شهاب پرسيد: يني توي هواپيما تغيير قيافه داده؟!
سعيد شونه اي بالا انداخت و گفت: نميدونيم! اما کسي با همچين قيافه اي ديده نشده..
گفتم: و چک کردن دوربيناي فرودگاه؟!
محمد گفت: عملا بدون اجازه ي مقامات ترکيه نميتونيم اين کار رو انجام بديم.. وگرنه خيلي راحت از مسئولين گيت
ميپرسيديم. بخش هايي از اين پرونده فعلا تو بخش بين الملل نبايد تشريح بشه.. اما هک بخش هايي از دوربين هاي فرودگاه ما رو به جايي نرسونده.. انگار فراهاني از پاريس پريده، توي هوا غيب شده و پاش به ترکيه نرسيده!
داوود گفت: اگر حدس ميزنيم پيش اتابکيه.. چرا چکش نميکنيم..؟!
محمد گفت: هرچند حسام حواسش هست فکر نميکنم فراهاني الان مستقيم بره پيش اتابکي.. اما چيزي که ميدونم اينه که مغز متفکري مثل فراهاني، که اونقدر قشنگ اتفاقات پرونده ي عقيق رو ميچرخوند بدون اينکه با سند شناسايي بشه، قطعا دوباره برميگرده..!
با تعجب پرسيدم: ايران آقا؟!
مطمئن سر تکون داد.. و بعد گفت: فرهاد حقي رو يادتونه..؟! بعد از چند وقت با يه پوشش جديد توي ماجراي قتل آيدين
ستوده جزو افرادي بود که اسمش پررنگ بود.. اما بعد با اين اسم مستعار دوباره برگشته بود..!
يه سري ُمهره ها، گاهي واسه سازمانشون انقدر با ارزشن که سوخته نميشن..! حداقل به اين راحتي ها. سر تکون داديم.. محمد ادامه داد: چيزي که من فکر ميکنم اينه که فراهاني هم ميخواد برگرده ايران.. فکر ميکنه الان آبا از آسياب افتاده.. حتي به ذهنش هم نميرسه که الان ما روي پرونده اي سواريم که داره واردش ميشه.
و اگر بتونيم توي ايران دستگيرش کنيم، به خيلي از حلقههاي گمشده ميرسيم!
چه تو پرونده ي مختومه ي عقيق و چه توي پرونده ي مهاجر..
فراهاني شايد شاه کليد حل اين معما ها باشه..!
کسي که براشون حذف کردني نيست و حتي ميخوان دوباره بفرستنش وسط ماجرا..!
شهاب صداش رو صاف کرد و بعد از "ببخشيد" گفت: خب شما ميگين فراهاني وارد ترکيه شده، اما ما حتي نميدونيم کجاست.. چطور ميخوايم وقتي اومد ايران بفهميم..؟!
محمد گفت: اگر سمت اتابکي بره.. شايد بشه شناساييش کرد..
رو بهش گفتم: آقا بچه هامون خيلي کمن تو ترکيه... کسي رو نميفرستيد..؟!
سريع گفت: نه!!
از قاطعيتش جا خورديم..! حس کردم شايد بخاطر از دست دادن رسول تو ترکيه انقدر موضع گرفت که آروم تر گفت: نه..! نميشه فعلا.. شايد اونجا امن نباشه..!
سعيد که هنوز ايستاده بود رو به محمد گفت: به چيزي رسيدين آقا..؟!
محمد آب دهانش رو قورت داد.. نگاهِ اخم دارش به منگنه اي بود که روي ميز حرکتش ميداد.. به سختي گفت: احتمالِ اينکه رسول شناسايي شده باشه هست..
نگاهش رو به سعيد دوخت و ادامه داد: مطمئن نيستم سعيد.. ولي ممکنه اون اتفاقي که براي رسول افتاد، براي حذفش بوده باشه..! اينا همهش يه فرضيهس.. ولي تا ثابت شدنش، ترجيح ميدم هيچ کسي رو از اينجا نفرستم..
حالا فهميده بودم حرفي که محمد به سختي بيانش کرد چي بود.. ممکن بود..؟! ممکن بود رسول شناسايي شده باشه و تمام اينا.. واي..!
نگاهم سمت داوود کشيده شد!
اول انگار.. متوجه منظور محمد نشده بود.. جدي نگاه ميکرد.. بعد فکري شد و انگار داشت تحليل ميکرد..
و بعد! امان از بعد..! حس و حالش قبل از اينکه حتي چيزي بگه.. براي همه واضح بود..
تا آخر جلسه که سعيد از اتفاقات فرانسه و فعاليت هاي فراهاني ميگفت، يک ربعي طول کشيد و من، غرقِ اتفاقاتي بودم که
شايد يه روزي تموم ميشدن اما زخم هاشون، تا هميشه روي بدن هامون ميموند..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتادم
[رسول]
بعد از چند روز که جلوي چشم اميد و ميعاد بودم و تونسته بودم خودمو ثابت کنم، بالاخره اميد پيشنهاد ميعاد رو تکرار کرده بود و ازم خواسته بود اگر خودم دوست دارم، اين کارو قبول کنم!
چند روز بود از صبح تا شب مشتاقِ شنيدن اين حرف ازشون بودم اما نميخواستم متوجه اين اشتياقم بشن تا بعد ها براشون بشه يه دستاويز براي شک کردن.
بعد از چک و چونه زدن در رابطه با دستمزد و چيزي که در قبالش بهم ميرسه، بالاخره توافق شده بود و قرار بود براشون کار کنم..
چيزي که توي ذوقم زده بود اين بود که قرار نبود برم دفتر اتابکي!
بعد از اينکه همه چيز مرتب شده بود و منتظر بودم اميد بهم بگه کي و چطور بايد برم دفتر، بهم گفته بود از راه دور قراره باهاشون ارتباط داشته باشم و از همين خونه کار ها رو انجام بدم!
گفته بود فعلا اين به صلاحمه.. و من ميدونستم اين چيزيه که بيشتر به نفع خودشونه.
چاره اي نبود.. مجبور بودم قبول کنم!
اين کار مثلِ همون پيدا کردنِ لنگه کفش، توي بيابون بود و من بهش محتاج.. پس بد قلقي نکردم و چشم دوختم به اين
روزنه ي اميد تا شايد برسم به چيزايي که ميخوام..
اميد يه سيستم پيشرفته در اختيارم گذاشت، توي اتاق کار خودش.. اتاقي که تو اولين باري که واردش شدم، متوجهِ دوربين مداربسته اي که گوشه ي سمتِ راست سقف نصب شده بود شدم..!
چند روزي از مشغول شدنم ميگذشت. اطلاعاتي که من باهاشون سر و کار داشتم، اطلاعاتي بودن که اگر يه فرد عادي اونا رو ميديد، توجهش رو جلب نميکرد.. براي همين راحت در اختيارم ميگذاشتن..
اما براي من، تمام اون اطلاعات دونه دونهش پيدا کردنِ نشونه هايي بود که دنبالشون بوديم..
هيچ هارد و مموري و رم و فلشي جز ذهنم نبود! فعلا نبود.. تمام اون اطلاعات رو بايد به حافظهم ميسپردم تا به وقتش انتقالشون بدم..
حفظ کردن اسامي و شماره ها، هر چقدر هم کار سختي بود انجام شدني بود اما تطبيق چهره ها با هم و با اسامي، براي من واقعا کار سخت.. و شايد حتي غيرممکني بود!
ذهن شلوغي داشتم.. پر از اسم و آدرس و اتفاق..
اما بايد صبر ميکردم.. هنوز خيلي چيزا بود که بايد ميفهميدم و انتقالشون ميدادم..
حوالي بعد از ظهر بود..
پشت سيستم نشسته بودم و داشتم کار ميکردم.. کارم در واقع، ساختن شبکه هاي مخفي براي اطلاعات بود.. اطلاعاتي که
خواسته و ناخواسته، توسط افراد مختلف به دستشون رسيده بود..
عينکم رو از روي چشم هام برداشتم و به پشتي صندلي تکيه دادم و کش و قوسي به بدنم دادم. ليوانِ چاي کنار دستمو برداشتم و جرعه اي ازش نوشيدم.
تو همين حال، صدايِ تلفنِ خونه بلند شد.
اميد گفته بود فقط در صورتي که شماره ي خودش بود جواب بدم!
تلفن بي سيم رو از روي ميز برداشتم و نگاهي بهش کردم.. اميد بود! جواب دادم: الو!؟
گفت: سلام.. چطوري!؟ بالا سر گوشي بودي منتظر بودي زنگ بخوره؟!
تک خنده اي کردم و گفتم: نه رو ميزم بود.. نزديک بود!
جواب داد: خوب ميزم ميزم ميکنيا آقا اميرعلي! کار جديد بهتون ساخته.
ناخودآگاه ياد علي افتادم!
گفتم: حالا ميز من و شما نداره که انقدر خسيس نباش!
خنديد.. گفت: تا يادم نرفته، الان آقا گفت يه سري اطلاعات ميفرسته برات رو سيستم، همه رو کد بزن وارد اون سامانه کن.. فقط اميرعلي.. تاکيد نکنم بهت که چقدر اينا حساسن.. خودت که تو اينا سررشته داري.. وقتي انقدر کارو پيچونده يني ميخواد امن باشه ها.. متوجهي که؟!
انگار که جلوم ايستاده باشه، ناخودآگاه سري به نشونه ي تاييد تکون دادم و گفتم: اکي حله.. خيالت راحت..
گفت: خب.. منم احتمالا امشب برنميگردم.. يه مهموني هست اينجا.. مهموني کاري يني.. بايد باشم.. کاري داشتي با همين تلفن به گوشيم زنگ بزن.
از تمام حرفاش فقط جمله ي آخرش رو گرفتم.. گفتم: مگه گوشي ديگه اي هم داري که تأکيد داري با همين تلفن زنگ
بزنم؟!
"خب حالا"يي گفت و بعد از تشکر و خسته نباشيد، تماس رو قطع کرد.
امشب برنميگشت.. بخاطر مهموني! و قطعا توي اين مهموني قرار بود اتفاق هاي خاص و مهمي بيفته.
فکري به سرم زده بود..اما از انجامش ميترسيدم.. حتي نميدونستم ميتونم انجامش بدم يا نه!
ترجيح دادم اول کار هامو با اين سيستم انجام بدم و بعد، برم سر وقت فکري که ذهنمو مشغول کرده بود.
وارد سامانه ي شرکت شدم و اطلاعاتي رو که فرستاده بودن دانلود کردم و بعد از انجام کار هاي لازم و تغيير دادن فرمت،
جايي که لازم بود ذخيرهشون کردم..
و طي تمام اين کار ها سعي کردم هر چيزي که ميخونم و ميبينم به ذهنم بسپارم.
بعد از اتمام کاراي شرکت، سيستم اتاق اميد رو خاموش کردم و از اتاق بيرون رفتم.
شب شده بود.. به سمت اتاقِ خودم رفتم..نميدونم اسم اون حسي رو که داشتم ميشه ترس گذاشت يا نه اما.. دستام به وضوح ميلرزيد.
لپ تاپ اميد که هنوز دستم بود رو روشن کردم.. به اينترنت متصل شدم.
تلفن بي سيم رو کنارم گذاشته بودم احتمال ميدادم هر لحظه اونا متوجه اين قضيه بشن اما.. خطرش رو به جون خريده بودم..!
وارد سيستم شدم و برنامه هايي که ميخواستم رو باز کردم.. از روي تلفن شماره ي اميد رو برداشتم و وارد کردم.. احتمال ميدادم سيستم امنيتي روي گوشيش سوار باشه اما خدا خدا ميکردم سوار کردن يه سيستمِ غير رديابي، بتونه موفقم کنه.
نگاهمو دوخته بودم به مستطيلِ آبي رنگ و "loading"ي که هفتاد و هشت درصدش پر شده بود..
در حاليکه دست هامو تو هم قفل کرده بودم و به حالت التماس زير چونم گذاشته بودم زير لب گفتم: بجنب.. تو رو خدا بجنب.
بالاخره تموم شد و سيستم شنودِ گوشيش رو تاييد کرد!
ميترسيدم.. ميترسيدم موفق نبوده باشه! هندزفري مشکي رنگ رو به لپ تاپ وصل کردم و آروم توي گوشم گذاشتم..
ضربان قلبم تند شده بود.. گفتم: خدايا تو رو خدا!!
و بعد دکمه ي اتصال صدا رو زدم..
باورم نميشد! باورم نميشد.. صدا وصل شده بود.. تونسته بودم شنود رو روي گوشيش وصل کنم! نفس حبس شدهمو بيرون دادم..همونطور که نگاهم به سيستم بود دستمو داخل جيبم بردم و اسپرَيمو بيرون آوردم.. احساس ميکردم صدايِ نفس هايِ خش دارم ممکنه نذاره خوب به صدا ها گوش بدم.. بايد همه چيز ساکت ميشد..!
و من فقط تمرکزم رو گذاشته بودم رو شنيدن صدا هايي که شنود ميشد.
چشم هامو بستم و دقت کردم..
شلوغ بود.. صداي آهنگ نميذاشت چيزي خوب به گوش برسه..
دست بردم و گوشي هايِ هندزفري رو بيشتر داخل گوشم فشار دادم..
گاهي صداي اميد ميومد اما بي ِن اون سر و صدا اصلا واضح نبود.
نميدونم نيم ساعت، يا چهل دقيقه گذشت اما بعد از اون، صدا ها کمتر شدن.. انگار اميد به يه اتاقِ ديگه رفته بود..
صداشو شنيدم که گفت: بگو همه چيز آمادهست.. ميتونن بيان اتاق بالا!
و بعد از چند دقيقه، صدايِ صحبت کردنِ تقريبا واضحِ چند نفر شنيده شد..
تمرکز کردم.. بايد صداهاشون رو از هم تفکيک ميدادم.. يکيشون صداي اميد بود، صداي ديگه صداي اتابکي.. و دو صدايِ
ديگه..!
که يکيشون اصلا برام آشنا نبود و دومي رو مطمئن بودم قبلا شنيدم. چشمام هنوز بسته بود.. زير لب گفتم: فکر کن رسول..فکر کن..!
اون صدايِ آشنا گفت: خيلي وقته نديده بودمت سيروس.. فکر ميکردم هنوز مثل قبل باشي! پول تغييرت داده يا فرهنگ
متفاوت؟!
اتابکي جواب داد: اما تو دقيقا مثل قبلي، شروين! همونقدر زرنگ و همونقدر حرفه اي تو در رفتن از سوالايي که ازشون خوشت نمياد!
صداش خيلي برام آشنا بود.. من مطمئن بودم که قبلاً اين صدا رو شنيدم.. اسمش برام آشنا نبود ولي صداش..چرا!
اون مرد خنده ي بلندي کرد و به فارسي ادامه داد: و تو جزو معدود افرادي هستي که منو ميشناسي..!
چشم هامو باز کردم.. من ميشناختمش..! من اين مردو ميشناختم! از فارسي صحبت کردنش و از لحنِ آشناش.. اون فراهاني بود..! کسي که شروين خطاب شده بود، سهيل فراهاني بود.. مطمئن بودم خودشه! يکي از سوژه هاي پرونده ي عقيق! خودم.. تطبيق هاي ويس هاشونو انجام ميدادم.
خودِ خودش بود!
ولي..ولي تو مهموني اتابکي چيکار ميکرد؟! کسي که ما از دستگير کردنش عقب مونده بوديم، حالا تو مهموني اتابکي بود..!
يني.. يني بچه ها ميدونستن يا نه؟!
اصلا فکر نميکردم مهموني امشب مربوط به همچين چيزي باشه..نکنه بخواد ايران بره و کسي متوجهش نشه..!
بايد خيلي حواسم رو جمع ميکردم.. اگر اين اتفاقات و اين ارتباطات ادامه داشته باشه، بايد بتونم اطلاعات کاملي رو پيدا کنم..
شايد.. شايد لازم باشه يکي از همين روزا، هر چيزي رو که ميدونم براي بچه ها ارسال کنم..! شايد يکي از همين روزا..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
از این عیدی پیدیاف شبونهها🙊
هدیهی دوستتونه🌱
هرکسی که پیدیاف فصل دو رو نداره و این پیام رو میبینه، بهم پیام بده.
به دو نفر اول پیدیاف هدیه داده میشه❤️
❌❌ تمام شد
ولی بچهها.
یه چیزِ دلی بگم؟
شما رو نمیدونم، ولی من به شخصه تو هیچ کانال دیگهای ندیدم که بچهها ویآیپی، یا پیدیاف رو بخرن تا به بچههای دیگه هدیه داده بشه!
و به نظرم این از قدرتِ اسمِ هموطنه🥲
ما هموطنیم!
دمتون گرم حقیقتا. ذوق میکنم میبینم انقد مناعت طبع دارید.🌱🫂
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتاد و يکم
[رسول]
همه چيز بر خلاف تصوراتم پيش ميرفت.
مطمئن بودم بچه ها هيچي از اتفاقاتي که اينجا افتاده نميدونستن.
حدس هام در رابطه با ارتباط اتابکي و فراهاني وقتي به يقين تبديل شد که اون شب وقتي اتابکي اومده بود اينجا، شروع کرد به صحبت کردن باهام..
مطمئن بودم اين صحبت هاش الکي نيست و هدفي داره! پس صبر کردم و با طمانينه جوابش رو ميدادم..
با اميد و ميعاد و اتابکي، روي کاناپه نشسته بوديم و يه فيلم سينمايي کلاسيک قديمي در حال پخش بود.
اتابکي همونطور که روي خياِر حلقه حلقه کردهش نمک ميپاشيد، پاشو روي پا انداخت و گفت: کارت خوب بوده ها امير! راضي ام ازت.. اميد ميگفت استعدادت بالاست، ولي من فکر نميکردم انقدر خوب باشي!
لبخندِ محجوبي زدم و گفتم: نظرِ لطفِ شماست..
و بعد از مکثِ کوتاهي ادامه دادم: آقا!
خنده ي بلندي کرد و گفت: خوب لفظ و نوع صحبت کردنِ بچه ها رو ياد گرفتي. خوشم اومد! تو پسر باهوشي هستي.
يه سري اتفاقاتي که افتاده باعث شده ما نتونيم اونطور که شايستهشي ازت پذيرايي کنيم.. اما با کار اين چند وقتت نشون دادي لياقت خيلي چيزا رو داري..!
مگه نه اميد؟!
و بعد نگاهي به اميد انداخت.
اميد که انگار از ادامه ي ماجرا خبر داشت، لبخندِ زورکياي زد و با اکراه گفت: بله.. همينطوره.
اتابکي رو به من ادامه داد: تو ميخواستي براي ادامه تحصيل بري آلمان.. درسته؟!
نميدونستم چي تو سرش ميگذره.. گفتم: بله..
سه تا تکه از ميوهش رو توي چنگال زد و داخل دهانش گذاشت.. همونطوري که ميجويد متکبرانه گفت: من برات حلش
ميکنم! يکيو دارم که هم ميتونه کمکت کنه درستو بخوني، هم يه جاي خوب کار کني.. حيفه اين استعداده برگرده تو اون خراب شده..!
منتظر بودم.. منتظرِ چيزي که حدس ميزدم.. منتظر يه نشونه که مطمئنم کنه.. گفت: من جاي بهتريو برات سراغ دارم..
فرانسه!
ناخودآگاه نفسِ حبس شدهمو رها کردم و اونا، احتمالا به استرس و ذوقم نسبتش دادن. همين بود.. فرانسه، فراهاني.. و حالا اينکه ميخواست منو بفرسته!
ميدونستم کارم رو براي چندين نفر تعريف کرده و حالا مطمئن شده ميتونم به دردشون بخورم..!
چيزي نگفتم! داشتم توي ذهنم دو دو تا چهار تا ميکردم که گفت: خوشحال شدي نه؟!
بادي به غبغب انداخت و ادامه داد: با هزينه ي خودم قراره بفرستمت.
خواستم چيزي بگم که دستش رو به نشونه ي سکوت بالا آورد و گفت: فقط ببين پسر خوب! من امشب حالم خوبه! نخواي چيزي بگي که حال خوبمو خراب کني! بذار کلاهمون تو هم نره.. هم تو از اين آب کره بگيري هم من!
و اين حرفش، يعني بهت پيشنهاد ميدم و تو حق نداري قبول نکني! يه چيزي تو مايه هاي گروگان گيريِ مدرن!
پوزخندي زدم و تکيهمو دادم به پشتي مبل!
براي منِ رسول فرقي نداشت اما اميرعلي قطعا از اين اجبار خوشحال نبود. نگاهم به اميد افتاد.. خوشحال نبود! آروم پلک رو هم گذاشت.. نگاهمو ازش گرفتم و به تلويزيون دوختم که دوباره صداي اتابکي به گوشم رسيد: يکي از دوستانم تازه از فرانسه اومده، قراره يه جاي خوب رو براي فرستادنت معرفي کنه.. پسر حرف گوش کني باشي، هم خودت پيشرفت ميکني هم دِيني که ما گردنت داريمو ميدي!
و بعد ُکتش رو از روي مبل برداشت و رو به اميد گفت: بقيهي حرفارم بهش بزن.. براي فردا پس فردا شب توجيهش کن!
و با صداي بلند تري رو به ميعاد ادامه داد: نميبيني بلند شدم؟!
و به سمت در رفت.
ميعاد که تا اون لحظه فارغ از همه چي نگاهش به تلويزيون بود از جا پريد و سوئيچو از روي ميز چنگ زد و به سمت در رفت..
اميد براي بدرقهشون رفته بود و حالا با شونه هاي افتاده داشت برميگشت..
روبروي من، خودش رو روي مبل انداخت و صدايِ بلند و کم کيفيت تلويزيون رو بست.. قبل از اينکه چيزي بگم گفت: کاري از من برنمياد..!! اون بار که ميعاد ازت خواست بري شرکت مخالفت کردم، گوش ندادي!
اخم کردم و حق به جانب گفتم: ولي سري بعدش خودت دندونت گرد شد! خودت پيشنهاد کار دادي! تو حتي به من نگفتي براي چي ميگي نه! که اگه گفته بودي منم قبول نميکردم!
اميرعلي حالا حسابي شاکي بود.. ادامه دادم: دلت نيومد از پاداشِ رئيست بگذري! اين بود خونه ي امنت؟! که بي اختيار هر جا خواستن ببرنم؟! گفتي به خانوادهم خبر دادي.. چرا نميذاري باهاشون حرف بزنم!؟
عجيب بود ولي صداي اميرعلي ميلرزيد.
انگار هر چقدر رسول تو دار بود و هر چيزي رو بروز نميداد، اميرعلي نبود..!
سعي داشت آرومم کنه.. گفت: اتفاق بدي برات نميفته.. باعث پيشرفتت ميشه اميرعلي!
از جا بلند شدم و گفتم: پيشرفت؟! چه پيشرفتي..؟! اصلا شماها کي هستين؟! کي هستين که اينطوري دارين مخفيانه کار ميکنين؟!
همونطوري که از روي مبل بلند شده بود و هراسون به سمت در ميرفت، با صدايي که به پچ پچِ بلند شبيه بود گفت: هيس..
چه خبرته!؟
و بعد آروم از چشمي بيرونو نگاه کرد..
از همونجا گفت: ميخواي بدبختمون کني؟! آروم حرف ميزنم آروم جواب بده.. اه!
و بعد به سمتم اومد و روي مبل نشست..گفت: من قول ميدم اتفاق بدي برات نميفته.
منتظر بودم از اتفاق هاي پس فردا بگه.. از چيزايي که اتابکي تاکيد داشت بدونم.. ميخواستم اطلاعاتم کامل تر بشه..
هر لحظه.. هر لحظه داشتم مطمئن تر ميشدم به اينکه امشب، بايد کار رو تموم کنم.. ميترسيدم از اينکه ديگه وقتي نداشته باشم..
سکوتم رو که ديد گفت: يه ملاقات مهم قراره صورت بگيره.. بين يکي از شرکاي ما که از فرانسه اومده.. قراره پس فردا يه ملاقات کاري خيلي مهم رو داشته باشه با يه سري از تجار کشور هاي حاشيه ي خليج..
پرسيدم: خليج فارس؟!
سر تکون داد.. ادامه داد: يه قرار کاري خيلي مهمه.. نميتونم چيز زيادي ازش برات بگم فقط اينکه اين يه قرارداد اقتصاديِ ساده نيست.
توي اونجا، بعد از اون قرار، تو با تيموتيان يني همون همکاِر فرانسوي ما ملاقات ميکني..
انگار نه انگار اين اميد بود و جلوم نشسته بود و داشت حرف ميزد، يک آن فکر کردم با يکي از بچه هاي سايت داريم راجع به عمليات صحبت ميکنيم! ناخودآگاه گفتم: تيموتيان يني همون شروين؟!
و بلافاصله بعد از گفتن اين حرف تمام بدنم يخ کرد!
اميد اخم ريزي کرد و گفت: شروين؟!
آب دهانمو قورت دادم و در حاليکه سعي ميکردم استرسِ درونيم توي رفتارم بروز پيدا نکنه گفتم: آره ديگه.. شروين.. نکنه اينا دو نفرن؟! آقا گفت آخه شروين.. گفتم شايد همين باشه که تو ميگي!
آهان گنگي گفت.. تو فکر فرو رفت.
براي اينکه بيشتر فکر نکنه گفتم: خب بقيهش!؟
نگاِه خيرهش که به يه نقطه ي نا معلوم بود رو با مکث گرفت و گفت: آره.. ميگفتم.. تو يه ملاقات داري با تيموتيان، همون شروين. راجع به رفتنت به فرانسه.. خودش احتمالا برنميگرده ولي ميخواد تو رو بفرسته.
حالا که تا اينجا اومده بودم، حالا که ميخواستم اطلاعات بفرستم، بايد دست پر ادامه ميدادم! بي مهابا پرسيدم: پس خودش کجا ميره؟! ميمونه همينجا؟!
اميد که حتي تو مخيلهش نميگنجيد من کي ام و اين سوالا رو براي چي ميپرسم، گفت: فکر نکنم.. احتمالا ميره دوبي، شايدم ايران.
سري تکون دادم..از روبروي من بلند شد و اومد کنارم نشست.
انگار دل دل ميکرد براي حرفي که ميخواست بزنه!
گفتم: چيزي ميخواي بگي اميد؟!
سرشو به طرفين تکون داد.. من هنوز منتظر نگاهش ميکردم..
گفت: تو براي مهاجرت اومده بودي.. آلمان و فرانسه چه فرقي برات ميکنه..!؟
بي مکث گفتم: آلمان و فرانسه برام فرقي نميکنه.. ولي اسير بودن و مهاجر بودن با هم خيلي فرق دارن!
دم عميقي گرفت و با آه بيرونش داد.
گفت: چقدر برات مهمه که برگردي ايران..؟!
نگاهش کردم.. نگاهش بين چشم هام جا به جا ميشد..
بريده گفتم: خ.. خيلي..خيلي زياد.
دوباره گفت: و چقدر براي اين خواستنِ خيلي زيادت خطر ميکني..؟!
منظورش رو نميفهميدم.. گفتم: يني چي..؟!
کامل به سمتم برگشت و روي مبل چهار زانو نشست..
گفت: يني اگر مسير رفتنت به فرانسه جلوت باشه با يه آيندهي نامعلوم و شايد موفق و ثروتمند، و مسير ديگهت رفتن به ايران، اما پر خطر.. کدومو انتخاب ميکني..؟!
فکر کردم.. اميرعلي بايد جواب ميداد نه رسول!
گفتم: بهترين آينده اي که ميتونم داشته باشم، اينه که يکي مثل تو بشم.. مگه نه؟!
با تعجب نگاهم ميکرد.. ادامه دادم: يکي مثل تو که حتي از لحظه هاي خوبشم اونطوري که بايد لذت نميبره.. مگه نه؟!
گفت: ولي اميرعلي..
بين حرفش رفتم و گفتم:ولي و اما نداره اميد.. خودت ميدوني اينو!
نگاهشو ازم گرفت و به روبرو دوخت..
گفتم: من اگه دو تا مسير جلوم باشه که يکيش مثل تو شدن باشه و اون يکي مرگ، قطعا مسير دومو انتخاب ميکنم!
نگاهش رو به سرعت از روبرو گرفت و به من دوخت.. نميدونم اما حس ميکردم تو عمق نگاهش تحسين ميديدم!
لبش رو تر کرد و گفت: خب.. خب.. يه پيشنهادي برات دارم..! و اين.. اين چيزي که ميخوام بهت بگم شايد براي خودم گرون تموم بشه.. يني.. شايد که نه.. حتما گرون تموم ميشه..
اخم ريزي کردم و گفتم: چي ميخواي بگي؟!
گفت: پس فردا، اون قرار توي يه رستوران قديمي جنگلي برگزار ميشه.. و ما هم بايد اون نزديکيا باشيم.. چون بعدش تيموتيان ميخواد ببينتت.. هنوز مطمئن نيستم چطوري ولي.. ولي يه کاري ميکنم بتوني بري.. يني.. يني کلا بري..!
با ُبهت نگاهش ميکردم..حرفاش برام باور نکردني بود ولي.. تو نگاهش دروغ نميديدم.
گفتم: ولي.. اميد..
جواب داد: نميدونم چقدر درسته کارم و چقدر ممکنه به هدفي که ميخوام برسيم.. اما.. فکر کنم اين چيزي باشه که تو هم ميخواي.
تلفنِ خونه زنگ خورد.. نگاهي بهش کرد و بعد به من گفت: فکراتو بکن.. اگر هنوز انقدر رفتن برات مهمه که ميتوني اين
خطرو به جون بخري.. بهم بگو!
و بعد رفت تا تلفن رو جواب بده.
حقيقتا ذهنم ديگه تحملِ اينهمه اتفاقِ عجيب و غريب رو نداشت! چيز هايي که اين روزا ميديدم، شبيهِ يه خواب ميموندن..
يه خوابي که هر لحظه اتفاقاي عجيب تري توش پيش ميومد..!
همه چيز دست به دست هم داده بود.. من امشب بايد کار رو تموم ميکردم..
اميد از فراهاني گفته بود.. از اينکه ممکن بود بره ايران.. امشب بايد همه چيو به بچه ها ميگفتم.. همه چيو..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown