#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتاد و ششم
[رسول]
چند دقيقه اي ميشد که هشيار شده بودم اما، کسي متوجه اين نشده بود.
روي يه مبل قديمي دراز کشيده بودم.
حواسم به اتفاقاتي که افتاده بود، نبود. خواستم تکوني بخورم که از درد صدايِ نالهم بلند شد.
اميد که بعد از صحبت کردنش شناختمش جلو اومد و گفت: بيدار شدي اميرعلي..؟ نگران پايين مبل نشست..
ذهنم.. تازه داشت اتفاقاتي که افتاده بود رو به خاطر مياورد.. ياد.. يادِ اون مرد افتادم و بعد بي اراده خواستم روي مبل بشينم که باز درد تمام بدنم رو فرا گرفت..
اميد بلند شد و همونطوري که سعي داشت منو به حالت خوابيده برگردونه گفت: چيکار ميکني..؟ نميبيني اوضاعتو؟
جووني که تازه داشتم ميديدمش صندلياي رو کشون کشون وسط آورد و روش نشست و گفت: نکنه بازم ميخواي فرار کني؟!
ميعاد بود..
اميد رو نگاه کردم.. غمگين نگاهم ميکرد.. گفت: چرا اون کارو کردي اميرعلي..؟! من مگه نگفته بودم خودم ميفرستمت بري؟؟ به خيالت منو هل ميدي و فرار ميکني و کسي دنبالت نمياد؟؟ ببين چه به روز خودت آوردي..؟!
ميعاد همونطوري که روي صندلي نشسته بود پاش رو عصبي تکون ميداد..
اميد رو بهش گفت: پاشو برگرد تا بيشتر از اين شک نکردن..
ميعاد دست به سينه نشست و گفت: چشم.. چشم آقاي خائن.. عوضِ تشکرته؟!
اميد که اين حرف رو شنيد مثل اسفندِ رويِ آتيش از جا پريد.. به سمت ميعاد حمله کرد و يقهش رو گرفت و از روي صندلي بلندش کرد.. به سمت در ُهلش داد و گفت: گمشو برو به هر کسي که دلت ميخواد هر چي که دوست داري بگو! من به کسي باج نميدم..!
ميعاد در حاليکه يقهش رو صاف ميکرد گفت: خب حالا! چرا ترش ميکني؟! چته تو!؟ بهت گفتم از اولشم ميدونستم اين يارو رو ميپروني.. اگه ميخواستم بهشون بگم وقتي ديدم جي پي اسش حرکت ميکنه به جاي اينکه خودم بيام پِيش به آقا ميگفتم.. گفتم قرار نيست به کسي چيزي بگم يني قرار نيست بگم..
اميد روي مبل نشست و سرش رو تو دست هاش گرفت. زير لب گفت: هيچ روزي اون جي پي اس کوفتيو چک نميکرديا.. حالا برا من وظيفه شناس شده.
ميعاد قدمي جلو اومد و گفت: آخه قربونت برم اگه من نيومده بودم که الان جفتتون به رگبار بسته شده بودين رفيع داشت با دل و جيگرتون کباب ميزد.
گنگ نگاهشون ميکردم و هنوز داشتم صحنه هايي که ديده بودم رو کنار هم ميگذاشتم.
ميعاد دوباره گفت: نگران نباش اميد.. من الان ميرم.. تو هم دکتر اومد، کارت تموم شد، بيا.. گنديه که زدي ديگه چيکار کنيم.. حلش ميکنيم!
اميد سري تکون داد و بعد ميعاد به سمت در رفت و ازش خارج شد.
نگاهم رو چرخوندم اما کس ديگه اي رو اون اطراف نديدم.
توي يه کلبه ي چوبي بوديم.. يه کلبه ي چوبي که قطره هاي خون مسير در تا مبلي که من روش بودم رو رنگ کرده بودن.
اون مرد.. اون مرد کجا بود..؟ بي حرف روي مبل نشسته بودم و نميتونستم تکون بخورم.. من.. بايد اطرافمو ميديدم..
رو به اميد گفتم: من.. تشنمه.. خيلي..
دلخور نگاهم کرد.. خيلي دلخور..!
بلند شد و بطري آبي برام آورد.. کمک کرد نيم خيز بشم و از همون فرصت استفاده کردم و با هر دردي که بود، خودم رو به
دسته ي کاناپه ي مخمليِ قديمي تکيه دادم..
حالا ميدونِ ديدم وسيع تر شده بود..
جرعه اي آب خوردم.. بطري رو عقب کشيد و گفت: نبايد زياد آب بخوري.. دکتر تو راهه.. داره مياد براي.. زخمت..
هنوز اون زخم رو نگاه نکرده بودم اما کامل حسش ميکردم.. ميسوخت!
اميد بطري رو روي ميزِ چوبي کهنه اي گذاشت و گوشيش رو از جيبش بيرون آورد و مشغول کار کردن باهاش شد..
روبروم رو نگاه کردم.. شومينه ي کوچيکي گوشه ي کلبه در حال سوختن بود..
جايِ کفش هاي گِلي روي زمينِ چوبيِ کلبه مشخص بود..
صداي بارون هنوز از بيرون ميومد..
با هر نفسم حسِ جريان پيدا کردنِ چيزي رو توي پهلوم حس ميکردم.. سرم رو به سمت چپ چرخوندم.. اون مرد که حالا
چهرهش کاملا مشخص بود با چشم هاي بسته و گردنِ افتاده، در حاليکه رد خون از بينِ موهاي سرش رد شده بود و به
پيشونيش رسيده بود و از کناِر صورتش گذشته بود، روي يه صندلي نشسته بود و دست ها و پاهاش محکم به صندلي بسته شده بودن..
بي اراده اميد رو نگاه کردم.
سنگيني نگاهم رو که حس کرد گفت: نترس.. هيچ غلطي نميتونه بکنه ديگه..
من.. اطمينان داشتم که اون آدم براي من آشناست اما، ميخواستم بدونم اميد ازش چي ميدونه..! بريده و به سختي گفتم: اون.. اون کيه..؟
نگاِه حقيرانه اي بهش انداخت و گفت: کيه؟! يکي از بدبختاي رفيع.. اونو ول کن.. هيچي نگو.. اصن حرف نزن.. گفت هر چي آرومتر باشي کمتر ازت خون ميره..
سري تکون دادم و بي حال به دسته ي نرمِ مبل تکيه دادم..
به سختي نفس ميکشيدم.. خواستم چيزي بگم و سوالي ازش بپرسم که تک سرفه هايِ خشکي مانعم شد.. نگران نگاهم کرد..
سرفه هام ممتد شد.. و با هر سرفه درد بدي توي تمام بدنم پيچ ميخورد و از پهلوم بيرون ميزد..
بويِ خون، حالا به اون بويِ باروت و باروني که توي ذهنم بود اضافه شده بود..به سمت کتش که روي صندلی ديگه اي افتاده بود رفت و با اسپري من برگشت.. با دو دستم، محتاجانه اسپري رو چنگ زدم و توي دهانم گذاشتم..
گوشيش رو برداشت و تماسي گرفت.. نميدونم پشتِ خط کي بود، فقط شنيدم که فرياد کشيد: پس کجا موند اين دکترِ
لعنتي؟!
نفس هام کمي آروم گرفته بود اما ميتونستم دونه هاي عرقي رو که از درد روي پيشونيم نشستن کاملا حس کنم..
نميدونم اما حس ميکنم از صداي فرياد اميد بود که مردِ غريبه، هموني که بهم شليک کرده بود بيدار شده بود.
با دست هاي بسته به صندلي، وسطِ اون کلبه ي سرد.. من از درد، نفس هاي عميق ميکشيدم و حس ميکردم با هر نفسم،
فواره اي از خون از پهلوم بيرون ميريزه.. اميد کلافه بود.. کنارم نشست و تيشرتمو داد بالا.. نميدونم چي ديد اما رو به اون مرد گفت: بيشرف!
سرمو به سمتش چرخوندم..اون مرد رو نگاهش کردم.
اشتباه نميکنم.. نه! اشتباه نميکنم.. چشم هاش نگران بود.. داشت با نگرلني نگاهم ميکرد!
توي ذهنم فقط اسم حسام ميچرخيد. کسي که ميتونست اينجا باشه..
تو چشماش يه چيزي بود که نميفهميدمشون..
همون لحظه بود که يکي محکم به در کوبيد..اميد اسلحهش رو از پشتِ کمرش بيرون آورد و رو به مرد غريبه گفت: صدات در بياد تموم شدي..
و بعد کنار در رفت و گفت: کيه؟!
کسي که پشت در بود جواب داد: طعمه ي شب درمان شدنيه؟
فکر کنم رمز بود چون اميد بلافاصله در رو باز کرد..
مردي با پالتوي بلند قهوه اي و کلاه شاپوي مشکي رنگ داخل اومد. از جعبه اي که دستش بود ميشد حدس زد پزشکه!
اميد گفت: کجايي از دست رفت!
مرد پالتوي خيس از بارونش رو روي صندلي انداخت و کنار شومينه رفت تا دست هاش رو گرم کنه.. گفت: تقصير من نيست.. منتظر راننده بودم!
و بعد به سمت من اومد.. دستش رو رويِ زخمم گذاشت که صداي دادم بلند شد!
رو به اميد گفت: بيا بگير دستشو بايد گلوله رو دربيارم.
اميد يه تيکه پارچه رو توي دهنم گذاشت تا درد کمتري احساس کنم..
چشم هامو روي هم فشار دادم و بعد عميق ترين درد عمرم توي تنم پيچيد و بعد ديگه چيزي حس نکردم. بيهوش نبودم.. نه.. فقط انگار تمام جونم.. تمام توانم براي تحمل کردن تموم شده بود.
تو تمام اين مدت، سنگينيِ نگاهِ اون مرد رو حس ميکردم. توي نگاهش اجتماعي از تعجب و شرمندگي ميديدم!
دکتر در حاليکه پهلوم رو پانسمان ميکرد گفت: براي دردش بهش يه آمپول زدم.. يکي ديگه هم ميذارم.. اگر بيقرار شد براش بزنن.. کسي مياد پيشش ديگه؟؟
اميد سر تکون داد.. دکتر ادامه داد:
يه سري قرص و دارو هم ميذارم.. جراحتي که بهش وارد شده.. هرچند ظاهراً مشکل خطرناکي رو ممکنه بوجود نياورده باشه اما به هر حال بافت هاي داخلي رو آسيب زده.. و همه چي به خون ريزي هاي بعد بستگي داره..خون ريزيش بايد کنترل بشه.. عفونتش هم همينطور.. بايد تو محيط استريل بستري بمونه براي خوب شدن.
نگاهم رو از اميد و اون پزشک گرفتم و به اون مرد دوختم!
انگار ناخودآگاه ميخواستم عکس العملش رو بعد از شنيدن اين حرف ها بفهمم.
نميدونم.. نميدونم اون کي بود اما مطمئن بودم از آدم هاي رفيع نيست.
چند دقيقه بعد، دکتر وسيله هاش رو جمع کرد و رو به اميد گفت: من برم يا تو هم باهام مياي؟!
اميد نگاهي بهم انداخت.. کنارم اومد.. جلوي مبل روي زانوهاش نشست و گفت: من ميرم.. تا الانم خيلي دير کردم.. ولي الان بعد از ما، دو نفر ميان اينجا پيشت، اينو ميبرن. وبه اون مرد اشاره کرد.
ادامه داد: يه نفرم پيش تو ميمونه تا يکم رو به راه بشي، بعدم ردت ميکنه بري.. اگه.. اگه تونستم ميام پيشت ولي، اگه نشد..
و مکث کرد و جملهشو ادامه نداد..
بلند شد و ايستاد.. به سمت مرد رفت.. دست هاش از پشت به صندلي بسته شده بودن.. خواستم به اميد بگم نرو اما دير شده بود..
دو دستي، طوري از يقهش گرفت و کشيد که پايه هاي عقبيِ صندلي بلند شدن.. دندون به هم سابيد و گفت: تا همين الانشم حُکمت مرگه! بشين دعا کن اين بچه بدتر از ايني که هست نشه وگرنه دعا ميکني اي کاش همين امشب با گلوله ي من مرده بودي!
و بعد رهاش کرد..
کنارم اومد.. نگاه کوتاهي بهم انداخت و گفت: به اميدِ ديدار...!
و بعد با دکتر از اتاق بيرون رفتن..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتاد و هفتم
[محمد]
با صدايِ بلندي هوشيار شدم.
چشم هام هنوز بسته بود و سنگين. سردرد بدي داشتم و تلخی خون رو توي گلوم حس ميکردم..
از شدت سردرد و خستگی غيرمعمولي که توي تنم بود دلم نميخواست چشم هام رو باز کنم.
که يهو.. يهو يادِ چيزي که توي اون تاريکي ديده بودم افتادم و ناگهان، تمامِ خستگي و سردرد و بيقراري کنار رفت..!
نه که کم شده باشه يا از بين رفته باشه.. نه! فقط بي اهميت شد.
چشم هام رو باز کردم و اولين چيزي که روبروم ديدم، آخرين چيزي بود که قبل از بيهوش شدنم ديده بودم! دستام بسته بود وگرنه، چند بار محکم به صورتم ميزدم تا مطمئن بشم خواب نيستم..
مطمئن بشم خواب نيستم و اين که جلوي چشم هامه رسوله..!
اصلا حواسم به حالت و وضعيتش نبود و فقط معطوف وجودش شده بودم. معطوفِ بودنش..
هيچ چيزي به جز "هست" بودنش اون لحظه اهميتي نداشت.. البته.. تا زماني که نگاهم از صورتِ جمع شده از دردش پايين کشيده شد..
جايي حوالي پهلوي چپش..
و اون لحظه انگار، زمان باز ايستاد.
من.. يادم افتاد.. اتفاقي که افتاد رو به خاطر آوردم.. توي يه جدالِ برابر بوديم.. من و.. اون کسي که الان اينجاست و نميدونم کيه.. کسي که فهميده بودم توي تيراندازي ماهره.. دورش زدم.. سعي کردم گمراهش کنم.. تو تاريکي هدف گرفته بودمش و تيرم رو شليک کردم و صدايِ افتادنش روي زمين اومد.
جلو رفتم.. همونطوري که هنوز اسلحهم به سمتش بود.. بهش نزديک شده بودم.. فهميدم دو نفرن..
عجيب بود برام که چرا هر دوشون روي زمين افتادن.. جلوتر رفتم و بعد.. از چيزي که ديدم مات و مبهوت شدم..
اون.. اون کسي که روي زمين افتاده بود.. اون کسي که تير من بهش خورده بود.. رسول بود..!
انقدر حواسم از تمام دنيا پرت شده بود و فقط خيره بهش بودم که حتي متوجهِ صداي قدم هايي که از پشت سر بهم نزديک ميشد نشدم و بعد.. تاريکي محض همه جا رو فرا گرفت..
و حالا.. دوباره نگاهم بهش بود..
اگر اون تير لعنتي که نميدونم چطور به تنش نشسته بود وجود نداشت، ديگه هيچ فکري براي چرخيدن توي ذهنم نداشتم.. و فقط به واژه ي "بودن" فکر ميکردم..
اما حالا.. اون بودن شيرين و اون وصلِ دست نيافتني و اون برگشتنِ افسانه وار ميتونست به دستاي خودم گرفته بشه!
ميتونست با زخمي که خودم رو تنش نشونده بودم معکوس بشه و همه چيز برگرده به عقب.. و حتي تلخ تر از قبل بشه..
نگاهم بهش بود.. نميدونم چقدر گذشته بود اما، وقتي به خودم اومدم که در حالِ تقلا برايِ گرفتن هوا بود و سرفه امانش رو بريده بود و اون غريبه سراسيمه اسپريش رو بهش رسوند.. و من مونده بودم و سوزشِ عجيب دست هام که ناخودآگاه خودشون رو به طناب هايي که دورشون پيچيده شده بودن کشيده بودن تا شايد رها بشن و بتونن به سمتش برن و کمکش کنن.
اون غريبه.. به سمتش رفت و کنارش نشست.. نگران بود و نگراني کاملا تو رفتارش مشخص بود.
لباسش رو بالا داد و زخمش رو دید و بعد شرافتم رو به سخره گرفت. و من، تمامِ اندوِه اون لحظهم زخمي بود که ميدونستم انقدر عميق و عجيب هست که تونسته قيافه ي اون غريبه رو که شاهدشه در هر بپيچه..
نگاِه رسول به من افتاد.. منتظر بودم.. منتظر و شرمنده.. انتظارم براي ديدن نگاه آشناش انقدر زياد بود که حتي حجمِ انبوِه شرمم نتونست مانعش بشه..
مشتاق نگاهش کردم.. تا بودنم رو، حتي با اين دست و پاي بسته بهش ثابت کنم..
اما اون فقط سرد و ترسيده نگاهم ميکرد.. نگاهش رو نميشناختم..
همين زمان ها بود که کسي که بعد متوجه شدم پزشکه داخل شد..
و بعد از دقايقي، پزشک تير رو از پهلويِ رسول بيرون آورد و صدايِ درد کشيدن رسول، جان رو از تن من بيرون کشيد..
غريبه اي که حالا ميدونستم اسمش اميده، جلو اومد و با خشمي آکنده از نفرت يقهمو گرفت و از زمين جدام کرد..
جثه ي پهلواني نداشت اما، نفرتي که از خودم تو چشم هاش ميديدم انقدر بهش قدرت داده بود که هر کاري بکنه..
و من فقط به اين فکر ميکردم که مگه رسول چه نسبتي با اون داره..؟ مگه.. مگه از من بهش نزديکتره که اينطور نگرانه!؟
ذهن جستجوگر و نظاميم دست برنميداشت..
تو جايي که هيچ وقتي براي اين چيز ها نداشتم.. يا شايد، نميخواستم چند دقيقه اي داشته باشم..! چند دقيقه که بتونم هضم کنم همه چي رو.. که باور کنم ايني که جلوم نشسته.. کسيه که يک ماهه تمامِ غممون نبودنشه.. و حالا که ديدمش، حالا که زنده ديدمش باز هم غمم از دست دادنشه.. اما اين بار از دست دادني که با دست هاي خودم اتفاق ميفته.
اما..ذهنِ محمد.. اين چيز ها توي کَتِش نميرفت.. مثل يه برنامه، ناخودآگاه فرضيه هاش رو ميچيد..
نگاهي به رسول انداختم.. توي ذهنم گذشت "چرا اميد انقدر باهاش صميمانه برخورد ميکرد..؟" ، "نکنه.. نکنه رسول براي آسيب نرسيدن به اميد، که از شواهد برميومد از افراد اتابکيه خودش رو به آب و آتيش زده بود و حالا.. تير خورده بود"..؟
اين افکار ناخودآگاه توي ذهنم ميچرخيدن و هر چقدر ميخواستم کنار بزنمشون و با رسول حرف بزنم، بهم اجازه نميدادن..
زبانم قاصر تر از اوني بود که بعد از اينهمه چيزي که ديده، راحت به کلام باز بشه.. توي ذهنم داشتم با هزار تا اتفاق ميجنگيدم..
اميد و دکتر، حالا از در خارج شده بودن.
رسول روي مبل دراز کشيده بود. خواستم صداش کنم که نگاهم کرد.
بعد از اينکه دکتر زخمش رو پانسمان کرده بود خيلي بيحال تر شده بود.
با دست به هر سختياي بود روي مبل نشست و من تنها کاري که تونستم بکنم به جاي اينکه ازش بخوام دراز بکشه، مشت کردنِ دست هام بود.. به زور روي مبل نشست و با حالت نيمه نشسته، به دسته ي پهن مبل تکيه داد.
نفس نفس ميزد..
و من، دم هاي کوتاه ميگرفتم براي صدا زدنش.
بخاطر زخم و حالي که داشت، کند بود.. ولي تو رفتارش، عجله داشتن کاملا مشخص بود..
از من پيشي گرفت و گفت: س..سلام... شما.. شما بايد.. بايد عجله کنين..!
اميد و اون دکتر.. رفتن بودن اما، نگاهِ شيشه ايِ رسول به من.. نه! هنوز بود.. هنوز توي چشم هاش جا خوش کرده بود.
ادامه داد: خونديد اونايي که فرستادمو نه..؟ درست بود همهش.. البته.. البته..
نفس عميقي کشيد.. گفت: البته فراهاني تا وقتي ما اونجا بوديم نرسيده بود.. ولي.. مياد.. شما.. بايد بري..اينا بيان راه رفتن نداري..
حالش خوب نبود.. به زور حرف ميزد..!
دستش رفت روي زخمش.. انگار تلاش ميکرد دردش رو کنترل کنه.
چشم هاش رو چند ثانيه بست.. دوباره بازشون کرد و خسته نگاهم کرد.. انگار از اينکه چيزي نميگفتم کلافه بود.. انگار براش طبيعي بود هضم اين اتفاقات توسط من.
گفت: من.. من نميدونم.. شما.. حسامي.. يا.. هر کسي..! يني.. يه چيزايي اتفاق افتاده.. الان فرصتِ گفتنش نيست.. شما بايد بري.. تا قبل از اينکه اينا سر برسن..
نميفهميدم..! يني چي..؟ چي بود منظور رسول!!؟ از اينکه من حسامم..؟ يني چي نميشناخت..؟
دوباره مکث کرده بود. نگاهش رو روي صورتم چرخوند و گفت: راستي.. سرت.. سرتون.. خون اومده.. خوبين..؟
و بعد انگار چيزي يهو يادش اومده باشه، به سختي دستش رو توي جيب شلوارش برد و تو تمام اين مدت از درد چشم بسته بود و لب ميگزيد.. دفترچه ي کوچيکي رو از جيبش بيرون آورد و بعد از بيرون آوردنش، از شدت تحملِ درد سرش رو به مبل تکيه داد..
قلبم؟! ذهنم..؟! منطقم..؟! توي اون لحظات هيچکدومو نداشتم و همه ي وجودم شده بود چشم و فقط نظاره ميکرد..!
رسول.. نميشناخت منو..؟ و براي همين بود اون سبکِ نگاهش..؟ يني..؟ يني حافظهشو از دست داده بود..؟ اگر آره.. پس حسامو از کجا ميشناخت..؟
سرش رو از مبل جدا کرد.. دفترچه رو نشونم داد و گفت: توي اين، هر چيزي که توي اون فايل ناقص بوده هست.. هر
اطلاعاتي که جاش اونجا خالي بوده هست.. اينو بده به.. بده به آقا م..
مکث کرد.
بده به آقا محمد..؟ آره..؟ ميخواست بگه بده به آقا محمد..؟ من چرا صدايِ ضربانِ قلبم رو از قلبي که حسش نميکردم
ميشنيدم..؟!
نگاهم کرد.. مثل کسي که شک داره.. مثل کسي که ترديد داره.. توي چشم هام خيره شد و گفت: بده به "ديانِ اوِستا"..
ميشناسيش که..؟ اگه نشناختي، از بچه ها بپرس بهت ميگن..
و بعد نفس هاي بريده و عميق..
ديان اوِستا.. ديان.. توي اوستا، معني فرمانده ميداد!
واي.. چي ميديدم و چي ميشنيدم و چرا توي اون لحظات از فکر کردن عاجز بودم..!؟
گفت: بايد عجله کني!! ميفهمي.. چي ميگم!!؟ ميشنوي.. صدامو..؟ با.. با صندليت..
نفس عميق.. نفس بريده.. اسپريش رو چندين بار زد.. چندين بار پشتِ هم توي يک نفس استفاده کرد..
دوباره گفت: با صندليت بکش روي زمين خودتو.. بيا نزديک.. من.. من دست هاتو باز ميکنم.. بايد بري تا نيومدن.. تا نرسيدن..
من.. من اينجام.. مشکلي برام نيست..ولي تو رو ببينن ديگه نميتوني بري..
بيا..
دوباره دفترچه اي رو که با دست خونيش گرفته بود نشون داد و با عجز گفت: تو رو خدا بيا.. داره دير ميشه بايد بري..الان
ميرسن..
نگاهش کردم.. انگار.. توانم جمع شده بود.. لب هايِ خشکم رو تکون دادم و گفتم: رسول جان..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
|هموطن|
یه درددل کاملا دِلی باهاتون بکنم؟ جدا از فضای رمان و این چیزا.. ❤️🩹
من خیلی خوشحال میشم پروفایلهای یک سریهاتون رو میبینم..
از بینالحرمین، متنهای مذهبی، گنبد امام رضا، عکس حاج قاسم، سید حسن نصرا.. و خیلی چیزای دیگه.
من کیف میکنم وقتی میبینم جوونها و نوجوونهامون انقدر ذهنشون بزرگه که قهرمانهاشون رو پیدا کردن و میخوان به همه نشونشون بدن..
ولی خب، میدونید چیه؟!
مساله همینجا ختم نمیشه..
پیدا کردن یه قهرمان و نشون دادنش به بقیه کافی نیست..
وقتی تو، میای و پروفایلت رو از اِلِمان های مذهبی انتخاب میکنی، خییییییلی بیشتر از بقیه باید حواست باشه.
به حرفات، رفتارت، حرکاتت، سَکناتت..
به اینکه نکنه با حرف نامربوطی دل کسی رو بشکنی تو فضای مجازی، خدایی نکرده بی ادبی کنی، توهین کنی، تهمت بزنی، یا هر کار نا مناسب دیگه..
وقتی پروفایلت رو این میذاری، خیلی بیشتر از قبل باید رو این موارد دقت کنی، چون تو الان معرف یه گروه از جامعهای. معرف یه دسته از جامعه ای.
نمیتونی تو بیوگرافیت بنویسی " اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست" و بعد هرطوری دلت خواست رفتار کنی.
تو چه بخوای چه نخوای، معرف میشی..
من نمیگم پروفایل مذهبی انتخاب نکن، انتخاب کن. اما وقتی انتخابش کردی، خیلی دقت کن روی رفتار و صحبت کردنت.
اینکه این پروفایل رو بذاری، بعد دل بشکنی..
تهمت بزنی..
حرف نا درستی بگی،
اینا واقعا از نظر من گناه بزرگیه.
چون در اون صورت، تو نه فقط از طرف خودت، بلکه انگار از طرف یک گروه اون کارها رو انجام دادی.
من ازت ممنونم که عکس قهرمانهای زندگیت، عکس مکانهای موردعلاقهی روحانیت رو میگذاری پروفایل.
ولی بعدش، توی رفتارت خیلی دقت کن. نکنه کاری کنی که همون آدما ناراحت بشن از اینکه تو داری اینطوری معرفیشون میکنی به مردم.
❤️🦋
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتاد و هشتم
[محمد]
صداش کردم: رسول جان.
صورتش از درد جمع شده بود..
يه دستش دفترچه بود و به سمت من دراز شده بود و دست ديگهش به زخمِ روي تنش بود.
توي يک ثانيه، تمام حالت هاي چهرهش تغيير کرد.
دستي که روي هوا به سمت من دراز شده بود آروم پايين اومد و دفترچه روي پاش قرار گرفت.
نگاهش رو تند تند روي چهرهم ميچرخوند.
تکرار کردم: رسول جان.. خوبي..؟
مکث کرد.. بريده گفت: م.. ُم.. ُمحمد..؟!
چشم هام رو قدر دو ثانيه بستم.. بيشتر وقت نبود وِاّلا بيشتر ميبستم.. ميبستم و تمامِ اون لحظه هايي رو تصور ميکردم که توي اون روز و روز هاي بعدش بالاي اون تل خاک منتظرِ شنيدن صداش بودم..
گيج بودم.. گيج از تغيير حالت نگاهش..
از اينکه منو حسام خطاب ميکرد و حالا که صداش زده بودم، منو شناخته بود..
نگاهش ميکردم.. هنوز توی ُبهت بود.
لب هاش رو تکون داد و دوباره گفت: آ..آقا..محمد..شمايين.. مگه نه..؟
قبل از اينکه من رو بشناسه، صداش از درد بريده بود اما محکم، ايستاده..
اما حالا ميلرزيد.. نه از درد.. بلکه از بغض..!
ادامه داد: ميشه.. ميشه حرف بزنين..؟ من.. من.. شما بايد حرف بزنين.. من..شما.. محمدين مگه نه..؟
گيج بودم.. از حرفاش!
بي حرف سر تکون دادم.. قطره اشکي از چشمش پايين افتاد.. کلافه گفت: نه! نه..! با سر نه!! حرف بزن.. حرف بزنين!
جواب دادم: آره.. آره رسول محمدم.. محمدم من! چه اتفاقي افتاده براي تو..؟!
چند ثانيه خيره نگاهم کرد.. دقيق و جزء جزء نگاهم کرد و بعد طوطي وار، انگار که از روي يه متن بخونه، در حاليکه بغض امانش رو بريده بود و اشک هاي چشمش يکي بعد از ديگري روي صورتش جاري ميشدن، پشتِ هم گفت: محمد.. محمد.. من خيلي سعي کردم زودتر از اينا بهتون بگم.. بهتون خبر بدم.. من.. من هيشکيو نميشناسم.. يني.. يني..
با دست تند اشک هاي روي صورتش رو پاک کرد.. انگار از اينکه ديدش رو تار کرده بودن اذيت ميشد.
ادامه داد: يني هيچکسي.. هيچ چهره اي.. محمد.. من تمام چيزا يادم بود.. ميدونستم کي ام و چي ام.. هيچکسي هيچي از.. از عمليات نميدونه..
نفس عميقي کشيد..مشتش رو وسط سينهش گذاشت.. انگار اين نا پرهيزي کردنش توي هيجان و بي وقفه حرف زدن، کار خودش رو کرده بود.
اما کوتاه نيومد.. و کمي آروم تر و بريده تر گفت: اما.. جايي بودم که هيچ راهي نداشتم.. گير بودم.. گير اينا.
اون توضيح ميداد و من فقط جمله ي بعديم توي ذهنم ميچرخيد. جمله اي که تا الان، دو بار تکرارش کرده بودم.
گفتم: رسول.. رسول جان.. الان.. الان خوبي...؟
انگار باورش نميشد.. باورش نميشد کسي رو که داره ميبينه چون مدام پلک ميزد و مدام دست روي چشم هاش ميکشيد.. اسپريِ آبي رنگِ کوچيکش که حالا توي مشتش جا خوش کرده بود، بارها استفاده ميشد و من توي اون لحظه، بين تمام
نگراني هايِ بزرگ و کوچيکم، نگرانِ تموم شدنش بودم!
صدايِ باروني که روي در و ديوار کلبه ميباريد تمام فضا رو پر کرده بود..
بين تمامِ حرف هاش و نگراني هاش و اشک هاش، هيچ حرفي از تيري که به پهلوش نشسته بود نميزد.
حتي ديگه دستش رو روي زخمش نگذاشته بود.
و من، از اخمي که گاه و بي گاه بينِ صحبت روي صورتش مينشست و دستي که روي زانوش مشت ميشد، ميفهميدم اون درد هنوز ادامه داره..!
چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود که با حالتي که انگار از خواب بيدار شده و هوشيار شده، سراسيمه يادِ چيزي افتاد و گفت: واي.. واي آقا.. الان.. الان ميان.. الان ميرسن آقا.. بايد بريد شما.. همين الان بايد بريد..
خودش رو کمي متمايل به جلو کرد و گفت: من..دست هاتون رو باز ميکنم.. شما بايد بريد.. آقا تو رو خدا عجله کنيد.. اين بار ديگه نَقلِ دفعه هاي گذشته نيست آقا.. اين بار.. اين بار ايران نيستيم آقا.. بگيرنتون.. بگيرنتون آقا..
و بعد ادامه ي حرفش رو نگفت.
رسول انگار زود تر از من به خودش اومده بود و ذهنش رو جمع کرده بود..
مکثِ منو که ديد گفت: آقا بجنبين.. تو رو خدا الان.. ميرسن..
من اينجا بودم.. پيشش.. پيش کسي که يک ماه بود هيچکس از وجودش خبر نداشت.. هيچکس از نفس کشيدنش خبر
نداشت و خودش اين رو فهميده بود.. و بعد در تاريکي مطلق، در غربت محض، تنها مسيري رو باز کرده بود و راه رو بهمون نشون داده بود..
پيشش بودم و ممکن بود هر لحظه از دست بدم اين بودن رو..
صداي بارون ميومد.. سخت نبود بردنش برام.. سخت نبود همراه خودم بردنش حتي با اين زخم.. ميبردمش اما.. اين بارون.. که هر لحظه شديد تر ميباريد خوب تا نميکرد با سينهي خش دارش..
اين داخل.. اينجا.. کنار اين شومينه ي کوچيک.. براش بهتر بود.. نميشد از اينجا بيرون ببرمش..
با التماس گفت: آقا تو رو خدا چرا هيچ کاري نميکنيد..؟
گفتم: رسول.. بيرون.. خوب نيست براي تو..! تو اون هوا دووم نمياري که بريم.. نميشه بريم..!
نگاهش رو به سمت در برد و بعد به من دوخت و گفت: نه.. نه.. خودتون بريد.. من نه.. شما بايد بريد آقا.. من نميام.. يني..
نميتونم که بيام.. کند ميکنم شما رو.. خودتون بايد بريد..!
چي ميگفت..؟! اين چي ميگفت..؟! برم..؟! کجا برم؟! تازه پيدا کرده بودمش..! برم که باز گمش کنم..!؟ که اگه خوش شانس
باشم و فقط گمش کنم..!
محکم گفتم: من جايي نميرم رسول.. ميمونم اينجا..
اشاره اي به مچ دستم کردم و گفتم: ردياب دارم رسول.. ميمونم اينجا پيشت تا بچه ها بيان..!
نگاهش به دستم کشيده شد.. کلافه سر تکون داد.. فکِ منقبض شده از دردش چيزي بود که توي اون لحظه بيشتر از همه چيز توي چشم بود..
لب باز کرد و گفت: آقا شما فکر ميکنين اينا بيان ميذارن اينجا باشين..؟ ميذارن اينجا باشين که دنبال رديابتون بيان و
پيدامون کنن..؟ آقا.. آقا محمد اينا پاشون برسه اينجا به خودتون از طرف خودشون ردياب وصل ميکنن.. آقا تو رو خدا... آقا جان نرگس بريد آقا.. اينا با من.. با من.. با اميرعلي کاري ندارن.. ديدين که.. آقا راستي.. راستي.. من.. من امشب..
دوباره بريده حرف ميزد.. حرف هاش رو گم ميکرد.. انگار انقدر حرفِ نزده براي گفتن داشت که جمله هاي جديد از بينِ جمله هاي ناتمامِ قبلي متولد ميشدن.
ادامه داد: ديدين که..يني.. من هلش دادم.. که.. بيفته.. اسلحهش از دستش.. جدا بشه.. آقا ترسيدم بزنه.. من ميدونستم.. شما.. يني نميدونستم شما..! ولي.. ميدونستم کسي که اونجاست از طرف شماست.. آقا.. خودش.. اميد.. نبايد چيزيش ميشد.. آقا.. خيلي اطلاعات داره.. و اينکه.. اينکه.. يه چيزايي هست که شما.. نميدونيد..دربارهش!
تو دلم زهر خند زدم به خودم.. به شکي که کردم بهش..
دوباره حرف هاش جا به جا شد: آقا بريد شما.. اميد.. گفت کسي مياد مراقب من.. شما بريد.. جاي من اينجا خيلي از اون
بيرون بهتره.. من قول ميدم اينجا موندنم بهتره.. فقط بذاريد خيالم از شما راحت باشه آقا..
نگاهش کردم.. هيچ ايده اي نداشتم.. هيچ تصميمي نداشتم.. انگار اون لحظه فقط حرف هاي رسول بود که بهم راه نشون
ميداد..
دوباره ُبغض کرد.. دوباره التماس کرد: محمد دارم ميگم جانِ نرگس..!
توي شوک بودم.. توي شوک حرف ها و اتفاق ها.. و تنها ارادهم، خدا بود و اينکه تمام توانم رو بذارم براي نجاتش... و چيزي که کمي دلم رو آروم ميکرد براي به امانت گذاشتنش اينجا، چيزي بود که توي چشم هاي اميد ديده بودم. چيزي که کمک ميکرد تا باور کنم.. تا باور کنم حرف رسول رو که اينجا فعلا براش بهتره..
توانم رو جمع کرد و پايه ي صندلي رو روي زمين چوبي کشيدم.
چند باري نزديک بود بخاطر قديمي بود ِن کلبه و گير کردن پايه ها به تخته هاي چوبيِ کف روي زمين بيفتم اما، خودم رو نگه داشته بودم.. حالا رسول با دست هايِ يخ زده و لرزونش، با دردي که ميشد از حبس کردنِ نفسش و رها کردنِ ناگهانيش بهش پي برد، با طنابِ دور دستم کلنجار ميرفت..
بعد از چند دقيقه با باقيمونده ي جوني که توي صداش بود گفت: شد آقا.. باز شد..
دست هامو باز کردم و بعد، خم شدم و طنابِ دورِ پاهام رو هم باز کردم..
بلند شدم و نگاهش کردم..
اون اما، نگاهش رو به صندلي و بعد به دورِ کلبه انداخت..
گفت: آقا.. اين.. اين اينجا باشه.. ميفهمن ما باهم بوديم..
اينو بذاريد همونجا که بوديد..
و منتظر نگاهم کرد.. بي اراده دستم رفت به صندلي تا کاري که گفته بود رو انجام بدم.. اما مکث کردم.. نگاهش کردم..
به سمتش رفتم.. کنارِ مبل روي زمين روي زانوهام نشستم.. نگاهم بين چشم هاش و زخمش جا به جا ميشد و روي هيچکدوم
ثابت نميشد..
دفترچه ي کوچيکش بين دست هاش رها شده بود.. هر دو دستم رو جلو بردم و آروم.. روي دست هاش گذاشتم.. باور کردني نبود.. بيدار شدن از کابوسِ تلخي که فرشيد ازش حرف ميزد.. باور کردني نبود..
ميترسيدم رومو برگردونم و از اين دنيا جدا شم.. برسم جايي که تمام اين يک ماه بودم.
دست هاش رو از زير دست هام بيرون کشيد و روي دستهام گذاشت.. انگار.. انگار مثلِ آدمي نابينا بود و دستهاي من بريل..
و اون داشت با دست هاش اون ها رو ميخوند.
نگاهش به پيراهنم کشيده شد.. پيراهنِ مشکي که هنوز تنم بود..! خنده ي بي جونِ معني داري کرد..
گفت: برو محمد..
نگاهم به صندلي کشيده شد..
بلند شدم و همونجايي که بود بردمش..
و طناب ها رو هم..
به سمت رسول برگشتم دوباره..
کنارش روي مبل نشستم.. دفترچه رو از توي دست هاش بيرون آوردم و بعد، ساعتم رو باز کردم..
با تعجب نگاهم ميکرد..
گفتم: اون بار دستور دادم بهت! گفتم درش نيار.. درآوردي.. اين بار خواهش ميکنم ازت..! جان محمد درش نيار از دستت.. ديگه نميتونم يه ساعت نشونم بدن بگن اين تنها چيزيه که از برادرت مونده..!
و ساعت رو توي دستش انداختم..دستم روي دستش بود.. پيشونيش رو بوسيدم..
گفتم: ميرم چون اگه نرم، نميتونم..دستم بسته ميمونه.. اگه نرم، نميتونم تو رو هم از اينجا ببرم..
پلک روي هم گذاشت..
نفس عميقي کشيدم و بلند شدم و از اون کلبه بيرون رفتم..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتاد و نهم
[محمد]
ساق پاهام درد ميکرد.. از دويدن.. اما نه دويدني براي فرار! دويدني براي دير نکردن.. براي دير نرسيدن.
وقتي از اون کلبه بيرون زده بودم، همه جا بارون بود و تاريک.. نورِ کمي که از مهتاب تو فضا پخش شده بود انقدر کم بود که کفايت نکنه براي ديدنِ مسير.
کمي از کلبه دور شدم.. وقتي آورده بودنم اونجا، بيهوش بودم و براي اولين بار بود که داشتم فضاي بيرونشو ميديدم.. راِه ماشين رويِ باريکي از وسط جنگل به سمتش کشيده شده بود.. راهي که اگر ادامهش ميدادم، شايد به جاده ي اصلي
ميرسيدم.
اما تمام فکرم توي اون لحظه رسول بود. توي اون حال، هيچکسي کنارش نبود و اين منو ميترسوند.
اونا گفته بودن ميان پيشش اما، من بايد مطمئن ميشدم.. هوا سرد بود و من کاپشنم توي ماشين، وسط جنگل مونده بود..
سرما و لرز توي تک تک اجزاء بدنم رخنه کرده بود.. نگاهي به جاده انداختم.. و بعد به سمت راستِ کلبه، جايي که درخت هاي انبوه تري داشت حرکت کردم.
هنوز مطمئن نبودم ميخوام چيکار کنم اما اينو ميدونستم که نميتونم رسول رو اينطوري اينجا، تنها رها کنم.
پشت درخت ها رفتم.. جايي که پستي و بلندي زيادي داشت.
و پشت يکي از اين پستي بلندي ها نشستم.
بخاطر درخت هايِ زياد و شاخه هاي بزرگشون توي اون ناحيه، بارون کمتري ميتونست به زمين برسه.
همونجا روي زمين نشستم.
نيم ساعتي گذشته بود که نوِر کم سويي از انتهاي جاده پديدار شد.
گردن کشيدم و بيشتر دقت کردم..
درست بود.. يه ماشين به کلبه نزديک ميشد.
من انقدري ازشون دور بودم که متوجهم نشن. ماشين کنار کلبه پارک شد و دو نفر ازش پياده شدن. دو نفري که هيچکدوم اميد نبودن.و وارد کلبه شدن!
يک دقيقه بيشتر نگذشته بود که هر دو سراسيمه بيرون اومدن.
يکيشون توي دستش چراغ قوه ي بزرگي داشت و با سرعت به اطراف ميچرخوند و دنبال من ميگشت.. چند دقيقه اي اطراف خونه پرسه زدن و بعد برگشتن داخل.
وقتي از رفتنشون مطمئن شدم، آروم از همون قسمت و در امتداد مسيرِ خاکي شروع به حرکت کردم.
آخرين باري که نگاهم به ساعت افتاده بود، نه شب بود و حالا احتمالا نيم ساعتي ازش گذشته بود.
و ميدويدم.. دويدني نه براي فرار. براي دير نرسيدن.
نميدونم چقدر گذشت که به جاده ي اصلي رسيدم.
ماشين ها به سرعت ميرفتن.
کنار جاده ايستادم و انگار سرما داشت استخون هام رو از درون ميجويد.
پيراهني که تنها لباسِ گرمم بود، کاملا خيس شده بود..
براي ماشين ها دست بلند ميکردم و اونها با سرعتِ زياد و عجله اي براي رسيدن به مقصد، از کنارم رد ميشدن.
بعد از چند دقيقه، ماشينِ قرمز رنگي که تابلويِ ماشين کرايهاي داشت جلوي پام ترمز کرد.
پنجره رو داد پايين تا ببينه کجا ميرم و من نميدونستم کجا ميرم.
نگاهي به سر و وضعم انداخت و به ترکيه اي گفت: کجا ميري داداش؟!
نميدونستم.
نگاهي به جاده انداختم و گفتم: سلام.. راستش من توريستم.. از ايران اومدم، اعضاي گروهمو گم کردم.. ميشه سوار شم با گوشيتون تماس بگيرم تا بهم بگن کجا برم؟
گفت: پول داري همراهت؟!
گفتم: اگه با گوشيتون زنگ بزنم، برام پول هم ميارن..
سري تکون داد و با اکراه گفت: سوار شو.
روي صندلي عقب نشستم و گوشي راننده رو ازش گرفتم.
شماره ي حسامو گرفتم و گوشي رو کنار گوشم نگه داشتم.
بعد از چند تا بوق جواب داد اما چون شماره ي غريبه بود چيزي نگفت.
گفتم: حسام؟! سريع گفت: آقا محمد کجايين؟؟ کجايين آقا شما؟؟
هر چي ميگيرمتون خاموشه گوشيتون.. الان رسيدم چک کردم جي پي اسو فهميدم تو اون جنگليد داشتم ميومدم سمتتون.
داشت ميرفت اونجا..؟؟ داشت ميرفت کلبه؟! نه.. الان وقتش نبود..!
گفتم: الان دقيقا کجايي حسام؟!
جواب داد: من آقا نزديک همون بريدگي ام.. تو جاده اصلي.
گفتم: نگه دار حسام.. نرو اونجا.. من اونجا نيستم!
گفت: ولي آقا.. جي پي اس..؟!
گفتم: ميگم نيستم حسام جريان داره.. ميگم بهت.. يه لحظه گوشي..
از راننده پرسيدم: ببخشيد الان ما دقيقا تو کدوم اتوبانيم؟!
نگاهي از آينه بهم انداخت و گفت: گوشيو بده بهش بگم کجا بياد!
گوشي رو بهش دادم و با حسام صحبت کرد و نزديک ترين نقطه توي مسير مشترکشون رو پيدا کردن.
بعد از چند دقيقه، کنار يه ميدون جايي که حسام منتظرم بود ايستاد.
حسام پولش رو حساب کرد و پياده شدم.
با ديدن سر و وضعم، با تعجب و نگراني گفت: آقا محمد..! کجا بودين؟؟ چي شدين شما..؟؟ سرتون.. خونيه..؟
همونطوري که به سمت ماشين ميرفتم گفتم: بيا مفصله..و روي صندلي جلو نشستم.
حسام سوار شد و قبل از هر چيزي کاپشنش رو روي من انداخت..
و من، تمام اتفاقاتِ عجيبي که توي اين چند ساعت اتفاق افتاده بود رو براش تعريف کردم..
اونم مثل من، اولش باورش نميشد.. و بعد، يه خوشحاليِ عميق توي حالتش پديدار شد.. و در انتها ختم شد به يه بي خبري و گُنگي از حالِ الانمون..
گفت: آقا.. الان بايد چيکار کنيم..؟!
گفتم: حسام.. کميم.. خيلي کميم.. اينجا، توي ترکيه اگر گير بيفتيم کار تمومه.. کاري از دست هيچکس برنمياد.. اين اتفاقي هم که براي من افتاد، شانس داشتم و با يکي ديگه اشتباه گرفته بودنم.. وگرنه تموم بود..!
حسام آدم ميخوايم.. حداقل ۵ نفر.. بايد بريم اونجا، شب.. اونا دو نفرن..اما نبايد بفهمن ما پِي رسول رفتيم.. چون اگه بفهمن، ميشه براشون گروگان.. ميشه برگ برنده.. نبايد بفهمن.. اما بايد بريم.. تا دير نشده.. ميتوني اين آدما رو جور کني.. سري تکون داد و گفت: آقا يه سري افراد هستن که ميشه در قبال پول اجيرشون کرد..
بين حرفش رفتم و گفتم: نه حسام نه.. دردسر درست کن نميخوام!
نميخوايم بريم سر و صدا راه بندازيم که اونا رو ببرم با خودم..
چهار، پنج تا آدم حرفه اي آروم ميخوام.. امشب.. همين حالا! ميتوني؟!؟
سر تکون داد و گفت: بايد ببينم.. بايد حرف بزنم..
سرم درد ميکرد.. آرنجم رو به پنجره تکيه دادم و سرم رو به کف دستم تکيه دادم و گفتم: بجنب!!
با چند جا تماس گرفت و صحبت کرد..با آدم هاي مختلف.. و در نهايت، بعد از حدود يک ربع که براي من اندازه ي چند
ساعت گذشت گفت: آقا، سه نفر جور شدن..
نگاهش کردم و گفتم: امنن حسام؟؟ ميدوني ميخوايم چيکار کنيم..؟
سر تکون داد و گفت: امنِ امن آقا.. خيالتون راحت..
زير لب غريدم: حله، خيالتون راحت..!!
نشنيد.. گفت: جانم آقا؟؟
گفتم: هيچي.. هيچي روشن کن بريم..
گفت: آقا به آيهان بگم؟
گفتم: آره.. براش بگو داريم کجا ميريم و چيکار ميکنيم.. بگو فقط روي اون لوکيشن سوار باشه.. بگو.. بهش بگو اگر به هر دليلي.. هر دليلي نتونستيم برگرديم، اون لوکيشنو با توضيحات بفرسته تهران..
چشمي گفت و تمام چيزايي که گفتم رو مو به مو انتقال داد..
با اون سه نفر قرار گذاشته بود.. سر همون جاده.. سر همون بريدگي..
انقدر حواسم به رسول جمع بود که اصلا يادم رفته بود که ما امشب براي چي اينجا اومديم.. تو مسير بوديم که يادم افتاد.. به سمت حسام برگشتم و گفتم: راستي.. چيشد قرار حسام..!؟
انگار اين اتفاق انقدر بزرگ و عجيب بود که حسام رو هم از تمام اتفاقات ديگه فارغ کرده بود!
تک خنده اي کرد.. دستي به پيشونيش کشيد و گفت: آقا.. يادم رفت.. انقدر ذوقِ گفتنشو داشتم.. همهش فراموشم شد..
آقا، آيهان ت.ميمِ فراهانيه!!
با ابرو هاي بالا رفته نگاهش کردم.. گفتم: يني چي ت.ميم فراهانيه؟!
جواب داد: يني آقا فراهاني اومد اونجا، دنبالش رفتيم، خونهشو پيدا کرديم، الانم ت.ميم وايساده آيهان.
سرمو به پشتي صندلي ماشين تکيه دادم و گفتم: خدايا شکرت..
با همون چشم هاي بسته گفتم: گفتي به تهران؟!
جواب داد: نه ديگه آقا.. ميخواستم به خودتون بگم که پيداتون نکردم.. بعدم اون اتفاقات..
گوشي حسام رو گرفتم و به آقاي عبدي زنگ زدم و اين رو گزارش دادم. تا آمادگي کامل داشته باشن براي هر اتفاق احتمالي. اما.. از رسول هنوز چيزي نگفته بودم!
کمي بعد، به محل قرار رسيديم.. حسام پشت ماشيني ايستاد و براش نور بالا زد.. و اون هم با روشن کردنِ جفت راهنماش، نشونه داد..
به حسام گفتم بهشون بگه دو، سه کيلومتريِ مقصد، بايستن و ماشين ها رو پارک کنن.. بايد بقيه ي راه رو پياده ميرفتيم.. بارون کمتر شده بود.. اما هنوز کامل بند نيومده بود.. حسام اسلحه ي ديگه اي رو بهم داده بود.
اون افراد، که هر سه اهلِ ترکيه بودن، پشت سر ما آروم حرکت ميکردن..
نزديک کلبه شده بوديم.
توي اون تاريکي، باريکه هاي نور از درز هاي در و پنجره ي کلبه بيرون ميزد..
هوا هنوز سرد بود.
و اون ماشين، هنوز جلوي کلبه پارک بود..
بچه ها رو جمع کردم و براشون توضيحاتي رو دادم.. و بعد نقشهمون رو شروع کرديم..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown