در میان دو صفحهٔ موازی آبی رنگ نشستهام. یک آبی که گلدار و نرم است، قالی شش متری صحن آقاست. آبی دیگر، آسمان بالای صحن است. مستطیل آبی بزرگ، باد و بخارهای خود را صرف شباهت به قالیها میکند و چند تکه ابر پنبهای در امتداد گلهای سرخ زیر پایم، در حاشیهٔ خود قرار میدهد. اگر چشم آسمان به حوض و فوارهٔ وسط صحن بیفتد، بعید نیست که ابرکها را به گریه بیندازد و ما را به سیل!
لابهلای غبطههای عرش به فرش، اذانی که از گلدستههای گوهرشاد شنیده میشود، در نقش صلواتهای آخر دعوا وارد میشود. با حی علی الصلاة مؤذن که به سمت قبله میایستم، گنبد را قبل خود مییابم. حالا مافوق تمام این صحبتها که میگوید {امام همهجا حضور دارد}، {بارگاه امام قلب مؤمن است} و {امام در قلبهای شکسته است}، نماز خواندنم در گوهرشاد مقدمهٔ فهم این میشود که برای رفتن به سمت خدا و راه یافتن به سمت خانهٔ امن حضرت دوست، نیاز به دست گرمی دارم که گاهی بر شانهام بکوبد و آگاهم کند و گاهی به طرف طریق درست هلم دهد.
صاحبْ خانه سلام!
قربانتان شوم؛ با شنیدن اسمتان به اندازهٔ تک تک حبه قندهای چایخانهتان، قند در دلم آب میشود. چه آن قندهایی که زائران تناول کردهاند و چه آنهایی که قرار است تناول کنند.
میخواهم بگویم که ارادت قلب و عروق ما به شما در چنین حدی مایل به بینهایت است. اگر میگویید کم است بگذارید به حاصل ضرب قطرات آب حوض و فوارهها در تعداد موزاییک صحنها، به توان لنگ کفش تمام زائرانت در کفشداریها متوسل شوم.
اینها که گفتم برای این است که به خادمان زحمتکش چایخانهتان بگویید اگر چند مشت قند در جیبهایم جا میکنم سندی بر گرسنه بودنم نیست. برای این است که وقتی به خانه برگشتم و قندهای شما را با چای همراه کردم تا خستگی راه دراز را از تن در کنم، فراموشم نشود که ما بر سر سفرهٔ ولایت شماییم.
اگر سفارش کنيد خادمها مانع کارم نشوند خیلی خوب است؛ مثل بار قبل نشود که خادم بخش نذورات بگوید بيشتر از یک بسته نبات تبرکی به کسی نمیدهیم که به همه برسد. آقا راستش میترسم یک بسته نبات نیموجبی از خانهتان، برای شیرین کردن خُلق ترش و اوقات تلخم کافی نباشد. کار و حال اين روزهایم بیشتر از ریشهٔ پریشان فرشهایت به هم گره خورده و همین احوال، نیازمندی ما به شما و حرم و نباتتان را بیشتر ميکند. البت اسمـتان، رسمـتان، یادتان و هرچه ما را به یاد شما میاندازد از تمام قند و نباتهای عالم شیرینتر است. براي همین ازتان میخواهم با محبت و لطفتان، در حلاوت نگاه خود غرق و سفرهنشین دائم این دربارم کنید.
مشاهدات من میگوید در حال حاضر کوچههای زیادی هستند که با غم و شادی اهالی خود غریبه اند. دیگر کمتر کسی سبزیهای آشش را جلوی درب حیاط پاک میکند. و این یعنی مکتب زنانی که عصر به عصر، کوچه را محفل غیبت و صحبتهایشان میکردند در حال شکست و انقراض است. فیالواقع دیوار حرف و صداها را بلعیده. حتی حرفهایی که سهم گوش کوچه بود را هم بلعیده. وقتی دست نیازمند این مکتب رو به افول را به سمت خود دراز دیدم، درنگ بیهوده و چادر گلدار روی سرم بود. حلقهی زنان چادر بر سر، به حلقهی انسانهای شلوغ و باصفای انتهای کلاس بیشباهت نبود و شاید همین شباهت باعث شد زودتر از تصور خودم و شاید آنها، قاطی حرفهایشان شوم و سردربیاورم از راز قیمهها و کیفیت پارک دوبل و غلظت رب گوجههای خانگیشان.
به گونهای که روح چندین تراپیست مثبت مَسلک در من حلول کرده باشد تا خودم را از مستطیل امنم خارج کنم، تخت نرمم را به مقصد سجادهی نرمتری ترک کردم. سجاده سبز بود و مخملی، با ابعاد احتمالی شصت سانتی متر در یک متر. نه تنها از ابعاد، بلکه از تمام ویژگیهایش مشخص است که با یک متاع خاص روبهروایم. همین که خودمان ترجیح میدهیم خشک و خالی با خدا سلام علیک کنیم و مهمانهای نیمه خمیدهمان، با این تحفهی سبز مهمان ملکوت و ملائک هم شوند، خود گویای ارزش آن در خانهی ماست. تداخل زمانی پیدا کردن سجاده از کشوهای جنوب غرب کمد دیواری، با صدای اذان نشانهی خوبی ست که در نماز امروز یک حالی به خودم و یک پزی به فرشتههای مقرب بدهم. حدس میزنم وقتی فرشتهها از آتش حسادتشان به من، بهشت را جهنم کردهاند، من احساس کسی را داشته باشم که با دور زدن روزمرههاش توانسته برای اولین بار پا به جزیرهای سبز و ناشناخته بگذارد. آب و هوای جزیره آنقدر خوب است که میتوانم بیشتر از همیشه ضالینهایم را کش بدهم.