eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و چهارم [رسول] بخاطر جلب توجه نکردن، قرار بود اعضاي گروه جدا جدا به سمت محل قرار بريم. دل توي دلم نبود.. مطمئن بودم بچه ها الان اوضاع رو تحت کنترل دارن. احتمالا حسام و آيهان پايه هاي اصلي بودن.. نميدونستم کسي از ايران اومده يا نه. هر کاري ميکردم نميتونستم اضطرابمو پنهان کنم.. نزديک غروب بود و توي ماشين، به سمت جايي که بايد ميرفتيم حرکت ميکرديم. بُغ کرده تو صندلي فرو رفته بودم.. به اين فکر ميکردم که من هر کسي رو اون اطراف ببينم نميشناسم! اميد که در حال رانندگي بود نگاهي بهم انداخت و گفت: استرس داري؟! اون فکر ميکرد نگرانيِ من براي نقشه اي بود که کشيده.. که اگر از حق نگذريم، اگه الان فکرم پيش بچه ها نبود، کاري که قرار بود انجام بديم ترس و استرسش کمتر از اين نبود.. اما اون لحظه، چيزي که مشوش کرده بود تمام ذهنم رو، عملياتي بود که ميدونستم بچه ها دارن انجام ميدن.. لبخند زورکي‌اي بهش زدم و گفتم: آره.. يکم..! گفت: پشيمون که نشدي؟! گفتم: نه.. اصلا! سرش رو به سمت جاده برگردوند و گفت: خوبه.. به سمتش برگشتم و گفتم: نگفتي.. نگفتي نقشه‌ت چيه..؟ ديشب گفتي فردا تو ماشين بهم ميگي.. نفس عميقي کشيد.. گفت: ميترسم اميرعلي.. ميترسم برات! ميترسم نشه اون چيزي که ميخوام! جواب دادم: ولي اين راهيه که بايد بريم.. يني.. برم! سر تکون داد.. گفت: وقتي برسيم اونجا، داخل رستوران يه جلسه برگزار شده بين اتابکي و همون افرادي که گفتم از کشور هاي عربي ميان.. متعجب گفتم: الان..؟! اونا اومدن؟! گفت: آره.. تا ما برسيم اون ها هم ميرسن.. يه کلبه اجاره کردم اون اطراف.. يه جايي که تو ميتوني شبو بموني.. فردا هم يکيو ميفرستم دنبالت تا ردت کنه بري ايران.. اخم کوچيکي کردم و گفتم: به همين راحتي..؟ يني چي خب..؟ کلافه نگاهم کرد و گفت: سخت و راحتشو تو کاري نداشته باش.. امشب نميذارن تو ديگه با من برگردي! از همينجا مسيرو جدا ميکنن.. ما وقتي برسيم اونجا، سيروس با اونا جلسه داره.. طبق قرار ما بايد بيرون باشيم، تا وقتي تيموتيان رسيد و صبحت هاشونو کردن و عرب ها رفتن، بريم داخل و بهشون اضافه بشيم..! هيچ وقتي نيست.. اومدن تيموتيان همانا و تموم شدن وقت ما همانا.. بارون نم نم شروع به باريدن کرده بود.. برف پاک کنش رو با دور کند روشن کرد و ادامه داد: وقتي رسيديم، من ميرم داخل يه خودي نشون ميدم و بعد ميام تا بريم.. تو رو ميرسونم اون کلبه و برميگردم..گيج بودم.. گفتم: برميگردي..؟ يني چي برميگردي؟! خب برگشتي اونا نميگن من کوشم؟! نگاهي بهم انداخت و گفت: با اونش کاري نداشته باش.. انقدر براشون کار کردم که بخاطر يه حواس پرتي گوشمو نبرن..! هنوز گيج بودم.. حرفاش.. باور کردني نبود برام..! ميترسيدم از اعتماد بهش.. از اينکه به سمتش برم و جهنمش از برزخ اتابکي زهر تر باشه.. نگاهمو ازش گرفتم و به جاده دوختم.. خيلي نگذشت که وارد يه مسير فرعي شديم.. درخت هاي سر به فلک کشيده و فضاي تاريکش، همراه با باروني که ميومد، فضا رو عجيب کرده بود.. بعد از گذشتن از چند تا ساختمون قديمي و چوبي کوچيک، از دور چراغ هاي يه عمارت مشخص بود.. يه عمارت چوبي يک طبقه ي گرد.. اميد گفت: ايناها.. همينجاست.. ده، پونزده تا ماشين اونجا پارک کرده بودن.. ماشين هايي که مشخص بود به قصد گردشگري و توريستي به اونجا اومدن.. ترمز دستي رو کشيد و کمربندش رو باز کرد.. گفت: بشين من برم داخل يه سر بزنم و برگردم. بارون شدت بيشتري گرفته بود.. چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که برگشت و تو ماشين نشست. يک ربعي توي سکوت طي شد.. برگشت سمتم و گفت: گردن آويزتو دربيار. گنگ نگاهش کردم و گفتم: ها!؟ جدي گفت: درش بيار ميگم! نميفهميدم چيشده.. آروم از توي گردنم بيرون آوردمش و به دستش دادم.. بازش کرد.. چند تيکه کاغذ دعا رو بيرون آورد و بعد همونطوري که خم شده بود تا از داشبرد چيزي برداره، گوشيش رو روي پام انداخت و گفت: روشن کن فلششو.. فلش رو روشن کردم و روي دستش گرفتم.. با وسيله اي شبيه پنس يه جسمِ کوچيکِ عدسي شکلي رو از ته جادعاييم بيرون آورد..! ردياب..! نگاهش کردم.. باورم نميشد.. نگاهم رو خوند که گفت: بهم گفتن اگر اينو همراهت نگذارم و هر روز چکت نکنن، نميذارن بموني!مجبور بودم.. و من هنوز مات بودم. ادامه داد: اين ميمونه پيش من.. ميدمش به کسي که براي رد گم کني ببرتش يه شهر ديگه.. و بعد داخل پاکت کوچيکي توي جيبش گذاشت.. نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: آماده اي!؟
بي حرف سر تکون دادم.. استارت زد و شروع به حرکت کرد.. يک ربعي از مسيرمون گذشته بود.. مسير پيچ در پيچي که هر لحظه خلوت تر ميشد.. سرعتش رو بالا برده بود.. پيچ ها رو سريع تر ميپيچيد.. حرکاتش نشون ميداد عصبيه. نگران نگاهش کردم.. آينه رو نگاه کرد و گفت: کثافتا! گفتم: چيشده اميد؟! سر تکون داد و گفت: دنبالمونن.. ضربان قلبم شدت گرفت.. صدام ميلرزيد و اميد قطعا فکر ميکرد از اتفاقاتي که داره رخ ميده ترسيدم اما من.. ميدونستم اوني که داره دنبالمون ميکنه.. کسيه که دنبال پيام من اومده.. بريده گفتم: کيا.. کيا دنبالمونن؟! همونطور که دنده رو عوض ميکرد گفت: از آدماي رفيع عوضين.. تا زهرشونو اينجام نريزن ول نميکنن! و پاش رو روي پدال گاز فشار داد.. گفتم: از کجا فهميدي تعقيبمون ميکنن..؟ گفت: راهو چند بار پيچوندم.. مسيري که من ميرم مسيرِ راه خاصي نيست.. بيراهه‌س ولي داره مياد! برگشتم عقبو نگاه کردم.. هيچکسي نبود! گفتم: اينجا که کسي نيست اميد! گفت: پرتو هاي نورش تو پيچ ها از لا به لاي درختا بهم ميرسه اميرعلي! دنبالمونن.. ولي خوب ميدونم با اينا چيکار کنم.. يه درسي بهش ميدم ديگه جرات نکنن از اين غلطا کنن! به وضوح دستام يخ کرده بود.. احتمالا.. احتمالا حسام بود که پشت سرمون ميومد.. بارون شدت گرفته بود.. برف پاک کن با سرعت بالا کار ميکرد. ماشين هر از چند گاهي تو چاله هاي گل ميفتاد و آبِ گل آلود تمام پنجره هاي ماشينو پوشونده بود.. رو بهش گفتم: کجا ميريم الان؟! بعد از مکثِ کوتاهي گفت: جايي که بشه حسابشو بذارم کف دستش. ببين.. جلوتر يه محيطِ پر از درخته.. نقشه‌ش زير دست خودمه.. وقتي رسيديم تا بهت گفتم بپر پايين مکث نميکني.. يه تخته سنگ هست.. ميبرمت اونجا ميشيني و صداتم درنمياد.. آب دهانمو قورت دادم.. کاش ميتونستم کاري کنم.. اين بار فقط اضطراب و نگراني نبود.. من ترسِ محض بودم! با عجز گفتم: ميخواي چيکار کني اميد؟؟ چيزي نگفت و با سرعت بيشتري حرکت کرد.. به نقطه اي رسيديم که گفت: هر وقت بهت گفتم ميري پايين و با من ميدويي.. و بعد از سي ثانيه با شتابِ بدي ايستاد و گفت: حالا! چراغ هاي ماشين رو خاموش کرد و از ماشين بيرون پريد.. پياده نشدم..! من.. نميدونستم بايد چيکار کنم.. کسي که دنبالمون بود براي من امن بود.. مطمئن بودم امنه اما.. اميد نبايد چيزي از اين ماجرا ميفهميد.. خودم رو جمع کردم و از ماشين پياده شدم و به سرعت همراهش دويدم.. هوا کاملا تاريک بود و چشم چشم رو نميديد! به سي ثانيه نرسيد که ماشيني بهمون رسيد.. و آروم ايستاد.. چراغ هاش تو اون هواي مه آلود مسير هايِ نوريِ مستقيمي رو تو هوا ترسيم ميکردن.. نفسم تو سينه حبس شده بود.. اميد اسلحه‌ش رو از پشت کمرش بيرون آورد و گلن گلدنِ ُکلت کوچيکش رو کشيد.. جلويِ چشم هايِ مات و بدن بي حرکت من، نشونه گرفت سمت اون ماشين و تا من به خودم بيام، به لاستيک هاش شليک کرد و اونا رو پنچر کرد.. تا اون آدم، هر کي که هست، راه برگشتي نداشته باشه..! بارون شديد بود.. و قدرت شليک اميد طوري بود که از سه تا تيري که رها شد، دو تاش درست به لاستيک ها نشست..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
پذیرای نظراتتون هستم🔥 ‌
پارت بعدی فردا ان شاءالله🦋
هدایت شده از هموطن شاپ🛍
تبلیغات شبانه در کانال @hamvataan 🖇بنر و ریپ، شبانه، تک بنر: ۲۵ هزار تومان🌱 +هر ریپ اضافه ۵ هزار تومان جذب به بنرتون بستگی داره🦋 برای رزرو و تایید بنر به آی‌دی @faariya مراجعه کنید. 🌸
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و پنجم [رسول] انعکاس صداي اسلحه ي اميد تو فضا پيچيده بود. حالا اون ماشين.. و آدم امني که توش بود امکان عقب نشيني نداشت. حدود ۵۰ متر باهاش فاصله داشتيم..چند ثانيه بعد از اينکه اميد به لاستيک هاش شليک کرد، چراغ هاي ماشين خاموش شد.. يني، خاموشش کرد. و بعد تمام محيط توي تاريکي محض فرو رفت! بارون روي سر و صورتمون ميريخت.. اميد گفت: همينجا ميشيني تکون نميخوري. حتي.. حتي اگر من اون طرف بودم، اومد سمتت، باهاش درگير نميشي.. شنيدي؟ من درستش ميکنم! بشين اينجا تا بيام. نگاهم سمت ماشين کشيده شد.. هيچ چيزي جز تاريکي ديده نميشد! بي اراده گفتم: نه.. اميد!! فکر ميکرد ترسيدم.. و درست فکر ميکرد.. ترسيده بودم! از اينکه هيچ کاري نميتونستم بکنم ترسيده بودم.. صداي باز شدن درِ ماشين اومد. با دقت ميشد صداي قدم هاش رو روي برگ هاي خيس تشخيص داد.. چند قدم راه رفت و ايستاد.. اميد از کنار تخته سنگ نگاهي انداخت.. نشونه گرفت و دو بار پي در پي شليک کرد. قدمي به سمتش برداشتم که فرياد کشيد: بشين سر جات! قدمم رو به عقب برگردوندم. رو به اون مرد به ترکي داد زد: هيچ راهي براي فرار از اين مخمصه اي که درست کردي نداري! پس مرگتو از ايني که برات پيش بيني شده سخت تر نکن! و بعد سکوت کرد.. انگار داشت به صداي قدم هاي اون مرد دقت ميکرد. صداي قدم هايي که حالا نزديک تر شده بودن. نگاهي بهم کرد و گفت: من ميرم اون سمت، تکون بخوري ميزنتت.. فهميدي!؟ چند قدم ازم فاصله گرفت و پشت درخت ها پناه گرفت. چشم هامو بسته بودم و تمرکز ميکردم.. کاش ميتونستم بفهمم اون آدم کجاست! دقيقا کجا.. کاش.. چيزي ميگفت تا صداش رو ميشنيدم و مطمئن ميشدم! صداي راه رفتن ميومد اما انعکاسش توي اون فضا، باعث ميشد جهتش تشخيص داده نشه. تو همين حال بود که صدايِ برخوردِ چيزي به درختي که اميد پشتش پناه گرفته بود شنيده شد! به سمتش برگشتم.. تير بود.. اين صداي برخورد تير بود اما بخاطر صدا خفه کن، صداي شليکش شنيده نشده بود..مطمئن تر شدم به بودن بچه ها.. بودن حسام.. يا.. کس ديگه.. چشم چشم رو نميديد.. اما اونجا، با دو نفر سر و کار داشتم که توي تاريکي محض به هدف ميزدن! اميد از پشت درختي دوباره به سمتش شليک کرد.. صداي شکستن شيشه هاي ماشين اومد.. و دوباره صداي قدم هاي اون مرد.. داشت.. داشت اميد رو گيج ميکرد.. ميدونستم! يک دقيقه اي گذشت، که صداي ديگه اي شنيده نشد.. اميد از پشت درختي کنار رفت و آروم در حاليکه سر و کمرش رو خم کرده بود و داشت مسيرش رو تا درخت بعدي طي ميکرد دو تا گلوله دوباره کنارش روي درخت ها نشستن و صداي سکوتِ کوتاهي اومد..! بچه هاي ما.. هيچوقت به قصد کُشت نميزدن..هيچوقت متهمو تو منطقه از دست نميدادن.. اما الان، توي تاريکي.. هيچي مشخص نبود. حالا چشم هام بيشتر به تاريکي عادت کرده بود و بهتر ميتونستم ببينم.. نورِ کم مهتاب از لا به لاي شاخ و برگ درخت ها بهمون ميرسيد.. بارون همچنان ميباريد.. اميد اسلحه‌ش رو محکم با هر دو دست گرفته بود و دقت ميکرد.. به سختي ميديدمش.. صداي راه رفتن اون مرد قطع شده بود.. ميدونستم.. ميدونستم هر کي که هست متوجه اميد شده و داره براي شليک کردن بهش آماده ميشه.. اميد از کنار درخت نگاهي انداخت.. نميدونم چي ديد که کنار اومد.. و سعي کرد هدف بگيره.. نفسام تند تر شدن بودن.. توي جيبم دنبال اسپريم گشتم.. هوا سرد و مرطوب بود.. سينم ميسوخت.. در اسپري رو باز کردم.. درش روي زمين افتاد.. حتي سرم رو پايين ننداختم تا دنبالش بگردم.. تو دهانم گذاشتم و دو بار زدم..اميد کسي رو هدف ميگرفت که احتمالا، امن ترين بود براي من.. و خودش تو تيررس کسي بود که احتمال ميدادم امکان نداره تيرش به خطا بره! قلبم تند ميزد.. اميد به قصد کشت شليک ميکرد و اون به قصد دفاع.. نه.. نبايد اين اتفاق ميفتاد.. هيچکدوم.. هيچکدوم نبايد آسيب ميديدن! صدايي توي ذهنم گفت: هيچکدوم؟! حتي اميد..؟ نه.. نه.. حتي اميد! حتي اميد نبايد آسيب ميديد..! من.. نميدونستم چه اتفاقي افتاده فقط اينو ميدونستم که اميد هر کسي هم که باشه.. نبايد براش اتفاقي بيفته..! انگار تمام احساس بدي که نسبت بهش داشتم، يک آن ناپديد شده بود..! نگاهم به سمتي که اسلحه ي اميد گرفته شده بود کشيده شد.. سمت تاريکي که کسي ديده نميشد.. تمام اين اتفاق ها توي کمتر از سي ثانيه رخ دادن.. اون آدم امن، به حرف من.. به اطلاعاتِ من اومده بود اينجا.. من کشيده بودمش اينجا..
و حالا مسئول تمامِ اتفاقات من بودم.. نبايد ميگذاشتم اتفاقي براش بيفته.. نگاهي به سمت اميد انداختم.. اميد منو نميزد.. ميدونستم نميزنه! هر طوري که باشه، هر کاري که بکنم، تيرش به سمت من نمياد.. بايد اسلحه‌ش رو مينداختم.. اگه ميتونستم اين کارو بکنم، شايد اون آدم ميتونست خودش رو برسونه و بدون تيراندازي دستگيرش کنه.. و شايد.. شايد با اين کار ميتونستم از تير هايي که از اسلحه ي اين دو نفر رها ميشه.. جلوگيري کنم. تو همين فکر بودم که اميد تيري رو شليک کرد و به پشت درخت برگشت.. و صداي نشستن گلوله هايي از طرف اون مرد روي درخت به گوش رسيد. تصميمم رو گرفته بودم.. بايد به سمت اميد ميرفتم و وقت ميخريدم.. کاري ميکردم اسلحه‌ش از دستش گرفته بشه تا اون مرد برسه.. از پشت درخت که بيرون اومد، با شتاب به سمتش دويدم و قبل از اينکه به خودش بياد هلش دادم تا روي زمين بيفته.. و طي اين اتفاق، سوزش بدي رو توي پهلوم حس کردم.. هر دو روي زمين افتاده بوديم. اميد سريع بلند شد و نشست.. با تعجب نگاهي به من انداخت و بعد با دست روي برگ ها ميکشيد.. اسلحه‌ش رو توي تاريکي از روي زمين پيدا نميکرد.. داد کشيد: چيکار کردي ديوونه؟؟ نگاهش به سمتي کشيده شد..اسلحه ي اون مرد صدا خفه کن داشت.. و اميد هنوز متوجه اتفاقي که براي من افتاده بود نشده بود. من روي زمين افتاده بودم و اميد روي برگ هاي خيس دنبال اسلحه‌ش ميگشت.. توي تاريکي مردي رو ميديدم که در حاليکه اسلحه‌ش رو به سمت اميد نشونه گرفته بود با قدم هاي آروم به سمتمون ميومد.. اميد هنوز هراسون دنبال اسلحه‌ش ميگشت.. اون مرد چند متر بيشتر باهامون فاصله نداشت.. خوب نميديدمش اما، احساس کردم چيزي متعجبش کرد. نگاهش به ما بود.. به من و اميد.. قدم هاش کند شد.. اسلحه اي که به سمت ما نشونه گرفته بود پايين اومد.. اميد همونطوري که نگاهش به مرد بود روي زمين دنبال اسلحه‌ش ميگشت.. اون مرد چند قدم بيشتر با ما فاصله نداشت که يکي توي اون تاريکي از پشت محکم به سرش ضربه زد..! و بعد، همونجا روي زانو هاش افتاد و بيهوش شد.. دستم رو مشت کرده بودم.. اميد هنوز متوجهِ اتفاقي که براي من افتاده بود نشده بود.. مات و مبهوت روبروشو نگاه ميکرد و بعد با تعجبِ زياد گفت: ميعاد..! و به سمتش رفت.. و من هنوز روي زمين افتاده بودم و هنوز اميد نفهميده بود چي شده..! بعد از اينکه اسلحه ي اون مرد رو از کنارش برداشتن، اميد رو به ميعاد، که اون وقت نميدونستم اونجا چيکار ميکنه با عصبانيت گفت: نميدونم اين ديوونه چرا اينطوري کرد و بعد به من اشاره کرد.. و اونجا بود که نگاه خيره‌ش توي اون تاريکي چند ثانيه اي روي من موند و بعد به سرعت به سمتم دويد.. هوا سرد بود.. اما داغيِ چيزي دقيقا توي پهلوم حس ميشد.. بارون ميباريد.. بوي باروت با بوي خاک نم خورده مخلوط شده بود.. اميد به سمتم دويد و من چشم هام بسته شد و ديگه چيزي متوجه نشدم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و ششم [رسول] چند دقيقه اي ميشد که هشيار شده بودم اما، کسي متوجه اين نشده بود. روي يه مبل قديمي دراز کشيده بودم. حواسم به اتفاقاتي که افتاده بود، نبود. خواستم تکوني بخورم که از درد صدايِ ناله‌م بلند شد. اميد که بعد از صحبت کردنش شناختمش جلو اومد و گفت: بيدار شدي اميرعلي..؟ نگران پايين مبل نشست.. ذهنم.. تازه داشت اتفاقاتي که افتاده بود رو به خاطر مياورد.. ياد.. يادِ اون مرد افتادم و بعد بي اراده خواستم روي مبل بشينم که باز درد تمام بدنم رو فرا گرفت.. اميد بلند شد و همونطوري که سعي داشت منو به حالت خوابيده برگردونه گفت: چيکار ميکني..؟ نميبيني اوضاعتو؟ جووني که تازه داشتم ميديدمش صندلي‌اي رو کشون کشون وسط آورد و روش نشست و گفت: نکنه بازم ميخواي فرار کني؟! ميعاد بود.. اميد رو نگاه کردم.. غمگين نگاهم ميکرد.. گفت: چرا اون کارو کردي اميرعلي..؟! من مگه نگفته بودم خودم ميفرستمت بري؟؟ به خيالت منو هل ميدي و فرار ميکني و کسي دنبالت نمياد؟؟ ببين چه به روز خودت آوردي..؟! ميعاد همونطوري که روي صندلي نشسته بود پاش رو عصبي تکون ميداد.. اميد رو بهش گفت: پاشو برگرد تا بيشتر از اين شک نکردن.. ميعاد دست به سينه نشست و گفت: چشم.. چشم آقاي خائن.. عوضِ تشکرته؟! اميد که اين حرف رو شنيد مثل اسفندِ رويِ آتيش از جا پريد.. به سمت ميعاد حمله کرد و يقه‌ش رو گرفت و از روي صندلي بلندش کرد.. به سمت در ُهلش داد و گفت: گمشو برو به هر کسي که دلت ميخواد هر چي که دوست داري بگو! من به کسي باج نميدم..! ميعاد در حاليکه يقه‌ش رو صاف ميکرد گفت: خب حالا! چرا ترش ميکني؟! چته تو!؟ بهت گفتم از اولشم ميدونستم اين يارو رو ميپروني.. اگه ميخواستم بهشون بگم وقتي ديدم جي پي اسش حرکت ميکنه به جاي اينکه خودم بيام پِيش به آقا ميگفتم.. گفتم قرار نيست به کسي چيزي بگم يني قرار نيست بگم.. اميد روي مبل نشست و سرش رو تو دست هاش گرفت. زير لب گفت: هيچ روزي اون جي پي اس کوفتيو چک نميکرديا.. حالا برا من وظيفه شناس شده. ميعاد قدمي جلو اومد و گفت: آخه قربونت برم اگه من نيومده بودم که الان جفتتون به رگبار بسته شده بودين رفيع داشت با دل و جيگرتون کباب ميزد. گنگ نگاهشون ميکردم و هنوز داشتم صحنه هايي که ديده بودم رو کنار هم ميگذاشتم. ميعاد دوباره گفت: نگران نباش اميد.. من الان ميرم.. تو هم دکتر اومد، کارت تموم شد، بيا.. گنديه که زدي ديگه چيکار کنيم.. حلش ميکنيم! اميد سري تکون داد و بعد ميعاد به سمت در رفت و ازش خارج شد. نگاهم رو چرخوندم اما کس ديگه اي رو اون اطراف نديدم. توي يه کلبه ي چوبي بوديم.. يه کلبه ي چوبي که قطره هاي خون مسير در تا مبلي که من روش بودم رو رنگ کرده بودن. اون مرد.. اون مرد کجا بود..؟ بي حرف روي مبل نشسته بودم و نميتونستم تکون بخورم.. من.. بايد اطرافمو ميديدم.. رو به اميد گفتم: من.. تشنمه.. خيلي.. دلخور نگاهم کرد.. خيلي دلخور..! بلند شد و بطري آبي برام آورد.. کمک کرد نيم خيز بشم و از همون فرصت استفاده کردم و با هر دردي که بود، خودم رو به دسته ي کاناپه ي مخمليِ قديمي تکيه دادم.. حالا ميدونِ ديدم وسيع تر شده بود.. جرعه اي آب خوردم.. بطري رو عقب کشيد و گفت: نبايد زياد آب بخوري.. دکتر تو راهه.. داره مياد براي.. زخمت.. هنوز اون زخم رو نگاه نکرده بودم اما کامل حسش ميکردم.. ميسوخت! اميد بطري رو روي ميزِ چوبي کهنه اي گذاشت و گوشيش رو از جيبش بيرون آورد و مشغول کار کردن باهاش شد.. روبروم رو نگاه کردم.. شومينه ي کوچيکي گوشه ي کلبه در حال سوختن بود.. جايِ کفش هاي گِلي روي زمينِ چوبيِ کلبه مشخص بود.. صداي بارون هنوز از بيرون ميومد.. با هر نفسم حسِ جريان پيدا کردنِ چيزي رو توي پهلوم حس ميکردم.. سرم رو به سمت چپ چرخوندم.. اون مرد که حالا چهره‌ش کاملا مشخص بود با چشم هاي بسته و گردنِ افتاده، در حاليکه رد خون از بينِ موهاي سرش رد شده بود و به پيشونيش رسيده بود و از کناِر صورتش گذشته بود، روي يه صندلي نشسته بود و دست ها و پاهاش محکم به صندلي بسته شده بودن.. بي اراده اميد رو نگاه کردم. سنگيني نگاهم رو که حس کرد گفت: نترس.. هيچ غلطي نميتونه بکنه ديگه.. من.. اطمينان داشتم که اون آدم براي من آشناست اما، ميخواستم بدونم اميد ازش چي ميدونه..! بريده و به سختي گفتم: اون.. اون کيه..؟ نگاِه حقيرانه اي بهش انداخت و گفت: کيه؟! يکي از بدبختاي رفيع.. اونو ول کن.. هيچي نگو.. اصن حرف نزن.. گفت هر چي آرومتر باشي کمتر ازت خون ميره..
سري تکون دادم و بي حال به دسته ي نرمِ مبل تکيه دادم.. به سختي نفس ميکشيدم.. خواستم چيزي بگم و سوالي ازش بپرسم که تک سرفه هايِ خشکي مانعم شد.. نگران نگاهم کرد.. سرفه هام ممتد شد.. و با هر سرفه درد بدي توي تمام بدنم پيچ ميخورد و از پهلوم بيرون ميزد.. بويِ خون، حالا به اون بويِ باروت و باروني که توي ذهنم بود اضافه شده بود..به سمت کتش که روي صندلی ديگه اي افتاده بود رفت و با اسپري من برگشت.. با دو دستم، محتاجانه اسپري رو چنگ زدم و توي دهانم گذاشتم.. گوشيش رو برداشت و تماسي گرفت.. نميدونم پشتِ خط کي بود، فقط شنيدم که فرياد کشيد: پس کجا موند اين دکترِ لعنتي؟! نفس هام کمي آروم گرفته بود اما ميتونستم دونه هاي عرقي رو که از درد روي پيشونيم نشستن کاملا حس کنم.. نميدونم اما حس ميکنم از صداي فرياد اميد بود که مردِ غريبه، هموني که بهم شليک کرده بود بيدار شده بود. با دست هاي بسته به صندلي، وسطِ اون کلبه ي سرد.. من از درد، نفس هاي عميق ميکشيدم و حس ميکردم با هر نفسم، فواره اي از خون از پهلوم بيرون ميريزه.. اميد کلافه بود.. کنارم نشست و تيشرتمو داد بالا.. نميدونم چي ديد اما رو به اون مرد گفت: بيشرف! سرمو به سمتش چرخوندم..اون مرد رو نگاهش کردم. اشتباه نميکنم.. نه! اشتباه نميکنم.. چشم هاش نگران بود.. داشت با نگرلني نگاهم ميکرد! توي ذهنم فقط اسم حسام ميچرخيد. کسي که ميتونست اينجا باشه.. تو چشماش يه چيزي بود که نميفهميدمشون.. همون لحظه بود که يکي محکم به در کوبيد..اميد اسلحهش رو از پشتِ کمرش بيرون آورد و رو به مرد غريبه گفت: صدات در بياد تموم شدي.. و بعد کنار در رفت و گفت: کيه؟! کسي که پشت در بود جواب داد: طعمه ي شب درمان شدنيه؟ فکر کنم رمز بود چون اميد بلافاصله در رو باز کرد.. مردي با پالتوي بلند قهوه اي و کلاه شاپوي مشکي رنگ داخل اومد. از جعبه اي که دستش بود ميشد حدس زد پزشکه! اميد گفت: کجايي از دست رفت! مرد پالتوي خيس از بارونش رو روي صندلي انداخت و کنار شومينه رفت تا دست هاش رو گرم کنه.. گفت: تقصير من نيست.. منتظر راننده بودم! و بعد به سمت من اومد.. دستش رو رويِ زخمم گذاشت که صداي دادم بلند شد! رو به اميد گفت: بيا بگير دستشو بايد گلوله رو دربيارم. اميد يه تيکه پارچه رو توي دهنم گذاشت تا درد کمتري احساس کنم.. چشم هامو روي هم فشار دادم و بعد عميق ترين درد عمرم توي تنم پيچيد و بعد ديگه چيزي حس نکردم. بيهوش نبودم.. نه.. فقط انگار تمام جونم.. تمام توانم براي تحمل کردن تموم شده بود. تو تمام اين مدت، سنگينيِ نگاهِ اون مرد رو حس ميکردم. توي نگاهش اجتماعي از تعجب و شرمندگي ميديدم! دکتر در حاليکه پهلوم رو پانسمان ميکرد گفت: براي دردش بهش يه آمپول زدم.. يکي ديگه هم ميذارم.. اگر بيقرار شد براش بزنن.. کسي مياد پيشش ديگه؟؟ اميد سر تکون داد.. دکتر ادامه داد: يه سري قرص و دارو هم ميذارم.. جراحتي که بهش وارد شده.. هرچند ظاهراً مشکل خطرناکي رو ممکنه بوجود نياورده باشه اما به هر حال بافت هاي داخلي رو آسيب زده.. و همه چي به خون ريزي هاي بعد بستگي داره..خون ريزيش بايد کنترل بشه.. عفونتش هم همينطور.. بايد تو محيط استريل بستري بمونه براي خوب شدن. نگاهم رو از اميد و اون پزشک گرفتم و به اون مرد دوختم! انگار ناخودآگاه ميخواستم عکس العملش رو بعد از شنيدن اين حرف ها بفهمم. نميدونم.. نميدونم اون کي بود اما مطمئن بودم از آدم هاي رفيع نيست. چند دقيقه بعد، دکتر وسيله هاش رو جمع کرد و رو به اميد گفت: من برم يا تو هم باهام مياي؟! اميد نگاهي بهم انداخت.. کنارم اومد.. جلوي مبل روي زانوهاش نشست و گفت: من ميرم.. تا الانم خيلي دير کردم.. ولي الان بعد از ما، دو نفر ميان اينجا پيشت، اينو ميبرن. وبه اون مرد اشاره کرد. ادامه داد: يه نفرم پيش تو ميمونه تا يکم رو به راه بشي، بعدم ردت ميکنه بري.. اگه.. اگه تونستم ميام پيشت ولي، اگه نشد.. و مکث کرد و جمله‌شو ادامه نداد.. بلند شد و ايستاد.. به سمت مرد رفت.. دست هاش از پشت به صندلي بسته شده بودن.. خواستم به اميد بگم نرو اما دير شده بود.. دو دستي، طوري از يقه‌ش گرفت و کشيد که پايه هاي عقبيِ صندلي بلند شدن.. دندون به هم سابيد و گفت: تا همين الانشم حُکمت مرگه! بشين دعا کن اين بچه بدتر از ايني که هست نشه وگرنه دعا ميکني اي کاش همين امشب با گلوله ي من مرده بودي! و بعد رهاش کرد.. کنارم اومد.. نگاه کوتاهي بهم انداخت و گفت: به اميدِ ديدار...! و بعد با دکتر از اتاق بيرون رفتن..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و هفتم [محمد] با صدايِ بلندي هوشيار شدم. چشم هام هنوز بسته بود و سنگين. سردرد بدي داشتم و تلخی خون رو توي گلوم حس ميکردم.. از شدت سردرد و خستگی غيرمعمولي که توي تنم بود دلم نميخواست چشم هام رو باز کنم. که يهو.. يهو يادِ چيزي که توي اون تاريکي ديده بودم افتادم و ناگهان، تمامِ خستگي و سردرد و بيقراري کنار رفت..! نه که کم شده باشه يا از بين رفته باشه.. نه! فقط بي اهميت شد. چشم هام رو باز کردم و اولين چيزي که روبروم ديدم، آخرين چيزي بود که قبل از بيهوش شدنم ديده بودم! دستام بسته بود وگرنه، چند بار محکم به صورتم ميزدم تا مطمئن بشم خواب نيستم.. مطمئن بشم خواب نيستم و اين که جلوي چشم هامه رسوله..! اصلا حواسم به حالت و وضعيتش نبود و فقط معطوف وجودش شده بودم. معطوفِ بودنش.. هيچ چيزي به جز "هست" بودنش اون لحظه اهميتي نداشت.. البته.. تا زماني که نگاهم از صورتِ جمع شده از دردش پايين کشيده شد.. جايي حوالي پهلوي چپش.. و اون لحظه انگار، زمان باز ايستاد. من.. يادم افتاد.. اتفاقي که افتاد رو به خاطر آوردم.. توي يه جدالِ برابر بوديم.. من و.. اون کسي که الان اينجاست و نميدونم کيه.. کسي که فهميده بودم توي تيراندازي ماهره.. دورش زدم.. سعي کردم گمراهش کنم.. تو تاريکي هدف گرفته بودمش و تيرم رو شليک کردم و صدايِ افتادنش روي زمين اومد. جلو رفتم.. همونطوري که هنوز اسلحه‌م به سمتش بود.. بهش نزديک شده بودم.. فهميدم دو نفرن.. عجيب بود برام که چرا هر دوشون روي زمين افتادن.. جلوتر رفتم و بعد.. از چيزي که ديدم مات و مبهوت شدم.. اون.. اون کسي که روي زمين افتاده بود.. اون کسي که تير من بهش خورده بود.. رسول بود..! انقدر حواسم از تمام دنيا پرت شده بود و فقط خيره بهش بودم که حتي متوجهِ صداي قدم هايي که از پشت سر بهم نزديک ميشد نشدم و بعد.. تاريکي محض همه جا رو فرا گرفت.. و حالا.. دوباره نگاهم بهش بود.. اگر اون تير لعنتي که نميدونم چطور به تنش نشسته بود وجود نداشت، ديگه هيچ فکري براي چرخيدن توي ذهنم نداشتم.. و فقط به واژه ي "بودن" فکر ميکردم.. اما حالا.. اون بودن شيرين و اون وصلِ دست نيافتني و اون برگشتنِ افسانه وار ميتونست به دستاي خودم گرفته بشه! ميتونست با زخمي که خودم رو تنش نشونده بودم معکوس بشه و همه چيز برگرده به عقب.. و حتي تلخ تر از قبل بشه.. نگاهم بهش بود.. نميدونم چقدر گذشته بود اما، وقتي به خودم اومدم که در حالِ تقلا برايِ گرفتن هوا بود و سرفه امانش رو بريده بود و اون غريبه سراسيمه اسپريش رو بهش رسوند.. و من مونده بودم و سوزشِ عجيب دست هام که ناخودآگاه خودشون رو به طناب هايي که دورشون پيچيده شده بودن کشيده بودن تا شايد رها بشن و بتونن به سمتش برن و کمکش کنن. اون غريبه.. به سمتش رفت و کنارش نشست.. نگران بود و نگراني کاملا تو رفتارش مشخص بود. لباسش رو بالا داد و زخمش رو دید و بعد شرافتم رو به سخره گرفت. و من، تمامِ اندوِه اون لحظه‌م زخمي بود که ميدونستم انقدر عميق و عجيب هست که تونسته قيافه ي اون غريبه رو که شاهدشه در هر بپيچه.. نگاِه رسول به من افتاد.. منتظر بودم.. منتظر و شرمنده.. انتظارم براي ديدن نگاه آشناش انقدر زياد بود که حتي حجمِ انبوِه شرمم نتونست مانعش بشه.. مشتاق نگاهش کردم.. تا بودنم رو، حتي با اين دست و پاي بسته بهش ثابت کنم.. اما اون فقط سرد و ترسيده نگاهم ميکرد.. نگاهش رو نميشناختم.. همين زمان ها بود که کسي که بعد متوجه شدم پزشکه داخل شد.. و بعد از دقايقي، پزشک تير رو از پهلويِ رسول بيرون آورد و صدايِ درد کشيدن رسول، جان رو از تن من بيرون کشيد.. غريبه اي که حالا ميدونستم اسمش اميده، جلو اومد و با خشمي آکنده از نفرت يقه‌مو گرفت و از زمين جدام کرد.. جثه ي پهلواني نداشت اما، نفرتي که از خودم تو چشم هاش ميديدم انقدر بهش قدرت داده بود که هر کاري بکنه.. و من فقط به اين فکر ميکردم که مگه رسول چه نسبتي با اون داره..؟ مگه.. مگه از من بهش نزديکتره که اينطور نگرانه!؟ ذهن جستجوگر و نظاميم دست برنميداشت.. تو جايي که هيچ وقتي براي اين چيز ها نداشتم.. يا شايد، نميخواستم چند دقيقه اي داشته باشم..! چند دقيقه که بتونم هضم کنم همه چي رو.. که باور کنم ايني که جلوم نشسته.. کسيه که يک ماهه تمامِ غممون نبودنشه.. و حالا که ديدمش، حالا که زنده ديدمش باز هم غمم از دست دادنشه.. اما اين بار از دست دادني که با دست هاي خودم اتفاق ميفته. اما..ذهنِ محمد.. اين چيز ها توي کَتِش نميرفت.. مثل يه برنامه، ناخودآگاه فرضيه هاش رو ميچيد..
نگاهي به رسول انداختم.. توي ذهنم گذشت "چرا اميد انقدر باهاش صميمانه برخورد ميکرد..؟" ، "نکنه.. نکنه رسول براي آسيب نرسيدن به اميد، که از شواهد برميومد از افراد اتابکيه خودش رو به آب و آتيش زده بود و حالا.. تير خورده بود"..؟ اين افکار ناخودآگاه توي ذهنم ميچرخيدن و هر چقدر ميخواستم کنار بزنمشون و با رسول حرف بزنم، بهم اجازه نميدادن.. زبانم قاصر تر از اوني بود که بعد از اينهمه چيزي که ديده، راحت به کلام باز بشه.. توي ذهنم داشتم با هزار تا اتفاق ميجنگيدم.. اميد و دکتر، حالا از در خارج شده بودن. رسول روي مبل دراز کشيده بود. خواستم صداش کنم که نگاهم کرد. بعد از اينکه دکتر زخمش رو پانسمان کرده بود خيلي بيحال تر شده بود. با دست به هر سختي‌اي بود روي مبل نشست و من تنها کاري که تونستم بکنم به جاي اينکه ازش بخوام دراز بکشه، مشت کردنِ دست هام بود.. به زور روي مبل نشست و با حالت نيمه نشسته، به دسته ي پهن مبل تکيه داد. نفس نفس ميزد.. و من، دم هاي کوتاه ميگرفتم براي صدا زدنش. بخاطر زخم و حالي که داشت، کند بود.. ولي تو رفتارش، عجله داشتن کاملا مشخص بود.. از من پيشي گرفت و گفت: س..سلام... شما.. شما بايد.. بايد عجله کنين..! اميد و اون دکتر.. رفتن بودن اما، نگاهِ شيشه ايِ رسول به من.. نه! هنوز بود.. هنوز توي چشم هاش جا خوش کرده بود. ادامه داد: خونديد اونايي که فرستادمو نه..؟ درست بود همه‌ش.. البته.. البته.. نفس عميقي کشيد.. گفت: البته فراهاني تا وقتي ما اونجا بوديم نرسيده بود.. ولي.. مياد.. شما.. بايد بري..اينا بيان راه رفتن نداري.. حالش خوب نبود.. به زور حرف ميزد..! دستش رفت روي زخمش.. انگار تلاش ميکرد دردش رو کنترل کنه. چشم هاش رو چند ثانيه بست.. دوباره بازشون کرد و خسته نگاهم کرد.. انگار از اينکه چيزي نميگفتم کلافه بود.. انگار براش طبيعي بود هضم اين اتفاقات توسط من. گفت: من.. من نميدونم.. شما.. حسامي.. يا.. هر کسي..! يني.. يه چيزايي اتفاق افتاده.. الان فرصتِ گفتنش نيست.. شما بايد بري.. تا قبل از اينکه اينا سر برسن.. نميفهميدم..! يني چي..؟ چي بود منظور رسول!!؟ از اينکه من حسامم..؟ يني چي نميشناخت..؟ دوباره مکث کرده بود. نگاهش رو روي صورتم چرخوند و گفت: راستي.. سرت.. سرتون.. خون اومده.. خوبين..؟ و بعد انگار چيزي يهو يادش اومده باشه، به سختي دستش رو توي جيب شلوارش برد و تو تمام اين مدت از درد چشم بسته بود و لب ميگزيد.. دفترچه ي کوچيکي رو از جيبش بيرون آورد و بعد از بيرون آوردنش، از شدت تحملِ درد سرش رو به مبل تکيه داد.. قلبم؟! ذهنم..؟! منطقم..؟! توي اون لحظات هيچکدومو نداشتم و همه ي وجودم شده بود چشم و فقط نظاره ميکرد..! رسول.. نميشناخت منو..؟ و براي همين بود اون سبکِ نگاهش..؟ يني..؟ يني حافظه‌شو از دست داده بود..؟ اگر آره.. پس حسامو از کجا ميشناخت..؟ سرش رو از مبل جدا کرد.. دفترچه رو نشونم داد و گفت: توي اين، هر چيزي که توي اون فايل ناقص بوده هست.. هر اطلاعاتي که جاش اونجا خالي بوده هست.. اينو بده به.. بده به آقا م.. مکث کرد. بده به آقا محمد..؟ آره..؟ ميخواست بگه بده به آقا محمد..؟ من چرا صدايِ ضربانِ قلبم رو از قلبي که حسش نميکردم ميشنيدم..؟! نگاهم کرد.. مثل کسي که شک داره.. مثل کسي که ترديد داره.. توي چشم هام خيره شد و گفت: بده به "ديانِ اوِستا".. ميشناسيش که..؟ اگه نشناختي، از بچه ها بپرس بهت ميگن.. و بعد نفس هاي بريده و عميق.. ديان اوِستا.. ديان.. توي اوستا، معني فرمانده ميداد! واي.. چي ميديدم و چي ميشنيدم و چرا توي اون لحظات از فکر کردن عاجز بودم..!؟ گفت: بايد عجله کني!! ميفهمي.. چي ميگم!!؟ ميشنوي.. صدامو..؟ با.. با صندليت.. نفس عميق.. نفس بريده.. اسپريش رو چندين بار زد.. چندين بار پشتِ هم توي يک نفس استفاده کرد.. دوباره گفت: با صندليت بکش روي زمين خودتو.. بيا نزديک.. من.. من دست هاتو باز ميکنم.. بايد بري تا نيومدن.. تا نرسيدن.. من.. من اينجام.. مشکلي برام نيست..ولي تو رو ببينن ديگه نميتوني بري.. بيا.. دوباره دفترچه اي رو که با دست خونيش گرفته بود نشون داد و با عجز گفت: تو رو خدا بيا.. داره دير ميشه بايد بري..الان ميرسن.. نگاهش کردم.. انگار.. توانم جمع شده بود.. لب هايِ خشکم رو تکون دادم و گفتم: رسول جان.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown