مشاهدات من میگوید در حال حاضر کوچههای زیادی هستند که با غم و شادی اهالی خود غریبه اند. دیگر کمتر کسی سبزیهای آشش را جلوی درب حیاط پاک میکند. و این یعنی مکتب زنانی که عصر به عصر، کوچه را محفل غیبت و صحبتهایشان میکردند در حال شکست و انقراض است. فیالواقع دیوار حرف و صداها را بلعیده. حتی حرفهایی که سهم گوش کوچه بود را هم بلعیده. وقتی دست نیازمند این مکتب رو به افول را به سمت خود دراز دیدم، درنگ بیهوده و چادر گلدار روی سرم بود. حلقهی زنان چادر بر سر، به حلقهی انسانهای شلوغ و باصفای انتهای کلاس بیشباهت نبود و شاید همین شباهت باعث شد زودتر از تصور خودم و شاید آنها، قاطی حرفهایشان شوم و سردربیاورم از راز قیمهها و کیفیت پارک دوبل و غلظت رب گوجههای خانگیشان.
به گونهای که روح چندین تراپیست مثبت مَسلک در من حلول کرده باشد تا خودم را از مستطیل امنم خارج کنم، تخت نرمم را به مقصد سجادهی نرمتری ترک کردم. سجاده سبز بود و مخملی، با ابعاد احتمالی شصت سانتی متر در یک متر. نه تنها از ابعاد، بلکه از تمام ویژگیهایش مشخص است که با یک متاع خاص روبهروایم. همین که خودمان ترجیح میدهیم خشک و خالی با خدا سلام علیک کنیم و مهمانهای نیمه خمیدهمان، با این تحفهی سبز مهمان ملکوت و ملائک هم شوند، خود گویای ارزش آن در خانهی ماست. تداخل زمانی پیدا کردن سجاده از کشوهای جنوب غرب کمد دیواری، با صدای اذان نشانهی خوبی ست که در نماز امروز یک حالی به خودم و یک پزی به فرشتههای مقرب بدهم. حدس میزنم وقتی فرشتهها از آتش حسادتشان به من، بهشت را جهنم کردهاند، من احساس کسی را داشته باشم که با دور زدن روزمرههاش توانسته برای اولین بار پا به جزیرهای سبز و ناشناخته بگذارد. آب و هوای جزیره آنقدر خوب است که میتوانم بیشتر از همیشه ضالینهایم را کش بدهم.
همکاری یک صبح خیس زمستانی با بخاری و لحافهای سنگین مادربزرگ، تعادل دمایی دلچسبی را رقم زده بود. میشد علت غیبت یک ساعتهی مادربزرگ را حدس زد. خوشحال بودم و سعی میکردم مثبت فکر کنم تا وقتی چشمم به سمت شعلههای نارنجی بخاری باز میشود، قابلمهی دستهدار پر از آش روی آن را هم ببینم و گیرندههای بویاییام خبر شوند و فریاد بزنند: تازه سنگک هم داریم!
صبحانهی موردعلاقهام محصول معطلی نیم ساعتهی مادربزرگ در صف مغازهی حیدر آشی و همان میزان انتظار، در صف سنگک میرزا بود. تاریخ در حال تکرار یک سکانس دلنشین برای من بود و پیازداغهای شیرین و لزج تنها عاملی بودند که با خوشحالی من موافق نبودند.
من اهمیت کار تیمی را بار اول وقتی فهمیدم که تکهای سنگک را ابتدا مثل پارو در آش و بعد در دهان فرو بردم. بیشک دستان زمخت و گرمادیدهی حیدر آشی و میرزا، تکههای پازلی بودند که یکدیگر را به بهترین نحو کامل میکردند. البته گاهی به بهانهی وقف پیازداغهایم به ظرف دایی، خاله، یا مامان، از قابلمهی دستهدار، آش بیشتری را میخواستم؛ تا چند قاشق را بدون نان امتحان کنم و مثل همیشه به حیدر آشی نمرهی بیست بدهم و او را آشپز برتر در سطح ذهن خودم، شهر و کل تاریخ معرفی کنم.
در یک سکانس تکراریتر، پدربزرگ با پاس دادن لقمهی توی دهانش به لپهای راست و چپ، داستان موفقیت و تمایز این آش را تعریف کرد. و من حفظ شده بودم که آشپز برتر ذهنم، وقتی به عنوان سرباز به جبهه اعزام میشود، رزمندهها میبینند که از جنگ چیزی نمیداند. برای همین به آشپزخانه میفرستنش. و همین میشود نقطهی عطف زندگی حیدر آشی و کشف فرمولاسیون اسرارآمیز آشهایش.
هنگامی که همه توانستهاند با نان، آخرین مولکولهای خوشمزهی آش را از پیالههایشان جدا کنند، مادربزرگ خدا را شکر، و سفره را جمع میکند. اما من مجبورم به اینکه هنوز خوابم میآید تمارض کنم تا با تکیه به لحافهای تا شده، به نقطهای نامشخص زل بزنم و به نقطهی عطف زندگی خودم فکر کنم...
از حقارت دنیا ست که نمیتوانم دریا را با خود به خانه ببرم. اگر میشد؛ مادامی که غم به رویم لشکر میکشید به دریا پناه میبردم. من دیوارهای اتاقم را آبی کردهام تا هربار چشمم به رنگش میافتد، خود را میهمان ساحل ببینم و غمهایم را لابهلای موجها دفن کنم. وقتی ساحل میزبان است پنجره را باز میکنم، اما پردهی حریر سفیدش را کنار نمیزنم. نسیم مثل شانهای، آرام در میان زلف حریر سرازیر میشود. در میان تیکتیکهای ساعت، چای مینوشم و به قاب عکسهای میان امواج نامرئی دیوار، چشم میدوزم. حالا دریا همینجاست و من از تمام عروس دریاییها خوشبختترم.