#قصهی_بینام
[پارت بیست و یکم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
شاهین راست میگفت. پول کثیف با کار کثیف فرق نداشت. گاهی فکر میکنم همان داروهایی که با پول شاهین برای یگانه گرفتم، بدترش کرد.
شاهین را از دبیرستان میشناختم اما سال آخر با او صمیمی شدم. هر گَندی که بود، بامعرفت بود و من، بندهی معرفت! بابا هیچوقت با دوستهایم کاری نداشت، اما بار اولی که شاهین را دم خانه دید تا شب توی خودش بود. فهمیده بودم از شاهین خوشش نیامده، اما چیزی نمیگفت. شب موقع خواب، وقتی چراغ را خاموش کرده بودم آمده بود دم اتاق. با یک لیوان آب خنک. آب را گذاشت کنار تختم و نشست روی تخت. من هم نشستم. دل دل میکرد. خیال کردم میخواهد بگوید قید شاهین را بزن اما نگفت. فقط گفت "بابا جان، حواست باشه سایهی کی میفته رو سرت. آدما با سایههایی که میفته روشون شناخته میشن. سایهی رو سرت اگه سنگین باشه، نمیذاره بزرگ بشیا!" و رفت.
منظور بابا را فهمیدم اما خودم را زدم به آن راه.
اما مامان با بابا فرق داشت! مامان که یک بار شاهین را دم خانه دید، قیامت کرد! با شاهین دم حیاط ایستاده بودیم و حرف میزدیم. هرچه میگفتم توی کوچه سیگار نکش مراعات نمیکرد. تند تند میکشید و دودش را میفرستاد توی هوا. مامان رفته بود خرید و فکر نمیکردم زود برسد اما رسیده بود. اخم کرد و خواست برود تو که شاهینِ بخت برگشته گفت: سلام خاله!
مامان برگشت سمتش. اخم ریزی کرد. بوی دهان شاهین برای من عادی شده بود اما انگار مامان خوب شناخت. سلامی زیر لب گفت و رفت تو. رفت تو و منتظر ایستاد تا من بروم. بعد قیامتی کرد که شاهین و رفاقت و معرفتش را بوسیدم و گذاشتم کنار. گذاشتم کنار تا آن روز. آن روز که آن پولها را گرفتم.
شاهین شراب پخش میکرد. خودش درست میکرد و خودش هم پخش میکرد. چند باری هم برای من یک بطری آورد اما من نگرفتم. حتی وقتی فکر کرد میترسم ببرم خانه، برایم ریخت توی بطری های کوچک آب میوه، اما قبول نکردم. جدا از هرچیزی، خانه ای که یگانه تویش زندگی میکرد جای این چیزها نبود.
پنج میلیونی که شاهین داده بود مثل برق خرج شد و من مانده بودم و بدهی به شاهین و خانه ای که باید اداره میکردم.
بی پولی رسیده بود به مغز استخوانم.
حتی مامان قید منت فامیل را زده بود و رفته بود خانهی عموها و داییهایی که چند سال ندیده بودمشان. عموها و داییهایی که با ازدواج مامان و بابا موافق نبودند و حالا که ورقِ زندگی ما برگشته بود، همه یک "دیدی گفتم اخرش چی میشه" پرت میکردند توی صورت مامان.
همهی فکر و ذکرم یگانه بود. یگانهای که استرس برایش سم بود.
چند شب با خودم کلنجار رفتم. بالا و پایین رفتم. فکر کردم. توی اینترنت مطلب خواندم و آخرسر، خودم را قانع کردم که به من ربطی ندارد! اینکه کسی وُدکا بخورد یا شراب یا هر کوفت دیگر، به من ربطی ندارد! خودش میداند و زندگیاش. تصمیمم را گرفته بودم بروم پیش شاهین و همکارش شوم.
زنگ زدم و گفتم میخواهم ببینمش. تا این را گفتم خندید و گفت میدانست زنگ میزنم. گفت غروب بروم خانهشان.
خانهای که آنقدر کوچک و کثیف و قدیمی بود که یک روز حالم بهم میخورد واردش شوم، حالا شده بود خانهی آرزوهایم. در آهنی حیاط نیمه باز بود. زنگ زدم. صدایش از حیاط آمد: بیا تو درم ببند.
رفتم تو. توی حیاط ایستاده بود و ذغال میگرداند. رد ذغال رکابی سفیدش را ریز ریز سوراخ کرده بود. ذغالِ سرخ شده توی یک مسیر دایرهای دور سرش میچرخید. گفت: بیا بشین الان یه قلیون برات میزنم بری فضا.
گوشهی حیاط زیلوی زهوار در رفته ای پهن بود. بستهی چیپس و اب میوه و ماست هم افتاده بود یک گوشه.
پاهایم درد میکرد. رفتم روی زیلو نشستم. آمد کنارم. ذغالها را چید روی قلیان و گفت: کار خوب رو کردی اومدی. من خر قبلا میخواستم کارمو ول کنم بیام بگم بابای تو، توی کارخونهش بهم کار بده! خوبه اینکارو نکردما! و اِلا الان دوتایی اویزون یه عنتر دیگه بودیم!
و زد زیر خنده.
آب دهانم را قورت دادم: چیکار باید بکنم شاهین..؟ مشتریشو تو داری؟
دستش را گذاشت روی زمین و خم شد سمتم: هن؟ مشتری چی؟!
با سر به پلاستیک مشکی که بطری تویش مشخص بود اشاره کردم: مشتری همینا رو دیگه..
ابروهایش را داد بالا: حالا کی گفته من تو کار خودم سرِ خر میخوام؟!
اخم ریزی کردم: پس..؟! چی گفتی اون روز که کار داری برام..؟!
لولهی قلیان را وصل کرد و یک دم عمیق گرفت. فوت کرد توی هوا: آخیییش! اصن عشق و صفا تو قلیونه! سیگار چیه، برا بچه سوسولاس!
زدم به پایش: شاهین با توام!
نُچی کرد و چپ چپ نگاهم کرد. گفت: یکی از مشتریام، یه یاروییه قبلا بهم گفت میتونم جنس بگیرم، به مشتریای خودم بفروشم. گفت چون مشتریشو من دارم، جنس خوب آب میشه. منتها من قبول نکردم. راستشو بخوای دو سه باری آوردم، نتونستم بفروشم. کار من نیست! منو که میشناسی؟! لَشَم! تو خونه بشینم، ملت بیان یه بطری ازم ببرن. ولی اینا رو نتونستم آب کنم.
ولی تو اگه بخوای میتونی. معرفیت میکنم بهش. پولش خوبه. بستههاشن کوچیکه. واسه شروع انقدی کم بهت میده که اگه گیرم افتادی پات خیلی گیر نباشه. جربزه داشته باشی بارتو بستی! چی میگی؟!
زل زده بودم به شاهین. هی دم میگرفت و هی دود پرتقالی را فوت میکرد توی صورت من. لولهی قلیان را جلوی صورتم تکان داد: هوی، نفله! با توام! چی میگی؟!
آرام لب زدم: مَواد..؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
کسی اینجا هست؟!
*صدای قدم زدن
*سُرفه در اثر گرد و غبار
*بازتابِ صدا در فضا
*هجومِ خفاشها به بیرون
.
خوندم پیامهاتون رو🥲
اینکه اینجا سوت و کور نبود، و در نبود من پرچمش رو بالا نگه داشتید خیلی خوشحالم کرد🤌
.
|هموطن|
#قصهی_بینام [پارت بیست و یکم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 شاهین راست میگفت. پول کثیف با کار کثیف فرق نداشت. گاهی فک
پارت بیست و دوم رو تا اندکی دیگه میخونیم!
🙊💕