سوال بعدیتون راجع به پوسترهای قهرمان من بود.
بعد از مدددتها مجددا قراره چاپ بشن پوسترها،
اگر میخواید میتونید ثبت سفارش کنید.
قیمت و شرایط رو براتون همینجا میگذارم🌱❤️
پک پوستر رنگی "قهرمان من" ، مجموعهای از عکسهای قهرمانهای واقعی🇮🇷
•دوازده پوستر مربعی (حدودا ۹.۵*۹.۵)
•هشت پوستر سایز آ۶
عکس کسایی که بهشون افتخار میکنی رو بچسبون به دیوار اتاقت🦋❤️
قیمت پَک: ۱۳۵ هزار تومآن
@hamvatanshop 🌱
پک پوستر سیاه سفید "قهرمان من" ، مجموعهای از عکسهای قهرمانهای واقعی❤️
•دوازده پوستر سایز آ۶
عکس کسایی که بهشون افتخار میکنی رو بچسبون به دیوار اتاقت😍🦋
قیمت پَک: ۱۱۵ هزار تومآن
@hamvatanshop 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و چهارم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
دختر تکانی در جایش خورد و اطرافش را نگاه کرد.
آب دهانش را قورت داد و گفت: اگه اصرار دارید میتونیم بیرون صحبت کنیم.
فرامرزی دستش را گذاشت روی میز: آفرین! اصرار داریم!
دختر بعد از صحبت با اتاق رئیس و احتمالا هماهنگی برای مرخصی ساعتی همراهمان از آژانس آمد بیرون.
دستش را گرفت سمت انتهای خیابان و گفت: یه کافهی کوچیک اونجا هست میتونیم بریم اونجا
فرامزی مرا نگاه کرد. پوزخند زد: خانوم توجیهن جناب سروان؟! پیک نیک میریم یا بازجویی؟!
با ابروهای بالا سرفته فرامرزی را نگاه کردم. لباس شخصی تنمان بود و درجه مشخص نبود.
از نگاه هراسان دختر که خیابان را میپایید استفاده کرد و چشمکی زد. سر تکان دادم و گفتم: ماشین هست، اگر راحت نیستید همینجا تو این پارک بغل خوبه.
دختر گفت: بریم پس همین پارک.
نشستیم دور یک میز شطرنج قدیمی بین درختها. گفت: بفرمایید. من همهچیو بهتون گفتم اما حالا که اصرار میکنید بگید چی باید بگم؟
فرامرزی دستهایش را توی هم گره کرد و گفت: گفتید رابطهی الهه و فرزاد جدی بوده و همدیگه رو دوست داشتن درسته؟
فقط سر تکان داد.
گفتم: یه جا از صحبتهاتون گفتید الهه عاشق فرزاد نبود، ولی اونو یه ادم متعادل برای زندگی میدید.
کلافه جواب داد: بله، الان چیزایی که من گفتم رو دارید به خودم میگید؟!
دستم را اوردم بالا تا ارام باشد. گفتم: تو بازجویی بین حرفهاتون، وقتی ازتون میپرسن تو زندگی الهه مشکلی وجود داشته یا نه، شما جواب میدید الهه دانشگاهش رو میرفت، خانوادهی خوب داشت، عشقش برگشته بود، چرا باید مشکلی وجود داشته تو زندگیش!؟
سکوت کرد. گفتم: گفتید الهه عاشق فرزاد نبود و اینجا از برگشت عشق حرف زدید. کروم عشق؟!
خندهای کرد: ای بابا! منو از کار و زندگی انداختید که بگید فرزاد عشقش بوده یا پارتنرش یا دوست پسرش یا نامزدش؟ چه فرقی میکنه! الان بحث اینه که اونا عاشق هم بودن یا نه؟!
فرامرزی دستش را کوبید روی پرونده: نه خانم، بحث اینه که آقای فرزاد رستمی هیچ جا نبودن که بخوان برگردن. طی صحبتهای خودشون هم گفتن هیچوقت دوری یا کدورتی وجود نداشته بینشون و مرحومه. پس واژهی برگشتِ عشق اینجا معنایی نداره..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت بیست و پنجم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
رنگ دختر پریده بود، بدتر شد. حتم داشتم چیزهایی میداند. این پنهانکاری بیش از حدش، داشت مطمئنم میکرد خبرهایی که میداند، بیشتر از اخبار شخصیست.
گفت: من حرفام همونایی بود که گفتم آقایون.
صدایش میلرزید اما تمام تلاشش را میکرد بی خط و خش صحبت کند. ادامه داد: شما هم چیزی پیدا نکردید، برای اینکه خودتون رو توجیه کنید افتادید دنبال دوتا جملهی پس و پیش. الانم اگر حرفی برای زدن داشتید تو پارک با من صحبت نمیکردید، دستبند به دست میبردید کلانتری!
از روی صندلی بلند شد و گفت: روزتون بخیر.
و از مسیری که امده بودیم از پارک بیرون رفت.
علی زیر لب چیزی گفت و بلند شد تا برود دنبالش. مچش را گرفتم: بشین. ما وظیفهمون تا همینجا بود.
دستش را سمت دختر گرفت و گفت: این از ترس اینکه نریم جلوتر اینطوری کرد! از ترس اینکه بیشتر نپرسیم. یه گوشمالی ببینه نُطقش باز میشه.
سر بالا انداختم: ما تا همینجا باید میومدیم علی. بیشترش با سرگرده! بریم.
با اکراه بلند شد و همراهم آمد. رفتیم سمت اداره. نشسته بودیم توی ماشین و فرامرزی پشت فرمان بود. آرنجم را تکیه داده بودم به پنجره و بیرون را نگاه میکردم. برگشتم سمتش و گفتم: چرا میگی سروان؟! من سروانم؟!
تک خندهای کرد و گفت: کلاس داره اخه!
سری به تاسف تکان دادم: سرگرد حسنی بفهمه کلاس رو نشونت میده!
خندید و چیزی نگفت. تا اداره ماشین ساکت بود. از همان راه خواستیم برویم اتاق محمد که جلسه داشت. رفتیم دپارتمان خودمان. آقا یوسف که از دور دید برگشتیم، با یک سینی چای و یک پیشدستی بیسکوییت آمد سمتمان. چای را تعارف کرد. پیشدستی بیسکوییت را برداشت و مستاصل نگاهمان کرد: کجا بزارم اینو؟!
فرامرزی دستش را برد جلو و پنج، شش تا بیسکوییت برداشت و گفت: من همین بسمه، بقیه رو بذار رو میز طاهری.
آقا یوسف چپ چپ نگاهش کرد و پیشدستی نیمه خالی را گذاشت روی میز من و همانطور که زیر لب غرغر میکرد، رفت.
چای به نصفه نرسیده بود که تلفن روی میز من زنگ خورد. جواب دادم. محمد بود.
_برگشتید طاهری؟ چه خبر؟
گفتم: بله آقا، اومدیم دم اتاقتون گزارش بدیم جلسه داشتید. الان پشت گوشی بگم خدمتتون؟
جواب داد: نه بیا اتاقم.
فرامرزی ایستاده بود و از بالای پارتیشن بین میز من و خودش، من را نگاه میکرد.
گفتم: خودم بیام آقا؟
گفت: آره منتظرم. و تماس را قطع کرد.
فرامرزی گفت: سرگرد بود؟ چی گفت؟ چرا نگفتی بهش؟
همانطوری که بلند میشدم جواب دادم: گفت برم اتاقش.
با ابروهای بالا رفته گفت: خودت فقط؟! من نیام؟
شانه بالا انداختم: اره گفت من برم.. تو خسته ای، استراحت کن ناهارو بزن تا بعد بریم سر باقی کارا.
و منتظرش نماندم و رفتم سمت اتاق محمد.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت بیست و ششم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
از دپارتمان رفتم بیرون. مطمئن بودم کارد به فرامرزی بزنی خونش در نمیآید. هم درجه بودیم ولی سابقهاش از من بیشتر بود. سرش پر بود از سودای پیشرفت و ترفیع! اما پیش چشمش من داشتم میرفتم جلوتر.
رسیدم به اتاق محمد و در زدم. گفت: بیا تو.
رفتم داخل و احترام گذاشتم. دست به سینه ایستاده بود کنار پنجره و بیرون را نگاه میکرد.
گفتم: سلام قربان.
برگشت سمتم و سر تکان داد. زیر لب سلامِ ریزی گفت.
گفتم: رفتیم آقا. دختره به نظر ترسیده میومد. اصلا هول کرد وقتی ما رو دید. اما چیزی نگفت. چون حکم نداشتیم و نیاورده بودیمش اداره یکم خیالش راحت بود و زود رفت. حس میکرد دستمون خالیه. ولی من احساس میکنم چیزایی میدونه و نمیگه!
سر تکان داد: قطعا یه چیزایی میدونه. میخوام زیر نظر بگیریدش. تو و فرامرزی. فعلا نمیتونم دسترسی برای شنود بگیرم. میگن مدارک کمه برا شنود. ولی شما حواستون باید بهش باشه. باقی کارهای پرونده رو بسپرید به بقیه بچهها. زوم بشید رو این ماجرا.
تند سر تکان دادم: چشم قربان. حتما.
نفس عمیقی کشید: میتونی بری.
احترام گذاشتم و عقب عقب از اتاق رفتم بیرون.
از پله ها میآمدم پایین که گوشی دوبار توی جیبم لرزید. دو پیام جدید. اولی دانیال بود: از خورشید فروزان به ستارهی سهیل، کجایی؟ یادی از فقیر فقرا کن.
دلم برایش تنگ شده بود. از وقتی با دنیا رفته بودیم خرید دوربین خیالم راحت تر شده بود! احساس میکردم عشقِ زودگذرِ من از سرش افتاده.
جواب ندادم. گذاشتم تا بعد از ساعت کاری به دانیال زنگ بزنم.
رسیده بودم دپارتمان خودمان. رفتم سراغ پیام دوم. یک شمارهی ناشناس و یک پیامِ آشنا! "در اولین فرصت تماس بگیر".
تنم یخ کرده بود. دست دیگرم را مُشت کردم.
صدای محمد را از پشت سرم شنیدم: یادمان این پوشه رو هم بده به بچههای کامپیوتر.
پریدم از جا. گوشی را اوردم پایین. محمد با مکث نگاهم کرد. آب دهانم را قورت دادم. سرش را به معنای "چیشده" تکان داد. پوشه را از دستش گرفتم و گفتم: بله آقا. چشم. و از تیررس نگاهش دور شدم و وارد بخش شدم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بچهها
فردا قراره بریم برای چاپ پوسترهای هدیه به موکب🌱
اگه میخواید شرکت کنید، جا نمونید!
.