#قصهی_بینام
[پارت بیست و سوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
توی ماشین منتظر فرامرزی نشسته بودم. ساعت ۱۰ بود و باید زودتر میرسیدیم جایی که میخواستیم.
پشت فرمان نشسته بودم و با دستم ضرب گرفته بودم روی دنده. در باز شد و فرامرزی خودش را انداخت روی صندلی. نفس نفس زنان گفت: ببخشید، ببخشید، روشن کن بریم!
لبهایم رو روی فشار دادم و استارت زدم. رفتیم محل کار یکی از دوستان الهه. بازبینی فیلم بازجوییاش مشکوکمان کرده بود. سرگرد فرستاده بودمان برای بازجویی در محل. رو به روی ساختمان آژانس هواپیمایی ایستادیم. از پشت شیشه دختر را دیدم. رفتیم داخل.
نشستیم روی صندلی های انتظار. هنوز ما را ندیده بود. جلف تر از روزی بود که آمده بود اداره. از اشکهایی که میگفت کنترلی رویشان ندارد خبری نبود. خط چشم بلندی کشیده بود و رژ لب تیرهاش چهرهاش را زنانه تر کرده بود. فرامرزی سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت: مگه دو سه روز پیش زار نمیزد تو اداره؟ چه چیتان پیتانی کرده! ادم دوستش میمیره انقد زود یادش میره؟!
با آنکه ذهن خودم همان خط ذهنی فرامرزی را دنبال میکرد، اما هنوز مطمئن نبودم. گفتم: شاید محل کارشون گیر میدن به آراستگی. بلاخره آژانس هواپیماییه.
سر گرداند و دخترهای پشت میز را نگاه کرد. انگار رفته بودیم سالن شو. زیر لب گفت: هوم! آره احتمالا.
داشتیم حرف میزدیم که یکی از دخترهای پشت میز گفت: بفرمایید آقایون، در خدمتم.
فرامرزی گفت: ممنون خانوم، ما با همکارتون کار داشتیم.
دختر پشت پلکی نازک کرد: آها! باشه.
مراجعه کننده که از روی صندلی رو به روی سارا، دوست الهه بلند شد، با فرامرزی رفتیم سمتش.
هنوز نگاهمان نکرده بود و سرش توی کامپیوتر بود. گفت: ببخشید لطف کنید به همکارا مراجعه کنید من کار ثبتم هنوز تموم نشده.
بی توجه نشستم روی صندلی. سرش را آورد بالا و گفت: عرض کردم خدمتتون که..
بین حرفش جاکارتی ام را باز کردم و کارتم را گرفتم جلویش. نگاهش را بین من و فرامرزی چرخاند. تای ابرویش را برد بالا و گفت: بفرمایید!؟
گفتم: میخواستیم چند دقیقهای باهاتون صحبت کنیم، اینجا راحتید یا جای دیگه؟
سعی میکرد آرام باشد. این را از دستهای لرزان و صورت بیخیالش میشد فهمید. گفت: من که تو اداره پلیس حرفامو زدم. گفتن دیگه مشکلی نیست.
سر تکان دادم: یه گپ دوستانه ست، برای پیدا کردن قاتل دوستتون! تمایلی به این کار ندارید؟
منتظر بودم یاداوری قتل الهه منقلبش کند اما نشد. خودش را روی صندلی جمع و جور کرد: حرفای من اگه میخواست کمک کنه میکرد.
فرامرزی خواست حالیاش کند دلبخواهی نیست: خانوم همینجا صحبت کنیم باهاتون یا جای دیگه مدنظرتونه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن| 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و سوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
توی ماشین منتظر فرامرزی نشسته بودم. ساعت ۱۰ بود و باید زودتر میرسیدیم جایی که میخواستیم.
پشت فرمان نشسته بودم و با دستم ضرب گرفته بودم روی دنده. در باز شد و فرامرزی خودش را انداخت روی صندلی. نفس نفس زنان گفت: ببخشید، ببخشید، روشن کن بریم!
لبهایم رو روی فشار دادم و استارت زدم. رفتیم محل کار یکی از دوستان الهه. بازبینی فیلم بازجوییاش مشکوکمان کرده بود. سرگرد فرستاده بودمان برای بازجویی در محل. رو به روی ساختمان آژانس هواپیمایی ایستادیم. از پشت شیشه دختر را دیدم. رفتیم داخل.
نشستیم روی صندلی های انتظار. هنوز ما را ندیده بود. جلف تر از روزی بود که آمده بود اداره. از اشکهایی که میگفت کنترلی رویشان ندارد خبری نبود. خط چشم بلندی کشیده بود و رژ لب تیرهاش چهرهاش را زنانه تر کرده بود. فرامرزی سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت: مگه دو سه روز پیش زار نمیزد تو اداره؟ چه چیتان پیتانی کرده! ادم دوستش میمیره انقد زود یادش میره؟!
با آنکه ذهن خودم همان خط ذهنی فرامرزی را دنبال میکرد، اما هنوز مطمئن نبودم. گفتم: شاید محل کارشون گیر میدن به آراستگی. بلاخره آژانس هواپیماییه.
سر گرداند و دخترهای پشت میز را نگاه کرد. انگار رفته بودیم سالن شو. زیر لب گفت: هوم! آره احتمالا.
داشتیم حرف میزدیم که یکی از دخترهای پشت میز گفت: بفرمایید آقایون، در خدمتم.
فرامرزی گفت: ممنون خانوم، ما با همکارتون کار داشتیم.
دختر پشت پلکی نازک کرد: آها! باشه.
مراجعه کننده که از روی صندلی رو به روی سارا، دوست الهه بلند شد، با فرامرزی رفتیم سمتش.
هنوز نگاهمان نکرده بود و سرش توی کامپیوتر بود. گفت: ببخشید لطف کنید به همکارا مراجعه کنید من کار ثبتم هنوز تموم نشده.
بی توجه نشستم روی صندلی. سرش را آورد بالا و گفت: عرض کردم خدمتتون که..
بین حرفش جاکارتی ام را باز کردم و کارتم را گرفتم جلویش. نگاهش را بین من و فرامرزی چرخاند. تای ابرویش را برد بالا و گفت: بفرمایید!؟
گفتم: میخواستیم چند دقیقهای باهاتون صحبت کنیم، اینجا راحتید یا جای دیگه؟
سعی میکرد آرام باشد. این را از دستهای لرزان و صورت بیخیالش میشد فهمید. گفت: من که تو اداره پلیس حرفامو زدم. گفتن دیگه مشکلی نیست.
سر تکان دادم: یه گپ دوستانه ست، برای پیدا کردن قاتل دوستتون! تمایلی به این کار ندارید؟
منتظر بودم یاداوری قتل الهه منقلبش کند اما نشد. خودش را روی صندلی جمع و جور کرد: حرفای من اگه میخواست کمک کنه میکرد.
فرامرزی خواست حالیاش کند دلبخواهی نیست: خانوم همینجا صحبت کنیم باهاتون یا جای دیگه مدنظرتونه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن| 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و سوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
توی ماشین منتظر فرامرزی نشسته بودم. ساعت ۱۰ بود و باید زودتر میرسیدیم جایی که میخواستیم.
پشت فرمان نشسته بودم و با دستم ضرب گرفته بودم روی دنده. در باز شد و فرامرزی خودش را انداخت روی صندلی. نفس نفس زنان گفت: ببخشید، ببخشید، روشن کن بریم!
لبهایم رو روی فشار دادم و استارت زدم. رفتیم محل کار یکی از دوستان الهه. بازبینی فیلم بازجوییاش مشکوکمان کرده بود. سرگرد فرستاده بودمان برای بازجویی در محل. رو به روی ساختمان آژانس هواپیمایی ایستادیم. از پشت شیشه دختر را دیدم. رفتیم داخل.
نشستیم روی صندلی های انتظار. هنوز ما را ندیده بود. جلف تر از روزی بود که آمده بود اداره. از اشکهایی که میگفت کنترلی رویشان ندارد خبری نبود. خط چشم بلندی کشیده بود و رژ لب تیرهاش چهرهاش را زنانه تر کرده بود. فرامرزی سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت: مگه دو سه روز پیش زار نمیزد تو اداره؟ چه چیتان پیتانی کرده! ادم دوستش میمیره انقد زود یادش میره؟!
با آنکه ذهن خودم همان خط ذهنی فرامرزی را دنبال میکرد، اما هنوز مطمئن نبودم. گفتم: شاید محل کارشون گیر میدن به آراستگی. بلاخره آژانس هواپیماییه.
سر گرداند و دخترهای پشت میز را نگاه کرد. انگار رفته بودیم سالن شو. زیر لب گفت: هوم! آره احتمالا.
داشتیم حرف میزدیم که یکی از دخترهای پشت میز گفت: بفرمایید آقایون، در خدمتم.
فرامرزی گفت: ممنون خانوم، ما با همکارتون کار داشتیم.
دختر پشت پلکی نازک کرد: آها! باشه.
مراجعه کننده که از روی صندلی رو به روی سارا، دوست الهه بلند شد، با فرامرزی رفتیم سمتش.
هنوز نگاهمان نکرده بود و سرش توی کامپیوتر بود. گفت: ببخشید لطف کنید به همکارا مراجعه کنید من کار ثبتم هنوز تموم نشده.
بی توجه نشستم روی صندلی. سرش را آورد بالا و گفت: عرض کردم خدمتتون که..
بین حرفش جاکارتی ام را باز کردم و کارتم را گرفتم جلویش. نگاهش را بین من و فرامرزی چرخاند. تای ابرویش را برد بالا و گفت: بفرمایید!؟
گفتم: میخواستیم چند دقیقهای باهاتون صحبت کنیم، اینجا راحتید یا جای دیگه؟
سعی میکرد آرام باشد. این را از دستهای لرزان و صورت بیخیالش میشد فهمید. گفت: من که تو اداره پلیس حرفامو زدم. گفتن دیگه مشکلی نیست.
سر تکان دادم: یه گپ دوستانه ست، برای پیدا کردن قاتل دوستتون! تمایلی به این کار ندارید؟
منتظر بودم یاداوری قتل الهه منقلبش کند اما نشد. خودش را روی صندلی جمع و جور کرد: حرفای من اگه میخواست کمک کنه میکرد.
فرامرزی خواست حالیاش کند دلبخواهی نیست: خانوم همینجا صحبت کنیم باهاتون یا جای دیگه مدنظرتونه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@Hamvataan 🌱
سوال بعدیتون راجع به پوسترهای قهرمان من بود.
بعد از مدددتها مجددا قراره چاپ بشن پوسترها،
اگر میخواید میتونید ثبت سفارش کنید.
قیمت و شرایط رو براتون همینجا میگذارم🌱❤️
پک پوستر رنگی "قهرمان من" ، مجموعهای از عکسهای قهرمانهای واقعی🇮🇷
•دوازده پوستر مربعی (حدودا ۹.۵*۹.۵)
•هشت پوستر سایز آ۶
عکس کسایی که بهشون افتخار میکنی رو بچسبون به دیوار اتاقت🦋❤️
قیمت پَک: ۱۳۵ هزار تومآن
@hamvatanshop 🌱
پک پوستر سیاه سفید "قهرمان من" ، مجموعهای از عکسهای قهرمانهای واقعی❤️
•دوازده پوستر سایز آ۶
عکس کسایی که بهشون افتخار میکنی رو بچسبون به دیوار اتاقت😍🦋
قیمت پَک: ۱۱۵ هزار تومآن
@hamvatanshop 🌱