از همه چيت اين فکرو ميکنيم! تريپت، گوشيت. و بعد رسول را برانداز کرد تا نکته ي جديدي پيدا کند.. نگاهش رويِ مُچ دست رسول ايستاد و گفت: اينا اين. همين دستبندت.. چيه پلاتين ملاتينه نه؟! رسول نگاهي به دستش انداخت! رو به عرفان با لحن آرامي گفت: اين هديه‌س.. راستش نميدونم چيه! محسن مشتِ آرامي به بازوي رسول زد و گفت: ببين.. بچه پولداري دوستايِ بچه پولدارم داري..! به ما نهايتا يه کتاب کادو بدن از "خاوير کرمنت".. بچه ها که منظوِر محسن را فهميده بودند، خنديدند! عرفان اما کمتر.. افکارش در روز هايِ گذرانده ي زندگي اش ميچرخيد.. در آرزو هاي نرسيده اش.. در راه هاي نرفته و در حسرت هايِ خورده اش. دوباره رو به رسول گفت: پلاتينه ولي.. در بيار ببينمش! من ميشناسم.. رسول نگاهي به دستبند انداخت.. همان دستبندي که محمد گفته بود هميشه همراهش باشد.. هماني که ردياب داشت. عرفان که تعللِ رسول را ديد به طعنه گفت: ببين جلو پنج تا آدم دو دَرِش نميکنم.. نترس! نميخواد بدي! رسول که احتمال ميداد مدت زيادي را با آنها سپري ميکند، نميخواست جو بدي بين او و عرفان پيش بيايد. در حاليکه با استرس قفل دستبندش را باز ميکرد و مطمئن بود عرفان بعد از چک کردن، دستبند را به او پس ميدهد گفت: نه نه.. اين چه حرفيه ميزني تو؟! و بعد دستبند را جلوي عرفان گرفت.. عرفان بي ميل دستبند را از رسول گرفت.. جلوي چشمش بالا آورد و دقيق نگاهش کرد.. با غرور از اينکه حدسش درست بوده گفت: آره پلاتينه..! و بعد در حاليکه دستبند رسول را کف دستش گذاشته بود و آن را سبک سنگين ميکرد گفت: سنگينم هست.. حواست باشه بهش..! رسول نگاهي به عرفان انداخت.. نميدانست چه چيزي در نگاهش ميبيند اما دلش نميخواست از او دلخور باشد.. به آن خودکار و جاسوئيچي و بقيه ي ردياب ها و شنود هايي که توي کوله اش داشت فکر کرد.. به اين فکر کرد که اين چند دقيقه نميتواند آنقدرها مشکل ساز شود!