eitaa logo
حَنـاف
62 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاسه‌ی شعرِ من از دست تو افتاد و شکست! ‏عاشقان، فرصت خوبیست غزل جمع کنید ... ناشناس: https://daigo.ir/secret/21083926538 شناس: @hana_n_109
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همکاری یک صبح خیس زمستانی با بخاری و لحاف‌های سنگین مادربزرگ، تعادل دمایی دلچسبی را رقم زده بود. می‌شد علت غیبت‌ یک ساعته‌ی مادربزرگ را حدس زد. خوشحال بودم و سعی می‌کردم مثبت فکر کنم تا وقتی چشمم به سمت شعله‌های نارنجی بخاری باز می‌شود، قابلمه‌ی دسته‌دار پر از آش روی آن را هم ببینم و گیرنده‌های بویایی‌ام خبر شوند و فریاد بزنند: تازه سنگک هم داریم! صبحانه‌ی موردعلاقه‌ام محصول معطلی نیم ساعته‌ی مادربزرگ در صف مغازه‌ی حیدر آشی و همان میزان انتظار، در صف سنگک میرزا بود. تاریخ در حال تکرار یک سکانس دلنشین برای من بود و پیاز‌داغ‌های شیرین و لزج تنها عاملی بودند که با خوشحالی من موافق نبودند. من اهمیت کار تیمی را بار اول وقتی فهمیدم که تکه‌ای سنگک را ابتدا مثل پارو در آش و بعد در دهان فرو بردم. بی‌شک دستان زمخت و گرمادیده‌ی حیدر آشی و میرزا، تکه‌های پازلی بودند که یکدیگر را به بهترین نحو کامل می‌کردند. البته گاهی به بهانه‌ی وقف پیاز‌داغ‌هایم به ظرف دایی، خاله، یا مامان، از قابلمه‌ی دسته‌دار، آش بیشتری را می‌خواستم؛ تا چند قاشق را بدون نان امتحان کنم و مثل همیشه به حیدر آشی نمره‌ی بیست بدهم و او را آشپز برتر در سطح ذهن خودم، شهر و کل تاریخ معرفی کنم. در یک سکانس تکراری‌تر، پدربزرگ با پاس دادن لقمه‌ی توی دهانش به لپ‌های راست و چپ، داستان موفقیت و تمایز این آش‌ را تعریف کرد. و من حفظ شده بودم که آشپز برتر ذهنم، وقتی به عنوان سرباز به جبهه اعزام می‌شود، رزمنده‌ها می‌بینند که از جنگ چیزی نمی‌داند. برای همین به آشپزخانه می‌فرستنش. و همین می‌شود نقطه‌ی عطف زندگی حیدر آشی و کشف فرمولاسیون اسرارآمیز آش‌هایش. هنگامی که همه توانسته‌اند با نان، آخرین مولکول‌های خوشمزه‌ی آش را از پیاله‌هایشان جدا کنند، مادربزرگ خدا را شکر، و سفره را جمع می‌کند. اما من مجبورم به اینکه هنوز خوابم می‌آید تمارض کنم تا با تکیه به لحاف‌های تا شده، به نقطه‌ای نامشخص زل بزنم و به نقطه‌ی عطف زندگی خودم فکر کنم...
سلام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از حقارت دنیا ست که نمی‌توانم دریا را با خود به خانه ببرم. اگر می‌شد؛ مادامی که غم به رویم لشکر می‌کشید به دریا پناه می‌بردم. من دیوارهای اتاقم را آبی کرده‌ام تا هربار چشمم به رنگش می‌افتد، خود را میهمان ساحل ببینم و غم‌هایم را لابه‌لای موج‌ها دفن کنم. وقتی ساحل میزبان است پنجره را باز می‌کنم، اما پرده‌ی حریر سفیدش را کنار نمی‌زنم. نسیم مثل شانه‌ای، آرام در میان زلف حریر سرازیر می‌شود. در میان تیک‌تیک‌های ساعت، چای می‌نوشم و به قاب‌ عکس‌های میان امواج نامرئی دیوار، چشم می‌دوزم. حالا دریا همین‌جاست و من از تمام عروس دریایی‌ها خوشبخت‌ترم.
سلام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حوالی هشت سالگی و در حیاط مدرسه می‌چرخیدم؛ که یکی از بچه‌ها سر رسید و گفت باغچه‌ی پشت پنجره‌ی کلاسمان را به من سپرده‌اند. شفاف بود که باید هر بذر و نهالی که در خانه داریم را بیاورم. آوردم. باغچه را تمیز کردم و هرچه بود را، کاشتم و به انتظار نشستم. دو هفتهٔ بعد، به لطف آبیاری‌ در زنگ‌های تفریح، هرچه کاشته بودم سبز شد و جوانه زد. از لابه‌لای سبزسبزی باغچه‌، گل‌های زرد و بنفش و بعضی سرخ، به من سلام می‌کردند. خیلی لطیف و البته عمیق، با هم ارتباط گرفته بودیم. گل‌ها با سبزه‌ها، سبزه‌ها با باغچه، و من با هر وجب آنجا... قبل از این، کسی آباد کردن جایی را اینطور به من نسپرده بود و حالا معجونی از احساس مسئولیت و شوق و علاقه، یک قسمتی از قلبم را روشن کرده بود که تا الان نمی‌دانستم دارمش. همان‌جای قلبم که گفتم، آن‌قدر از تعلق به آن دو متر باغچه روشن شده بود که سرما و باران و حتی طوفان، خاموشش نمی‌کرد. من در هر حال چشمم به آنها و آنجا بود و بعد از آن که غمی به سراغم می‌آمد، به سمت باغچه می‌رفتم. با غنچه‌ها حرف‌هایم را می‌گفتم و هر غنچه که می‌شکفت می‌دانستم حرف‌هایم را شنیده. نمی‌دانم چطور اما، امروز، تداعی روزهای هشت سالگی‌ام با شنیدن خبرهای غزه مصادف شد. شرح خبر این بود:« ساکنین نوار غزه با وجود حملات شدیدی که از هفته‌ی قبل شروع شده، خانه‌های خود را ترک نکرده اند. این در حالی ست که ماه‌هاست به آب سالم دسترسی ندارند.» برای خیلی‌ها این ماندن‌ها و تحمل‌ها و حماسه‌ها عجیب است اما، شاید اگر هر کدام از ما در کودکی یک باغچهٔ دو متری داشتیم، مردم کرانهٔ باختری را بهتر می‌فهمیدیم. هشت‌ساله‌ی من حرف‌هایم را لابه‌لای خاک کاشته بود اما آنها هزاران سال است عزیزان‌‌شان را. من با گل‌ها خاطره ساخته بودم و آنها با خانه‌هایشان. برای من خیلی مسلّم است، آن‌طور که عطر هر گل در میان گلبرگ‌هایش می‌دود، کودکان هر خطّه حق دارند در خاک خود بدوند. آنها در سرزمین خود مانده‌اند تا حلقه‌‌های تاریخ سرزمین‌شان را به حلقه‌ی آینده‌ وصل کنند و امروز به بام حوادث آمده‌اند تا فردا را آباد ببینند.
سلام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من موافق نیستم اما؛ توحيد و دیدگاه توحیدی، معمولا برای بقیه عینک، میکروسکوپ، یا یک چیز عدسی‌داری است که با آن می‌توانند جهان اطراف و خودشان را، توحیدی نگاه و تحلیل کنند. هرچند به‌نظرم این عدسی باید گنده‌تر از این‌ها و شبیه عدسی‌های یک تلسکوپ باشد؛ چون مطمئنم با توحید میلیون‌ها سال نوری کش‌دار فاصله داریم. اما برای من، توحید یک خردکن تمام اتوماتیک چندموتوره‌ی بسیار قوی است. ساز و کارش اینطور نیست که از کج‌فهمی‌ها ساده بگذرد. من هربار تمام آنچه از تو می‌دانم را درونش می‌ریزم و تصوراتم را پودر می‌کند و خرده شیشه‌ی فکرهایم را رو می‌کند. مثلا اولین باری که چرخ‌های کمکی دوچرخه‌ام را باز کردم، باید یادت باشد. پایم که به رکاب رفت فکر کردم بالاخره توانسته‌ام اعصاب دست و پایم را به مخ و مخچه‌ام وصل کنم و زمین نخورم و اعصاب مادرم خرد نشود. بعدش فهمیدم تو برایم چرخ کمکی بودی. و بعدترش بود که فهمیدم نه‌تنها چرخ‌های اصلی بودی؛ بلکه مخ و مخچه و سیناپس‌های بدون خطایی بودی که تعادلم را در بالاترین حالت خودش حفظ می‌کرد. آن خردکنی که صحبتش بود برای همین وقت‌‌ها ست. برای وقت‌هایی که طوفان، باد یا حتی نسیمی به غبغب می‌اندازیم. همان وقت‌ها که از سنگینی منیت‌مان، فیل تاب نمی‌آورد و ما را از دماغش می‌اندازد و آسمان موقتاً پاره می‌شود و ما به زمین می‌افتیم.