خوندم پیامهاتون رو🥲
اینکه اینجا سوت و کور نبود، و در نبود من پرچمش رو بالا نگه داشتید خیلی خوشحالم کرد🤌
.
|هموطن|
#قصهی_بینام [پارت بیست و یکم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 شاهین راست میگفت. پول کثیف با کار کثیف فرق نداشت. گاهی فک
پارت بیست و دوم رو تا اندکی دیگه میخونیم!
🙊💕
#قصهی_بینام
[پارت بیست و دوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
کار تحقیقات پرونده جدیتر پیش میرفت. پسرک را زیر نظر داشتیم اما تقریبا مطمئن بودیم کار او نیست. من و فرامرزی یکی یکی با دوستان الهه حرف میزدیم تا به سرنخی برسیم. من مطمئن بودم، قتل الهه اتفاقی نیست. الهه توی یک اتاقک سرویس بهداشتی در بسته، که درش قفل بود کشته شده بود. یعنی یا الهه بعد از چاقو خوردن در را قفل کرده بود، یا قاتل، از بالای در پریده بود بیرون. اولی امکان نداشت، میماند دومی!
بررسی دوربین های پاساژ هم چیزی عایدمان نکرده بود. اما ما دست بردار نبودیم.
وقتهایی که بیرون اداره بودم فکرم آزاد تر بود. با اینکه صحبت با خانوادهی الهه راحت نبود و دیدن گریههای مادرش عذابم میداد، اما هرچه که بود، از بودن توی اداره راحت تر بود.
اصلا انگار دنیا قصد کرده بود به عذاب دادن من. پایم را که میگذاشتم توی اداره، یکی را میدیدم شبیه خودم. بیچاره، خسته. یکی شبیه خودم، با این تفاوت که من مثل اینها گیر نیفتاده بودم.
دانشگاه شروع شده بود. ترم اول. شاهین من را معرفی کرده بود به هومن. نمیدانستم اسم واقعی اش همین است یا نه. فقط یک شماره داشتم و یک اسمِ هومن! از ترسم، از یک کیوسک تلفن با شمارهاش تماس گرفتم. رمزی که شاهین داده بود را گفتم. قرار گذاشت توی یک پارک و به همین سادگی پای من باز شد به فروش مواد مخدر.
نشسته بودم روی نیمکت پارک. تمام تنم داشت میلرزید. اگر یک پلیس از صد متریام رد میشد میفهمید چه مرگم است. زانوهایم میپرید بالا. داشت گریهام میگرفت. اصلا نمیدانستم جنس ها را که بگیرم، قرار است چه غلطی کنم. افتاده بودم توی یک راه یک طرفهی لعنتی. داشتم توی ذهنم همهی اتفاقات را مرور میکردم که بی هوا یکی نشست کنارم. هینِ بلندی گفتم و از جا پریدم. پسر جوانی نشسته بود کنارم. هِدسِتش دور گردنش بود و صدای موسیقیاش انقدر بلند بود که به گوش من هم میرسید. خودم را جمع و جور کردم. همانطور که نگاهش به روبرو بود گفت: سروش تویی!؟
یاد حرف شاهین افتادم "بهشون گفتم اسمت سروشه".
برگشتم سمتش و خواستم بگویم بله که گفت: برگرد اونور احمق. اروم جواب منو بده.
تازه متوجه دوچرخهای که کنارش بود شدم. دست برد و قمقمهاش را برداشت. پا روی پا انداخت و هدستش را گذاشت روی گوشش. صدایش را کم کرد. زیر لب گفت: سروشی؟
مثل خودش رو به رو را نگاه کردم: آ آره.
_پین کد؟
_ شاهینِ مست و ملنگ.
قمقمه را گذاشت سر جایش. پایش را آورد بالا و گذاشت روی زانوی دیگرش تا بند کفشش را مرتب کند. سرپایین گفت: میزارم رو نیمکت بلند شدم برش دار. ۵ تا یه گرمیه. هر بسته رو صَد بده. آخر هفته سیصد ازت میخوام، باقیش سودته. آقا هومن با هیشکی اینطوری نسیه کار نمیکنهها. شاهین سفارشتو کرده. جنساش آقا هومنو نمک گیر کرده!
آب دهانم را قورت دادم. فکرش را هم نمیتوانستم بکنم. هر لحظه منتظر بودم از خواب بیدار شوم. از کابوس وحشتناکی که دستش را گذاشته بود روی گردنم و هِی فشار میداد. انگار توی یک شبِ گرم و دَم دار، بختک افتاده بود روی سینهام و هرچه تقلا میکردم داد بکشم، شدنی نبود. بیدار شدن از آن کابوس وحشتناک، شدنی نبود!
صدایش را شنیدم: بِپا گمشون نکنی! شمارهتو بگو.
نگاهش کردم. غرید: نگام نکن! بگو شمارهتو.
شماره را آرام گفتم. بدون آنکه جایی بنویسد حفظش کرد و بعد بلند شد و سوار دوچرخه شد و رفت.
نفسم را رها کردم. میترسیدم اطرافم را نگاه کنم. همانطور که خیره بودم به حوض خالی وسط پارک با دست چپم کشیدم روی نیمکت. بستههای کوچک آمدند زیر دستم. گرفتمشان توی مشتم و یک قطره اشک از چشمم چکید پایین.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن| 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و سوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
توی ماشین منتظر فرامرزی نشسته بودم. ساعت ۱۰ بود و باید زودتر میرسیدیم جایی که میخواستیم.
پشت فرمان نشسته بودم و با دستم ضرب گرفته بودم روی دنده. در باز شد و فرامرزی خودش را انداخت روی صندلی. نفس نفس زنان گفت: ببخشید، ببخشید، روشن کن بریم!
لبهایم رو روی فشار دادم و استارت زدم. رفتیم محل کار یکی از دوستان الهه. بازبینی فیلم بازجوییاش مشکوکمان کرده بود. سرگرد فرستاده بودمان برای بازجویی در محل. رو به روی ساختمان آژانس هواپیمایی ایستادیم. از پشت شیشه دختر را دیدم. رفتیم داخل.
نشستیم روی صندلی های انتظار. هنوز ما را ندیده بود. جلف تر از روزی بود که آمده بود اداره. از اشکهایی که میگفت کنترلی رویشان ندارد خبری نبود. خط چشم بلندی کشیده بود و رژ لب تیرهاش چهرهاش را زنانه تر کرده بود. فرامرزی سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت: مگه دو سه روز پیش زار نمیزد تو اداره؟ چه چیتان پیتانی کرده! ادم دوستش میمیره انقد زود یادش میره؟!
با آنکه ذهن خودم همان خط ذهنی فرامرزی را دنبال میکرد، اما هنوز مطمئن نبودم. گفتم: شاید محل کارشون گیر میدن به آراستگی. بلاخره آژانس هواپیماییه.
سر گرداند و دخترهای پشت میز را نگاه کرد. انگار رفته بودیم سالن شو. زیر لب گفت: هوم! آره احتمالا.
داشتیم حرف میزدیم که یکی از دخترهای پشت میز گفت: بفرمایید آقایون، در خدمتم.
فرامرزی گفت: ممنون خانوم، ما با همکارتون کار داشتیم.
دختر پشت پلکی نازک کرد: آها! باشه.
مراجعه کننده که از روی صندلی رو به روی سارا، دوست الهه بلند شد، با فرامرزی رفتیم سمتش.
هنوز نگاهمان نکرده بود و سرش توی کامپیوتر بود. گفت: ببخشید لطف کنید به همکارا مراجعه کنید من کار ثبتم هنوز تموم نشده.
بی توجه نشستم روی صندلی. سرش را آورد بالا و گفت: عرض کردم خدمتتون که..
بین حرفش جاکارتی ام را باز کردم و کارتم را گرفتم جلویش. نگاهش را بین من و فرامرزی چرخاند. تای ابرویش را برد بالا و گفت: بفرمایید!؟
گفتم: میخواستیم چند دقیقهای باهاتون صحبت کنیم، اینجا راحتید یا جای دیگه؟
سعی میکرد آرام باشد. این را از دستهای لرزان و صورت بیخیالش میشد فهمید. گفت: من که تو اداره پلیس حرفامو زدم. گفتن دیگه مشکلی نیست.
سر تکان دادم: یه گپ دوستانه ست، برای پیدا کردن قاتل دوستتون! تمایلی به این کار ندارید؟
منتظر بودم یاداوری قتل الهه منقلبش کند اما نشد. خودش را روی صندلی جمع و جور کرد: حرفای من اگه میخواست کمک کنه میکرد.
فرامرزی خواست حالیاش کند دلبخواهی نیست: خانوم همینجا صحبت کنیم باهاتون یا جای دیگه مدنظرتونه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن| 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و سوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
توی ماشین منتظر فرامرزی نشسته بودم. ساعت ۱۰ بود و باید زودتر میرسیدیم جایی که میخواستیم.
پشت فرمان نشسته بودم و با دستم ضرب گرفته بودم روی دنده. در باز شد و فرامرزی خودش را انداخت روی صندلی. نفس نفس زنان گفت: ببخشید، ببخشید، روشن کن بریم!
لبهایم رو روی فشار دادم و استارت زدم. رفتیم محل کار یکی از دوستان الهه. بازبینی فیلم بازجوییاش مشکوکمان کرده بود. سرگرد فرستاده بودمان برای بازجویی در محل. رو به روی ساختمان آژانس هواپیمایی ایستادیم. از پشت شیشه دختر را دیدم. رفتیم داخل.
نشستیم روی صندلی های انتظار. هنوز ما را ندیده بود. جلف تر از روزی بود که آمده بود اداره. از اشکهایی که میگفت کنترلی رویشان ندارد خبری نبود. خط چشم بلندی کشیده بود و رژ لب تیرهاش چهرهاش را زنانه تر کرده بود. فرامرزی سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت: مگه دو سه روز پیش زار نمیزد تو اداره؟ چه چیتان پیتانی کرده! ادم دوستش میمیره انقد زود یادش میره؟!
با آنکه ذهن خودم همان خط ذهنی فرامرزی را دنبال میکرد، اما هنوز مطمئن نبودم. گفتم: شاید محل کارشون گیر میدن به آراستگی. بلاخره آژانس هواپیماییه.
سر گرداند و دخترهای پشت میز را نگاه کرد. انگار رفته بودیم سالن شو. زیر لب گفت: هوم! آره احتمالا.
داشتیم حرف میزدیم که یکی از دخترهای پشت میز گفت: بفرمایید آقایون، در خدمتم.
فرامرزی گفت: ممنون خانوم، ما با همکارتون کار داشتیم.
دختر پشت پلکی نازک کرد: آها! باشه.
مراجعه کننده که از روی صندلی رو به روی سارا، دوست الهه بلند شد، با فرامرزی رفتیم سمتش.
هنوز نگاهمان نکرده بود و سرش توی کامپیوتر بود. گفت: ببخشید لطف کنید به همکارا مراجعه کنید من کار ثبتم هنوز تموم نشده.
بی توجه نشستم روی صندلی. سرش را آورد بالا و گفت: عرض کردم خدمتتون که..
بین حرفش جاکارتی ام را باز کردم و کارتم را گرفتم جلویش. نگاهش را بین من و فرامرزی چرخاند. تای ابرویش را برد بالا و گفت: بفرمایید!؟
گفتم: میخواستیم چند دقیقهای باهاتون صحبت کنیم، اینجا راحتید یا جای دیگه؟
سعی میکرد آرام باشد. این را از دستهای لرزان و صورت بیخیالش میشد فهمید. گفت: من که تو اداره پلیس حرفامو زدم. گفتن دیگه مشکلی نیست.
سر تکان دادم: یه گپ دوستانه ست، برای پیدا کردن قاتل دوستتون! تمایلی به این کار ندارید؟
منتظر بودم یاداوری قتل الهه منقلبش کند اما نشد. خودش را روی صندلی جمع و جور کرد: حرفای من اگه میخواست کمک کنه میکرد.
فرامرزی خواست حالیاش کند دلبخواهی نیست: خانوم همینجا صحبت کنیم باهاتون یا جای دیگه مدنظرتونه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن| 🌱