eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
یه درددل کاملا دِلی باهاتون بکنم؟ جدا از فضای رمان و این چیزا.. ❤️‍🩹
|هم‌وطن|
یه درددل کاملا دِلی باهاتون بکنم؟ جدا از فضای رمان و این چیزا.. ❤️‍🩹
من خیلی خوشحال میشم پروفایل‌های یک سری‌هاتون رو میبینم.. از بین‌الحرمین، متن‌های مذهبی، گنبد امام رضا، عکس حاج قاسم، سید حسن نصرا.. و خیلی چیزای دیگه. من کیف می‌کنم وقتی می‌بینم جوون‌ها و نوجوون‌هامون انقدر ذهنشون بزرگه که قهرمان‌هاشون رو پیدا کردن و میخوان به همه نشونشون بدن.. ولی خب، میدونید چیه؟! مساله همینجا ختم نمیشه.. پیدا کردن یه قهرمان و نشون دادنش به بقیه کافی نیست.. وقتی تو، میای و پروفایلت رو از اِلِمان های مذهبی انتخاب میکنی، خییییییلی بیشتر از بقیه باید حواست باشه. به حرفات، رفتارت، حرکاتت، سَکناتت.. به اینکه نکنه با حرف نامربوطی دل کسی رو بشکنی تو فضای مجازی، خدایی نکرده بی ادبی کنی، توهین کنی، تهمت بزنی، یا هر کار نا مناسب دیگه.. وقتی پروفایلت رو این میذاری، خیلی بیشتر از قبل باید رو این موارد دقت کنی، چون تو الان معرف یه گروه از جامعه‌ای. معرف یه دسته از جامعه ای. نمیتونی تو بیوگرافیت بنویسی " اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست" و بعد هرطوری دلت خواست رفتار کنی. تو چه بخوای چه نخوای، معرف میشی.. من نمیگم پروفایل مذهبی انتخاب نکن، انتخاب کن. اما وقتی انتخابش کردی، خیلی دقت کن روی رفتار و صحبت کردنت. اینکه این پروفایل رو بذاری، بعد دل بشکنی.. تهمت بزنی.. حرف نا درستی بگی، اینا واقعا از نظر من گناه بزرگیه. چون در اون صورت، تو نه فقط از طرف خودت، بلکه انگار از طرف یک گروه اون کار‌ها رو انجام دادی. من ازت ممنونم که عکس قهرمان‌های زندگیت، عکس مکان‌های موردعلاقه‌ی روحانیت رو میگذاری پروفایل. ولی بعدش، توی رفتارت خیلی دقت کن. نکنه کاری کنی که همون آدما ناراحت بشن از اینکه تو داری اینطوری معرفیشون میکنی به مردم. ❤️🦋
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و هشتم [محمد] صداش کردم: رسول جان. صورتش از درد جمع شده بود.. يه دستش دفترچه بود و به سمت من دراز شده بود و دست ديگه‌ش به زخمِ روي تنش بود. توي يک ثانيه، تمام حالت هاي چهره‌ش تغيير کرد. دستي که روي هوا به سمت من دراز شده بود آروم پايين اومد و دفترچه روي پاش قرار گرفت. نگاهش رو تند تند روي چهره‌م ميچرخوند. تکرار کردم: رسول جان.. خوبي..؟ مکث کرد.. بريده گفت: م.. ُم.. ُمحمد..؟! چشم هام رو قدر دو ثانيه بستم.. بيشتر وقت نبود وِاّلا بيشتر ميبستم.. ميبستم و تمامِ اون لحظه هايي رو تصور ميکردم که توي اون روز و روز هاي بعدش بالاي اون تل خاک منتظرِ شنيدن صداش بودم.. گيج بودم.. گيج از تغيير حالت نگاهش.. از اينکه منو حسام خطاب ميکرد و حالا که صداش زده بودم، منو شناخته بود.. نگاهش ميکردم.. هنوز توی ُبهت بود. لب هاش رو تکون داد و دوباره گفت: آ..آقا..محمد..شمايين.. مگه نه..؟ قبل از اينکه من رو بشناسه، صداش از درد بريده بود اما محکم، ايستاده.. اما حالا ميلرزيد.. نه از درد.. بلکه از بغض..! ادامه داد: ميشه.. ميشه حرف بزنين..؟ من.. من.. شما بايد حرف بزنين.. من..شما.. محمدين مگه نه..؟ گيج بودم.. از حرفاش! بي حرف سر تکون دادم.. قطره اشکي از چشمش پايين افتاد.. کلافه گفت: نه! نه..! با سر نه!! حرف بزن.. حرف بزنين! جواب دادم: آره.. آره رسول محمدم.. محمدم من! چه اتفاقي افتاده براي تو..؟! چند ثانيه خيره نگاهم کرد.. دقيق و جزء جزء نگاهم کرد و بعد طوطي وار، انگار که از روي يه متن بخونه، در حاليکه بغض امانش رو بريده بود و اشک هاي چشمش يکي بعد از ديگري روي صورتش جاري ميشدن، پشتِ هم گفت: محمد.. محمد.. من خيلي سعي کردم زودتر از اينا بهتون بگم.. بهتون خبر بدم.. من.. من هيشکيو نميشناسم.. يني.. يني.. با دست تند اشک هاي روي صورتش رو پاک کرد.. انگار از اينکه ديدش رو تار کرده بودن اذيت ميشد. ادامه داد: يني هيچکسي.. هيچ چهره اي.. محمد.. من تمام چيزا يادم بود.. ميدونستم کي ام و چي ام.. هيچکسي هيچي از.. از عمليات نميدونه.. نفس عميقي کشيد..مشتش رو وسط سينه‌ش گذاشت.. انگار اين نا پرهيزي کردنش توي هيجان و بي وقفه حرف زدن، کار خودش رو کرده بود. اما کوتاه نيومد.. و کمي آروم تر و بريده تر گفت: اما.. جايي بودم که هيچ راهي نداشتم.. گير بودم.. گير اينا. اون توضيح ميداد و من فقط جمله ي بعديم توي ذهنم ميچرخيد. جمله اي که تا الان، دو بار تکرارش کرده بودم. گفتم: رسول.. رسول جان.. الان.. الان خوبي...؟ انگار باورش نميشد.. باورش نميشد کسي رو که داره ميبينه چون مدام پلک ميزد و مدام دست روي چشم هاش ميکشيد.. اسپريِ آبي رنگِ کوچيکش که حالا توي مشتش جا خوش کرده بود، بارها استفاده ميشد و من توي اون لحظه، بين تمام نگراني هايِ بزرگ و کوچيکم، نگرانِ تموم شدنش بودم! صدايِ باروني که روي در و ديوار کلبه ميباريد تمام فضا رو پر کرده بود.. بين تمامِ حرف هاش و نگراني هاش و اشک هاش، هيچ حرفي از تيري که به پهلوش نشسته بود نميزد. حتي ديگه دستش رو روي زخمش نگذاشته بود. و من، از اخمي که گاه و بي گاه بينِ صحبت روي صورتش مينشست و دستي که روي زانوش مشت ميشد، ميفهميدم اون درد هنوز ادامه داره..! چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود که با حالتي که انگار از خواب بيدار شده و هوشيار شده، سراسيمه يادِ چيزي افتاد و گفت: واي.. واي آقا.. الان.. الان ميان.. الان ميرسن آقا.. بايد بريد شما.. همين الان بايد بريد.. خودش رو کمي متمايل به جلو کرد و گفت: من..دست هاتون رو باز ميکنم.. شما بايد بريد.. آقا تو رو خدا عجله کنيد.. اين بار ديگه نَقلِ دفعه هاي گذشته نيست آقا.. اين بار.. اين بار ايران نيستيم آقا.. بگيرنتون.. بگيرنتون آقا.. و بعد ادامه ي حرفش رو نگفت. رسول انگار زود تر از من به خودش اومده بود و ذهنش رو جمع کرده بود.. مکثِ منو که ديد گفت: آقا بجنبين.. تو رو خدا الان.. ميرسن.. من اينجا بودم.. پيشش.. پيش کسي که يک ماه بود هيچکس از وجودش خبر نداشت.. هيچکس از نفس کشيدنش خبر نداشت و خودش اين رو فهميده بود.. و بعد در تاريکي مطلق، در غربت محض، تنها مسيري رو باز کرده بود و راه رو بهمون نشون داده بود.. پيشش بودم و ممکن بود هر لحظه از دست بدم اين بودن رو.. صداي بارون ميومد.. سخت نبود بردنش برام.. سخت نبود همراه خودم بردنش حتي با اين زخم.. ميبردمش اما.. اين بارون.. که هر لحظه شديد تر ميباريد خوب تا نميکرد با سينه‌ي خش دارش..
اين داخل.. اينجا.. کنار اين شومينه ي کوچيک.. براش بهتر بود.. نميشد از اينجا بيرون ببرمش.. با التماس گفت: آقا تو رو خدا چرا هيچ کاري نميکنيد..؟ گفتم: رسول.. بيرون.. خوب نيست براي تو..! تو اون هوا دووم نمياري که بريم.. نميشه بريم..! نگاهش رو به سمت در برد و بعد به من دوخت و گفت: نه.. نه.. خودتون بريد.. من نه.. شما بايد بريد آقا.. من نميام.. يني.. نميتونم که بيام.. کند ميکنم شما رو.. خودتون بايد بريد..! چي ميگفت..؟! اين چي ميگفت..؟! برم..؟! کجا برم؟! تازه پيدا کرده بودمش..! برم که باز گمش کنم..!؟ که اگه خوش شانس باشم و فقط گمش کنم..! محکم گفتم: من جايي نميرم رسول.. ميمونم اينجا.. اشاره اي به مچ دستم کردم و گفتم: ردياب دارم رسول.. ميمونم اينجا پيشت تا بچه ها بيان..! نگاهش به دستم کشيده شد.. کلافه سر تکون داد.. فکِ منقبض شده از دردش چيزي بود که توي اون لحظه بيشتر از همه چيز توي چشم بود.. لب باز کرد و گفت: آقا شما فکر ميکنين اينا بيان ميذارن اينجا باشين..؟ ميذارن اينجا باشين که دنبال رديابتون بيان و پيدامون کنن..؟ آقا.. آقا محمد اينا پاشون برسه اينجا به خودتون از طرف خودشون ردياب وصل ميکنن.. آقا تو رو خدا... آقا جان نرگس بريد آقا.. اينا با من.. با من.. با اميرعلي کاري ندارن.. ديدين که.. آقا راستي.. راستي.. من.. من امشب.. دوباره بريده حرف ميزد.. حرف هاش رو گم ميکرد.. انگار انقدر حرفِ نزده براي گفتن داشت که جمله هاي جديد از بينِ جمله هاي ناتمامِ قبلي متولد ميشدن. ادامه داد: ديدين که..يني.. من هلش دادم.. که.. بيفته.. اسلحه‌ش از دستش.. جدا بشه.. آقا ترسيدم بزنه.. من ميدونستم.. شما.. يني نميدونستم شما..! ولي.. ميدونستم کسي که اونجاست از طرف شماست.. آقا.. خودش.. اميد.. نبايد چيزيش ميشد.. آقا.. خيلي اطلاعات داره.. و اينکه.. اينکه.. يه چيزايي هست که شما.. نميدونيد..درباره‌ش! تو دلم زهر خند زدم به خودم.. به شکي که کردم بهش.. دوباره حرف هاش جا به جا شد: آقا بريد شما.. اميد.. گفت کسي مياد مراقب من.. شما بريد.. جاي من اينجا خيلي از اون بيرون بهتره.. من قول ميدم اينجا موندنم بهتره.. فقط بذاريد خيالم از شما راحت باشه آقا.. نگاهش کردم.. هيچ ايده اي نداشتم.. هيچ تصميمي نداشتم.. انگار اون لحظه فقط حرف هاي رسول بود که بهم راه نشون ميداد.. دوباره ُبغض کرد.. دوباره التماس کرد: محمد دارم ميگم جانِ نرگس..! توي شوک بودم.. توي شوک حرف ها و اتفاق ها.. و تنها اراده‌م، خدا بود و اينکه تمام توانم رو بذارم براي نجاتش... و چيزي که کمي دلم رو آروم ميکرد براي به امانت گذاشتنش اينجا، چيزي بود که توي چشم هاي اميد ديده بودم. چيزي که کمک ميکرد تا باور کنم.. تا باور کنم حرف رسول رو که اينجا فعلا براش بهتره.. توانم رو جمع کرد و پايه ي صندلي رو روي زمين چوبي کشيدم. چند باري نزديک بود بخاطر قديمي بود ِن کلبه و گير کردن پايه ها به تخته هاي چوبيِ کف روي زمين بيفتم اما، خودم رو نگه داشته بودم.. حالا رسول با دست هايِ يخ زده و لرزونش، با دردي که ميشد از حبس کردنِ نفسش و رها کردنِ ناگهانيش بهش پي برد، با طنابِ دور دستم کلنجار ميرفت.. بعد از چند دقيقه با باقيمونده ي جوني که توي صداش بود گفت: شد آقا.. باز شد.. دست هامو باز کردم و بعد، خم شدم و طنابِ دورِ پاهام رو هم باز کردم.. بلند شدم و نگاهش کردم.. اون اما، نگاهش رو به صندلي و بعد به دورِ کلبه انداخت.. گفت: آقا.. اين.. اين اينجا باشه.. ميفهمن ما باهم بوديم.. اينو بذاريد همونجا که بوديد.. و منتظر نگاهم کرد.. بي اراده دستم رفت به صندلي تا کاري که گفته بود رو انجام بدم.. اما مکث کردم.. نگاهش کردم.. به سمتش رفتم.. کنارِ مبل روي زمين روي زانوهام نشستم.. نگاهم بين چشم هاش و زخمش جا به جا ميشد و روي هيچکدوم ثابت نميشد.. دفترچه ي کوچيکش بين دست هاش رها شده بود.. هر دو دستم رو جلو بردم و آروم.. روي دست هاش گذاشتم.. باور کردني نبود.. بيدار شدن از کابوسِ تلخي که فرشيد ازش حرف ميزد.. باور کردني نبود.. ميترسيدم رومو برگردونم و از اين دنيا جدا شم.. برسم جايي که تمام اين يک ماه بودم. دست هاش رو از زير دست هام بيرون کشيد و روي دست‌هام گذاشت.. انگار.. انگار مثلِ آدمي نابينا بود و دست‌هاي من بريل.. و اون داشت با دست هاش اون ها رو ميخوند. نگاهش به پيراهنم کشيده شد.. پيراهنِ مشکي که هنوز تنم بود..! خنده ي بي جونِ معني داري کرد.. گفت: برو محمد.. نگاهم به صندلي کشيده شد.. بلند شدم و همونجايي که بود بردمش..
و طناب ها رو هم.. به سمت رسول برگشتم دوباره.. کنارش روي مبل نشستم.. دفترچه رو از توي دست هاش بيرون آوردم و بعد، ساعتم رو باز کردم.. با تعجب نگاهم ميکرد.. گفتم: اون بار دستور دادم بهت! گفتم درش نيار.. درآوردي.. اين بار خواهش ميکنم ازت..! جان محمد درش نيار از دستت.. ديگه نميتونم يه ساعت نشونم بدن بگن اين تنها چيزيه که از برادرت مونده..! و ساعت رو توي دستش انداختم..دستم روي دستش بود.. پيشونيش رو بوسيدم.. گفتم: ميرم چون اگه نرم، نميتونم..دستم بسته ميمونه.. اگه نرم، نميتونم تو رو هم از اينجا ببرم.. پلک روي هم گذاشت.. نفس عميقي کشيدم و بلند شدم و از اون کلبه بيرون رفتم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و نهم [محمد] ساق پاهام درد ميکرد.. از دويدن.. اما نه دويدني براي فرار! دويدني براي دير نکردن.. براي دير نرسيدن. وقتي از اون کلبه بيرون زده بودم، همه جا بارون بود و تاريک.. نورِ کمي که از مهتاب تو فضا پخش شده بود انقدر کم بود که کفايت نکنه براي ديدنِ مسير. کمي از کلبه دور شدم.. وقتي آورده بودنم اونجا، بيهوش بودم و براي اولين بار بود که داشتم فضاي بيرونشو ميديدم.. راِه ماشين رويِ باريکي از وسط جنگل به سمتش کشيده شده بود.. راهي که اگر ادامه‌ش ميدادم، شايد به جاده ي اصلي ميرسيدم. اما تمام فکرم توي اون لحظه رسول بود. توي اون حال، هيچکسي کنارش نبود و اين منو ميترسوند. اونا گفته بودن ميان پيشش اما، من بايد مطمئن ميشدم.. هوا سرد بود و من کاپشنم توي ماشين، وسط جنگل مونده بود.. سرما و لرز توي تک تک اجزاء بدنم رخنه کرده بود.. نگاهي به جاده انداختم.. و بعد به سمت راستِ کلبه، جايي که درخت هاي انبوه تري داشت حرکت کردم. هنوز مطمئن نبودم ميخوام چيکار کنم اما اينو ميدونستم که نميتونم رسول رو اينطوري اينجا، تنها رها کنم. پشت درخت ها رفتم.. جايي که پستي و بلندي زيادي داشت. و پشت يکي از اين پستي بلندي ها نشستم. بخاطر درخت هايِ زياد و شاخه هاي بزرگشون توي اون ناحيه، بارون کمتري ميتونست به زمين برسه. همونجا روي زمين نشستم. نيم ساعتي گذشته بود که نوِر کم سويي از انتهاي جاده پديدار شد. گردن کشيدم و بيشتر دقت کردم.. درست بود.. يه ماشين به کلبه نزديک ميشد. من انقدري ازشون دور بودم که متوجهم نشن. ماشين کنار کلبه پارک شد و دو نفر ازش پياده شدن. دو نفري که هيچکدوم اميد نبودن.و وارد کلبه شدن! يک دقيقه بيشتر نگذشته بود که هر دو سراسيمه بيرون اومدن. يکيشون توي دستش چراغ قوه ي بزرگي داشت و با سرعت به اطراف ميچرخوند و دنبال من ميگشت.. چند دقيقه اي اطراف خونه پرسه زدن و بعد برگشتن داخل. وقتي از رفتنشون مطمئن شدم، آروم از همون قسمت و در امتداد مسيرِ خاکي شروع به حرکت کردم. آخرين باري که نگاهم به ساعت افتاده بود، نه شب بود و حالا احتمالا نيم ساعتي ازش گذشته بود. و ميدويدم.. دويدني نه براي فرار. براي دير نرسيدن. نميدونم چقدر گذشت که به جاده ي اصلي رسيدم. ماشين ها به سرعت ميرفتن. کنار جاده ايستادم و انگار سرما داشت استخون هام رو از درون ميجويد. پيراهني که تنها لباسِ گرمم بود، کاملا خيس شده بود.. براي ماشين ها دست بلند ميکردم و اونها با سرعتِ زياد و عجله اي براي رسيدن به مقصد، از کنارم رد ميشدن. بعد از چند دقيقه، ماشينِ قرمز رنگي که تابلويِ ماشين کرايه‌اي داشت جلوي پام ترمز کرد. پنجره رو داد پايين تا ببينه کجا ميرم و من نميدونستم کجا ميرم. نگاهي به سر و وضعم انداخت و به ترکيه اي گفت: کجا ميري داداش؟! نميدونستم. نگاهي به جاده انداختم و گفتم: سلام.. راستش من توريستم.. از ايران اومدم، اعضاي گروهمو گم کردم.. ميشه سوار شم با گوشيتون تماس بگيرم تا بهم بگن کجا برم؟ گفت: پول داري همراهت؟! گفتم: اگه با گوشيتون زنگ بزنم، برام پول هم ميارن.. سري تکون داد و با اکراه گفت: سوار شو. روي صندلي عقب نشستم و گوشي راننده رو ازش گرفتم. شماره ي حسامو گرفتم و گوشي رو کنار گوشم نگه داشتم. بعد از چند تا بوق جواب داد اما چون شماره ي غريبه بود چيزي نگفت. گفتم: حسام؟! سريع گفت: آقا محمد کجايين؟؟ کجايين آقا شما؟؟ هر چي ميگيرمتون خاموشه گوشيتون.. الان رسيدم چک کردم جي پي اسو فهميدم تو اون جنگليد داشتم ميومدم سمتتون. داشت ميرفت اونجا..؟؟ داشت ميرفت کلبه؟! نه.. الان وقتش نبود..! گفتم: الان دقيقا کجايي حسام؟! جواب داد: من آقا نزديک همون بريدگي ام.. تو جاده اصلي. گفتم: نگه دار حسام.. نرو اونجا.. من اونجا نيستم! گفت: ولي آقا.. جي پي اس..؟! گفتم: ميگم نيستم حسام جريان داره.. ميگم بهت.. يه لحظه گوشي.. از راننده پرسيدم: ببخشيد الان ما دقيقا تو کدوم اتوبانيم؟! نگاهي از آينه بهم انداخت و گفت: گوشيو بده بهش بگم کجا بياد! گوشي رو بهش دادم و با حسام صحبت کرد و نزديک ترين نقطه توي مسير مشترکشون رو پيدا کردن. بعد از چند دقيقه، کنار يه ميدون جايي که حسام منتظرم بود ايستاد. حسام پولش رو حساب کرد و پياده شدم. با ديدن سر و وضعم، با تعجب و نگراني گفت: آقا محمد..! کجا بودين؟؟ چي شدين شما..؟؟ سرتون.. خونيه..؟ همونطوري که به سمت ماشين ميرفتم گفتم: بيا مفصله..و روي صندلي جلو نشستم. حسام سوار شد و قبل از هر چيزي کاپشنش رو روي من انداخت..
و من، تمام اتفاقاتِ عجيبي که توي اين چند ساعت اتفاق افتاده بود رو براش تعريف کردم.. اونم مثل من، اولش باورش نميشد.. و بعد، يه خوشحاليِ عميق توي حالتش پديدار شد.. و در انتها ختم شد به يه بي خبري و گُنگي از حالِ الانمون.. گفت: آقا.. الان بايد چيکار کنيم..؟! گفتم: حسام.. کميم.. خيلي کميم.. اينجا، توي ترکيه اگر گير بيفتيم کار تمومه.. کاري از دست هيچکس برنمياد.. اين اتفاقي هم که براي من افتاد، شانس داشتم و با يکي ديگه اشتباه گرفته بودنم.. وگرنه تموم بود..! حسام آدم ميخوايم.. حداقل ۵ نفر.. بايد بريم اونجا، شب.. اونا دو نفرن..اما نبايد بفهمن ما پِي رسول رفتيم.. چون اگه بفهمن، ميشه براشون گروگان.. ميشه برگ برنده.. نبايد بفهمن.. اما بايد بريم.. تا دير نشده.. ميتوني اين آدما رو جور کني.. سري تکون داد و گفت: آقا يه سري افراد هستن که ميشه در قبال پول اجيرشون کرد.. بين حرفش رفتم و گفتم: نه حسام نه.. دردسر درست کن نميخوام! نميخوايم بريم سر و صدا راه بندازيم که اونا رو ببرم با خودم.. چهار، پنج تا آدم حرفه اي آروم ميخوام.. امشب.. همين حالا! ميتوني؟!؟ سر تکون داد و گفت: بايد ببينم.. بايد حرف بزنم.. سرم درد ميکرد.. آرنجم رو به پنجره تکيه دادم و سرم رو به کف دستم تکيه دادم و گفتم: بجنب!! با چند جا تماس گرفت و صحبت کرد..با آدم هاي مختلف.. و در نهايت، بعد از حدود يک ربع که براي من اندازه ي چند ساعت گذشت گفت: آقا، سه نفر جور شدن.. نگاهش کردم و گفتم: امنن حسام؟؟ ميدوني ميخوايم چيکار کنيم..؟ سر تکون داد و گفت: امنِ امن آقا.. خيالتون راحت.. زير لب غريدم: حله، خيالتون راحت..!! نشنيد.. گفت: جانم آقا؟؟ گفتم: هيچي.. هيچي روشن کن بريم.. گفت: آقا به آيهان بگم؟ گفتم: آره.. براش بگو داريم کجا ميريم و چيکار ميکنيم.. بگو فقط روي اون لوکيشن سوار باشه.. بگو.. بهش بگو اگر به هر دليلي.. هر دليلي نتونستيم برگرديم، اون لوکيشنو با توضيحات بفرسته تهران.. چشمي گفت و تمام چيزايي که گفتم رو مو به مو انتقال داد.. با اون سه نفر قرار گذاشته بود.. سر همون جاده.. سر همون بريدگي.. انقدر حواسم به رسول جمع بود که اصلا يادم رفته بود که ما امشب براي چي اينجا اومديم.. تو مسير بوديم که يادم افتاد.. به سمت حسام برگشتم و گفتم: راستي.. چيشد قرار حسام..!؟ انگار اين اتفاق انقدر بزرگ و عجيب بود که حسام رو هم از تمام اتفاقات ديگه فارغ کرده بود! تک خنده اي کرد.. دستي به پيشونيش کشيد و گفت: آقا.. يادم رفت.. انقدر ذوقِ گفتنشو داشتم.. همه‌ش فراموشم شد.. آقا، آيهان ت.ميمِ فراهانيه!! با ابرو هاي بالا رفته نگاهش کردم.. گفتم: يني چي ت.ميم فراهانيه؟! جواب داد: يني آقا فراهاني اومد اونجا، دنبالش رفتيم، خونه‌شو پيدا کرديم، الانم ت.ميم وايساده آيهان. سرمو به پشتي صندلي ماشين تکيه دادم و گفتم: خدايا شکرت.. با همون چشم هاي بسته گفتم: گفتي به تهران؟! جواب داد: نه ديگه آقا.. ميخواستم به خودتون بگم که پيداتون نکردم.. بعدم اون اتفاقات.. گوشي حسام رو گرفتم و به آقاي عبدي زنگ زدم و اين رو گزارش دادم. تا آمادگي کامل داشته باشن براي هر اتفاق احتمالي. اما.. از رسول هنوز چيزي نگفته بودم! کمي بعد، به محل قرار رسيديم.. حسام پشت ماشيني ايستاد و براش نور بالا زد.. و اون هم با روشن کردنِ جفت راهنماش، نشونه داد.. به حسام گفتم بهشون بگه دو، سه کيلومتريِ مقصد، بايستن و ماشين ها رو پارک کنن.. بايد بقيه ي راه رو پياده ميرفتيم.. بارون کمتر شده بود.. اما هنوز کامل بند نيومده بود.. حسام اسلحه ي ديگه اي رو بهم داده بود. اون افراد، که هر سه اهلِ ترکيه بودن، پشت سر ما آروم حرکت ميکردن.. نزديک کلبه شده بوديم. توي اون تاريکي، باريکه هاي نور از درز هاي در و پنجره ي کلبه بيرون ميزد.. هوا هنوز سرد بود. و اون ماشين، هنوز جلوي کلبه پارک بود.. بچه ها رو جمع کردم و براشون توضيحاتي رو دادم.. و بعد نقشه‌مون رو شروع کرديم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتادم [رسول] نیم ساعتی از رفتن محمد میگذشت.. مسکن ها کم کم اثر کرده بودن و چشمام سنگین شده بود .. تو حالت خواب و بیداری بودم که در کلبه باز شد و دو نفر اومدن داخل .. گیج و منگ بودم..! صندلی خالی، با طناب هایی که کنارش افتاده بود اولین چیزهایی بودن که وقتی از در وارد میشدی جلب توجه میکرد.. هر دوشون جا خوردن.. اطرافو نگاه کردن و به من رسیدن.. دویدن جلو و یکیشون با تردید از من پرسید: امیرعلی؟! بی صدا سر تکون دادم.. نگران پرسید: اون.. نیست؟؟ کجا رفت..؟؟ کِی رفت؟؟! نگاهی به جای خالی محمد انداختم.. نمیدونستم به اندازه ی کافی دور شده یا نه.. توی این جنگل.. پای پیاده.. دستِ خالی.. نمیدونستم میتونن بهش برسن یا نه.. باید نا امیدشون میکردم از گشتن..! گفتم: اومدن دنبالش.. بردنش! نگاهی به هم دیگه انداختن و به سرعت بیرون رفتن.. انگار میخواستن نگاهی به اطراف بندازن.. بعد برگشتن داخل.. یکیشون که اسمش نیما بود جلو اومد و گفت: کی رفتن؟ با ماشین بودن؟؟ تو رو کاری نداشتن؟؟! گفتم: نه.. با من کاری نداشتن..فقط خودش رو بردن.. "لعنتی"ای زیر لب گفت و بلند شد و تماسی گرفت.. عصبی توی اتاق راه میرفت.. تماس وصل شد و گفت: سلام آقا امید..! و جریان رو براش تعریف کرد.. نمیدونم امید چی میگفت اما مشخص بود عصبانیه.. چون نیما فقط سعی داشت با حرف هاش آرومش کنه: نه آقا امید.. دارم میگم ما اومده بودیم رفته بود.. آره.. آره این خوبه.. میگه کاریش نداشتن.. دیگه چراشو نمیدونم آقا! باشه.. باشه ما هر دو اینجا میمونیم تا دستورِ بعدی.. خدانگهدار..! رو به نفر دوم کرد و گفت: کارمون در اومد فاضل! اون که تا الان بیخیال تر از نیما به نظر میومد، در حالیکه داشت دست هاشو کنار شومینه گرم میکرد، قدمی جلو اومد و گفت: چیشده مگه؟! نیما گفت: آقا امید گفت احتمالا اینجا براشون شناسایی شده و ممکنه برگردن.. یا هر چیز دیگه.. گفت باید بریم.. حالا خبرش رو بهمون میده که چطوری و کجا! فاضل گفت: امیدم زیادی حساسه.. اگر میخواستن کاری کنن همون وقت که اومدن میکردن.. کسی اینجا نبوده که جز این.. (و به من اشاره کرد!)راحت میتونستن بکشنش! نیما چشم و ابرویی اومد و یه "دور از جون" مصلحتی گفت! و بعد ظرفی از کیفِ کوچیکش بیرون آورد و درش رو باز کرد و روی پای من گذاشت.. قاشقِ سفید رنگِ پلاستیکی رو هم داخلش گذاشت و گفت: اینو بخور تو یکم رو به راه بشی.. رنگ به روت نداری! سرم رو پایین آوردم و نگاه کردم.. داخل یه ظرف پلاستیکی مربعی شکل، کمپوت ریخته شده بود.. زیر لب ممنونی گفتم و به سختی قاشق رو برداشتم..! انقدر احساسِ ضعف میکردم که نمیتونستم صبر کنم.. حدود یک ساعت از اومدن این دو نفر میگذشت که تلفن نیما زنگ خورد.. رو به فاضل گفت: کم کن صدای آهنگ رو و جواب داد: جانم آقا امید!؟ آهان.. خب خب.. آره.. بلدم.. قبلا رفتم ولی الان شبه نمیدونم میتونم خوب مسیریابی کنم یا نه.. اگه لوکیشن بفرستی زودتر میرسیم.. باشه، پس الان راه میفتیم..! و تماس رو قطع کرد.. وسیله ی خاصی اونجا نداشتن.. به سمتم اومد و گفت: باید بریم! سوییچ رو از جیبش بیرون آورد و به سمت فاضل انداخت.. گفت: روشن کن ماشینو تا بیارمش و دست من رو گرفت و سعی کرد بلندم کنه.. کنارش ایستاده بودم و دستم دور گردنش بود و تقریبا نصف وزن بدنم روش افتاده بود.. فاضل داشت به سمت در میرفت که تقه ای به در خورد..! سر جامون میخکوب شدیم..!! هیچکس تکونی نمیخورد که دوباره به در کوبیدن..! فاضل نگاهی به نیما انداخت و سرش رو تکون داد و و با حرکت لب هاش گفت: "بدبخت شدیم!" نیما من رو به پشت مبل برد و روی زمین نشوند.. اسلحه ش رو از پشت کمرش بیرون کشید و گفت: تو از اینجا تکون نخور..! خودم رو عقب کشیدم تا دید داشته باشم.. نیما جلو رفت و گفت: کیه؟! جوابی نشنید و اسلحه ش رو آماده کرد.. به فاضل با اشاره ی سر گفت بره کنار و خودش در رو باز کرد.. هنوز در کامل باز نشده بود که صدایِ رها شدنِ تیری که مشخص بود اسلحه ش به صدا خفه کن مجهز شده اومد و نیما روی زمین افتاد..! فاضل با چشم های گشاد به نیما نگاه کرد و بعد سریع پشت ستون پناه گرفت و اسلحه ش رو بیرون آورد و چند شلیک به سمت در کرد.. قلبم به شدت میتپید..! میدونستم محمد اون بیرونه و نگران بودم از شلیک های پی در پی اینا.. صدای نا آشنایی از پشت در گفت: تمام این دور و بر آدمای ما هستن! نگاه کن!! و بعد پنجره هایِ چهار دورِ کلبه، هم زمان شکستن..!
اون مرد دوباره داد کشید: هیچ راهی نداری دست تنها، با یه آدمِ مریض و یاری که تیر خورده و احتمالا دیگه مرده! اگه میخوای به سرنوشت اون دچار بشی که مقاومت کن.. اگر نه، اسلحه تو بذار زمین و بیا بیرون.. فاضل رو نمیدیدم.. خوب نمیدیدمش.. پشت ستون بود.. اما صدای نفس کشیدنِ پر از استرسش رو میشنیدم.. بعد از چند ثانیه، اسلحه ای روی زمین، به سمت در سُر خورد و بعد، فاضل دست هاش رو روی سرش گذاشت و روی زمین نشست.. سرم رو به دیوار تکیه دادم.. نگاهم به نیما افتاد.. که روی زمین افتاده بود.. سه نفر وارد خونه شدن و در حالیکه اسلحه هاشون به سمت فاضل بود جلو رفتن و بلندش کردن و به سمت بیرون هلش دادن.. ناخودآگاه، ترسیدم.. که نکنه اینا کسایی که من فکر میکنم نیستن.. خودم رو روی زمین کامل پشت مبل کشیدم و پاهام رو جمع کردم.. صدای قدم های یکی اومد و بعد، رو به بیرون گفت: کسی که اینجا نیست! یکی با عجله داخل اومد و گفت: ینی چی کسی نیست..؟!! و این.. صدایِ محمد بود! بدونِ اینکه فکر کنم بلند گفتم: من اینجام!!! و بعد از یه مکثِ کوتاه، محمد به این سمت اومد.. چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد روی زمین نشست و بغلم کرد.. محکم! جایِ گلوله درد میکرد اما، مگه اهمیتی داشت؟! وقتی بهش گفته بودم برو، فکر نمیکردم دوباره ببینمش و اون الان، اینجا بود.. ازم فاصله گرفت و گفت: خوبی؟؟ تند سر تکون دادم.. کسی این سمت اومد و نگاهم کرد.. با بُهت و هیجان گفت: رسول!! صدایِ حسام بود.. جلوی پام کنار محمد نشست و گفت: وای رسول! بعد محمدو نگاه کرد و گفت: آقا، رسول!! محمد خندید!! و بعد نگاهی به در انداخت و گفت: وقت نیست.. بلند شین..! و بعد در حالیکه حسام و محمد کمکم میکردن، بلند شدم تا به سمت بیرون بریم.. نیما هنوز روی زمین افتاده بود.. کنارش قدم هامو آروم کردم.. محمدو نگاه کردم! منظورمو فهمید که گفت: چیزیش نیست.. بیهوشه فقط.. تیر بیهوش کننده بوده.. اون یکی هم دست و پاش بسته س تو ماشینشونه.. یکی دو ساعت دیگه اینم بهوش میاد.. فقط ما قبل از اینکه بقیه متوجه بشن باید از اینجا بریم.. و بعد آروم به سمت بیرون حرکت کردیم.. کنار کلبه ایستادیم.. محمد گفت: الان ماشین میاد..! چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که نوری از انتهایِ راه مشخص شد و بعد دو تا ماشین کنار ما نگه داشتن.. داخل یکیشون دو نفر، و داخل یکی دیگه، یک نفر نشسته بود که بعد از ایستادن پیاده شد و به اون دو نفر ملحق شد.. به سمت ماشین خالی رفتیم و سوار شدیم.. بارون کامل بند اومده بود اما هوا سوزِ سردی داشت.. روی صندلی عقب دراز کشیدم و محمد، پتوی کوچیکی رو روم کشید.. و نمیدونم چقدر گذشت که چشم هام سنگین شد و به خواب آرومی فرو رفتم..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و يکم [محمد] رسيده بوديم خونه.. خونه ي حسام. قرار بود رسول رو ببريم بيمارستان براي چک کردن زخمش اما بعد، به اين نتيجه رسيديم که ممکنه اين رد گلوله برامون دردسر ساز بشه. و حسام پزشکي رو به خونه آورد تا رسول رو توي خونه ببينه. اون هم حرفِ اون دکتري که همراه اميد بود رو تاييد کرد و گفت بايد از زخم مراقبت بشه تا خونريزي و عفونت نکنه.. بعد از ديدن رسول، به اصرار حسام و رسول، سر من رو هم معاينه و بانداژ کرد. ميدونستم چيز مهمي نيست.. و همينطور هم بود. البته دکتر گفت که شکستگي نداره اما بهتره برم بيمارستان تا ازش عکس گرفته بشه اما نميتونستم براي رفتن به بيمارستان ريسک کنم. آيهان که ت.ميم فراهاني بود، کسي رو موقت جاي خودش گذاشته بود و اومده بود تا از خونه چيزي ببره. رسول روي کاناپه ي پذيرايي دراز کشيده بود و آيهان سعي داشت با حرف ها و شوخي هاش، کمي حال و هواش رو بهتر کنه. رو به رسول گفت: حيف که زخمي شدي، وِالا الان ميبردمت طبقه ي بالا سالن آرايشي بهداشتي، يه مستر جوئل درجه يک تحويل آقا محمد ميدادم ببينه کارم چطوره! رسول خواست بخنده اما، چهره‌ش از درد تو هم جمع شد. با همون حال گفت: آقا محمد يه بار جوئلو ديده ديگه کافيه. لازم نکرده.. لبخند زدم.. حسام اما، که انگار اون هم مثلِ ما، هنوز هاله هاي درد نبودن رسول رو حس ميکرد، نميتونست بخنده..! آيهان رو به رسول گفت: راستي.. وقت نشد بپرسم، چطور شد تير خوردي..؟ حسام که من فقط سربسته جريان امشب رو براش توضيح داده بودم، روي صندلي جا به جا شد و منتظر به رسول نگاه کرد..! رسول که انگار هول شده بود، دستش رو حائل بدنش کرد و خودش رو کمي کشيد بالا و گفت: راستش، يه درگيري پيش اومده بود، بين اين گروهي که من پيششون بودم و کسايي که گويا ميگفتن با هم رقيبن.. منم اونجا بودم و خب، اينطور شد! و من اما تو سکوت و ُبهت زده، به رسول نگاه ميکردم..! از سر شب تا الان، نشده بود هيچي بگم و عذري بخوام و حرفي بزنم راجع بهش.. راجع به اتفاقي که افتاده..! و حالا رسول با اين حرفش، بزرگ تر از قبل شدنشو به رخم ميکشيد و من رو بيشتر از قبل پيش خودم شرمنده ميکرد.. شرمنده ي فکري که امشب، براي يک ثانيه درباره‌ش از ذهنم گذشت.. بچه ها باهم حرف ميزدن و من.. تو فکر بودم.. بجز خودمون، هنوز هيچکسي از ماجرا خبر نداشت.. از بودن رسول، خبر نداشت. و من الان، اينجا، قبل از برگردوندنش، خيالِ گفتن نداشتم.. حداقل به جز آقاي عبدي، دلم نميخواست کسي بدونه.. نميدونم اما، انگار ميترسيدم نتونم از پس اين کار بربيام.. يه استرس نا معلومي توي وجودم بود. شب از نيمه گذشته بود.. تلفنم رو برداشتم و به طبقه ي بالا رفتم.. شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم و بعد.. آروم و شمرده، اتفاق هايي که افتاده بود رو براش توضيح دادم.. خوشحالي عميق صداش بعد از شنيدن اين خبر حتي از اينهمه فاصله به راحتي حس ميشد. بعد از صحبت کردن راجع به اين قضيه، درباره ي فراهاني و اتفاقات در حال جريان هم توضيحاتي رو بهش دادم و بعد تماس رو قطع کرديم.. قرار بود چند روز اينجا بمونيم تا رسول يکم رو به راه بشه و بعد به سمت ايران حرکت کنيم. تو اون چند روز، رسول راجع به اتفاقي که براش افتاده بود برام گفته بود.. راجع به اينکه ديگه نميتونه چهره ي کسي رو به خاطر بسپاره و چقدر بابت اين اتفاق اذيت ميشه، و من فقط به اين اهميت ميدادم که اون اينجاست.. به هر صورتي! تو طول اون مدت که ترکيه بوديم، من، حسام و آيهان، چشم از فراهاني برنداشتيم.. اونطور که متوجه شديم، قرار بود هفته ي بعد به ايران برگرده.. و ما اميدوار بوديم که تو جريان برگشتن، گمش نکنيم.. توي تمام اون چند روز، دکتر هر روز به رسول سر ميزد.. بعد از روز پنجم، که اوضاعش بهتر شده بود و ميتونست با کمک، بهتر راه بره، قرار به برگشتنمون شد.. حسام بليط هاي هواپيما رو گرفته بود و براي ساعت ۱۰ شب به سمت تهران پرواز داشتيم.. همه چيز آماده بود.. رسول که وسيله اي نداشت و من، تمام بارم کوله پشتيِ کوچيکي بود.. با اينکه قرار بود باهم بريم اما بهتر بود بليط ها جدا گرفته بشه.. آيهان اين بار هم تغييراتي رو روي چهره ي رسول داده بود.. چون آخرين بار به عنوان اميرعلي حقاني تصويرش توي سيستم ثبت شده بود و ممکن بود به علت اتفاقاتي که افتاده و مدارکي که بر پايه ي زنده نبودنش استواره، برامون دردسرساز بشه.. به سمت فرودگاه در حرکت بوديم.. کنار در ورودي از حسام خداحافظي کرديم و وارد شديم.
رسول کنارم ايستاده بود.. خودش چيزي نميگفت اما، توي رفتارش يه ترسِ نامحسوس مشهود بود! ترسِ گم کردن من، ترس نشناختن چهره ي من توي اون شلوغي، ترسي که وقتي داشتم کوله پشتيم رو رويِ ريلِ گيت بازرسي ميذاشتم و يه لحظه توي شلوغي گير کردم، توي "محمد" صدا زدنِ پر از استرسش پيدا کردم! و بعد از اون، بيشتر از اينکه اون حواسش به من باشه، من حواسم رو بهش دادم تا اين اطمينان رو بهش بدم که گمش نميکنم.. که گم نميشه..! اتفاق بدي که همراهمون بود اين بود که براي ورود، بايد از هم فاصله ميگرفتيم.. چون بليط ها جدا بود و نميخواستيم باهم ديده بشيم.. اما بهش اطمينان دادم که حواسم بهش هست. که حتي اگر اون منو نشناسه، من ميشناسمش و هواشو دارم. گوشي کوچيکي رو هم حسام در اختيارم گذشته بود و اين کمي، اوضاع رو بهتر ميکرد.. توي صف نشون دادنِ بليط ها بوديم.. من جلو و رسول، چند نفر عقب تر از من ايستاده بود.. مدارکم رو روي ميز گذاشتم و گفتم: خسته نباشيد.. بفرماييد. مدارکي که به اسم "اميرحسين حقاني" بود و با اون ها اومده بودم ترکيه.. مامور مدارک رو از روي ميز برداشت و نگاهي بهشون انداخت و بعد شروع به وارد کردن اطلاعات توي سيستم کرد. چند ثانيه مکث کرد و بعد، سرش رو بالا آورد و دقيق تر نگاهم کرد. و دوباره نگاهش رو روي مانيتور برد.. بعد از سي ثانيه در حاليکه مدارک من دستش بود، از روي صندلي بلند شد و گفت: چند لحظه صبر کنيد الان برميگردم. و به سمت اتاق کوچکي رفت.. نگاهي به اتاق که روي تابلويِ بالاي درش واژه ي "امنيت" درج شده بود، انداختم.. پشت سرم خانومي با بچه اي توي بغلش ايستاده بود.. اين رفتن ناگهاني به اون اتاق، با مدارک من.. خبر هاي خوشي نميداد.. آروم سر برگردوندم و پشت سرم رو نگاه کردم.. رسول با نگراني به اتفاقات خيره بود.. چشم گردوندم. دو تا راه خروجي رو نگاه کردم.. هر دو کنارش مامور بود اما، يکيش از اينجا فاصله داشت و به اين نقطه، ديدِ کمتري داشت. حسم خبر هاي خوبي بهم نميداد.. نميدونستم چيشده اما، ترجيح دادم اونجا نايستم.. اينکه من و رسول باهم نبوديم خيالمو کمي راحت ميکرد از اينکه ارتباطي بينمون نيست و مشکلي براي اون پيش نمياد.. ميخواستم برگردم و بهش بگم هر مشکلي پيش اومد تو برو، ميگم بيان دنبالت، اما.. ترسيدم حتي يک نفر متوجه ارتباطمون بشه و پايِ اون هم گير بشه.. چاره اي نبود.. نميدونستم چه اتفاقي افتاده و به چي مشکوک شدن اما ميدونستم تو اون اتاق چه خبره و تا چند لحظه ي ديگه قراره بيان دنبال من. قبل از اينکه اتفاقي بيفته، از صف خارج شدم و بدون جلب توجه وارد جمعيت شدم و بعد از گم شدن تو جمعيت، به سرعت به سمت در خروجي رفتم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و دوم [رسول] مدارکم توي دستم فشرده ميشد. از همون چند تا اتفاق مشخص بود چي داره پيش مياد.. صحنه ي دستگير شدنِ مصطفي توي فرودگاه ترکيه مثل فيلم از جلوي چشم هام رد ميشد. ۵ نفر مونده بود تا نوبت من بشه و اين اتفاق افتاد. از رفتن محمد خيلي نگذشته بود که مامورا از گيت بازرسي بيرون اومدن. از مردمي که اونجا بودن پيِ محمدو گرفتن و اونها با دست مسير احتماليِ رفتنش رو نشون ميدادن! شلوغي و هرج و مرجِ مقطعي که اونجا پيش اومد، باعث شد بتونم خيلي آروم خودم رو از جمعيت بيرون بکشم. مطمئن بودم الان چهار چشمي به دوربين هاي فرودگاه خيره شدن و دنبال محمد ميگردن.. پس هر حرکت مشکوکي از طرف من کارو برام تموم ميکرد. آروم به سمت صندلي ها رفتم..چند تا صندلي خالي توي رديف اول وجود داشت اما، ترجيح دادم به رديف هاي عقبتر برگردم و کنار خانواده اي بشينم..! طوري که انگار همراه اونام. نگران بودم.. نگرانِ گير افتادن محمد..! نميدونم.. نميدونم چطور شده بود. نگاهم رو نامحسوس به اطراف ميچرخوندم. سمت در هاي خروجي.. چند تا از مامور هاي پليس در حال جستجو بودن. باز گوشه ي ناخن هام ميسوخت. از شدتِ ضربان قلبم، نبضِ بزرگي رو حواليِ زخمم حس ميکردم! مدارک توي دستم از عرق خيس شده بودن! پيرمردي که کنارم نشسته بود نگاهي بهم انداخت و گفت: تو هم الجزاير ميخواي بري..؟ بي اراده گفتم: ايران.. نگاه متعجبي بهم انداخت و گفت: پس چرا سوار نميشي؟! از گنگي بيرون اومدم و تابلويِ جدول زماني پرواز ها رو نگاه کردم.. گفتم: نه.. من يه وسيله اي، يني يه مدرکي جا گذاشتم.. اگه نباشه نميتونم برم.. منتظرم برام بيارن..! آهاني گفت و دوباره، مشغولِ خوندنِ روزنامه‌ش شد.. نميدونم چند دقيقه اونجا نشسته بودم و با کندنِ گوشه هاي ناخنم و تکون دادن استرسي پام مشغول بودم.. فقط اينو ميدونستم که نبايد اونجا رو ترک کنم! همون موقع بود که گوشيِ کوچيکي که حسام در اختيارم گذاشته بود، توي جيبم ويبره رفت.. شماره نا آشنا بود.. جواب دادم اما چيزي نگفتم.. محمد بود..!! گفت: الو رسول؟! از روي صندلي بلند شدم و گفتم: الو آقا..! چيشد..؟ کجايين شما؟! خوبين؟ محمد با عجله حرف ميزد.. گفت: خوبم من، کجايي رسول؟ گيتو رد کردي؟! نگاهي به اطراف کردم و گفتم: نه.. نه آقا.. اومدم بيرون.. تو سالن انتظارم..! با صداي بلند تري گفت: چرا رسول؟!؟ برگرد برو همونجا که بودي.. چند دقيقه بيشتر وقت نداري پروازت الان ميره! گفتم: آقا.. ولي.. جواب داد: رسول ولي و اما نداره! برگرد برو سوار هواپيما شو مشکلي براي تو پيش نياد.. بريده گفتم: آقا.. آقا شما چيکار ميکنين پس؟ شما چجوري مياين؟! گفت: رسول ميان منم! برو تو الان.. نگران چيزي نباش.. توي مسير که قرار نيست با کسي صحبت کني، اونجا هم ميگم يکي بياد دنبالت.. که بشناستت.. نگران اين قضيه نباش.. من.. نگرانِ اين نبودم! آخرين چيزي که شايد اون لحظه بهش فکر ميکردم، اين بود.. الان تمام فکرم گير نيفتادن محمد بود! گفتم: آقا من اصلا نگرانِ اين نيستم.. آقا شما چجوري برميگردين..؟ الان کجا رفتين؟ گفت: رسول انقدر سوال نپرس وقتت گذشت.. پروازت بگذره من ميدونم و تو! من کم مونده برسم به حسام.. تو کاري که بهت گفتمو بکن.. اگر هر شماره اي غير اين بهت زنگ زد، اصلا جواب نده و سيم کارتتو در بيار.. متوجه شدي..؟ آروم و ناگزير گفتم: بله آقا.. دوباره گفت: گيتو رد کردي بهم يه پيام بده، بعدم تهران رسيدي وايسا کنار دفتر اطلاعات، ميان دنبالت.. گفتم: ولي آقا، شما.. بين حرفم اومد و گفت: رسول!! از گيت رد شو و بهم پيام بده! و بعد تماس رو قطع کرد..! ماجراي مصطفي يک لحظه هم از جلوي چشمم کنار نميرفت..! نگاهي به اطراف انداختم و به طرف گيت که حالا خلوت تر شده بود رفتم. مدارکم رو روي ميز گذاشتم.. نگاهي بهم انداخت، اطلاعاتم رو وارد کرد. بعد مهري به پاسپورتم زد و از گيت رد شدم. قبل از هر کاري يه پيامک براي محمد ارسال کردم و گوشيم رو توي جيبم فرستادم. توي هواپيما نشسته بودم.. صبح، فکر ميکردم ديگه محاله اتفاقِ جديدي بيفته.. فکر ميکردم شب به نيمه نرسيده ايرانيم و حالا، اين اتفاق افتاده بود.. بعد از حدود دو ساعت، با اعلام خلبان، وارد آسمونِ ايران شديم.. جايي که بعد از بيشتر از يک ماه، واردش شده بودم. از برگشتن به اينجا، جايي که ترسام کمتر ميشد خوشحال بودم اما.. دلهره اي که به جونم افتاده بود زورش به اين خوشحالي ميچربيد..!