eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از اتمام کاراي شرکت، سيستم اتاق اميد رو خاموش کردم و از اتاق بيرون رفتم. شب شده بود.. به سمت اتاقِ خودم رفتم..نميدونم اسم اون حسي رو که داشتم ميشه ترس گذاشت يا نه اما.. دستام به وضوح ميلرزيد. لپ تاپ اميد که هنوز دستم بود رو روشن کردم.. به اينترنت متصل شدم. تلفن بي سيم رو کنارم گذاشته بودم احتمال ميدادم هر لحظه اونا متوجه اين قضيه بشن اما.. خطرش رو به جون خريده بودم..! وارد سيستم شدم و برنامه هايي که ميخواستم رو باز کردم.. از روي تلفن شماره ي اميد رو برداشتم و وارد کردم.. احتمال ميدادم سيستم امنيتي روي گوشيش سوار باشه اما خدا خدا ميکردم سوار کردن يه سيستمِ غير رديابي، بتونه موفقم کنه. نگاهمو دوخته بودم به مستطيلِ آبي رنگ و "loading"ي که هفتاد و هشت درصدش پر شده بود.. در حاليکه دست هامو تو هم قفل کرده بودم و به حالت التماس زير چونم گذاشته بودم زير لب گفتم: بجنب.. تو رو خدا بجنب. بالاخره تموم شد و سيستم شنودِ گوشيش رو تاييد کرد! ميترسيدم.. ميترسيدم موفق نبوده باشه! هندزفري مشکي رنگ رو به لپ تاپ وصل کردم و آروم توي گوشم گذاشتم.. ضربان قلبم تند شده بود.. گفتم: خدايا تو رو خدا!! و بعد دکمه ي اتصال صدا رو زدم.. باورم نميشد! باورم نميشد.. صدا وصل شده بود.. تونسته بودم شنود رو روي گوشيش وصل کنم! نفس حبس شده‌مو بيرون دادم..همونطور که نگاهم به سيستم بود دستمو داخل جيبم بردم و اسپرَيمو بيرون آوردم.. احساس ميکردم صدايِ نفس هايِ خش دارم ممکنه نذاره خوب به صدا ها گوش بدم.. بايد همه چيز ساکت ميشد..! و من فقط تمرکزم رو گذاشته بودم رو شنيدن صدا هايي که شنود ميشد. چشم هامو بستم و دقت کردم.. شلوغ بود.. صداي آهنگ نميذاشت چيزي خوب به گوش برسه.. دست بردم و گوشي هايِ هندزفري رو بيشتر داخل گوشم فشار دادم.. گاهي صداي اميد ميومد اما بي ِن اون سر و صدا اصلا واضح نبود. نميدونم نيم ساعت، يا چهل دقيقه گذشت اما بعد از اون، صدا ها کمتر شدن.. انگار اميد به يه اتاقِ ديگه رفته بود.. صداشو شنيدم که گفت: بگو همه چيز آماده‌ست.. ميتونن بيان اتاق بالا! و بعد از چند دقيقه، صدايِ صحبت کردنِ تقريبا واضحِ چند نفر شنيده شد.. تمرکز کردم.. بايد صداهاشون رو از هم تفکيک ميدادم.. يکيشون صداي اميد بود، صداي ديگه صداي اتابکي.. و دو صدايِ ديگه..! که يکيشون اصلا برام آشنا نبود و دومي رو مطمئن بودم قبلا شنيدم. چشمام هنوز بسته بود.. زير لب گفتم: فکر کن رسول..فکر کن..! اون صدايِ آشنا گفت: خيلي وقته نديده بودمت سيروس.. فکر ميکردم هنوز مثل قبل باشي! پول تغييرت داده يا فرهنگ متفاوت؟! اتابکي جواب داد: اما تو دقيقا مثل قبلي، شروين! همونقدر زرنگ و همونقدر حرفه اي تو در رفتن از سوالايي که ازشون خوشت نمياد! صداش خيلي برام آشنا بود.. من مطمئن بودم که قبلاً اين صدا رو شنيدم.. اسمش برام آشنا نبود ولي صداش..چرا! اون مرد خنده ي بلندي کرد و به فارسي ادامه داد: و تو جزو معدود افرادي هستي که منو ميشناسي..! چشم هامو باز کردم.. من ميشناختمش..! من اين مردو ميشناختم! از فارسي صحبت کردنش و از لحنِ آشناش.. اون فراهاني بود..! کسي که شروين خطاب شده بود، سهيل فراهاني بود.. مطمئن بودم خودشه! يکي از سوژه هاي پرونده ي عقيق! خودم.. تطبيق هاي ويس هاشونو انجام ميدادم. خودِ خودش بود! ولي..ولي تو مهموني اتابکي چيکار ميکرد؟! کسي که ما از دستگير کردنش عقب مونده بوديم، حالا تو مهموني اتابکي بود..! يني.. يني بچه ها ميدونستن يا نه؟! اصلا فکر نميکردم مهموني امشب مربوط به همچين چيزي باشه..نکنه بخواد ايران بره و کسي متوجهش نشه..! بايد خيلي حواسم رو جمع ميکردم.. اگر اين اتفاقات و اين ارتباطات ادامه داشته باشه، بايد بتونم اطلاعات کاملي رو پيدا کنم.. شايد.. شايد لازم باشه يکي از همين روزا، هر چيزي رو که ميدونم براي بچه ها ارسال کنم..! شايد يکي از همين روزا.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
از این عیدی پی‌دی‌اف شبونه‌ها🙊 هدیه‌ی دوستتونه🌱 هرکسی که پی‌دی‌اف فصل دو رو نداره و این پیام رو می‌بینه، بهم پیام بده. به دو نفر اول پی‌دی‌اف هدیه داده میشه❤️ ‌ ❌❌ تمام شد
دومیشم رفتت
تمام دیگه پیام ندید🥲❤️🦋
ولی بچه‌ها. یه چیزِ دلی بگم؟ شما رو نمی‌دونم، ولی من به شخصه تو هیچ کانال دیگه‌ای ندیدم که بچه‌ها وی‌آی‌پی، یا پی‌دی‌اف رو بخرن تا به بچه‌های دیگه هدیه داده بشه! و به نظرم این از قدرتِ اسمِ هموطنه🥲 ما هموطنیم! دمتون گرم حقیقتا. ذوق میکنم میبینم انقد مناعت طبع دارید.🌱🫂 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و يکم [رسول] همه چيز بر خلاف تصوراتم پيش ميرفت. مطمئن بودم بچه ها هيچي از اتفاقاتي که اينجا افتاده نميدونستن. حدس هام در رابطه با ارتباط اتابکي و فراهاني وقتي به يقين تبديل شد که اون شب وقتي اتابکي اومده بود اينجا، شروع کرد به صحبت کردن باهام.. مطمئن بودم اين صحبت هاش الکي نيست و هدفي داره! پس صبر کردم و با طمانينه جوابش رو ميدادم.. با اميد و ميعاد و اتابکي، روي کاناپه نشسته بوديم و يه فيلم سينمايي کلاسيک قديمي در حال پخش بود. اتابکي همونطور که روي خياِر حلقه حلقه کرده‌ش نمک ميپاشيد، پاشو روي پا انداخت و گفت: کارت خوب بوده ها امير! راضي ام ازت.. اميد ميگفت استعدادت بالاست، ولي من فکر نميکردم انقدر خوب باشي! لبخندِ محجوبي زدم و گفتم: نظرِ لطفِ شماست.. و بعد از مکثِ کوتاهي ادامه دادم: آقا! خنده ي بلندي کرد و گفت: خوب لفظ و نوع صحبت کردنِ بچه ها رو ياد گرفتي. خوشم اومد! تو پسر باهوشي هستي. يه سري اتفاقاتي که افتاده باعث شده ما نتونيم اونطور که شايسته‌شي ازت پذيرايي کنيم.. اما با کار اين چند وقتت نشون دادي لياقت خيلي چيزا رو داري..! مگه نه اميد؟! و بعد نگاهي به اميد انداخت. اميد که انگار از ادامه ي ماجرا خبر داشت، لبخندِ زورکي‌اي زد و با اکراه گفت: بله.. همينطوره. اتابکي رو به من ادامه داد: تو ميخواستي براي ادامه تحصيل بري آلمان.. درسته؟! نميدونستم چي تو سرش ميگذره.. گفتم: بله.. سه تا تکه از ميوه‌ش رو توي چنگال زد و داخل دهانش گذاشت.. همونطوري که ميجويد متکبرانه گفت: من برات حلش ميکنم! يکيو دارم که هم ميتونه کمکت کنه درستو بخوني، هم يه جاي خوب کار کني.. حيفه اين استعداده برگرده تو اون خراب شده..! منتظر بودم.. منتظرِ چيزي که حدس ميزدم.. منتظر يه نشونه که مطمئنم کنه.. گفت: من جاي بهتريو برات سراغ دارم.. فرانسه! ناخودآگاه نفسِ حبس شده‌مو رها کردم و اونا، احتمالا به استرس و ذوقم نسبتش دادن. همين بود.. فرانسه، فراهاني.. و حالا اينکه ميخواست منو بفرسته! ميدونستم کارم رو براي چندين نفر تعريف کرده و حالا مطمئن شده ميتونم به دردشون بخورم..! چيزي نگفتم! داشتم توي ذهنم دو دو تا چهار تا ميکردم که گفت: خوشحال شدي نه؟! بادي به غبغب انداخت و ادامه داد: با هزينه ي خودم قراره بفرستمت. خواستم چيزي بگم که دستش رو به نشونه ي سکوت بالا آورد و گفت: فقط ببين پسر خوب! من امشب حالم خوبه! نخواي چيزي بگي که حال خوبمو خراب کني! بذار کلاه‌مون تو هم نره.. هم تو از اين آب کره بگيري هم من! و اين حرفش، يعني بهت پيشنهاد ميدم و تو حق نداري قبول نکني! يه چيزي تو مايه هاي گروگان گيريِ مدرن! پوزخندي زدم و تکيه‌مو دادم به پشتي مبل! براي منِ رسول فرقي نداشت اما اميرعلي قطعا از اين اجبار خوشحال نبود. نگاهم به اميد افتاد.. خوشحال نبود! آروم پلک رو هم گذاشت.. نگاهمو ازش گرفتم و به تلويزيون دوختم که دوباره صداي اتابکي به گوشم رسيد: يکي از دوستانم تازه از فرانسه اومده، قراره يه جاي خوب رو براي فرستادنت معرفي کنه.. پسر حرف گوش کني باشي، هم خودت پيشرفت ميکني هم دِيني که ما گردنت داريمو ميدي! و بعد ُکتش رو از روي مبل برداشت و رو به اميد گفت: بقيه‌ي حرفارم بهش بزن.. براي فردا پس فردا شب توجيه‌ش کن! و با صداي بلند تري رو به ميعاد ادامه داد: نميبيني بلند شدم؟! و به سمت در رفت. ميعاد که تا اون لحظه فارغ از همه چي نگاهش به تلويزيون بود از جا پريد و سوئيچو از روي ميز چنگ زد و به سمت در رفت.. اميد براي بدرقه‌شون رفته بود و حالا با شونه هاي افتاده داشت برميگشت.. روبروي من، خودش رو روي مبل انداخت و صدايِ بلند و کم کيفيت تلويزيون رو بست.. قبل از اينکه چيزي بگم گفت: کاري از من برنمياد..!! اون بار که ميعاد ازت خواست بري شرکت مخالفت کردم، گوش ندادي! اخم کردم و حق به جانب گفتم: ولي سري بعدش خودت دندونت گرد شد! خودت پيشنهاد کار دادي! تو حتي به من نگفتي براي چي ميگي نه! که اگه گفته بودي منم قبول نميکردم! اميرعلي حالا حسابي شاکي بود.. ادامه دادم: دلت نيومد از پاداشِ رئيست بگذري! اين بود خونه ي امنت؟! که بي اختيار هر جا خواستن ببرنم؟! گفتي به خانواده‌م خبر دادي.. چرا نميذاري باهاشون حرف بزنم!؟ عجيب بود ولي صداي اميرعلي ميلرزيد. انگار هر چقدر رسول تو دار بود و هر چيزي رو بروز نميداد، اميرعلي نبود..! سعي داشت آرومم کنه.. گفت: اتفاق بدي برات نميفته.. باعث پيشرفتت ميشه اميرعلي!
از جا بلند شدم و گفتم: پيشرفت؟! چه پيشرفتي..؟! اصلا شماها کي هستين؟! کي هستين که اينطوري دارين مخفيانه کار ميکنين؟! همونطوري که از روي مبل بلند شده بود و هراسون به سمت در ميرفت، با صدايي که به پچ پچِ بلند شبيه بود گفت: هيس.. چه خبرته!؟ و بعد آروم از چشمي بيرونو نگاه کرد.. از همونجا گفت: ميخواي بدبختمون کني؟! آروم حرف ميزنم آروم جواب بده.. اه! و بعد به سمتم اومد و روي مبل نشست..گفت: من قول ميدم اتفاق بدي برات نميفته. منتظر بودم از اتفاق هاي پس فردا بگه.. از چيزايي که اتابکي تاکيد داشت بدونم.. ميخواستم اطلاعاتم کامل تر بشه.. هر لحظه.. هر لحظه داشتم مطمئن تر ميشدم به اينکه امشب، بايد کار رو تموم کنم.. ميترسيدم از اينکه ديگه وقتي نداشته باشم.. سکوتم رو که ديد گفت: يه ملاقات مهم قراره صورت بگيره.. بين يکي از شرکاي ما که از فرانسه اومده.. قراره پس فردا يه ملاقات کاري خيلي مهم رو داشته باشه با يه سري از تجار کشور هاي حاشيه ي خليج.. پرسيدم: خليج فارس؟! سر تکون داد.. ادامه داد: يه قرار کاري خيلي مهمه.. نميتونم چيز زيادي ازش برات بگم فقط اينکه اين يه قرارداد اقتصاديِ ساده نيست. توي اونجا، بعد از اون قرار، تو با تيموتيان يني همون همکاِر فرانسوي ما ملاقات ميکني.. انگار نه انگار اين اميد بود و جلوم نشسته بود و داشت حرف ميزد، يک آن فکر کردم با يکي از بچه هاي سايت داريم راجع به عمليات صحبت ميکنيم! ناخودآگاه گفتم: تيموتيان يني همون شروين؟! و بلافاصله بعد از گفتن اين حرف تمام بدنم يخ کرد! اميد اخم ريزي کرد و گفت: شروين؟! آب دهانمو قورت دادم و در حاليکه سعي ميکردم استرسِ درونيم توي رفتارم بروز پيدا نکنه گفتم: آره ديگه.. شروين.. نکنه اينا دو نفرن؟! آقا گفت آخه شروين.. گفتم شايد همين باشه که تو ميگي! آهان گنگي گفت.. تو فکر فرو رفت. براي اينکه بيشتر فکر نکنه گفتم: خب بقيه‌ش!؟ نگاِه خيره‌ش که به يه نقطه ي نا معلوم بود رو با مکث گرفت و گفت: آره.. ميگفتم.. تو يه ملاقات داري با تيموتيان، همون شروين. راجع به رفتنت به فرانسه.. خودش احتمالا برنميگرده ولي ميخواد تو رو بفرسته. حالا که تا اينجا اومده بودم، حالا که ميخواستم اطلاعات بفرستم، بايد دست پر ادامه ميدادم! بي مهابا پرسيدم: پس خودش کجا ميره؟! ميمونه همينجا؟! اميد که حتي تو مخيله‌ش نميگنجيد من کي ام و اين سوالا رو براي چي ميپرسم، گفت: فکر نکنم.. احتمالا ميره دوبي، شايدم ايران. سري تکون دادم..از روبروي من بلند شد و اومد کنارم نشست. انگار دل دل ميکرد براي حرفي که ميخواست بزنه! گفتم: چيزي ميخواي بگي اميد؟! سرشو به طرفين تکون داد.. من هنوز منتظر نگاهش ميکردم.. گفت: تو براي مهاجرت اومده بودي.. آلمان و فرانسه چه فرقي برات ميکنه..!؟ بي مکث گفتم: آلمان و فرانسه برام فرقي نميکنه.. ولي اسير بودن و مهاجر بودن با هم خيلي فرق دارن! دم عميقي گرفت و با آه بيرونش داد. گفت: چقدر برات مهمه که برگردي ايران..؟! نگاهش کردم.. نگاهش بين چشم هام جا به جا ميشد.. بريده گفتم: خ.. خيلي..خيلي زياد. دوباره گفت: و چقدر براي اين خواستنِ خيلي زيادت خطر ميکني..؟! منظورش رو نميفهميدم.. گفتم: يني چي..؟! کامل به سمتم برگشت و روي مبل چهار زانو نشست.. گفت: يني اگر مسير رفتنت به فرانسه جلوت باشه با يه آينده‌ي نامعلوم و شايد موفق و ثروتمند، و مسير ديگه‌ت رفتن به ايران، اما پر خطر.. کدومو انتخاب ميکني..؟! فکر کردم.. اميرعلي بايد جواب ميداد نه رسول! گفتم: بهترين آينده اي که ميتونم داشته باشم، اينه که يکي مثل تو بشم.. مگه نه؟! با تعجب نگاهم ميکرد.. ادامه دادم: يکي مثل تو که حتي از لحظه هاي خوبشم اونطوري که بايد لذت نميبره.. مگه نه؟! گفت: ولي اميرعلي.. بين حرفش رفتم و گفتم:ولي و اما نداره اميد.. خودت ميدوني اينو! نگاهشو ازم گرفت و به روبرو دوخت.. گفتم: من اگه دو تا مسير جلوم باشه که يکيش مثل تو شدن باشه و اون يکي مرگ، قطعا مسير دومو انتخاب ميکنم! نگاهش رو به سرعت از روبرو گرفت و به من دوخت.. نميدونم اما حس ميکردم تو عمق نگاهش تحسين ميديدم! لبش رو تر کرد و گفت: خب.. خب.. يه پيشنهادي برات دارم..! و اين.. اين چيزي که ميخوام بهت بگم شايد براي خودم گرون تموم بشه.. يني.. شايد که نه.. حتما گرون تموم ميشه.. اخم ريزي کردم و گفتم: چي ميخواي بگي؟!
گفت: پس فردا، اون قرار توي يه رستوران قديمي جنگلي برگزار ميشه.. و ما هم بايد اون نزديکيا باشيم.. چون بعدش تيموتيان ميخواد ببينتت.. هنوز مطمئن نيستم چطوري ولي.. ولي يه کاري ميکنم بتوني بري.. يني.. يني کلا بري..! با ُبهت نگاهش ميکردم..حرفاش برام باور نکردني بود ولي.. تو نگاهش دروغ نميديدم. گفتم: ولي.. اميد.. جواب داد: نميدونم چقدر درسته کارم و چقدر ممکنه به هدفي که ميخوام برسيم.. اما.. فکر کنم اين چيزي باشه که تو هم ميخواي. تلفنِ خونه زنگ خورد.. نگاهي بهش کرد و بعد به من گفت: فکراتو بکن.. اگر هنوز انقدر رفتن برات مهمه که ميتوني اين خطرو به جون بخري.. بهم بگو! و بعد رفت تا تلفن رو جواب بده. حقيقتا ذهنم ديگه تحملِ اينهمه اتفاقِ عجيب و غريب رو نداشت! چيز هايي که اين روزا ميديدم، شبيهِ يه خواب ميموندن.. يه خوابي که هر لحظه اتفاقاي عجيب تري توش پيش ميومد..! همه چيز دست به دست هم داده بود.. من امشب بايد کار رو تموم ميکردم.. اميد از فراهاني گفته بود.. از اينکه ممکن بود بره ايران.. امشب بايد همه چيو به بچه ها ميگفتم.. همه چيو..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و دوم [محمد] سوار موتور بودم و سمت خونه رانندگي ميکردم. توي اتوبان بودم که ويبره ي گوشيم رو توي جيبم حس کردم. راهنما زدم و يه گوشه ايستادم.. گوشيمو بيرون آوردم.. سعيد بود. جواب دادم: جانم سعيد!؟ گفت: سلام آقا.. سلام! نفس نفس ميزد. همين يک ربع پيش سايت پيششون بودم.. چيشده بود!؟ نگران گفتم: چيه سعيد اتفاقي افتاده؟! هول و با عجله گفت: آقا.. آقا ميشه برگرديد سايت..؟ يه اتفاقي افتاده! جواب دادم: سعيد داري نگران ميکنيا.. چيشده ميگم؟! گفت: آقا نگران نشيد.. يه ايميل دوباره برام اومده.. يه ايميل خيلي مهم! بيايد ميبينيد خودتون. سري تکون دادم و گفتم: باشه الان برميگردم.. تماسو قطع کردم. تو تمام طول مسير به اين فکر ميکردم که يني چه پيامي ممکنه به سعيد رسيده باشه..؟ اما چيزي که بعد متوجهش شدم، هيچوقت به ذهنم نرسيده بود.. موتورو پارک کردم و سوار آسانسور شدم.. به سمت اتاقم رفتم. سعيد و داوود کنار در اتاقم منتظر ايستاده بودن و تعجب من هر لحظه بيشتر ميشد! درو باز کردم و گفتم: بريد داخل! رو به سعيد گفتم: خب بگو ببينم چيشده!؟ به داوود نگاه کرد.. بعد قدمي جلو اومد و لپ تاپ توي دستش رو روي ميز گذاشت و گفت: آقا ببينيد خودتون. پشت ميزم نشستم و لپ تاپو به سمت خودم چرخوندم و شروع به خوندن کردم.. و هر لحظه متعجب تر ميشدم. نيمه هاي متن رسيده بودم.. سر بالا آوردم و با تعجب سعيدو نگاه کردم! گفت: ميبينين آقا؟! دوباره نگاهمو به صفحه برگردوندم و ادامه دادم.. همه چيز دقيق بود.. همه چيز اونطوري بود که بايد.. اون ايميل از طرف کي بود..؟! سوالمو بلند پرسيدم: کي اينو فرستاده سعيد؟! قدمي جلو اومد و گفت: نميدونم آقا! از همون آدرس قبليه.. همونه. دوباره از اول مرور کردم.. اسم و آدرس و شماره ي يه سري افرادي بود که با اتابکي در ارتباطن.. کنار اسم بعضي هاشون توضيحاتي هم راجع به چهره‌شون بود. دقيق و کامل! و بعد راجع به فراهاني نوشته بود.. کسي که طي گفته هاي بچه ها ميدونستيم وارد ترکيه شده و هيچ خبري ازش نداشتيم! گفته بود پيش اتابکيه.. گفته بود اسم جديدش شروين تيموتيانه. همه چي رو گفته بود.. اخم کرده بودم و جدي ميخوندم.. از قرار ملاقاتي نوشته بود که پس فردا توي يه رستوران بين راهي جنگلي برقرار ميشد.. و در انتها، يه شماره تماس برامون فرستاده بود که ميشد از طريق اون شماره لوکيشنشون رو به دست آورد. فکري توي ذهنم وول ميخورد.. فکري که هيچ شباهتي به واقعيت نداشت. فکري که ميدونستم جز دلتنگي، دليل ديگه‌اي براي اثباتش وجود نداره! سرمو تکون دادم تا بتونم منطقي فکر کنم.. حواسم به بچه ها نبود.. هنوز ايستاده بودن..رو بهشون گفتم: بشينين بچه ها! سري تکون دادن و نشستن.. نگاهشون کردم.. سعيد گنگ بود اما داوود، توي فکر.. گفتم: چي فکر ميکنيد بچه ها؟ سعيد گفت: نميدونم آقا.. نميدونم! من گنگم فقط.. اين اطلاعات دقيق از دم و دستگاه اتابکي.. هيچي نميدونم آقا.. تو همين بين فرشيد و شهاب هم در زدن و داخل شدن و به جمعمون اضافه شدن. هر کسي حرفي ميزد و چيزي ميگفت و نظري ميداد.. اما داوود همچنان تو فکر بود.. رو بهش گفتم: داوود تو نظري نداري..؟! سرش رو بالا آورد.. آروم و بريده گفت: آقا.. من.. نميدونم! يه چيزي به ذهنم رسيد.. ولي..! ميدونستم.. ميدونستم به چي فکر ميکنه! به همون چيزي که افتاده بود تو سرم و مثل زنگ کليسا اين طرف و اون طرف ميرفت و صداش تمام مغزمو پر کرده بود! صدايي که دل به دلش نميدادم تا نشه اميد و بعد حقيقتِ تلخ توهم بودنش دوباره زهر کنه همه چيز رو به کامم! داوود هم نبايد دل به دل اين وهم ميداد! جدي گفتم: بگو فکرتو.. نگاهي بهم انداخت.. نميدونم چي تو چشم هام ديد که گفت: هيچي آقا.. هيچي! شهاب گفت: آقا محمد.. آقا من ميگم امکانش نيست اين يه تله باشه؟! فرشيد به سمتش برگشت و گفت: چه تله اي شهاب؟! اينهمه اطلاعات.. دقيق.. از فراهاني.. ببين اگه اين تله بود، از اطلاعاتي که ما داريم استفاده ميکردن.. نه اينکه بيان از فراهاني، از کسي بگن که ما اصلا نميدونستيم اونجاست. شهاب سري تکون داد و گفت: آره.. ولي پس اون کيه که انقدر دقيق اطلاعات داده!؟ نکنه.. نکنه هدفش کشوندن کسي اونجا باشه..؟! گفتم: حق با فرشيده شهاب.. مطمئن نيستم اما حس نميکنم اين يه تله باشه.. حداقل اگر تله هم باشه، يه تله ي دو طرفه‌ست.. يه تله اي که هم هدفش ماييم، هم اتابکي.. داوود گفت: يني از طرف رفيع..؟!
سري تکون دادم و گفتم: ممکنه!! اينبار سعيد گفت: آقا.. چيکار ميکنيد..؟! پيگيري ميکنيد قضيه رو!؟ از روي صندليم بلند شدم و گفتم: حتما! و به سمت پنجره رفتم.. پرده هاي کرکره اي رو کنار زدم تا ببينم آقاي عبدي تو اتاقشه يا نه!سعيد ادامه داد: آقا از طريق حسام و آيهان..؟! چراغ هاي اتاق آقاي عبدي روشن بود.. به سمتشون برگشتم و گفتم: خير.. سوال بعد..؟! داوود از روي صندلي بلند شد.. قدمي به سمتم اومد و گفت: آقا.. مگه نگفتيد فعلا کسيو نميفرستيد ترکيه..؟! پس.. نگاهي به ساعتم انداختم.. وقت نبود.. بايد همين امشب مجوزِ رفتنمو ميگرفتم.. دلم بي قرار بود. حتي.. حتي اگر ميشد همين امروز ميرفتم! اون پيام، اون اطلاعات، اون دقت و ظرافت.. عادي نبودن!! اصلا عادي نبودن.. سمت ميزم رفتم.. از داخل کشو مدارکي رو برداشتم.. رو به داوود گفتم: درسته داوود کسي رو قرار نيست بفرستم. درِ کشومو بستم و گفتم: خودم بايد برم.. البته اگر بشه! فرشيد گفت: اما آقا.. گفتم: بچه ها.. نميدونم اما احساس ميکنم اتفاقاي مهمي داره ميفته.. خيلي مهم! اون تو نوشته مقصد بعدي فراهاني دوبي يا ايرانه.. که اگر ايران باشه بايد تو بدو ورودش دستگير بشه.. بايد ت.ميم داشته باشه از ترکيه، تا ايران.. حتي توي پروازش.. اين بار نبايد از دستش بديم.. من ميرم پيش آقاي عبدي.. صحبت ميکنم باهاش براي رفتن فردا.. بايد خيلي چيزا هماهنگ بشه بين ما.. از سوار شدن روي سيستم ها بگير تا کنترل کردن دوربين ها و مدار ها.. وسيله هام رو برداشتم و به سمت در رفتم.. رو به سعيد گفتم: چشم از اين ايميل برنميداري سعيد.. به علي بگو لوکيشن دقيق ميخوام، هر چقدر هم طول بکشه! تا آقاي عبدي نرفتن، بايد باهاشون هماهنگ بشم.. اگر بنا به رفتنم شد، فردا قبل از سفر ميام سايت براي هماهنگي.. در رو نيمه باز کرده بودم و تو چهارچوبش ايستاده بودم.. پايِ موندن نداشتم! حتي يک دقيقه! گفتم: سوالي نيست بچه ها؟! سوال؟! بچه ها هنوز کامل ُبهت زده بودن..! نگاهي بهشون کردم و به سرعت اونجا رو به سمت اتاق آقاي عبدي ترک کردم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown