آرام لبخند زد.
گیرایی نگاهش مانند آلاله های گلدان بود.
زیبا و آشفته...
ذرات غبار در هوا معلق مانده بودند.
_من دیگه باید برم پرنس
عشق را می توانست در لابه لای نگاهش ببینید.
نور تکه تکه، بر صورت بی جانش می پاشید.
درمانده بود کلمات را به سختی ادا می کرد.
اجازه بدید تا کالسکه همراهیتون کنم.
نه نیازی نیست.، از عصرانه لذت بردم.
غم را می توانست در نگاهش ببیند.
اوه چه عالیی.
پرنس ادوارد از دعوتتون متشکرم.
اهوم.
صدای چرخ ها آرام بود. کمی از عصر سپری شده بود.
آهسته قدم برداشت.
به درخت شکوفه های آلو رسید.
عطر یاس ها فضا را در بر گرفته بود.
به لباس ابریشمی اش نیم نگاهی انداخت.
تیره بود.
هنوز هم برایش سخت بود.
نمی دانست چگونه به برادرش چنین خبری داده.
مرگ مادرش.
تنها نامه ای که نتوانست باز کند وصیت نامه اش بود.
اما برادرش...
از کالسکه کمی فاصله گرفت و بعد،
کنار پنجره نشست.
قلبش تیر کشید.
درست مثل مادرش...
زمزمه آبشار را به سختی می شنوید.
اما اندکی گذشت تا سکوت آواز راهش شد...
#هانِل